تبلیغات
شادی داودی - مطالب ابر شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان راز خورشید منتشر شد

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 23 بهمن 1394-04:00 ق.ظ


خورشید با وجود سن و سال کمش متوجه نگاه های خالی از محبت مادر به خود شده بود.بنابراین در بیشتر ساعات روز سعی می کرد در مکان هایی بازی کند که دور از تیررس نگاه های پرنفرت مادرش باشد.
راز خورشید
شادی داودی
تعداد صفحات ۶۴۰
قیمت۳۵۰۰۰تومان
از شنبه 17بهمن در کتابفروشی های سراسر کشور



نوع مطلب : اطلاعیه ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان راز خورشید

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:چهارشنبه 7 بهمن 1394-05:47 ب.ظ



رمان راز خورشید

نویسنده: شادی داودی

انتشارات بركه خورشید

تعداد صفحات640
قیمت35000

تا آخر بهمن ماه در سراسر كتابفروشی های معتبر



نوع مطلب : اطلاعیه ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایده آل برای دیده شدن - قسمت سوم

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 24 دی 1394-12:42 ب.ظ

دستم رو از دستش كه محكم نگه داشته بود سعی كردم بیرون بكشم اما فهمیدم نخیر امكان نداره!

با صدای محكمی گفتم:ول كن دستمو ،باز قاطی كردی؟

جوابمو نداد و با ریموتی كه دستش بود ماشینش رو قفل كرد؛هنوز دستمو ول نكرده بود بعد دیدم داره تقریبا" منو دنبال خودش به سمت در ورودی آپارتمانش می كشه.

اینبار محكم سر جام ایستادم و گفتم:دستمو ول كن ؛گفتم تنهایی نمیام خونت.

ایستاد و برگشت بهم نگاه كرد از شدت عصبانیت رگهای خونی چشمش كاملا دیده میشد.

قدمی بهم نزدیك تر شد طوریكه نفسش رو كه با حرص از بینی خارج میكرد روی گونه هام احساس میكردم ؛بعد با صدای بم و آروم اما به شدت عصبی نزدیك گوشم گفت:زر زر نكن به قرآن الان اونقدر عصبی هستم كه می ترسم روز تولدت همچین بزنم همین جا توی دهنت كه دندونات بریزه توی دهنتا؛نترس اسكول اونقدر بی شرف نیستم كه بخوام ببرمت توی خونه و دستمالیت كنم؛شعور و عقل نداشته ات رو به كار بنداز و لال شو همراهم بیا بالا وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

كمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:گمشو دیونه ی روانی تو چی پیش خودت فكر كردی هان؟فكر كردی اگه اینجوری رفتار كنی ازت می ترسم؟نخیر از این خبرا نیست. چته تا اسم فرشته اومد سیمات قاطی كرده؟از قدیم گفتن حرف حق تلخه.چرا بهت برخورده راپورتت رو به من دادن هان؟آقاجون ؛من نمیام خونه ی تو ؛بخوای هم به زور منو ببری میدونی اونقدر خل و دیونه هستم كه توی راهروی خونت اونقدر جیغ و داد میكنم همه ی واحدها رو می كشم بیرون اون وقته كه آبرو واست نمی مونه؛چطوره؟هان؟تو كه اخلاق منو میدونی.

آب دهانش رو با حرص فرو داد و برای چند ثانیه به آسمون بالای سر نگاه كرد؛ بعد در حالیكه سعی داشت خودش رو كنترل كنه و حالا نگاهش مهربونتر از قبل شده بود لبخند زوركی روی لبش نشوند و گفت:آره میدونم چقدر خری،لازم نیست بهم یادآوری كنی؛ولی لازمه خودم یادت بندازم كه من عاشق همین خل بازیهات شدم؛مرگ من با اعصابم بازی نكن فقط چند دقیقه بریم بالا بعد اگه دیدی من دارم گوه اضافه میخورم، بیا اصلا این كلید خونه دستت باشه،هر وقت خواستی بیا بیرون...

بعد هم كلید خونه اش رو كه در دستش بود گرفت بالا درست مقابل چشمم.

كلید رو از دستش گرفتم؛نمیدونم چرا اما احساس كردم واقعا قرار نیست اتفاق بدی بیفته؛ بعد در حالیكه به آرامی دستم رو از دستش بیرون كشیدم پشت سر علی وارد راهرو و سپس به طبقه ی بالا رفتیم.

وقتی علی كلید را در قفل قرار داد باز دلشوره وجودم رو گرفت یك قدم عقب رفتم اما به محض اینكه خواستم برگردم محكم بازوم رو گرفت و در حالیكه داشت كلید رو توی قفل می چرخوند گفت:الاغ؛خر؛نترس نمیخورمت بیا تو.

به محض اینكه در باز شد یكدفعه صدای سوت و دست و خنده و بعد هم تبریك،و تولدت مبارك با خوندن آواز كه از طرف جمع كاملی از دوستامون به گوشم خورد.

با چشمایی كه از تعجب گرد شده بود و دهنی كه باز مونده بود با فشار دست علی وارد خونه شدم و تازه متوجه شدم كه علی به خاطر تولد من یه مهمونی كوچیك دوستانه ترتیب داده!!! 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo