تبلیغات
شادی داودی - مطالب ایده آل برای دیده شدن

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

ایده آل برای دیده شدن - قسمت سوم

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 24 دی 1394-12:42 ب.ظ

دستم رو از دستش كه محكم نگه داشته بود سعی كردم بیرون بكشم اما فهمیدم نخیر امكان نداره!

با صدای محكمی گفتم:ول كن دستمو ،باز قاطی كردی؟

جوابمو نداد و با ریموتی كه دستش بود ماشینش رو قفل كرد؛هنوز دستمو ول نكرده بود بعد دیدم داره تقریبا" منو دنبال خودش به سمت در ورودی آپارتمانش می كشه.

اینبار محكم سر جام ایستادم و گفتم:دستمو ول كن ؛گفتم تنهایی نمیام خونت.

ایستاد و برگشت بهم نگاه كرد از شدت عصبانیت رگهای خونی چشمش كاملا دیده میشد.

قدمی بهم نزدیك تر شد طوریكه نفسش رو كه با حرص از بینی خارج میكرد روی گونه هام احساس میكردم ؛بعد با صدای بم و آروم اما به شدت عصبی نزدیك گوشم گفت:زر زر نكن به قرآن الان اونقدر عصبی هستم كه می ترسم روز تولدت همچین بزنم همین جا توی دهنت كه دندونات بریزه توی دهنتا؛نترس اسكول اونقدر بی شرف نیستم كه بخوام ببرمت توی خونه و دستمالیت كنم؛شعور و عقل نداشته ات رو به كار بنداز و لال شو همراهم بیا بالا وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

كمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:گمشو دیونه ی روانی تو چی پیش خودت فكر كردی هان؟فكر كردی اگه اینجوری رفتار كنی ازت می ترسم؟نخیر از این خبرا نیست. چته تا اسم فرشته اومد سیمات قاطی كرده؟از قدیم گفتن حرف حق تلخه.چرا بهت برخورده راپورتت رو به من دادن هان؟آقاجون ؛من نمیام خونه ی تو ؛بخوای هم به زور منو ببری میدونی اونقدر خل و دیونه هستم كه توی راهروی خونت اونقدر جیغ و داد میكنم همه ی واحدها رو می كشم بیرون اون وقته كه آبرو واست نمی مونه؛چطوره؟هان؟تو كه اخلاق منو میدونی.

آب دهانش رو با حرص فرو داد و برای چند ثانیه به آسمون بالای سر نگاه كرد؛ بعد در حالیكه سعی داشت خودش رو كنترل كنه و حالا نگاهش مهربونتر از قبل شده بود لبخند زوركی روی لبش نشوند و گفت:آره میدونم چقدر خری،لازم نیست بهم یادآوری كنی؛ولی لازمه خودم یادت بندازم كه من عاشق همین خل بازیهات شدم؛مرگ من با اعصابم بازی نكن فقط چند دقیقه بریم بالا بعد اگه دیدی من دارم گوه اضافه میخورم، بیا اصلا این كلید خونه دستت باشه،هر وقت خواستی بیا بیرون...

بعد هم كلید خونه اش رو كه در دستش بود گرفت بالا درست مقابل چشمم.

كلید رو از دستش گرفتم؛نمیدونم چرا اما احساس كردم واقعا قرار نیست اتفاق بدی بیفته؛ بعد در حالیكه به آرامی دستم رو از دستش بیرون كشیدم پشت سر علی وارد راهرو و سپس به طبقه ی بالا رفتیم.

وقتی علی كلید را در قفل قرار داد باز دلشوره وجودم رو گرفت یك قدم عقب رفتم اما به محض اینكه خواستم برگردم محكم بازوم رو گرفت و در حالیكه داشت كلید رو توی قفل می چرخوند گفت:الاغ؛خر؛نترس نمیخورمت بیا تو.

به محض اینكه در باز شد یكدفعه صدای سوت و دست و خنده و بعد هم تبریك،و تولدت مبارك با خوندن آواز كه از طرف جمع كاملی از دوستامون به گوشم خورد.

با چشمایی كه از تعجب گرد شده بود و دهنی كه باز مونده بود با فشار دست علی وارد خونه شدم و تازه متوجه شدم كه علی به خاطر تولد من یه مهمونی كوچیك دوستانه ترتیب داده!!! 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایده آل برای دیده شدن - قسمت دوم

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:دوشنبه 7 دی 1394-10:53 ق.ظ

نگاه ثابت علی رو در چشمهای خودم متوجه شدم.

برای من هدیه تولد خریده بود اونهم نه یك چیز ارزان قیمت ؛مطمئن بودم پول زیادی برای اون گوشی داده و حالا...

گوشی كه سیم كارت رو حالا داخلش گذاشته بود به سمت من گرفت و گفت:تولدت مبارك عشقم.

نمیدونم چرا اما حس خوبی نداشتم انگار این هدیه شروع تمام مشكلات من قرار بود بشه!

یك قدم عقب رفتم و گفتم:برو گمشو این چه كاریه آخه؟! هدیه تولد به این گرونی دلیل نداره!

به طرفم اومد و مچ دستم رو گرفت و گفت:دلیل از این مهم تر كه تو عشق منی؟

و بعد من رو همراه خودش به سمت ماشینش كه كنار خیابون پارك بود برد و قبل از اینكه اجازه بده من حرفی بزنم در جلوی كنار راننده رو باز كرد و با فشار دستش من رو به داخل فرستاد و لحظاتی بعد خودش هم پشت رل نشست و حركت كردیم.

از مسیری كه انتخاب كرده بود فهمیدم داره به سمت خونه ی مجردی كه چند باری با بچه ها به اونجا رفته بودیم میره!

نمیدونم چرا اضطراب تمام وجودم رو گرفت و گفتم:علی یه دقیقه صبر كن؛كجا داری منو می بری؟

علی لبخند مخصوص به خودش رو زد و گفت:چه سوال مسخره ایی!

كمی دستپاچه گفتم:صبر كن علی...اوووو با تو هستما...من خونه ات نمیام...اون چند باری هم كه اومدم همراه بر و بچه ها بود، من تنهایی نمیام خونه ات.

علی كه حالا جلوی در آپارتمانش رسیده بودیم ماشین رو خاموش كرد و سوئیچش رو درآورد و گفت:مسخره بازی در نیار؛واسه چی نمیای؟!

خواستم كمی به رفتار و اعصابم مسلط باشم برای همین نفس عمیقی كشیدم و گفتم:كادوی تولدی هم كه دادی رو نمیخوام؛ببین علی؛من امروز اصلا حوصله هیچیو هیشكیو ندارم.

علی با صدا و نگاهی جدی گفت:چرا اون وقت؟!

كمی مكث كردم و بعد جواب دادم:امروز فرشته گفت تو به غیر از من با یكی دیگه هم...

نگذاشت حرفم تموم بشه برگشت در ماشین رو باز كرد و پیاده شد و بعد هم اومد در سمت منو باز كرد و دستم رو گرفت و منو از ماشین تقریبا كشید بیرون ؛با عصبانیت به صورتم خیره شد و گفت:فرشته گوه خورد با هفت جد و آبادش؛تو هم غلط كردی كه اصلا با اون هم صحبت شدی ، از این به بعدم حق نداری حتی یك كلمه با اون هرزه حرف بزنی فهمیدی یا جور دیگه حالیت كنم؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایده آل برای دیده شدن - قسمت اول

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:شنبه 5 دی 1394-12:45 ب.ظ

اعصابم به هم ریخته بود باورش برام سخت بود و سعی می كردم اونچه رو كه از فرشته شنیده بودم باور كنم!

یعنی واقعا علی به غیر از من با یكی دیگه هم دوست هستش و من احمق اینقدر هالو هستم كه تا الان اینو نتونسته بودم بفهمم؟!!

گوشیم رو برداشتم شماره ی علی رو آوردم ؛خواستم بهش زنگ بزنم و واقعیت رو از خودش بپرسم اما چطوری؟! چی باید بهش می گفتم؟چطوری سر حرف رو باز میكردم؟

به گوشیم خیره بودم و همونطور كه داشتم راه می رفتم یهو محكم خوردم به یكی دیگه و گوشیم از دستم افتاد زمین و دل و روده ی گوشیم پخش زمین شد!

- ای وای خدا!!!

- زهر مار همچین رفتی توی گوشیت كه حواست نیست كجایی

با شنیدن صدای علی یكه ایی خوردم و نگاهم رو كه روی قطعات پخش شده ی گوشیم بر روی زمین ثابت مونده بود به صورتش امتداد دادم.

- مرده شورت رو ببرن علی مگه مرض داری اینجوری میای میزنی بهم كه گوشیم از دستم بیفته زمین؟داشتم شماره ی تو رو می گرفتم احمق.

خندید و در حالیكه دولا شده بود تا قطعات به درد نخوری از گوشی داغون شده ام كه روی زمین پخش شده بود رو برداره گفت:زر زر نكن آسمون كه به زمین نرسیده یه گوشی زاغارت داغون كه دیگه این حرفها رو نداره خودم یه گوشی باحال میگیرم واست حالا گریه نكن

- لازم نكرده همه ی كارات وحشی بازیه؛واقعا چرا كوبیدی بهم كه گوشیم بیفته زمین؟

در حالیكه صاف ایستاد و مستقیم توی چشمام خیره شد از توی تكه ایی از گوشیم كه از روی زمین برداشته بود سیم كارتم رو بیرون كشید و بعدم یه جعبه از جیب كاپشنش بیرون آورد.

جعبه مال یك گوشی مدل بالا و جدید بود ؛در ضمنی كه موبایل داخل اون رو بیرون می آورد گفت:گفتم زر زر نكن كولی؛واسه تولدت گوشی خریدم به اون نیازی نداری دیگه،اصلا دلم خواست بكوبم بهت مشكلیه؟

یكدفعه یادم افتاد كه امشب شب تولدمه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo