تبلیغات
شادی داودی - مطالب داستان كوتاه

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 12 بهمن 1391-11:58 ق.ظ

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

داستان كوتاه قسمت پایانی

-------------------------------------------

زن:به من ربطی نداره...چطور اون موقع كه اومدی خواستگاریم دستت رو به كمرت زدی و به بابام گفتی من دخترتون رو روی چشمم میگذارم و همه ی وسایل رفاه و آسایشش رو فراهم میكنم...دیگه نمی تونم تحملت كنم برو كنار از جلوی در...میخوام برم.

مرد:من اگه میدونستم تو چه آدم ولخرج و بی فكری هستی اصلا" غلط میكردم عاشقت بشم...تو همین هفته ی پیش از كیش برگشتی حالا باز میگی میخوای آخر هفته این بار با خواهرات بری دوباره كیش...خوب آخه من یه كارمندم با یه حقوق ثابت كه با هزار بدبختی تونستم این خونه ی بی صاحاب رو بخرم و باید ماهی خدادتومن قسطش رو بدهم از كجا دارم پول جور كنم كه هم خرج خونه رو بدهم هم خرج این بچه رو هم قسط بانك رو هم خرج مسافرتهای مسخره و غیرضروری و پشت سر هم جنابعالی رو؟!!

حالا صدای گریه ی بچه ایی كه به نظر نمی آمد به یكسال هم رسیده باشد از پشت در همان واحد در فضای راهرو طنین انداز شد.

زن:مرده شور خودت و این زندگی سگی كه واسه من درست كردی رو ببرن...بشین بتمرگ توی این خونه و بچه ات هم مال خودت...برو كنار...

و بعد در همان واحد باز شد و زن از آن بیرون آمد و با عجله از چند پله ی منتهی به درب خروجی پایین رفت.مرد پشت سر او در حالیكه كودك خردسالی در بغل داشت و صدای گریه اش با جیغ توام گشته بود وارد راهرو شد اما زن بی توجه به او بیرون رفت و در را محكم به هم كوبید!


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 12 بهمن 1391-11:52 ق.ظ

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

داستان كوتاه قسمت اول

--------------------------------------------

از روی صندلی كه جلوی پنجره ی قدی پذیرایی قرار داشت بلند شد.

نزدیك به دو ساعتی میشد كه مثل یك مجسمه روی آن صندلی لعنتی خشكش زده و چشم به منظره ی پارك رو به رو دوخته بود!...تنها مزیتی كه این خانه ی غم گرفته داشت همین بود كه در طبقه ی دوم یك آپارتمان هیجده واحده واقع شده و پنجره ی سالن پذیرایی آن رو به پارك باز میشد!

ریزش باران بار دیگر آغاز شده بود و حالا بوی نم و رطوبت حاصل از آن همچون مهمانی ناخوانده اما عزیز از میان در باز بالكن و رقص پرده های حریر بلند و سفید آویخته در جلوی آن دزدانه به داخل خانه سرك كشیده بودند....آه كه چقدر بوی نم باران را دوست داشت!

به آشپزخانه رفت و دكمه ی حرارت هیتر را تنظیم و در ضمنی كه فنجان تمیز دیگری را از میان ظروف شسته شده با وسواس انتخاب میكرد صدای وز و وز گرم شدن قهوه ی داخل قهوه جوشی كه از صبح روی هیتر قرار داشت نیز به گوشش می رسید.پیمانه ی كوچكی از شكر را داخل فنجان سفید لب نقره ایی اش ریخت و سپس قهوه جوش را برداشت و تا نیمه فنجان را از قهوه ی صد بار جوش آمده ی صبح پر كرد و با قاشق كوچك دیگری شروع به هم زدن آن نمود.بعد كه خیالش از حل شدن شكر داخل آن راحت شد چند بار قاشق را به لبه ی فنجان كوبید و نگاهش بر انعكاس نور هالوژنهای سقف آشپزخانه در قهوه ی داخل فنجانش خیره ماند.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo