شادی داودی با سلام هر انسانی کتابی است در انتظار نویسنده و خواننده اش! بیایید یاد بگیریم عشق ورزیدن و دوست داشتن یکدیگر را نه به خاطر هوی و هوس بلکه به خاطر انسانیت و ذات پاک لحظه ی نخستی که پا به عرصه ی وجود گذاشتیم. --------------------------------× --------------------------------× تمام رمان های این وبلاگ بر اساس واقعیت زندگی اشخاص حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است. --------------------------------* --------------------------------* برای تماس با نویسنده ی داستانهای دنباله دار این وبلاگ می توانید به آدرس زیر ایمیل بزنید: shadi.davoodi@chmail.ir --------------------------------* --------------------------------* این وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاه های ایرانی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com 2018-11-15T15:54:15+01:00 mihanblog.com رمان امینه 2016-04-07T18:12:31+01:00 2016-04-07T18:12:31+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/437 شادی داودی نام کتاب:امینه نام نویسنده:مسعودبهنود چاپ یازدهم۱۳۸۹ ناشر:نشرعلی قسمتی از کتاب: اول این را روشن کنم که می خواهم برایتان قصه بگویم.یک قصه تاریخی.می توانید فرض کنید که اصلا؛ هیچ یک از شخصیتها واقعی نیستند.راستی هم آنها افسانه اند.به خصوص خود((امینه)).من در بعد از ظهر یک روز پاییزی به فکر او افتادم.یعنی خودم نیفتادم؛آن کسی من را به این فکر انداخت که حالا برای خودش کسی شده و بعید نیست به خاطر انتشار این کتاب علیه من شکایت کند.اما فکرش را کرده ام.اگر وکیل بگیرد و مرا به محکمه


نام کتاب:امینه 

نام نویسنده:مسعودبهنود 

چاپ یازدهم۱۳۸۹ 

ناشر:نشرعلی 

قسمتی از کتاب: 

اول این را روشن کنم که می خواهم برایتان قصه بگویم.یک قصه تاریخی.می توانید فرض کنید که اصلا؛ هیچ یک از شخصیتها واقعی نیستند.راستی هم آنها افسانه اند.به خصوص خود((امینه)).من در بعد از ظهر یک روز پاییزی به فکر او افتادم.یعنی خودم نیفتادم؛آن کسی من را به این فکر انداخت که حالا برای خودش کسی شده و بعید نیست به خاطر انتشار این کتاب علیه من شکایت کند.اما فکرش را کرده ام.اگر وکیل بگیرد و مرا به محکمه بکشاند مدرکی دارم که نشان میدهد خودش با همان خط خرچنگ قورباغه اش به من نوشته که هرکار خواستم با این قصه بکنم. 

نظر من نسبت به این کتاب: 

در زیبایی کلام و تاثیر نوشتاری مسعود بهنود هیچ جای شکی نیست.داستان به قدری با جذبه و کشش بیان شده که علاوه بر خواندن یک رمان به طرزی بسیار ماهرانه اطلاعات تاریخی خواننده را نیز در سطحی وسیع ارتقاء می بخشد.بیان واقعیاتی در رابطه با نادرشاه افشار و فتحعلی شاه و محمدخان قاجار و کریم خان زند و...همه و همه بسیار دلنشین و زیبا در سطر سطر این کتاب و در بطن و قالب یک رمان آنچنان زیبا مطرح شده که ساعتهای متمادی پس از اتمام این رمان من رو همچنان غرق در خویش نگه داشته بود.این کتاب یکی از زیباترین رمانهایی بود که در عمرم خوانده ام.

]]>
رمان كوری 2016-04-07T18:09:01+01:00 2016-04-07T18:09:01+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/436 شادی داودی نام کتاب:کوری نام نویسنده:ژوزه ساراماگو مترجم:مینو مشیری ویراستار:محمدرضاجعفری چاپ چهارم1378 ناشر:نشرعلم قسمتی از کتاب: سربازان که هنوز از بهت واقعه ی اسفناک شب گذشته بیرون نیامده بودند؛میان خود توافق کرده بودند که کانتینرها را؛برخلاف گذشته؛نزدیک درهایی که به دو ضلع ساختمان باز می شد نگذارند؛بلکه در سرسرا بیندازند و بروند و بازداشت شدگان خودشان ترتیب کار را بدهند.نور خیره کننده ی خورشید در بیرون و تاریکی ناگهانی سرسرا نگذاشت که سربازان در بدو ورود بازداشت شدگان


نام کتاب:کوری 

نام نویسنده:ژوزه ساراماگو 

مترجم:مینو مشیری 

ویراستار:محمدرضاجعفری 

چاپ چهارم1378 

ناشر:نشرعلم 

قسمتی از کتاب: 

سربازان که هنوز از بهت واقعه ی اسفناک شب گذشته بیرون نیامده بودند؛میان خود توافق کرده بودند که کانتینرها را؛برخلاف گذشته؛نزدیک درهایی که به دو ضلع ساختمان باز می شد نگذارند؛بلکه در سرسرا بیندازند و بروند و بازداشت شدگان خودشان ترتیب کار را بدهند.نور خیره کننده ی خورشید در بیرون و تاریکی ناگهانی سرسرا نگذاشت که سربازان در بدو ورود بازداشت شدگان کور را ببینند.اما طولی نکشید که آنها را دیدند.با نعره های وحشتناک؛کانتینرها را به زمین پرت کردند و دیوانه وار از در گریختند. 

نظر من نسبت به این کتاب: 

نویسنده برای آشکار ساختن شخصیتهایش به شیوه ایی بسیار نو عمل کرده است.به کار نبردن اسم برای شخصیتها خود یکی از شاخصه های بسیار منحصر به فرد کتاب می تواند باشد.به کار بردن واژه هایی چون دکتر/زن دکتر/مردی که چشم بند داشت/دختری که عینک دودی داشت/مردی که اول کور شد و... میبینیم که در هیچ کجای داستان برای اشخاص از نام استفاده نشده بلکه همین واژه ها هستند که اشخاص را در ذهن خواننده ساخته و پرداخته می کنند و تا پایان نیز با همین نامها ماجرای هر یک را دنبال خواهد کرد.تک تک شخصیتها در حدی فوق العاده به نمایش در آمده اند و هر یک نمادی کامل از انسانهای افراد هر جامعه ایی می توانند باشند!سرتاسر داستان تضاد میان شخصیتها وجود ندارد بلکه این تضاد میان هر شخص با شخصیت خودش پیش می آید که با ظهور این بیماری شخصیتها دگرگون می شوند!همه ی شخصیتهای این کتاب به غیر از همسر دکتر همواره در نقض گذشته ی خود و تفکر بر اعمال خویش لحظات را سپری میکنند.هر شخصیتی در این رمان به حد کافی انگیزه ی عمل دارد و این انگیزه چیزی جز بقای حیاتش نیست اما با نگرشی متفاوت به زندگی!داستان در نوع خود تخیلی می باشد اما فوق العاده در باور خواننده جای گرفته به طرزی که همنفس با شخصیتها ماجراها را پشت سر میگذارد.هیچکدام از شخصیتها کلیشه ایی و ساده و تکراری در حد رمانهای دیگر نیستند!هر یک از آنها شخصیتشان کاملا در وادی تکوین معنوی خویش قدم برمیدارند.کاراکتر های این رمان از ساده ترین فرد جامعه که می تواند یک پسربچه ی محصل باشد تا افراد تحصیل کرده همچون یک دکتر چشم پزشک و حتی یک شخصیت دزد همه و همه به خوبی و مهارتی مثال نیافتنی پرورده شده اند تا توجیه کاملی از نقش و عمل خود در داستان داشته باشند.

در یک کلام میشه گفت شاهکار بود.سبکی جدید در نگارش؛بی نام بودن تک تک شخصیتهای رمان تا پایان ماجرا؛شیوع یک بیماری غیرممکن اما بیانی روان که در باور خواننده تحقق آن را حتمی میکند؛همذات پنداری شدید با شخصیتها و قرار گرفتن در محیط...همه و همه به طرزی باور نکردنی و با شدت هر چه تمامتر به هنگام مطالعه ی این کتاب عیان میشد.گاهی به طور ناخودآگاه چنان غرق در ماجرا میشدم که برای لحظاتی به نقطه ایی خیره بودم و دائم به این فکر میکردم:اگر روزی من دچار این بیماری بشم چی میشه؟چیکار باید بکنم؟زندگی چی میشه؟و...

]]>
یكی بود یكی نبود 2016-04-07T18:05:12+01:00 2016-04-07T18:05:12+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/435 شادی داودی نام کتاب:یکی بود یکی نبود نام نویسنده:سیدمحمدعلی جمالزاده چاپ اول1379 قسمتی از کتاب: داستان فارسی شکر است هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بانهای انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه هایی که دور ملخ مردهای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد.


نام کتاب:یکی بود یکی نبود 

نام نویسنده:سیدمحمدعلی جمالزاده 

چاپ اول1379 

قسمتی از کتاب: 

داستان فارسی شکر است 

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بانهای انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه هایی که دور ملخ مردهای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسبکارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه شان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را کسی نمیبیند. ولی من بخت برگشته ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسبابهایمان مایه النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت هایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفته ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه ای خورده و لب و لوچه ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالی میفرمایید، پس میخواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده اند، در تمام محله ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمیشود که پیر غلامتان را نشناسد!»
نظر من نسبت به این کتاب: 

الحق که این نویسنده پدر داستان نویسی ایران است.به هیچ وجه نمیشه گفت این کتاب مربوط به قشر خاصی از جامعه است چرا که هر شخصی در هر سن و شغلی با هر تحصیلاتی زمانیکه این کتاب رو میخونه صددرصد لذت میبره.این کتاب شامل چند داستان کوتاه از این نویسنده بود که هر یک از زیبایی خاصی برخوردار بودن و با خوندن هر کدوم لذتی غیرقابل مقایسه با بقیه در من ایجاد کرد.داستانهای این مجموعه عبارتند از:فارسی شکر است/رجل سیاسی/دوستی خاله خرسه/درددل ملاقربانعلی/بیله دیگ بیله چغندر/ویلان الدوله/مجموعه ی کلمات عوامانه فارسی/پس از سی و سه سال/جمالزاده و((یکی بود یکی نبود))/ماجرای جالب خیابان جمالزاده/نگاهی به((یکی بود یکی نبود))/زندگینامه ی سیدمحمدعلی جمالزاده/فهرست اهم مقالات جمالزاده/اسناد و نامه ها...که در این بین فقط6مورد اول داستان بوده و بقیه ضمیمه هستند.خواندن این کتاب برای من سراسر لطف و شیرینی بود.واقعا" جمالزاده اسطوره ی داستان نویسی ایران است.

]]>
رمان همسایه ها 2016-04-07T18:01:35+01:00 2016-04-07T18:01:35+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/434 شادی داودی نام کتاب:همسایه ها نام نویسنده:احمدمحمود چاپ چهارم تهران۱۳۵۷ ناشر:انتشارات امیرکبیر قسمتی از کتاب: انگار مادرم آرام شده است.احساس میکنم که دلواپسی مادرم جایش را به آسودگی می دهد.از اتاق پدرم می زند بیرون و پرده را می اندازد.پدرم تو آخرین نامه اش که چند روز قبل رسید نوشته است که روز اول پائیز می آید...به صاحب دکان بگویید که دنیا به آخر نرسیده است.می آیم و تمام کرایه های عقب افتاده را هم میدهم... .برای فرار از آشفتگیهای ذهنی فکر رفتن به کویت یکهو به سرم زد و خیال ندارد بیر


نام کتاب:همسایه ها 

نام نویسنده:احمدمحمود 

چاپ چهارم تهران۱۳۵۷ 

ناشر:انتشارات امیرکبیر 

قسمتی از کتاب: 

انگار مادرم آرام شده است.احساس میکنم که دلواپسی مادرم جایش را به آسودگی می دهد.از اتاق پدرم می زند بیرون و پرده را می اندازد.پدرم تو آخرین نامه اش که چند روز قبل رسید نوشته است که روز اول پائیز می آید...به صاحب دکان بگویید که دنیا به آخر نرسیده است.می آیم و تمام کرایه های عقب افتاده را هم میدهم... .برای فرار از آشفتگیهای ذهنی فکر رفتن به کویت یکهو به سرم زد و خیال ندارد بیرون برود.قصد کرده بودم که از اول پاییز بروم شبانه درس بخوانم.صدای بچه های مکتبخانه افتاده است.دراز می کشم.دستهایم را زیر سرم می گذارم و به سقف نگاه می کنم و فکر میکنم((...نه!...نمی تونم سیه چشمو نبینم...به جونم بستگی داره.نمی تونم بفهمم که چرا احساس و مبارزه با هم جور در نمیان...چرا؟...آخه چرا؟...))ص۲۸۸ 

نظر من درباره ی این کتاب: 

ماجرا و نحوه ی روایت آن به قدری ملموس بیان شده که بارها و بارها فکر میکردم احمدمحمود زندگی شخصی خودش رو داره تعریف میکنه!اتفاق در جنوب ایران و در زمان ملی شدن صنعت نفت روی میدهد.پسری از قشر مستضعف جامعه به طور ناخواسته با گروهی مبارز آشنا و سپس با تاثیر پذیری از ایده های آنان تبدیل به یک مبارز میشود و در این راه سختیهای بسیاری متحمل گشته و حتی به زندان نیز می افتد.صحنه ها و درگیریها به قدری زیبا و با بیانی ساده مطرح شده که دائم خودم را در صحنه حاضر میدیدم.یک رمان صد در صد اجتماعی و زیبا بود که از خوندن اون بسیار لذت بردم.

]]>
رمان كافه پیانو 2016-04-07T17:57:09+01:00 2016-04-07T17:57:09+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/433 شادی داودی نام کتاب:کافه پیانو نام نویسنده:فرهاد جعفری چاپ بیست و هفتم-پاییز۱۳۸۸ قسمتی از کتاب: اگر او را ببینید محال ممکن است پیش خودتان فکر کنید که او پارانوئیدی چیزی دارد یا شیزوفرنی چیزی ست.و صرف نظر از این که همیشه ی خدا-حالا می خواهد تابستان باشد یا زمستان-پوتین های سربازی تاف پایش می کند و بندهایش را هم نمی بندد و می گذارد که بروند زیر دست و پایش و اهمیتی نمی دهد که کثیف شوند یا بپوسند؛واقعیش را بخواهید هیچ فرق عمده ای با هیچ یک از ما ندارد که بشود درباره اش گفت میدونی.یه جوری یه


نام کتاب:کافه پیانو 

نام نویسنده:فرهاد جعفری 

چاپ بیست و هفتم-پاییز۱۳۸۸ 

قسمتی از کتاب: 

اگر او را ببینید محال ممکن است پیش خودتان فکر کنید که او پارانوئیدی چیزی دارد یا شیزوفرنی چیزی ست.و صرف نظر از این که همیشه ی خدا-حالا می خواهد تابستان باشد یا زمستان-پوتین های سربازی تاف پایش می کند و بندهایش را هم نمی بندد و می گذارد که بروند زیر دست و پایش و اهمیتی نمی دهد که کثیف شوند یا بپوسند؛واقعیش را بخواهید هیچ فرق عمده ای با هیچ یک از ما ندارد که بشود درباره اش گفت میدونی.یه جوری یه! 

لباسهایش کمی کهنه و رنگ و رو رفته هستند و جین سیاه پاچه تنگی که می پوشد خیلی وقت است که بور شده.اما هیچ کدام این ها؛باز هم دلیل نمی شود که شما پیش خودتان فکر کنید او مریضی چیزی ست و رابطه اش را با واقعیت از دست داده و آدم متوهمی ست.شکلات داغ ص53 

نظر من درباره ی این کتاب: 

مولف انتظارات و توقعاتش رو در وحله ی اول که یک مرد است از همسر و شریک زندگیش به خوبی در این کتاب مطرح میکنه که عموما"خواسته هاش وجه اشتراکی با خواسته های بیشتر مردان جامعه ی ایران را دارد.در کنار دنیایی از خودخواهی اما دنیایی از ازخودگذشتگی مردان را نیز به قلم آورده.وقتی این کتاب رو میخوندم تک تک شخصیتهای رهگذری که وارد میشدند و تمام مکالمات آنها به قدری عادی و قابل درک بود که هیچ مقوله ی دور از واقعیت به ذهنم راه پیدا نمیکرد.آدمها و وقایع مربوط به اونها با اینکه تکراری بودن اما شاید اینطور نسبت به حتی تکرار مکررات که هر تکراری حاوی درسی خواهد بود تا به حال دقیق نشده بودم.به عبارت دیگه از این کتاب یادگرفتم که چطور نسبت به اطرافم دقت بیشتری داشته باشم و قدرت گرفتن درس از مسائل اطرافم رو در خودم تقویت کنم حتی اگر اون اتفاقات یک موضوع پیش پا افتاده باشه!

]]>
رمان بلندیهای بادگیر 2016-02-15T21:52:00+01:00 2016-02-15T21:52:00+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/432 شادی داودی نام کتاب:بلندیهای بادگیر نام نویسنده:امیلی برونته ترجمه:پرویز پژواک ناشر:انتشارات عین الهی قسمتی از کتاب: نلی؛من هیچکس را ناراحت نساختم.بلکه فقط اندکی سبب دلداری و تسکین خاطر خودم را فراهم آوردم.از این پس من خیلی راحتتر و آسوده تر خواهم بود.وقتی هم مرا در آنجا مدفون سازند بهتر آرام خواهم گرفت.من او را ناراحت کرده باشم؟نه!اوست که مدت هجده سالست یکدقیقه مرا آرام نمی گذارد روز و شب دائم با منست و یک لحظه مرا آرام نمی گذارد.این ناراتی و آزار تا دیشب ادامه داشت و فقط ازآن پس


نام کتاب:بلندیهای بادگیر 

نام نویسنده:امیلی برونته 

ترجمه:پرویز پژواک 

ناشر:انتشارات عین الهی 

قسمتی از کتاب: 

نلی؛من هیچکس را ناراحت نساختم.بلکه فقط اندکی سبب دلداری و تسکین خاطر خودم را فراهم آوردم.از این پس من خیلی راحتتر و آسوده تر خواهم بود.وقتی هم مرا در آنجا مدفون سازند بهتر آرام خواهم گرفت.من او را ناراحت کرده باشم؟نه!اوست که مدت هجده سالست یکدقیقه مرا آرام نمی گذارد روز و شب دائم با منست و یک لحظه مرا آرام نمی گذارد.این ناراتی و آزار تا دیشب ادامه داشت و فقط ازآن پس تاکنون کمی آرام گرفته ام.در عالم رویا دیدم که مرده ام و در کنار محبوبم آرمیده ام.دیدم قلبم از کار ایستاده و گونه هایم را بر گونه های یخ زده اش نهاده ام.ص410 

نظر من نسبت به این کتاب: 

کتابی که در سرتاسر آن درک عشق و حسرت و درماندگی و انتقام همه و همه با هم و یکجا برایم قابل درک بود.انتقام هیت کلیف از افرادی که در ناکامی وی نقش داشته و حتی نقش نداشته اند نشان می داد که یک فرد برای رسیدن به عشق خودش حتی اگر دیگه زنده نباشد و به تصور رسیدن به او در جهان بعد دست به هر کاری میزند و در این راه زمانیکه وی از دختر کارتین نیز انتقام میگرفت اما در نهاد خودش نفرت را مزه مزه نمیکرد بلکه فقط و فقط به فکر تکرار و تجربه ی دیدن یک عشق نوپای دیگر بود.همسر کاترین و برادر کاترین و تمام وابستگان کاترین مورد انتقام واقع میشدند و این نوعی از عشق کور را به معنی واقعی نمایش میداد و درست برعکس تصور خیلی ها که این کتاب را نمونه ی بارز یک عشق شدید میدانند به نظر من ماجرای این رمان نمایش یک عشق کور بود!

]]>
رمان شوهر آهوخانم 2016-02-15T21:49:41+01:00 2016-02-15T21:49:41+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/431 شادی داودی نام کتاب:شوهرآهوخانم نام نویسنده:علی محمد افغانی ناشر:انتشارات نگاه چاپ یازدهم1374 قسمتی از کتاب: آهو خودمانی تر بغل گوشش گفت:مگر نمیگویی سه طلاقه ات کرده است؛به یک ور زلفهای بورت که کمند عاشقان است.از کجا معلوم که سعادت تو در همین نبوده است.آدم باید برآنچه گذشته هیچ وقت افسوس نخورد.بتو قول میدهم که یک آقای کمر باریک و متشخصی گیرت بیاید که شوهر سابقت از حسادت و غصه این شهر را بگذارد و برود.در جلسه ای گفتم ترا میبرم و معرفی میکنم؛همینقدر با همه بخصوص آنها که اشاره میکنم گ


نام کتاب:شوهرآهوخانم 

نام نویسنده:علی محمد افغانی 

ناشر:انتشارات نگاه 

چاپ یازدهم1374 

قسمتی از کتاب: 

آهو خودمانی تر بغل گوشش گفت:مگر نمیگویی سه طلاقه ات کرده است؛به یک ور زلفهای بورت که کمند عاشقان است.از کجا معلوم که سعادت تو در همین نبوده است.آدم باید برآنچه گذشته هیچ وقت افسوس نخورد.بتو قول میدهم که یک آقای کمر باریک و متشخصی گیرت بیاید که شوهر سابقت از حسادت و غصه این شهر را بگذارد و برود.در جلسه ای گفتم ترا میبرم و معرفی میکنم؛همینقدر با همه بخصوص آنها که اشاره میکنم گرم بگیر و کاری نداشته باش.برای شوهر پیدا کردن؛زن اگر حسن پری هم داشته باشد بی دست و پا باشد کلاهش پس معرکه است.اما بتو سفارش میکنم؛آنجا جای نشستن و مثل بوتیمار توی فکر رفتن نیست؛آنجا جای زدن و رقصیدن؛خواندن و شادی کردن است.هما از راه بینی اشک خود را قورت داد و گفت:خدا از خواهری کمت نکند آهو خانم!... 

نظر من نسبت به این کتاب: 

در هیچ کجای کتاب اغراق ندیدم.زندگی طبقه ی متوسط به قدری ملموس تعریف شده در این کتاب که با شخصیتهایش گویی زندگی میکردم.حضور  دو زن و نقش اصلی که در این داستان از او میخوندم دائم نشان میداد که زن هم می تواند بانی آرامش واقعی در جمع خانواده باشد هم می تواند به معنی واقعی شعله بر هستی یک خانواده انداخته بی آنکه خودش دچار نقصانی در روال زندگی روزمره اش شود و مصداق کاملی از این شعر((اصل بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد است)) را در نقش آهو به خوبی میشد درک کرد.نقش زن در این رمان با توجه به تعریف و اینکه دو زن(یکی آهو و دیگری همسر خباز)را به نمایش و تعریف درآورده کاملا دو روی سکه از شخصیت زنها را نمایش داده و بسیار هم ظریف و دقیق و بدون هیچگونه پرده پوشی آن را بیان کرده.کتاب شوهرآهو خانم از اون دست کتابهایی بود که در پایان برای لحظاتی از نقشی که یک زن چه در تخریب بنیاد خانواده و چه در تثبیت پایه های اون میتونه داشته باشه من رو به فکر فرو برد.

]]>
رمان شكرتلخ 2016-02-15T21:47:08+01:00 2016-02-15T21:47:08+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/430 شادی داودی نام کتاب:شکر تلخ نام نویسنده:جعفر شهری ناشر:چاپ روز قسمتی از کتاب: در واقع خانم باجی هم که از خیانت خبرچینی خود منفعل گردیده به جبران مافات برآمده بود از همان ساعت در صدد اقدام استخلاص عزت برآمده با مکرهای زنانه خود به کارسازی پرداخت.مثلا وقتی حاجی را می دید زبان به شکوه و بدگوئی از او می گشود که واقعا؛ این زن از راه بدر رفته دیگر قابل زندگی نمی باشد و دفعه ای به گوشش می رسانید که دائما؛ اشعار عاشقانه می خواند و یک ساعت به خانه بند نمی شود و زمانی او را به سر غیرت آورده می گف


نام کتاب:شکر تلخ 

نام نویسنده:جعفر شهری 

ناشر:چاپ روز 

قسمتی از کتاب: 

در واقع خانم باجی هم که از خیانت خبرچینی خود منفعل گردیده به جبران مافات برآمده بود از همان ساعت در صدد اقدام استخلاص عزت برآمده با مکرهای زنانه خود به کارسازی پرداخت.مثلا وقتی حاجی را می دید زبان به شکوه و بدگوئی از او می گشود که واقعا؛ این زن از راه بدر رفته دیگر قابل زندگی نمی باشد و دفعه ای به گوشش می رسانید که دائما؛ اشعار عاشقانه می خواند و یک ساعت به خانه بند نمی شود و زمانی او را به سر غیرت آورده می گفت از بس عزت خودش را درست کرده سر به کوچه ها برده است جوانهای محل پاشنه در خانه را از جا کنده اند...ص۸۷ 

نظر من در باره این کتاب: 

اسم کتاب با ماجرای آن تطبیق باور نکردنی داره!در عینی که شیرین است اما بسیار تلخ هم می باشد.در این رمان ماجرای زندگی طبقه ی مرفه و فقیر و نسبتا خوب در ایران آن هم در پایتخت که با خرافات عجین گشته و برای دست زدن به هر کاری به جادو و جنبل روی آورده و پایین بودن سطح فرهنگ را در زمان قدیم به نحوی شگرف و باور نکردنی به قلم تالیف درآمده و نشان داده شده است.من بعد از خواندن این کتاب تا مدتها به حال مردمان آن زمان تاسف میخوردم و زمانیکه کتاب تحقیقی نیرنگستان نوشته ی صادق هدایت را هم مطالعه کردم به حقیقی بودن ماجرای این رمان بیش از پیش مطمئن شده و تاسفم بیشتر گشت.ماجرا بسیار جذاب و پر کشش است البته برای خوانندگانی که عجول هستند و تحمل قدم به قدم با نویسنده پیش رفتن را ندارند مطمئنا۷۰صفحه ی اول حسابی حوصله ی آنها را سر میبرد اما اگه یه ذره تحمل کنند مطمئنا بعد از اون صفحات چنان مجذوب داستان خواهند شد که لحظه ایی کتاب را زمین نمی گذارند!

]]>
رمان سینوهه 2016-02-15T21:45:05+01:00 2016-02-15T21:45:05+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/429 شادی داودی نام کتاب:سینوهه پزشک مخصوص فرعون(دو جلدی) نام نویسنده:میکا والتاری مترجم:ذبیح الله منصوری چاپ دوازدهم۱۳۶۸ ناشر:انتشارات زرین قسمتی از کتاب:  چند زن دیگر هم اطراف اتاق بودند و آنها نیز می گریستند و من دیدم که صورت بعضی از آنها مجروح است و بعد فهمیدم که پادشاه(آمورو)آنها را کتک زده زیرا نمی توانستند که وسیله تسکین پسر او را فراهم نمایند.من به پادشاه(آمورو)گفتم این قدر بی تابی نکن برای اینکه فرزند تو نخواهد مرد ولی من قبل از اینکه شروع به معالجه ی فرزند تو بکنم با


نام کتاب:سینوهه پزشک مخصوص فرعون(دو جلدی) 

نام نویسنده:میکا والتاری 

مترجم:ذبیح الله منصوری 

چاپ دوازدهم۱۳۶۸ 

ناشر:انتشارات زرین 

قسمتی از کتاب:  

چند زن دیگر هم اطراف اتاق بودند و آنها نیز می گریستند و من دیدم که صورت بعضی از آنها مجروح است و بعد فهمیدم که پادشاه(آمورو)آنها را کتک زده زیرا نمی توانستند که وسیله تسکین پسر او را فراهم نمایند.من به پادشاه(آمورو)گفتم این قدر بی تابی نکن برای اینکه فرزند تو نخواهد مرد ولی من قبل از اینکه شروع به معالجه ی فرزند تو بکنم باید که خود را تطهیر نمایم و قبل از هر کار این منقل آتش را از این جا بیرون ببرید...ص۳۵۸ج۱ 

نظر من درباره ی این کتاب: 

رمان جالبی بود و از اینکه در خلال مطالعه ی این رمان به نحوه ی چگونگی معالجات و علوم پزشکی در عهد مصر باستان هم آگاهی پیدا میکردم جذابیت ماجرا برام بیشتر میشد.البته در بعضی جاها از شاخه و برگ دادن بیش از حد مترجم کمی حوصله ام سر میرفت اما این موضوع اونقدر حائز اهمیت نبود که از مطالعه ی ماجرا منصرف بشم.زیباترین قسمت کتاب به نظر من وقتی بود که سینوهه عاشق دختری شد که اون دختر باید در ابتدا بکارت خود را به خدایان تقدیم میکرد که این عمل منجر به مرگ آن دختر و ناکامی سینوهه گشت.روی هم رفته کتابی بود که وقتی فیلمش رو دیدم عصبی شدم چرا که توقع داشتم فیلمش هم به زیبایی کتابش می بود در حالیکه به هیچ وجه اینطور نبود و کتاب در مقایسه با فیلم آن بسیار جذاب تر و پر کشش تر بود.

]]>
رمان یوسف و زلیخا 2016-02-15T21:38:11+01:00 2016-02-15T21:38:11+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/428 شادی داودی نام کتاب:یوسف و زلیخا نام نویسنده:صادق جلالی چاپ اول ناشر:انتشارات نو قسمتی از کتاب: عاقبت وقتی کار رسوائی بالا گرفت؛وقتی قلب زنان مصری جریحه دار شد؛وقتی دیدند که این عبرانی زیبا هرگز اعتنائی به آنها نمیکند دیوانه شدند؛آتش در سراپایشان شعله کشید؛خوار شدند و به خود لرزیدند و نفرت وجودشان را پر کرد؛عشق در زن وقتی سیراب نشود و گره بخورد همیشه تبدیل به نفرت و خشونت می شود...ص60 نظر من درباره ی این کتاب: با وصف تکراری بودن مضمون داستان اما روایت به قدری لطیف و زیبا نام کتاب:یوسف و زلیخا 

نام نویسنده:صادق جلالی 

چاپ اول 

ناشر:انتشارات نو 

قسمتی از کتاب: 

عاقبت وقتی کار رسوائی بالا گرفت؛وقتی قلب زنان مصری جریحه دار شد؛وقتی دیدند که این عبرانی زیبا هرگز اعتنائی به آنها نمیکند دیوانه شدند؛آتش در سراپایشان شعله کشید؛خوار شدند و به خود لرزیدند و نفرت وجودشان را پر کرد؛عشق در زن وقتی سیراب نشود و گره بخورد همیشه تبدیل به نفرت و خشونت می شود...ص60 

نظر من درباره ی این کتاب: 

با وصف تکراری بودن مضمون داستان اما روایت به قدری لطیف و زیبا بیان شده که به هیچ وجه از خواندن آن احساس خستگی نکردم.خواندن ماجرای یوسف و زلیخا به صورت یک رمان صد در صد جذابیت خاص دیگری دارد که مسلما تا کسی این کتاب را نخواند متوجه ی حلاوتی که بنده درک کرده ام نخواهد شد.

]]>
رمان استخوانهای دوست داشتنی 2016-02-13T18:18:23+01:00 2016-02-13T18:18:23+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/427 شادی داودی نام کتاب:استخوانهای دوست داشتنی نام نویسنده:آلیس سبالد مترجم:فریدون قاضی نژاد ویرایش:نسیم عزیزی چاپ اول1382 ناشر:نشر روزگار قسمتی از کتاب: شنیدم کسی درون گل؛من و من میکند.اسمم را شنیدم.فکر کردم می توانم طعم خون را روی صورت پدرم حس کنم؛دستم را دراز کنم و انگشتانم را روی لب بریده اش بکشم و در قبرم با او دراز بکشم...ص215 نظر من درباره ی این کتاب: کتاب از زبان دختری که به طرزی فجیع کشته میشود و در واقع دیگر زنده نیست اما در میان زندگان به سر میبرد و به سب


نام کتاب:استخوانهای دوست داشتنی 

نام نویسنده:آلیس سبالد 

مترجم:فریدون قاضی نژاد 

ویرایش:نسیم عزیزی 

چاپ اول1382 

ناشر:نشر روزگار 

قسمتی از کتاب: 

شنیدم کسی درون گل؛من و من میکند.اسمم را شنیدم.فکر کردم می توانم طعم خون را روی صورت پدرم حس کنم؛دستم را دراز کنم و انگشتانم را روی لب بریده اش بکشم و در قبرم با او دراز بکشم...ص215 

نظر من درباره ی این کتاب: 

کتاب از زبان دختری که به طرزی فجیع کشته میشود و در واقع دیگر زنده نیست اما در میان زندگان به سر میبرد و به سبب وابستگی هایش به دنیا حاضر به ترک دنیا نیست تعریف میشود.در نوع خودش ماجرا جالب بود و اینکه در این کتاب بتونی همذات پنداری کنی با شرایط کسی که دیگه در دنیا نیست و عزیزانش رو می بینه خیانتها رو درک میکنه و حتی بارها و بارها همراه قاتلش می باشد و کسی نمیتواند انتقام او را بگیرد به حد کافی فکر کنم جذابیت داشته که سبب شد لحظه ایی این کتاب رو از دستم زمین نگذارم...خیلی لذت بردم.

]]>
رمان دو غریب 2016-02-13T18:16:12+01:00 2016-02-13T18:16:12+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/426 شادی داودی نام کتاب:دو غریب نام نویسنده:فریده گلبو چاپ یکم-پاییز۱۳۷۷ ناشر:انتشارات روشنگران و مطالعات زنان قسمتی از کتاب: اما نصیحت زن حاج آقا اکبری به من در مورد مخفی نگاه داشتن اطلاعم در این مورد هدف دیگری دارد.او معتقد است باید محمود در بی خبری؛بار گناه خود را تا جایی افزون کند که وقتی من با یورشی غافلگیر کننده به او بگویم که همه چیز را میدانم او در تنگنای ترس و اضطراب و احساس گناه؛حاضر به بخشش قسمتی از دارایی خود به من باشد...ص80 نظر من درباره ی این کتاب: وقتی این کتا


نام کتاب:دو غریب 

نام نویسنده:فریده گلبو 

چاپ یکم-پاییز۱۳۷۷ 

ناشر:انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 

قسمتی از کتاب: 

اما نصیحت زن حاج آقا اکبری به من در مورد مخفی نگاه داشتن اطلاعم در این مورد هدف دیگری دارد.او معتقد است باید محمود در بی خبری؛بار گناه خود را تا جایی افزون کند که وقتی من با یورشی غافلگیر کننده به او بگویم که همه چیز را میدانم او در تنگنای ترس و اضطراب و احساس گناه؛حاضر به بخشش قسمتی از دارایی خود به من باشد...ص80 

نظر من درباره ی این کتاب: 

وقتی این کتاب رو میخوندم همانطور که خود نویسنده هم در ابتدای پیشگفتار ذکر کرده بود با یک رمان خالص رو به رو نبودم بلکه داستان یک شبه رمان بود!اما بسیار زیبا تعریف شده.ماجرایی که فقط از طریق ارسال نامه میان دو دوست مطرح میشود و سرتاسر داستان فقط نامه هایی است که این دو زن که یکی در ایران و دیگری در خارج از کشور زندگی میکنند و هر دو متاهل بوده و ماجراها و اتفاقات روزمره ی خود را در نامه برای یکدیگر مطرح میکنند چنان جذاب بود که گاهی فراموش میکردم دارم فقط نامه میخونم و غرق در ماجرا میشدم و دوست داشتم هر لحظه نامه ی بعدی برسد و بفهمم ماجرا به کجا ختم خواهد شد.به نظر من نوع تالیف و طرح ماجرا در این کتاب به نوعی منحصر به فرد بود چرا که تا به حال فهمیدن ماجرای یک داستان شبه رمان را در غالب فقط نامه هایی در بین دو زن که از قضای روزگار با یکدیگر دوستی صمیمی هم دارند ندیده و نخوانده بودم!

]]>
رمان سهم من از این عشق 2016-02-13T18:15:08+01:00 2016-02-13T18:15:08+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/425 شادی داودی نام کتاب:سهم من از این عشق نام نویسنده:ویکتور پمبرتون مترجم:نجمه قشقایی ناشر:انتشارات شادان چاپ اول-تابستان89 قسمتی از کتاب: بتی آن شب خوابش نمی برد.ساعتها بیدار دراز کشیده بود و به قماربازی پدرش و بدهی های زیادی که بالا آورده بود فکر میکرد.خود را به سبب تنها گذاشتن سارا در پرداخت بدهی های پدر و همچنین به دلیل ادعای وراثت گناهکار میدانست.البته جک ریدلی هم نمی توانست کمکی به او بکند.این روزها به ندرت پیش هم بودند و وقتی هم که جک ریدلی به خانه می آمد مست روی تخت می


نام کتاب:سهم من از این عشق 

نام نویسنده:ویکتور پمبرتون 

مترجم:نجمه قشقایی 

ناشر:انتشارات شادان 

چاپ اول-تابستان89 

قسمتی از کتاب: 

بتی آن شب خوابش نمی برد.ساعتها بیدار دراز کشیده بود و به قماربازی پدرش و بدهی های زیادی که بالا آورده بود فکر میکرد.خود را به سبب تنها گذاشتن سارا در پرداخت بدهی های پدر و همچنین به دلیل ادعای وراثت گناهکار میدانست.البته جک ریدلی هم نمی توانست کمکی به او بکند.این روزها به ندرت پیش هم بودند و وقتی هم که جک ریدلی به خانه می آمد مست روی تخت می افتاد.هر شب بتی از خود می پرسید که چرا با چنین مردی ازدواج کرده است چون می دانست که ریدلی هر شب را با دیگران می گذراند و با اد کوچولو هم رفتار بدی میکرد...ص169 

نظر من درباره ی این کتاب: 

این رمان یک رمان کاملا" اجتماعی بود و وقتی اون رو میخوندم اتفاقات پیش آمده در رمان را حتی در جامعه ی ایرانی خودمان هم به وضوح میدیدم و احساس میکردم.وقایع عاطفی نسنجیده که از خواهر کوچکتر(بتی)سر میزد و از فعالیتهای انقلابی در وی شروع شد کم کم به خاطر کوته بینی او و نداشتن تجربه به حاشیه کشیده شد و خودش در منجلاب بی تجربگی ها و تصمیمات عجولانه اش اسیر گشت و خواهر بزرگتر(سارا)با تمام ستم و محنتی که در طول زندگی می کشید اما همواره سعی داشت با دیدی باز به وقایع بنگرد و در نهایت تصمیم بگیرد از اوج به ذلت رسیدن برایش سخت بود اما برای دوام زندگی خویش مجبور به تحمل مصائب میگشت چرا که تداوم زندگی به دست و میل و اراده ی بشر نیست و باید جنگید و ادامه داد و سارا اینچنین زندگی میکرد.از تضاد شخصیتی که میان این دو خواهر بود درسهای زیادی گرفتم و در نهایت مطمئن بودم بعد از خواندن این رمان وقتم به بطالت سپری نشد. 

]]>
رمان این یادداشت ها را برای تو می نویسم 2016-02-13T18:07:47+01:00 2016-02-13T18:07:47+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/423 شادی داودی نام کتاب:این یادداشتها را برای تو می نویسم نام نویسنده:فریده نجفی(مشیری) چاپ اول-پاییز1387 ناشر:انتشارات شادان قسمتی از کتاب: داشتم بیسکویت می خوردم که یک بلوز مچاله خیس؛تلپی از بالا توی ایوان افتاد و چشم به هم نزده؛دختر همسایه طبقه بالای دایی در ایوان ظاهر شد.گفت:ببخشید؛داشتم بلوزم را روی بند پهن میکردم؛از دستم در رفت.دایی و زن دایی نگاهی به هم انداختند و خندیدند.من هم که دوزاریم کج نیست.می دانم چرا هر وقت خانه دایی می روم؛یک جوری خودش را به پایین می رساند.وقتی رفت؛دایی


نام کتاب:این یادداشتها را برای تو می نویسم 

نام نویسنده:فریده نجفی(مشیری) 

چاپ اول-پاییز1387 

ناشر:انتشارات شادان 

قسمتی از کتاب: 

داشتم بیسکویت می خوردم که یک بلوز مچاله خیس؛تلپی از بالا توی ایوان افتاد و چشم به هم نزده؛دختر همسایه طبقه بالای دایی در ایوان ظاهر شد.گفت:ببخشید؛داشتم بلوزم را روی بند پهن میکردم؛از دستم در رفت.دایی و زن دایی نگاهی به هم انداختند و خندیدند.من هم که دوزاریم کج نیست.می دانم چرا هر وقت خانه دایی می روم؛یک جوری خودش را به پایین می رساند.وقتی رفت؛دایی جان خندید و گفت:گول قد و بالای جهان را خورده.از سن و سالش خبر ندارد...ص261 

نظر من درباره ی این کتاب: 

رمان زیبا و جذابی بود.روایت انسانهایی که در شرایطی متفاوت مجبور به گرفتن تصمیماتی برخلاف میل باطنی خویش میشوند اما در باطن همچنان به عهدهای خویش وفادارند با بیانی شیوا خواننده رو نسبت به مقصود نویسنده آگاه میکرد.از زمانیکه جهان به خارج از ایران سفر کرد کشش و جذابیت داستان چندین برابر شد و گویی تازه شروع نقطه ایی در کتاب آغاز شد که از ابتدا در جستجوی آن بودم.

]]>
رمان دالان بهشت 2016-02-13T18:05:35+01:00 2016-02-13T18:05:35+01:00 tag:http://shatrangeeshgh.mihanblog.com/post/422 شادی داودی نام کتاب:دالان بهشت نام نویسنده:نازی صفوی چاپ دوم-تهران1385 ناشر:انتشارات ققنوس قسمتی از کتاب: رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هوای بی تفاوتی دور کرد و به زندگی برگرداند.سایه ی شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم را خم؛رفته رفته توی روحم به دردی آرام مبدل شد.اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم.هیچ انگیزه ای توی وجودم برای تلاش نبود.چشمهایم می دید ولی بی احساس...ص306 نظر من درباره ی این کتاب: نویسنده


نام کتاب:دالان بهشت 

نام نویسنده:نازی صفوی 

چاپ دوم-تهران1385 

ناشر:انتشارات ققنوس 

قسمتی از کتاب: 

رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هوای بی تفاوتی دور کرد و به زندگی برگرداند.سایه ی شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم را خم؛رفته رفته توی روحم به دردی آرام مبدل شد.اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم.هیچ انگیزه ای توی وجودم برای تلاش نبود.چشمهایم می دید ولی بی احساس...ص306 

نظر من درباره ی این کتاب: 

نویسنده برای آشکار کردن شخصیتهای داستان در نهایت ظرافت عمل کرده و تک تک آنها به خوبی دراماتیزه شده اند.از مهناز و محمد گرفته تا حتی مادر محمد که نقشی به نسبت کوتاه و حاشیه ایی نسبت به دیگران در این رمان دارد و خواننده به خوبی می تواند شخصیتها را در ذهن خویش پردازش کند.در جایی تضاد شخصیت بین مهناز و همسر برادرش نیز به خوبی نمایش داده شده و تفاوت بین یک دختر برونگرا و یک دختر درونگرا را نیز در حدی عالی نشان داده است.شخصیت مهناز به دلیل تربیت خانوادگی و نازپرورده بودنش تا نیمه ی داستان هیچگونه انگیزه ی واقعی برای عمل ندارد و کاملا در حد سنش معرفی شده است و بسیار باور کردنی جلوه میکند.در باره ی نکته ی حائز اهمیت قلم این نویسنده  می توان گفت که وی کاملا" موفق بوده که از به کارگیری شخصیتهای کلیشه ایی و ساده و تکراری اجتناب کند.شخصیتهای این داستان هر یک در نوع خود جامع هستند و در اطراف ما نمونه های بسیار زیادی از آنها وجود داشته که شاید تا قبل از خواندن این رمان به هیچیک از آنها توجهی نداشتیم.شخصیت مهناز تا اواسط داستان تغییری ندارد اما از آنجا به بعد تکوین این شخصیت کاملا در خور توجه می باشد.تغییرات شخصیتی او چشمگیر میشود و خواننده را به فکر وا میدارد.البته نویسنده انگیزه ی مهناز را در راه این تکوین مشخص نکرده و در نهایت خواننده مجبور میگردد تنها دلیل این تغییر را ورود مهناز به جامعه و اجبار در فعالیتهای اجتماعی بداند!...اما جالبی قضیه این است که این رشد شخصیتی با فرصتی کافی که نویسنده در طول ماجرا به او داده رخ میدهد و یکباره نمی باشد.این رمان مستقیما" تاثیر عاطفی را در زندگی مورد هدف قرار داده و از آنجایی که یک رمان است نویسنده به خوبی توانسته عاطفه را صرفا" به شکل یک محصول جانبی مطرح نکند.مسئله ی عاطفه نیز به خوبی دراماتیزه شده است و خوشبختانه نویسنده در هیچ کجای داستان دچار احساسات قیق و آبکی نشده است. 

]]>