هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان همین امشب قسمت81-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:سه شنبه 31 اردیبهشت 1392-12:51 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد و یکم

ماهرخ این بار به وضوح متوجه ی حرف وی شد و سپس با فریاد گفت:چی گفتی؟...کی؟!...کی داره میمیره؟!

از شنیدن صدای فریاد ماهرخ که سوالی را کرده بود؛منصوره و ایران هراسان وارد اتاق وی شدند و با تعجب به او و سپس از همانجایی که ایستاده بودند به اطراف اتاق نگاه سریعی انداختند.

با ورود آنها به اتاق تصویری که ماهرخ در آینه میدید به سرعت محو شد!

ماهرخ که حالا جلوی آینه ایستاده بود و در یک دستش هنوز برس موهایش قرار داشت شروع کرد به فریاد کشیدن و هر دو دستش را با تمام قدرت و پی در پی به آینه کوبید و گفت:نرو...نرو...بگو که دروغه...بگو...بگو...

آینه هر لحظه بیشتر خورد میشد و دست چپ ماهرخ که همواره بر شکسته های آینه کوبیده میشد دچار جراحت شده و خون از دستش جاری شده بود ؛ اما هنوز بر آینه مشت میزد و جیغ می کشید و با گریه و التماس جملات قبلش را تکرار میکرد!

منصوره بهتزده به وضعیت باور نکردنی ماهرخ چشم دوخته بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت!

زهره که حالا او نیز به جهت شنیدن فریادهای ماهرخ به جلوی در اتاق وی آمده بود دچار استرس و اضطراب شدیدی شده و در ضمنی که یک باره درد شدیدی را در زیر شکم و کمرش حس میکرد یک دستش را به زیر شکمش گرفته و با بغض گفت:ای وای...مامان یه کاری کن.

ایران با قدمهایی سریع در حالیکه به سمت ماهرخ می رفت روی کرد به منصوره و با فریاد گفت:منصوره حواست کجاس؟...ببین زهره چش شده؟

سپس خودش را به ماهرخ که هنوز بر آینه مشت می کوبید رساند و سعی کرد از پشت دستهای او را بگیرد و از آینه دورش کند.

منصوره نگاهی به زهره که بر روی شکمش خم شده بود انداخت و بار دیگر به ایران و ماهرخ نگاه کرد!...ایران همه ی تلاشش را میکرد اما مشخص بود که نمیتواند ماهرخ و رفتار او را که بی شباهت به جنون نبود مهار کند!...منصوره پاهایش سست شده و قدرت هیچ کاری نداشت!...حتی نمی توانست به درستی تصمیم بگیرد در چنان شرایطی باید به کمک کدام یک برود!...آیا باید به ایران کمک میکرد که تلاشی بی نتیجه در جدا ساختن ماهرخ از آینه داشت یا به وضعیت زهره رسیدگی میکرد که با رنگی پریده بر روی شکمش خم شده و صدایش به ناله شبیه گشته بود؟!!

ایران کلافه و عصبی فریاد دوباره ایی کشید و گفت:منصوره؟...همونجوری واینسا...برو بیرون زهره رو هم ببرش بیرون ببین چش شده زن؟...چه مرگت شده منصوره؟...زهره رو ببرش بیرون من ماهرخ رو آروم میکنم.

منصوره چشم از ماهرخ بر نمیداشت و اصلا" فریادهای ایران و حتی خود ماهرخ را نیز دیگر نمی شنید!...بار دیگر سرش را به آرامی سوی زهره برگرداند و به او که یک دستش را بر روی فلز درگاه می فشرد و دست دیگرش را در زیر شکمش گرفته بود از نظر گذراند...صدای سوت عجیبی در گوشش می پیچید که مانع از شنیدن صدای محیط می شد!...نگاهش را بار دیگر به سمت ایران و ماهرخ برگرداند و سپس محکم به دیواری که در پشت سرش قرار داشت خورد و بعد از آن آهسته آهسته در ضمنی که هنوز تکیه اش بر دیوار بود سر خورد و روی زمین افتاد!...هنوز چشمهایش بر روی ماهرخ و تلاشی که ایران برای جدا کردن وی از آینه و آرام کردنش را داشت ثابت مانده بود!

زهره که منصوره را در چنین وضعیتی دید با تمام درد زایدالوصفی که در تمام بدن خویش حس میکرد کشان کشان خود را به منصوره نزدیک کرد و کنار او که حالا کاملا" روی زمین به حالت درازکش قرار گرفته بود نشست...ضربات ملایم اما پی در پی را به صورت وی زد و با چشمانی اشک بار گفت:مامان؟...مامان؟...تو رو خدا...بلند شو...چتون شده شما؟!

اما منصوره هیچ حرکتی نداشت و هنوز چشمهایش بر روی ایران و ماهرخ ثابت مانده بود!

زهره نگاهی به ایران که هنوز سعی داشت دستان ماهرخ را نگه دارد تا بلکه جلوی مشت زدنهای پیا پی وی را بر دیوار و آینه بگیرد کرد...درد امان زهره را بریده بود اما به خوبی دریافت که وضع و جو حاکم به قدری به هم ریخته است که حالا این اوست که باید در چنین شرایطی بتواند افکارش را جمع کرده و کاری کند!

ماهرخ هنوز جیغ می کشید و گریه میکرد و ایران در تلاش برای ساکت کردن وی بود اما از وضع منصوره نیز غافل نبوده و در همان حال روی کرد به زهره و با صدایی بلند گفت:عمه الهی قربون قدت بشم...میدونم وضع خودتم خوب نیست ولی ببین میتونی تا من ماهرخ رونگهش می دارم آروم آروم بری پایین تلفن کنی اورژانس بیاد واسه منصوره...فکر کنم قلبش دوباره مشکل پیدا کرده...داروهاش کجاس؟

زهره سرش را به علامت تایید صحبتهای ایران تکان داد سپس در حالیکه درد امانش را بریده بود با سختی از جایش بلند شد و با قدمهایی لرزان و حالی زار از در هال خارج و با وضعی که تعریف آن در هیچ کلامی نمی گنجد پله ها را یکی یکی پایین رفت و وارد منزل پدرش شد و خود را به سختی سمت تلفن کشاند.

شماره ی تلفن منزل اکرم السادات روی یک تکه کاغذ سفید کوچک که از قبل نوشته شده و توسط ایران در کنار تلفن جا مانده بود توجهش را جلب کرد...گوشی تلفن را برداشت و بعد از گرفتن شماره ی مورد نظر و به صدا در آمدن چندین بوق بالاخره فردی از آن سوی خط پاسخ داد:بله؟بفرمایین؟

زهره با نفسهای بریده بریده و صدایی که ناشی از ضعف شدیدش بود گفت:من عروس منصوره خانم هستم...میشه گوشی رو بدین به اکرم السادات یا به مژگان خانم؟

فردی که پشت خط بود کمی مکث کرد سپس با صدای بلند مژگان را صدا کرد...چند لحظه بعد صدای غمزده ی مژگان از آن سوی خط به گوش زهره رسید اما پر واضح بود که مژگان با شنیدن صدای زهره با آن وضعیت که شروع به صحبت کرد حدس زدن موقعیت منزل مادر ماهرخ برایش سخت نبود اما هرگز تصور نمی کرد اوضاع تا چه حد به هم ریخته است!

وی هنوز گوشی تلفن در دستش بود و صحبتش با زهره به پایان نرسیده بود که علی به علت خلوتی خیابانها در آن ساعات شب خیلی زودتر از حد معمول به خانه رسید و وقتی وارد هال شد حرکت دست مژگان را دید که از او می خواهد به پای تلفن بیاید.

علی به نزدیک او رفت و در حالیکه خواهرش تا حدی با نگرانی هنوز داشت تلفنی صحبت میکرد با اشاره از وی پرسید چه کسی پشت خط است؟

مژگان خداحافظی کوتاهی با زهره کرد و به او اطمینان خاطر داد که هم اکنون علی به آنجا می آید سپس گوشی را قطع کرد و با صدایی آهسته طوریکه دیگران متوجه نشوند گفت:علی سریع برگرد خونه ی منصوره خانم...صدای زهره معلوم بود حالش اصلا" خوب نیست ولی همش می گفت مامان حالش به هم خورده و ماهرخ هم حالش بده!...برو ببین چی شده!

علی لحظاتی کوتاه به نقطه ایی خیره شد سپس وی نیز با صدایی آرام گفت:باشه...برمیگردم ببینم چی شده فقط اگه مامان سراغمو گرفت برای اینکه نگران نشه بگو منصوره خانم چیزی توی ماشین جا گذاشته بود مجبور شدم برگردم بهشون بدم.

مژگان با حرکت سر حرف او را تایید کرد بعد هم علی بی معطلی بار دیگر از منزل خارج و به سمت منزل منصوره خانم راهی شد.

زمانیکه به آنجا رسید در کمال تعجب متوجه ی ماشین اورژانس در جلوی منزل نیز شد و بیش از پیش بر تعجبش افزوده و وقتی ماشین را متوقف و از آن پیاده شد در اوج ناباوری دید زهره به همراه سه مامور اورژانس در حالیکه وی را روی تخت خوابانده اند از در ساختمان خارج و پشت سر آنها ایران نیز از منزل خارج شد!

چشمانش از تعجب گشاد شده و با عجله سوی ایران رفت و گفت:چی شده عمه خانم؟!

ایران که برای اولین بار گویا با دیدن علی قوت قلب گرفته باشد گفت:الهی قربون قدت...زهره حالش خوب نیست فکر کنم بچه داره دنیا میاد!...اورژانس خبر کردم دارن می برنش بیمارستان منم مجبورم باهاش برم...شما برو بالا.

در همین وقت پزشک اورژانس که مشخص بود از قبل علی را می شناسد به سمت آنها رفته و با احترامی خاص نسبت به علی شروع کرد به صحبت اما علی وی را نمی شناخت لیکن به علت همکار بودن خیلی سریع توانست در چند جمله ی کوتاه که از وی سوال نمود وضعیت زهره را متوجه شود و در ادامه همان دکتر برای علی شرح داد که حال خانمی هم که در طبقه ی بالا است خوب بوده و زیاد جای نگرانی نیست چرا که با گذاشتن قرصی در زیر زبان وی که در میان داروهای او بوده وضعش رو به بهبودی است!

زهره را در ماشین قرار دادند و ایران نیز همراه وی سوار شد.

دو مامور اورژانس نیز سوار شده و منتظر پزشک که مشخص بود هنوز برای گفتن موضوعی به علی معطل مانده در ماشین به انتظار وی بودند.

دکتر اورژانس زمانیکه علی از وی تشکر کرد در پایان گفت:یه تزریق آرام بخش هم برای اون دخترخانمی که بالا هست انجام دادیم نمیدونم مشکل چی بوده اما هر چی که هست موضوع جدی بوده که تونسته بوده یه دختر جوون رو تا این حد دچار استرس کرده باشه!...البته میدونم نیاز به گفتن نیست اما حالا شما هم تشریف بردین بالا سعی کنید به آرامش دعوتش کنید.

علی که با دقت به حرفهای آن دکتر گوش میکرد سرش را به علامت تایید صحبتهای وی تکان داد سپس او نیز سوار آمبولانس شده و رفتند.

علی با عجله وارد ساختمان و بعد از بستن در به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد هال شد.

منصوره خانم با اینکه حالش کمی بهتر شده بود اما بی قرار زهره بود و کاملا" نشان میداد از اینکه به توصیه ی پزشک مجبور به ماندن در منزل شده و ایران را به همراه زهره فرستاده است بی نهایت دلشوره داشته و نگران می باشد.

با ورود علی ؛ منصوره ناخودآگاه به گریه افتاد!...علی سوی او رفت و در ضمنی که منصوره در پناه دستان و آغوش وی به گریه افتاده بود گفت:چی شده منصوره خانم؟!...چرا یهو همه چی ریخته به هم؟!...شما که حالتون خوب بود وقتی من جلوی در رسوندمتون!...زهره خانم هم حالش خوب بود پس چرا یهو اینطوری شد؟!...ماهرخ کجاس؟!

منصوره همانطور که اشک می ریخت به آرامی کمی از علی فاصله گرفت و با صدایی که سعی داشت آرام باشد و مشخص بود نمی خواهد ماهرخ متوجه ی حرفهای وی گردد گفت:وقتی رسیدیم خونه با ایران یه ذره بحث کردم سر این که چرا واسه شام با ماهرخ نیومدن خونه ی شما...ماهرخ حموم بود اون موقع...بعد که اومد بیرون به اونم پریدم...زبون به دهن نمی گیره که یکی من گفتم ده تا جواب داد...بعد رفت توی اتاق یهو بنای جیغ کشیدن گذاشت...نمیدونم چه مرگش شده بود؟!...هیچ جوری ساکت نمیشد!...یه لحظه فکر کردم دیونه شده!...فکر کردم اونقدر توی فشار عصبی رفته که عقلش رو از دست داده!...دائم می کوبید به آینه و در و دیوار میگفت بگو دروغه...زد آینه رو داغون کرد...دستش رو تیکه تیکه کرده...آروم نمیشد!...من هیچی نفهمیدم فقط وقتی چشم باز کردم دیدم اورژانس اومده...فکر کنم زهره هول کرده...خدا الهی منو مرگ بده...اگه یه مو از سر این دختر کم بشه جواب خانواده اش و منوچهر رو چی بدم؟

بعد از گفتن این حرف بار دیگر به هق و هق و گریه افتاد!

علی در حالیکه به در بسته ی اتاق ماهرخ چشم دوخته بود به آرامی یک دستش را روی شانه ی چپ منصوره گذاشت و گفت:نگران نباشید...زهره خانم رو بردن همون بیمارستانی که من خودم اونجا هستم...مشکلی پیش نمیاد اونجا دکترای خوب متخصص زنان و زایمان زیاد داره...بر فرض هم اگه زایمان زودرس داشته باشه بازم مشکلی نیست یه مدت کوتاه بچه توی دستگاه می مونه اصلا" نگران نباشید...من با اجازتون برم توی اتاق ماهرخ ببینم وضع اون چطوره!

منصوره با گریه گفت:برو مادر...برو...من که جرات نمی کنم بیام توی اتاقش...می ترسم باز چشمش به من بیفته اعصابش خراب بشه...آروم شده...دیگه جیغ نمیزنه ولی میدونم هنوز داره گریه میکنه...قبل اینکه شما بیای بالا بلند شد محکم در اتاقشو بست!

علی سرش را به علامت تایید حرفهای وی تکان داد سپس بلند شده به اتاق ماهرخ رفت.

در اتاق را که پس از ورود به آن در پشت سرش بست ؛ دستش را به دیوار کشید تا کلید برق را بزند و اتاق را از آن تاریکی خارج کند اما با صدای محکم و بغض کرده ی ماهرخ رو به رو شد که گفت:روشنش نکن.

علی کمی مکث کرد سپس با صدایی جدی گفت:می خوام ببینمت...توی تاریکی چیزی معلوم نیست.

ماهرخ با گریه و صدایی بلندتر از قبل گفت:میگم روشنش نکن.

علی بی توجه به حرف او کلید برق را زد و اتاق روشن شد.

لحظاتی کوتاه ایستاد و به وضع آشفته ی اتاق و آینه ی قدی بزرگی که حالا کاملا" خورد شده و برخی تکه های شکسته شده از آن در جلوی قاب چوبی روی زمین ریخته شده بود چشم دوخت.

ماهرخ که در گوشه ی اتاق نشسته و زانوهایش را در بغل گرفته بود به آرامی سرش را بلند کرد و باز به همان آینه خیره شد سپس با صدایی که دیگر از گریه به ناله ی ضعیف تبدیل گشته بود گفت:علی تو رو خدا چراغ رو خاموش کن...خاموشش کن...برو بیرون از اتاق...چرا راحتم نمیگذارین...برو بیرون.

علی با قدمهایی آهسته اما محکم به سمت او رفت و روی زمین مقابل وی نشست.

چهره اش از سوگ پدر به شدت غمزده بود...در تمام مدتی که ماهرخ او را می شناخت این اولین باری بود که صورت علی را اصلاح نکرده می دید!...پیراهن مشکی که بر تن داشت غم چهره اش را چندین برابر میکرد...خستگی از تمام اعضای صورتش هویدا بود...از شب گذشته تا آن ساعت علی حتی دقیقه ایی نتوانسته بود چشم بر هم بگذارد و حتی ثانیه ایی استراحت نکرده و حالا بعد از اتمام یک روز بسیار شلوغ با تنشهای شدید عصبی باید رخ در رخ دختری که تمام زندگی وی را در خود خلاصه کرده بود می نشست...دختری که با تمام وجود عاشقش بود و دلش می خواست در چنان شب غم انگیزی لحظه ایی تنهایش نگذاشته و در کنار خانواده و دیگر اعضای داغدارش حضور می یافت...اما ماهرخ چنین نکرده بود!...از دست وی به شدت دلخور بود ولی هر قدر به او نگاه میکرد در می یافت غم و مشکلات روحی لانه یافته در دل ماهرخ نه تنها کمتر از خودش نمی باشد که شاید در برخی موارد در چنین موقعیتی هم حتی از وی بیشتر باشد!

ماهرخ تمام صورتش از اشک خیس بود و دست باند پیچی شده اش را که دقایقی قبل توسط مامورین اورژانس شستشوی سطحی داده شده و سپس آن را بسته بودند را در دست دیگرش گرفته و به آن نگاه میکرد...سوزش برشهایی که در اثر شکستن آینه در دستش ایجاد شده بود آزارش میداد اما بیش از هر چیز هنوز نگران آن چیزی بود که توسط افسر خبرش را دریافت کرده بود!

علی نفس عمیقی کشید و با یک دست موهای نیمه مرطوب ماهرخ را از یک سمت شانه اش کنار و بر پشتش ریخت و گفت:ماهرخ تو چت شده؟!...این رفتار...این حرکات...این وضعی که به وجود آوردی...همه و همه از تو بعیده!...همین دیشب بود بهت گفتم منصوره خانم قلبش ضعیفه و خانم برادرت در وضعیت خوبی نیست که بخواد تحمل فشار یا استرس رو داشته باشه...از وضع روحی الان منم که مطمئنم بی خبر نیستی...آخه این کارا چیه تو میکنی؟!

ماهرخ اشکهایش یکی بعد از دیگری بی آنکه حتی پلک بر هم بزند بر روی گونه هایش سرازیر بود و بی صدا چشم به علی دوخته بود...چقدر لحن صدا و کلامی که از دهان وی خارج میشد در آن لحظات برایش آرامش بخش بود!

علی یک بار دیگر نفس عمیقی کشید و به دست باند پیچی شده ی ماهرخ چشم دوخت و گفت:ببین چه بلایی به سر خودت آوردی؟!...دلیل این همه رفتار غیرعادی تو چی بوده؟!...چرا مثل افراد مالیخولیایی زدی آینه رو داغون کردی؟!...اون حرفها چی بوده که میگفتی؟!

ماهرخ یک بار دیگر با صدای بلند شروع به گریه کرد اما این بار در آغوش علی!

در آن لحظات علی همانطور که ماهرخ را در پناه آغوش و دستان خویش گرفته بود بوسه های ملایمی نیز بر روی سر وی می گذاشت و سعی داشت او را آرام کند اما خودش نیز بی آنکه حال خویش را درک کند به آرامی اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شد!...شاید در آن لحظه علی فرصت را بهتر از این نمی یافت که غم درون خویش را با ریختن چند قطره اشک تسکین بخشد چرا که از شب گذشته تا آن دقایق با وجود فشار سنگین غمی که از فوت پدر بر خود احساس کرده بود حتی قطره ایی اشک ازچشمانش سرازیر نگشته بود اما حالا...

دقایقی گذشت و زمانیکه ماهرخ اندکی آرام شد علی یک بار دیگر سوال خود را تکرار کرد و گفت:خوب...حالا بگو ببینم چی شده؟

علی با آنکه اندکی سعی کرد ماهرخ را از آغوش خویش جدا کند اما زمانیکه احساس کرد وی هنوز تمایلی به جدا شدن از وی را ندارد او نیز تنگ تر ماهرخ را در آغوشش گرفت و در ضمنی که تکیه ی خسته ی خود را برای اینکه راحتتر بتواند این یگانه عشقش را در آغوش خویش نگه دارد به دیوار میداد گفت:خیلی خوب...منتظرم بگی چی باعث شده این بلوا رو توی خونتون راه بندازی و این وقت شب همه رو به دردسر بندازی!

ماهرخ همانطور که هنوز گریه میکرد و به هق هق بدی دچار شده بود همه ی آنچه را که ساعاتی قبل دیده و فهمیده بود برای علی بازگو کرد سپس با بغض بیشتری گفت:علی...اگه یه مو از سر بابام کم بشه من میمیرم...من به اندازه ی کافی از اینکه بابام بی گناه توی زندان افتاده دارم دیونه میشم دیگه تحمل اینو ندارم که افسرجون بیاد و بهم بگه دایی داره میمیره...

و بار دیگر به گریه افتاد!

علی که حالا بعد از شنیدن تمام ان حرفها لبخند کمرنگی روی لبهایش نقش بسته و هنوز ماهرخ را در آغوش خود گرفته و بوسه های ملایم و پی در پی خویش را بر روی مو و سر و پیشانی ماهرخ می گذاشت گفت:ماهرخ؟!...بسه...جوری حرف میزنی که دارم شک میکنم به سن و سالت!...این همه اش یه تصور و خیال بوده...همه اش هم ناشی از اعصاب به هم ریخته و فکر خسته ات بوده...از دیشب تو هم مثل همه ی ما درگیر یک سری اتفاقات پر تنش و پر غصه شدی...شاید مقصر این همه خستگی روحی الان تو من هم باشم که سعی نکردم حداقل تو رو یه ذره از مسائل پیش اومده ی توی خونمون دورت کنم...ماهرخ من درک میکنم که فشار عصبی که روی تو بوده خیلی شدید تر از اون چیزی هست که کسی بتونه حتی فکرشم بکنه...اما سعی کن یه ذره واقع بین باشی...

ماهرخ خواست با خشم خودش را از آغوش علی بیرون کشیده و پاسخ صحبتهای وی را بدهد اما علی محکم تر از قبل وی را در آغوش گرفت و گفت:هنوز حرفم تموم نشده...پس سعی نکن دوباره اعصابت رو به هم بریزی...ببین ماهرخ بر فرض یک در هزار هم اگه حرف تو کاملا" درست باشه که البته از نظر عقاید خودم اون رو بعید میدونم اما اینو به من بگو چرا وقتی افسر خانم خدا بیامرز برگشته بهت گفته دایی داره میمیره تو فقط و فقط فکر کردی منظور اون به امیرخان بوده؟!...شاید افسر با توجه به بیماری که آقا جلال داره میخواسته خبری در رابطه با اون بگه...

ماهرخ که هنوز گریه میکرد گفت:اما اگه منظورش بابای من بوده باشه چی؟!

علی چون مطمئن بود ماهرخ با وضعی که در آغوشش جای گرفته اصلا" چهره ی وی را نمی بیند از حالت کودکانه و معصومی که ماهرخ در کلام خویش و رفتار خود بروز میداد و اصرار بر حرفش می کرد لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و گفت:امیرخان حالش خوبه...خوبه خوب...صبر کن من یه ذره سرم خلوت بشه و مراسم پدرم تموم بشه خودم به حسین میگم یه وقت ملاقات از زندان برای تو و امیرخان بگیره...خوبه؟...اینجوری خودت با چشمای خودت امیرخان رو میبینی که هیچ مشکلی نداره و صحیح و سالم هستش.

ماهرخ با بغض گفت:اگه توی همین مدت اتفاقی براش بیفته چی؟...توی همین مدتی که تو سرت شلوغه و درگیر مراسم هستی...

علی کمی فکر کرد و این بار نفسی از روی کلافگی کشید و گفت:خوب اگه اینطور فکر میکنی چرا دو روز دیگه که موعد ملاقات هست با منصوره خانم نمیری دیدن امیرخان؟...من شاید نزدیک به دو هفته واقعا" نتونم تو رو ببرم برای ملاقات پدرت...چون درگیر اجرای مراسمهای متفاوت برای بابام خواهم بود...هر کدوم از اعضای فامیل در فراخور حال و دیونی که بر گردن خودشون به خاطر لطفهای پدرم حس میکنن میخوان براش مراسم جداگانه در روزهای متفاوت بگیرن ؛ خوب در چنین شرایطی من شاید نتونم که به...

ماهرخ به میان حرف او رفت و در حالیکه یک بار دیگر زیر دلش به شدت درد گرفته و یک دستش را با فشار بر روی قسمتی خاصی از شکمش می فشرد گفت:بگو نمیخوام...بگو نمیخوام کاری کنم...وگرنه برای تو کاری نداره که به آقای فرزانه سفارش کنی و اون منو حتی اگه شده همین فردا بعدازظهر ببره تا بابام رو ببینم...بگو نمیخوای کاری کنی ؛ نگو نمیشه.

علی که تمام حرکات ماهرخ را زیر نظر داشت و با دقت هر چه تمام تر حرفهایش را نیز شنیده بود به دست ماهرخ که بر قسمتی از شکمش فشار وارد میکرد خیره شد و پرسید:ماهرخ؟...چیزی شده؟...حالت خوبه؟

ماهرخ با کلافگی و بغض به جای مانده از دقایق پیش در گلویش گفت:آره خوبم...عالی عالی هستم...فقط میخوام تو از آقای فرزانه بخوای که منو ببره بابام رو ببینم.

در این موقع منصوره که خود برای زهره به شدت بی قرار بوده و دلش می خواست هر طور شده به بیمارستان برود و در کنار زهره باشد برای گذاشتن چادر مشکی خاک آلود شده اش که آن روز در بهشت زهرا به سر کرده بود وارد حمام شده و با کلافگی و عصبانیت آن را در سبد رخت چرکها گذاشت اما یکباره چشمش به لباسهای آلوده ی ماهرخ که با ناواردی و سهل انگاری سعی در مخفی کردن آنها داشته و در گوشه ایی از حمام پنهانشان کرده بود مواجه شد!!!...بعد از برانداز کردن دقیق آنها کاملا" متوجه ی حال و وضع جسمی ماهرخ گشت به همین خاطر با عجله از حمام خارج و وارد اتاق شد و گفت:ماهرخ؟...تو باز به خونریزی افتادی؟!

علی که لحظاتی قبل با دقت رفتار ماهرخ و فشار دست او را بر روی شکم دیده بود یک بار دیگر نگاهش بر روی دست ماهرخ ثابت شد و گفت:ماهرخ؟...دوباره دچار همون مشکل قبلی شدی؟!

با ورود منصوره به اتاق ماهرخ با سرعت و تندی خودش را عقب کشید و از علی فاصله گرفت و با عصبانیت گفت:نه...حالم خوبه.

منصوره با کلافگی گفت:چرا دروغ میگی دختر؟!...

ماهرخ با فریاد گفت:میگم هیچیم نیست...چرا دست از سرم برنمیداری؟...هر دقیقه یه بهونه داری برای اینکه اعصاب منو خراب کنی؟

علی خیلی سریع از جایش بلند شد و به سمت منصوره خانم که مشخص بود هر لحظه امکان وقوع تنشی دیگر در بین او و دخترش قابل پیش بینی می باشد رفت و با صدایی آرام گفت:شما بفرمایین بیرون من خودم با ماهرخ صحبت میکنم مطمئن باشین اگه مشکلی باشه خودم راضیش میکنم همین الان ببرمش بیمارستان...خوبه؟...فقط خواهشا" شما عصبی نشو.

منصوره با عصبانیت گفت:میبینی تو رو قرآن علی آقا؟...ولله به خدا قلبم داره تیکه پاره میشه...از یه طرف فکر و خیال و رفتار این دختره اعصاب برام نگذاشته از یه طرف دلم داره مثل سیر و سرکه برای زهره می جوشه...دختره رو مادر و پدرش و منوچهر به من سپردن اون وقت امشب که باید نفس به نفس کنارش باشم ببین این ماهرخ چه بساطی برای من درست کرده و مجبور شدم بمونم توی خونه...

علی بار دیگر سعی کرد با صدایی آرام او را ساکت کند و گفت:شما بفرمایین بیرون آماده بشین منم کمک میکنم ماهرخ وسایلش رو جمع کنه...شما رو میبرم همین الان بیمارستان می رسونم تا خیالتون از بابت زهره خانم راحت بشه و پیشش بمونید ؛ ماهرخ رو هم می برمش خونه ی خودمون میفرستمش طبقه ی بالا خونه ی مژگان...اونجا خلوت و ساکته...اینطوری خوبه؟

منصوره با کلافگی و هدایت دست علی از اتاق خارج شد تا طبق گفته ی وی حاضر شده و همراه وی به بیمارستان برود و علی بار دیگر به اتاق برگشت و در را بست و به سمت ماهرخ رفت و با جدیت گفت:ماهرخ مطمئنی حالت خوبه و هیچ مشکلی نداری؟

ماهرخ سرش را به علامت مثبت تکان کوتاهی داده و سعی کرد از جایش بلند شود که علی زیر بازوی او را گرفت و در این کار کمکش کرد و در ادامه گفت:هر چی میخوای جمع کنی بردار و بگو منم کمکت کنم...فکر میکنم امشب تو رو از این خونه دور نگه دارم بهترین کاره...اینجوری مامانت هم شاید یه ذره اعصابش آروم باشه...طفلک منصوره خانم حق داره...با اینکه ایران خانم همراه خانم برادرت هست ولی بودن منصوره خانم در کنار ایشون ضرورت بیشتری داره...بگو چیا رومیخوای برداری من برات جمع می کنم...

ماهرخ به سمت کمد لباسش رفت و در همان حال با ضعف و بغض گفت:نمیخوام...خودم جمع میکنم.

علی که حالا درست پشت سر وی ایستاده بود دوباره پرسید:ماهرخ؟...واقعا" حالت خوبه؟!...مطمئنی نیازی نداری همین الان که مامانت رو میبرم بیمارستان بگم تو رو هم یه دکتر متخصص زنان ویزیت کنه؟

ماهرخ با عصبانیت گفت:آره...آره...خوبم...حالم خوبه...فقط یه چیز ازت خواستم که گفتی نمیتونی.

علی یک دستش را لای موهایش کرد و برای لحظاتی کوتاه به سقف اتاق خیره شد سپس گفت:باشه...اون کار رو هم برات میکنم...فردا صبح زود با حسین تماس میگیرم میگم یه وقت ملاقت فردا بعد از ظهر یا پس فردا صبح برات جور کنه...خوبه؟

ماهرخ در حالیکه دو دست لباس مشکی از کمدش خارج و در دستش بود به سمت او برگشت و با چشمانی غرق در اشک به وی خیره شد و گفت:پس فردا صبح نه...همین فردا بعد از ظهر...تو هم نمیخواد با این همه درگیری که داری همراهم بیای...با خود آقای فرزانه میرم...تو رو خدا علی؟

علی کلافه و خسته پاسخ داد:باشه...باشه همه ی سعی و تلاشم رو میکنم...حالا زودتر وسایلت رو جمع کن تا بریم.
ادامه دارد   



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پروانه زنی که با چشمهایش میشنود
جمعه 7 تیر 1392 12:44 ق.ظ
همین که وقت میکنی جواب همه را میدی خیلی لطف میکنی ولی خوب چی کار کنیم به شما وابسته شدیم خدا بهت قوت بده تا بتونی ادامه رمان را تایپ کنی اگر هم نتونستی ناراحت نباش ما صبرمون زیاده البته اگر عمرمون به دنیا باشه انشاالله
پاسخ شادی داودی : پروانه ی گلم متشکرم از لطف شما نازنینم
ستیلا
پنجشنبه 6 تیر 1392 08:06 ب.ظ
سلام خوبید؟خردادوتیرچیزی ننوشتید؟کجایید؟یاخسته شدیدیابماکم لطفی میکنید؟امیدوارم هرچه زودتربزارید.نگران شدیم.کاری دیگه برامون معرفی میکنیدتاهمین امشب آماده میشه؟ممنون
پاسخ شادی داودی : ستیلا جان ان شالله از این پس به طور مرتب در خدمتتون خواهم بود
پروانه
چهارشنبه 5 تیر 1392 04:54 ب.ظ
حالا دیگه خودمونی میگم که : اخییی نازی
پاسخ شادی داودی : ممنونم از محبتتون عزیزم
مریم
چهارشنبه 5 تیر 1392 02:49 ب.ظ
سلام دوس جون.مگه قسمت جدید گذاشتی؟(منظورم به جوابی بود که به پروانه دادی)
شادی جونی تو خوب و شاد باشی ما همچنان منتظر می مونیم.راستش گیگه نگران شدم.
پاسخ شادی داودی : سپاسگزارم از محبتتون
پروانه
چهارشنبه 5 تیر 1392 03:58 ق.ظ
سلام دلگیر نشین از من ولی فکر
نمی کنید وقتی عده ای می پرسند چرا رمان را ادامه نمی دهید و کجا هستید و شما فقط می گویید در خدمتتون هستم در حالی که نیستید به ما بی احترامی
می کنید ؟ ببخشید که جسارت کردم و حرف دلم را زدم
پاسخ شادی داودی : زمانی که جواب دادم در خدمتتون هستم درست زمانی بوده که قسمت جدید را بروزرسانی کرده ام...
پروانه
چهارشنبه 5 تیر 1392 03:58 ق.ظ
سلام دلگیر نشین از من ولی فکر
نمی کنید وقتی عده ای می پرسند چرا رمان را ادامه نمی دهید و کجا هستید و شما فقط می گویید در خدمتتون هستم در حالی که نیستید به ما بی احترامی
می کنید ؟ ببخشید که جسارت کردم و حرف دلم را زدم
پاسخ شادی داودی : جسارت نه تنها شما که برخی افراد که قصد خاصی از کامنت گذاشتن دارند را همیشه با دل و جان قبول کرده ام...دیگر چه کار مانده که نکرده ام؟!
نیاز
سه شنبه 4 تیر 1392 09:19 ق.ظ
سلام شادی جون خوبی خوشحال شدم دیدم نظراتم وتایید کردی ؟بیصبرانه منتظر ادامه رمان به قلم زیبای شماهستیم
پاسخ شادی داودی : متشکرم از محبتتون
سه شنبه 4 تیر 1392 01:28 ق.ظ
وای دارم مدیوونه میشم زود بگذاریننننننننننننننننننن
پاسخ شادی داودی : اسم شما؟
ستیلا
دوشنبه 3 تیر 1392 02:06 ق.ظ
سلام خسته نباشی.خانومی حالت خوبه؟خبری ازت نیست.چیزی شده؟
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
مریم
شنبه 1 تیر 1392 11:54 ق.ظ
سلام
خانم داوودی عزیز حالتون خوبه ؟ خیلی وقته ازتون خبری نداریم . انشاالله مشکل خاصی نداشته باشیدوخوب و سرحال باشید .
بی صبرانه منتظر قسمت جدید هستیم .
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نسیم
شنبه 1 تیر 1392 10:43 ق.ظ
این پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم..
تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون...
tina21
جمعه 31 خرداد 1392 10:31 ب.ظ
Salam man oomadam mer30 harf nadare
پاسخ شادی داودی : سپاسگزارم
هاله
جمعه 31 خرداد 1392 09:03 ب.ظ
بانو کجایین شما؟
نگرانتونیم.
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نیاز
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:02 ق.ظ
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Melika
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:18 ق.ظ
Dg neminevisid???
Kheeeeeeeeyli dg toolani shod az 1mah ham gozasht baba
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
raha
چهارشنبه 29 خرداد 1392 01:32 ب.ظ
سلام کجایی شادی جونم نیستی؟؟؟؟دیگه دارم نگرانت میشم کاش میگفتی حالت خوبه؟؟؟؟
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نیاز
چهارشنبه 29 خرداد 1392 09:20 ق.ظ
آیا این سایت تعطیل شده ؟نه !!!!!!!!!!!!!
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
yonel
سه شنبه 28 خرداد 1392 09:44 ب.ظ
واااااااااااای سلام پس کی پست میزارید بابا تورو جون هرکی دوست دارید تمومش کنید
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
هستی
دوشنبه 27 خرداد 1392 09:46 ق.ظ
رمانت بخوره تو سرت این چه وضعیه تو كه عرضه نداری خوب نذار
پاسخ شادی داودی : تشکر مخصوص دارم از شما.
معنای تشکر من رو الان متوجه نخواهید شد...بلکه وقتی بزرگ شدید معنی آن را خواهید یافت!
دوشنبه 27 خرداد 1392 02:11 ق.ظ
salam pas ko edameye in romane zibatun?
mn alan chand vaghte k hamash miyam inja vali aslan eame in roman inja nagozashtin?chera?
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
laleh
یکشنبه 26 خرداد 1392 02:13 ب.ظ
سلام
رمان خیلی جالبی هست خسته نباشید مدتی هست که پست جدیدنگذاشتید نگران شدم خدای نکرده مشکلی پیش آمده باشد .
امید که در سلامت کامل بسر ببرید
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
raha
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:33 ق.ظ
سلام خواهش میکنم قسمتای جدیدو برامون بزارید چیشده این مدت خبری ازتون نیست شادی جون؟؟؟؟دیگه دادم نگرانت میشم من همیشه و هر روز سر میزنم بهتون اما قسمت جدیدی در کار نیست و نظراتمم تایید نشده امید وارم هر چه زودتر سر بزنید ب ما
موفق باشید
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
مریم
شنبه 25 خرداد 1392 01:26 ق.ظ
شادی جونی کجایی؟دوستم خرداد تمام شد نمی خواهی ما را شاد کنی؟
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
ژیلا
شنبه 25 خرداد 1392 12:39 ق.ظ
شادی جون خوبی[قلب.کمی نگرانت شدم.امیدوارم همیشه خوش باشیداگر وفت دارین یک اطلاعیه جدید در باره رومانتون بدین لطفآ.دوستتون دارم
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
معصومه
پنجشنبه 23 خرداد 1392 07:13 ب.ظ
خانم محترم چرا نمی نویسی؟ به تاریخ آخرین پستت یه نگاه بکن.یه سوال هم داشتم آیا چهارچوب کلی داستان واقعیه وتخیلات خودتون در اون دخیل ا ست یا تمامی اتفاقاتی که شما می نویسی واقعی هستن؟
پاسخ شادی داودی : صحنه پردازی با قلم بنده است اما چهارچوب کلی تمام رمانهای بنده بر مبنای واقعیت است
پنجشنبه 23 خرداد 1392 01:03 ب.ظ
سلام شادی جون،پس چراپست جدیدرونمیزارید؟مشتاقانه منتظریم!
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نیاز
چهارشنبه 22 خرداد 1392 11:42 ب.ظ
آقا ما کلاً نگرانیم یه سری یه صدایی یه تایید نظری؛قسمت بعدی نمیخوایم
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نیاز
چهارشنبه 22 خرداد 1392 02:15 ب.ظ
ااااااا باز که خبری نی؟میرم دوباره میام شاید فرجی شد!!!
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
نازی
سه شنبه 21 خرداد 1392 10:24 ب.ظ
salam khaste nabashiin khily dastane jaleb va khobie ama mitonam beporsam chera enghadr dir be dir mizarin va in ke key tamom mishe ?
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
مینا
سه شنبه 21 خرداد 1392 09:40 ق.ظ
شادی جون؟؟؟!
شما كجایی اصن؟داریم نكرانت میشیم ...
خیلییی طولانی شد دیكه ...
پاسخ شادی داودی : در خدمتتونم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo