تبلیغات
شادی داودی - بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 12 بهمن 1391-11:58 ق.ظ

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

داستان كوتاه قسمت پایانی

-------------------------------------------

زن:به من ربطی نداره...چطور اون موقع كه اومدی خواستگاریم دستت رو به كمرت زدی و به بابام گفتی من دخترتون رو روی چشمم میگذارم و همه ی وسایل رفاه و آسایشش رو فراهم میكنم...دیگه نمی تونم تحملت كنم برو كنار از جلوی در...میخوام برم.

مرد:من اگه میدونستم تو چه آدم ولخرج و بی فكری هستی اصلا" غلط میكردم عاشقت بشم...تو همین هفته ی پیش از كیش برگشتی حالا باز میگی میخوای آخر هفته این بار با خواهرات بری دوباره كیش...خوب آخه من یه كارمندم با یه حقوق ثابت كه با هزار بدبختی تونستم این خونه ی بی صاحاب رو بخرم و باید ماهی خدادتومن قسطش رو بدهم از كجا دارم پول جور كنم كه هم خرج خونه رو بدهم هم خرج این بچه رو هم قسط بانك رو هم خرج مسافرتهای مسخره و غیرضروری و پشت سر هم جنابعالی رو؟!!

حالا صدای گریه ی بچه ایی كه به نظر نمی آمد به یكسال هم رسیده باشد از پشت در همان واحد در فضای راهرو طنین انداز شد.

زن:مرده شور خودت و این زندگی سگی كه واسه من درست كردی رو ببرن...بشین بتمرگ توی این خونه و بچه ات هم مال خودت...برو كنار...

و بعد در همان واحد باز شد و زن از آن بیرون آمد و با عجله از چند پله ی منتهی به درب خروجی پایین رفت.مرد پشت سر او در حالیكه كودك خردسالی در بغل داشت و صدای گریه اش با جیغ توام گشته بود وارد راهرو شد اما زن بی توجه به او بیرون رفت و در را محكم به هم كوبید!

دیگر گوشش از شنیدن این مشاجرات هر روزه ی واحد مزبور پر شده بود و همانطور كه آهسته آهسته از پله ها بالا میرفت زیر لب طوریكه مطمئن بود صدایش را هیچكس جز خودش نمی شنود گفت:نترس.برمیگرده.هر چی باشه اون یه زنه.اگه عاشق تو نباشه عاشق بچه اش كه هست.عشق به هر چیزی كه باشه ادم رو داغون میكنه...تب این سفر كیشش كه بخوابه برمیگرده...آره برمیگرده.

وقتی جلوی در واحد مخصوص به خودش رسید كلید را در قفل گذاشت و سپس با دو بار چرخانیدن آن به سمت چپ در را باز كرده و وارد شد و آن را پشت سرش بست.وقتی مانتو را از تنش بیرون می آورد صدای عطا را شنید كه با عصبانیت گفت:چند بار بهت گفتم داری میای بیرون بارونیت یادت نره هوا ابریه ممكنه بارون بیاد...حرف كه گوش نمیكنی كلا" انگار خوشت میاد لجبازی كنی.

خندید و پاسخ داد:نه...كی گفته من خوشم میاد لجبازی كنم؟من فقط عاشق وقتایی هستم كه اینجوری دلواپسم میشی و غرغر میكنی...مثل اون روزی كه با بروبچه ها رفته بودیم كوه و من از برفهایی كه روی زمین بود برمیداشتم و میخوردم و تو حرص میخوردی...یادته؟

عطا پشت گردن خودش را كمی مالید و بعد بدون اینكه جوابی به او بدهد سوی آشپزخانه رفت و گفت:به مامان گفتم تو خورشت كرفس دوست داری برای همین واسه ی ناهارمون خورشت كرفس درست كرده.

رفت و جلوی در آشپزخانه ایستاد و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه گره میزد و تكیه اش را به دیوار میداد به عطا نگاه كرد و گفت:عطا؟

عطا دو بشقاب چینی گلسرخی از توی كابینت بیرون آورد و قاشق و چنگالهایی كه قبلا" از كشو برداشته بود را هم داخل هر یك كه روی میز قرارشان میداد گذاشت.بدون اینكه به وی نگاه كند با كلافگی گفت:شهرزاد میشه خواهش كنم باز شروع نكنی؟

به طرف میز رفت و صندلی را عقب كشید و نشست و عطا هم بار دیگر به سمت كابینتها برگشت و بعد از گشودن در یكی از آنها یك دیس و دو بشقاب ته گود بیرون آورد و به سمت گاز خوراك پزی رفت و وقتی در قابلمه ی خورشت را برداشت بخار زیادی از آن خارج شد و به سوی سقف رفت و عطا كه با حركت سریع چرخشی سرش بر روی قابلمه عطر و بوی آن را با تمام وجودش بلعیده بود گفت:چه عطری داره!...اگه بدونی شهرزاد مامان با چه عشقی امروز صبح این خورشت رو داشت درست میكرد.دائم میگفت عطا مطمئنی شهرزاد خورشت كرفس دوست داره؟هر چی باشه عروس خوشگلم میخواد بیاد اینجا دلم میخواد هر چی كه بیشتر دوست داره همون رو واسه ناهارش آماده كنم.

بشقابهای ته گود را پر از خورشت كرده و روی میز گذاشت و سپس دیس را هم از برنج دم كشیده و خوش عطرایرانی پر كرد و به سمت میز برگشت.

لبخند كمرنگی روی لبش نقش بست و در ضمنی كه دیس محتوی برنج را از دست عطا گرفت و روی میز گذاشت گفت:میخواستی به مامانت بگی كه این عروس خوشگلت...

عطا با عجله صندلی رو به روی او را عقب كشید و نشست و بشقاب جلوی وی را برداشت و درحالیكه برنج و بعد هم خورشت به آن اضافه كرد باز هم بار دیگر نگذاشت او حرفش را ادامه دهد و گفت:بخور...بخور میدونم خیلی گرسنه ایی و عاشق خورشت كرفسم كه هستی.

بشقاب حدود سه برابر آنچه كه همیشه او میلش را داشت از غذا انباشته شده و حالا عطا كه با یك دست هنوز آن را در فضای فاصله ی میان خودش و او نگه داشته و منتظر بود تا از دستش بگیرد گویی بلاتكلیف مانده بود.

نگاهی به بشقاب كرد و گفت:عطا؟...تو كه میدونی من محاله این همه غذا رو بتونم بخورم...چه خبره؟...واسه من غذا كشیدی واسه یه لشكر كه نیست!

عطا نگاهی به بشقاب كرد و با خنده ایی كه مشخص بود ساختگی و از روی اجبار است جواب داد:ای وای راست میگی...خوب اشكالی نداره اینو خودم میخورم...پس تو برای خودت غذا بكش...مثل همیشه هم كم بخور كه نكنه یه وقت یك گرم به وزنت اضافه بشه هر چی نباشه آخه دیگه تا چند وقت دیگه میخوای از...

این مرتبه این او بود كه كلافه و عصبی كف دستش را محكم روی میز كوبید و گفت:عطا تو رو خدا بسه...یه امروز رو بسه...بگذار این یه ناهار رو بدون جر و بحث تمومش كنیم.

عطا به آهستگی بشقابی كه در دستش بود را روی میز گذاشت و بشقاب خالی كه جلوی خودش قرار داشت را با حركتی تند و عصبی كمی به جلو هل داد و گفت:آره...تو درست میگی...باید بدون جر و بحث تمومش كنیم.نگران نباش...بدون جر و بحث تمومش میكنیم.

هر دو دستش را از آرنج روی میز گذاشت و سرش را در میان كف دستانش گرفت و با صدایی كه نشان از بغض نشسته در گلویش داشت نگاهش را به گلهای ریز زرد رنگ روی سفره ایی كه بر روی میز پهن بود دوخت و گفت:عطا به مامانت گفتی؟...میدونه كه من میخوام با مامان و بابام از ایران برم؟

عطا از روی صندلی بلند شد وبه جلوی پنجره ی آشپزخانه رفته و از آنجا به خیابان پر ترافیك چشم دوخت و گفت:نه...نگفتم...بهشون نگفتم...یعنی هیچ وقت هم نمیگم...واسه چی بگم؟...اصلا" چی باید بگم؟...بگم شهرزاد با اون همه عشق و علاقه ایی كه به من داشت حالا ترجیح داده با بابا و مامانش از ایران بره و منو ول كنه؟...به نظرت چقدر حرفم رو باور میكنن؟...اصلا" به نظر خودت گفتن این حرف مسخره نیست؟...هر كی هم از برو بچه ها و دوستای مشتركمون كه تو خودت رو لوس كردی و موضوع رفتنت رو براشون تعریف كردی همه بدون استثناء معتقد بودن اگه واقعا" پای عشق و علاقه ایی توی این سه سال بین من و تو بوده و حالا تو بعد از یكسال نامزدی میخوای با مادر و پدرت از ایران بری از دو حال خارج نیست...اونم این كه یا همه ی اون بازیها و ادا اصول عشق و عاشقی و لیلی مجنون بازی كه درآورده بودی یه نمایش مسخره بیشتر نبوده و یا اینكه بعد این مدت از من خسته شدی و حالا یكی دیگه نظرت رو...

با عصبانیت غیر قابل كنترلی از روی صندلی بلند شد طوریكه صندلی از پشت با صدای بلندی روی كف آشپزخانه افتاد.دیگر نتوانسته بود جلوی هجوم اشكها و بغض نشسته در گلویش را نگاه دارد و به گریه ی تلخی مبتلا شد فریاد كشید:عطا میشه دهنت رو ببندی؟...آخه لعنتی كدوم دختر خریه از دست نامزدش خسته بشه كه من دومیش باشم؟...من اگه به قول اونها همه ی احساسم نسبت به تو نمایش بوده یا به قول دیگه این روزها چشمم رفته باشه دنبال یه احمق و عوضی دیگه پس چه لزومی داره هر روز مثل گداها التماست كنم كه بیا با ما بریم؟...هان؟...خوب آخه چرا با لجبازی كه داری میكنی و به بهانه ی مادر و خواهرات و پدرت داری همه چیزو خراب میكنی؟...چرا نمی فهمی كه اگه راضی بشی بیای با ما بریم میتونی اون طرف تا آخرین مدارج علمی رشته ی مورد علاقه ات رو بخونی...مگه همیشه نمی گفتی این یكی از بزرگترین آرزوهاته؟...عطا چرا هم با اعصاب من بازی میكنی هم با اعصاب خودت؟...اینجا دیگه مثل سابق نیست...مگه كوری؟...چرا نمی بینی؟...هر روز دارن یكجا رو بمباران میكنن...هر روز دارن موشك روی سر مردم یه منطقه میریزن...واسه چی داری لج میكنی؟...بیا بریم...بیا بریم دنبال زندگیمون تو كه سربازیتم رفتی مشكل خروج از كشور هم نداری...آخه چرا داری حماقت میكنی؟

عطا در تمام مدتی كه او حرف زده بود دندانهایش را بر روی هم فشرده و چشمانش را بسته و همانطور رو به پنجره ایستاده بود.وقتی صحبتهای او تمام شد و فقط صدای هق هق گریه اش فضای سنگین آشپزخانه را پر كرده بود چشمانش را باز كرد و گفت:شهرزاد اونی كه نمی فهمه من نیستم یكی دیگه اس.خودتم خوب میدونی الان كشور توی وضعیت جنگیه...درسته كه من خدمت سربازیم تموم شده ولی جور دیگه كه میتونم كمك كنم...نمی تونم؟...شهرزاد چرا نمی فهمی؟...من اینجا خانواده ام داره زندگی میكنه چطوری باید طاقت بیارم اینها رو به امان خدا رهاشون كنم و دنبال تو و مادر و پدرت راه بیفتم تا به بهانه ی ادامه تحصیل جون خودم رو نجات بدهم...هان؟...پس اینا چی؟

یكباره با تمام وجود فریاد كشید:پس من چی؟...من چی عطا؟

صدای زنگ تلفن در فضای خانه طنین انداز شد.نفس عمیق و پر غصه اش را از سینه بیرون فرستاد و به سمت تلفن رفته و به شماره ی روی نمایشگرچشم دوخت.حدسش كاملا" درست بود...باز هم تماس از خارج كشور!

روی مبل راحتی كنار میز تلفن نشست و سرش را به پشت تكیه داد و به سقف خیره شد.صدای زنگ تلفن چندین بار دیگر نیز در فضا پیچید سپس به طور خودكار روی ضبط پیامگیر رفت و كسی كه پشت خط بود گفت:شهرزاد؟شهرزاد گوشی رو بردار میدونم خونه ایی...جواب بده...مرده شور اون اخلاقت رو ببرن كه مثل همون بابای خدا بیامرزتی...میگم گوشی رو بردار...دیروز بازم اون ناشرهمیشگیت از آلمان تماس گرفت...تو كه میدونی من آلمانی بلد نیستم همین انگلیسی رو هم توی این همه سال به زور تونستم یاد بگیرم...كلی حرف زد ولی من هیچی نفهمیدم...آخرشم یكی نفهم تر از خودش رو صدا كرد پای تلفن كه بدتر از من فقط دو سه تا كلمه انگلیسی بلد بود و با بدبختی تونستم حالیش كنم كه توی گور به گور شده نزدیك دو ماهه خبر مرگت رفتی ایران و از هر ده تا تلفنی كه بهت میزنم فقط یكیش رو جواب میدی اونم فقط واسه این كه بهم بگی سالمی و هنوز نمردی...وقت كردی یه زنگ بزن آلمان ببین اون مرتیكه چی میگه...به من كه زنگ نمیزنی جواب تلفنمم نمیدی لااقل دنبال كار خودت باش...تا كی میخوای توی اون خوك دونی...

انگشتش را محكم روی قطع ارتباط زد و نگذاشت كلمات آخر كسی كه در پشت خط بود به گوشش برسد و بار دیگر فضای خانه از سكوت پر شد.هوا كاملا" تاریك شده بود و نور چراغ هشدار دهنده ی چشمك زنی كه از چهار راه نزدیك به وسیله ی پنجره ی رو به خیابان به درون می آمد فضای وهم آلود قرمز رنگی را از كل خانه جلوی چشم به نمایش می گذاشت!

صدای رعد برق سكوت خانه را بار دیگر شكست و در ادامه صدای قدمهای محكم پایی كه از پشت در به گوشش رسید...سپس ایستاد و به آرامی دستگیره در را پایین آورده و قدم به داخل گذاشت...به محض اینكه وارد اتاق شد او از روی صندلی بلند شده و گفت:سلام.

برای لحظاتی كوتاه به چشمان او خیره شد سپس بدون اینكه پاسخ سلامش را داده باشد در حالیكه مشخص بود سعی دارد طوری راه برود كه مشكل پایش كمتر نشان داده شود به سمت صندلی پشت میزش رفت و گفت:مگه نگفته بودم برنگرد...شهرزاد چرا دست بردار نیستی؟...سه سال گذشته...توی این سه سال هر بار كه اومدی ایران حرف من همون بوده كه اون روز توی فرودگاه بهت گفتم...باز بلند شدی اومدی ایران؟...حتما" دوباره با همون حرف و حدیثها...تو چرا نمیخوای بفهمی من و تو دیگه هیچ وابستگی به هم نداریم؟

سپس روی صندلی نشست و با كلافگی صورتش را میان هر دو دست گرفت و لحظاتی بعد به او كه هنوز ایستاده بود نگاه كرد و این بار با صدایی كه مثل همیشه مهربانی و عشق از آن شعله می كشید گفت:بشین شهرزاد...اینجوری سر پا خسته میشی...كی رسیدی؟

روی صندلی نشست و بی اراده از زیر میز به پاهای او چشم دوخته بود...پس خبری كه به او داده بودند راست بوده!...عطا یك پایش را در جبهه از دست داده.هنوز نگاهش روی پاهای عطا قفل شده بود و گویا هیچ چیز دیگر در دنیا برای دیدن به جز پای مصنوعی او وجود ندارد!صدای عطا در اتاق پیچید كه گفت:ایندفعه این همه راه اومدی كه فقط پاهام رو نگاه كنی؟...و بعد صدای خنده ی مهربان و بلندش به هوا برخاست و ادامه داد:خوب جای شكرش باقیه...پس دیگه نیومدی اصرار كنی همراهت از ایران خارج بشم...خوبه...

نگاهش را از نقطه ایی كه به آن خیره شده بود به صورت عطا امتداد داد و اشكهایش یكی پس از دیگری روی گونه هایش سرازیر شدند و گفت:چند وقته؟...خیلی درد كشیدی؟...من هفته ی پیش موضوع رو فهمیدم اونم از طریق...

به میان صحبتش رفت و نگذاشت كلامش را به پایان برساند و گفت:توی یه عملیات حدود14ماه پیش...سپس لبخند كمرنگی روی لبهایش نشست و ادامه داد:درد؟...شاید درد داشت ولی نه اون دردی كه تو تصورش رو داری میكنی...درد عضو خوب شدنیه ولی درد روح هیچ وقت خوب نمیشه...بودن توی اون عملیات و دیدن دوستام كه چطوری سر سپرده بودن و جونشون رو گذاشته بودن كف دستشون و منو به خاطر پام دارن برمیگردونن پشت خط و مجبورم تنهاشون بگذارم دردش برام بیشتر از هر چیز دیگه ایی بود...

كمی مكث كرد و بعد یكباره انگار چیزی به خاطرش آمده باشد بار دیگر با صدای بلند خندید و گفت:راستی اونی كه این خبر رو از فرسنگها فاصله بهت رسوند خبر دیگه ایی رو از من بهت نداد؟

با كنجكاوی و نگرانی به دستها و صورت او نگاه كرد و با دستپاچگی گفت:وای تو رو خدا عطا...تو رو قرآن...نگو كه بلای دیگه ایی هم سرت اومده و من هنوز خبر ندارم!

عطا از روی صندلی بلند شد و چند پوشه ی گزارشی رو كه روی میزش بود برداشت و برای لحظاتی نگاه مهربان و عمیق خود را به چشمان وی دوخت و گفت:نه...بلای دیگه ایی سر اعضای بدنم نیومده ولی خبر جدید رو مثل اینكه باید از زبون خودم بشنوی...دارم ازدواج میكنم و دیگه تحت هیچ شرایطی حتی وقتی میای ایران نمیخوام بیای و سراغی از من بگیری...هزار بار قبلا" گفته بودم بازم میگم برو دنبال زندگیت...من دیگه به تو فكر نمیكنم و میخوام به زندگی خودم برسم...پس ایندفعه كه برگشتی اونجا یادت باشه دیگه تصمیم نگیری هر وقت اومدی ایران منو ببینی...من باید برم چند تا مریض رو ویزیتشون كنم...تو هم اینجا نمون دیگه...برو...خداحافظ.

با بغض و گریه گفت:داری دروغ میگی...مطمئنم داری دروغ میگی...توی چشمام نگاه كن قسم بخور بگو به جون شهرزاد.

عطا جلوی در رسیده بود و در ضمنی كه آن را باز میكرد گفت:چه زود اخلاق و عادتهای من یادت رفته!...خودت خوب میدونی كه از قسم خوردن خوشم نمیاد اگرم اصرار داری كه فكر كنی من دارم دروغ میگم این دیگه مربوط به خودته...خداحافظ.

چشمانش را باز كرد.چقدر زمان گذشته بود نمی دانست همین قدر كه حس میكرد تمام بدنش روی آن مبل لعنتی دچار كوفت رفتگی عضلات شده كافی بود كه با سختی در حالیكه زیر لب غرلند میكرد بلند شود و بعد از خوردن یك قرص آرام بخش به اتاق خواب رفته و بار دیگر تنها به امید دیدن عطا در خوابهای شبانه اش چشم بر هم بگذارد.وقتی روی تخت دراز كشید ساعت كوچك روی میز كنار تخت را برداشت تا برای زنگ بیداری صبح تنظیمش كند ولی به قدری خواب آلود بود كه حتی وقتی ساعت از برخورد دستش از بالای میز روی موكت كف اتاق افتاد حسش را نداشت آن را بردارد و بی توجه به همه چیز و تنها به عشق یك نفر چشم بر هم گذاشت و خوابش برد.

با صدای زنگ در هال چشمهایش را به سختی گشود.سرش به سنگینی یك كوه بود.بلند شد و كمی پیشانی اش را با دست ماساژ داد...صدای زنگ در بار دیگر به گوشش رسید.

مطمئن بود كسی از اقوام منزلش را بلد نیست!...به ساعت دیواری نگاه كرد از5 گذشته بود!

خدای من!!! یعنی از شب گذشته تا بعد از ظهر امروز را خوابیده بوده است!!!

باز هم صدای زنگ در فضای ساكت خانه را پر كرد...اهمیتی نداشت باید هر چه سریعتر آماده شود و به پارك برود...او حتما" امروز هم می آید!

از اتاق بیرون رفت می خواست وارد دستشویی شده و آبی به صورتش بزند اما شخصی كه پشت در بود گویا سمج تر از این حرفها نشان میداد كه بخواهد با بی توجهی وی از زنگ زدن منصرف گردد!

با حالتی آشفته در ضمنی كه دست چپش را روی پیشانی اش گذاشته و برای تسكین دردی كه حس میكرد بر شقیقه اش فشار وارد می آورد.به سوی در هال رفته و قصد داشت بعد از باز كردن آن با شخصی كه پشت در ایستاده برخورد تندی كرده و به قول معروف حسابش را كف دستش بگذارد اما به محض باز كردن در بهتزده متوجه ی حضور او شد!

لبخند خاطره انگیز او با دیدن وی عمیق تر شد و در حالیكه كیف كولی اش را روی دوشش جا به جا میكرد كمی عقب رفت و سرش را به سمت پله ها برگرداند و گفت:عموجان بیا بالا...دیدی گفتم خونه هستن...

صدای آرام و با مكث پاهای فردی كه از پله ها بالا می آمد به گوشش رسید.

دوباره به او نگاه كرد و از كنار پله ها به جلو در آمده و گفت:ببخشید خانم بقایی قصد مزاحمت نداشتم اما مثل اینكه شما از آشنایان خیلی قدیمی و بی نهایت عزیز یكی از اقوام نزدیك من هستین...از امروز ظهر كه عكستون رو توی گوشی موبایلم دیده یك لحظه آروم و قرار نداشته...به خدا كچلم كرده...مجبور شدم با خودم بیارمش پارك بلكه امروز كه تشریف میارین اونجا شما رو ببینه ولی شما هم كه انگار خواب بعد از ظهر رو برعكس همیشه به اومدن پارك ترجیح دادین...هر چی هم سعی كردم قانعش كنم كه فردا دوباره بیایم پارك قبول نكرد این شد كه مجبور شدم از همسایه هاتون شماره ی واحد شما رو بپرسم و بیارمش اینجا بلكه دست از این بی قراریش برداره...

صدای پای فردی كه آخرین پله های منتهی به طبقه ی دوم را طی میكرد قطع شد!...صدایی قدم برداشتن آن شخص در هنگام بالا آمدن از پله ها كه تا آن لحظه به گوش می رسید نشان از ایرادی بود كه پای آن فرد دارد!

اضطراب تمام وجودش را گرفته بود...اگر نگاه میكرد و به جای عطا فرد دیگری بود آن وقت چه؟...

صدایی كه آهنگش در تمام این سالها نوازشگر روح و جانش بود در فضا طنین انداز شد كه گفت:سلام شهرزاد...حالت خوبه؟

.

.

.

پایان  



نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
sdt
دوشنبه 23 دی 1392 09:44 ب.ظ
سلام شادی جون.داستان کوتاه ات هم واقعا عالی بود.ببخشید یه سوال این داستان هم واقعیه؟
پاسخ شادی داودی : ممنونم از نظر لطفتون...آثار بنده رئال هستند نازنینم
maryami
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 06:36 ق.ظ
salam shadi jon doset daram binahoyat ashegheh neveshtehotam ghalam rovon o ziboyat voghan mahshareh in dostone kotah vali por mana bood merci ya donya
پاسخ شادی داودی : مریم جان ممنونم از محبت و اظهار نظرون عزیزم
زهرا
شنبه 19 اسفند 1391 11:49 ب.ظ
هنوز داستان و کامل نخوندم.
اما با خوندن تنها چند پاراگراف اول تصمیم گرفتم بگم :

تواناییتون توی نوشتن رو تحسین می کنم!
فضاسازی عالی... گنجندان اطلاعات تو کمترین جمله ها... انتقال حس ها از طریق همین فضا سازی و اطلاعات...
همه و همه عـــالیه!

خسته نباشی شادی جان... امیدوارم باز هم داستان های کوتاه دیگه ای هم بذاری!
پاسخ شادی داودی : زهرا جان ممنونم از توجه و محبتتون عزیزم
(زهرا)z.bita
سه شنبه 17 بهمن 1391 07:29 ب.ظ
سلام
خیلی زیبا بود ممنون.....
یه سوال؟؟؟؟
سنشونو متوجه نشدم !!!!
الان میانسال بودن؟؟؟
.....
پاسخ شادی داودی : زهرا جان متشكرم از حضورتون عزیزم...بله حدس شما درست بوده آنها در میانسالی هستند!
مطهره
سه شنبه 17 بهمن 1391 01:25 ب.ظ
سلام شادی جون مرسی از رمانهای قشنگت من تا حالا همه رو خوندم این رمان جدید رو هم خیلی خوب شروع کردی تو رو خدا رمان همین امشب یادت نره که خیلی چشم به راهیم چند وقت که چشممون به در قسمت جدید مونده دیگه طاقتمون تموم شده ها به فکر اونم باشید بازم ز وب خوبت ممنونم
پاسخ شادی داودی : مطهره جان متشكرم از لطف و حضورتون.
عزیزم بنده رمان جدیدی را شروع نكرده ام!!!
اگر منظورتون به داستان بی قرار تر از مجنون است كه باید خدمتتون عرض كنم این یك داستان كوتاه بود و در دو قسمت به پایان رسید!
علی
دوشنبه 16 بهمن 1391 07:36 ب.ظ
سلام اینugdمنم اسمم اشتباه شدببخشید!!!
پاسخ شادی داودی : علی جان شما به هر نامی باشید برای بنده عزیز هستید
ugd
دوشنبه 16 بهمن 1391 07:32 ب.ظ
سلام این لینک فرهنگ لغت وبلاگ خیلی بدردم خورد دستت دردنکنه. I LOVE YOU BEST WRITER
پاسخ شادی داودی : متشكرم از توجه شما...
سما
دوشنبه 16 بهمن 1391 06:39 ب.ظ
درود
ممنونم. فقط من هم متوجه نشدم عطا ازدواج کرده بود یا نه!
پاسخ شادی داودی : سمای گلم ممنونم از حضورتون عزیز دلم ...
به نظر شما ازدواج كرده بود؟!!!!!!!
اگر ازدواج كرده بود به نظر شما دنبال شهرزاد می آمد؟!!!!!!!!!!
eellyy
یکشنبه 15 بهمن 1391 06:16 ب.ظ
مرسی شادی جون خیلی قشنگ بود...
پاسخ شادی داودی : سپاس از همراهی شما عزیزم
می گل
یکشنبه 15 بهمن 1391 12:13 ق.ظ
سلام عالی بودفقط میخواستم بدونم مثل بقیه ی رمانا واقعی بود
پاسخ شادی داودی : با تشكر از حضور و محبت شما.
پاسخ سوال شما...بله!
مینا
شنبه 14 بهمن 1391 10:19 ب.ظ
بسیار زیبا بود ...:) خیلی خیلی عاااالی
پاسخ شادی داودی : مینا جان ممنونم از نظر لطفتون عزیزم
شبنم
شنبه 14 بهمن 1391 01:31 ب.ظ
سلام مجدداین نظر بی اسم مال من بود عزیزم.
پاسخ شادی داودی : متشكرم از توجه شما.
به محض آماده شدن قسمت جدید آن را در وبلاگ قرار خواهم داد.
شنبه 14 بهمن 1391 01:29 ب.ظ
سلام گلم عالی بود.دست گلت دردنکنه عزیزم.اگه ادامه همین امشب بزاری ممنونت میشم.بای
پاسخ شادی داودی : نام محترم خود را فراموش كردید ذكر نمایید
مهگل
جمعه 13 بهمن 1391 04:15 ب.ظ
یه سوال عطا ازدواج کرده بود.؟
پاسخ شادی داودی : با تشكر از حضور شما.
شما از داستان چه برداشت كردید؟!........به نظر شما ازدواج كرده بود؟!
مریم
جمعه 13 بهمن 1391 02:56 ب.ظ
عالی بود...
گریه ام گرفت...
عالی بود..فقط همین
پاسخ شادی داودی : مریم مهربانم ممنونم از اظهار احساسات پاك و لطیف شما عزیزم
raha
جمعه 13 بهمن 1391 09:55 ق.ظ
عالیییییییییی بود توروخدا سریعتر قسمتاشو بزار!!ممنون میشم همین امشب روهم سریعتر بزاری عالیی بود مرسییییییییییییی!!!!
پاسخ شادی داودی : رها جان سریعتر قسمتهای چی رو بگذارم؟!!!!!!!!!!!!...این رمان نبود بلكه یك داستان كوتاه بود و ادامه ایی ندارد!!!!!!!
Hiva
جمعه 13 بهمن 1391 12:01 ق.ظ
cheghadr gham angiz :(
پاسخ شادی داودی : هیوا جان متشكرم از اظهار نظرتون عزیزم
sama33
پنجشنبه 12 بهمن 1391 10:35 ب.ظ
سلام ممنون شادی جون
خیلی زیبا بود همینطور خیلی غم انگیز
پاسخ شادی داودی : سمای گلم متشكرم از محبت همیشگی شما عزیزم
Donya
پنجشنبه 12 بهمن 1391 03:16 ب.ظ
سلام شادى جان دستت دردنكنه زیبا بودقلمت هرچیزى بنویسه زیباست موفق وپیروزباشى.
پاسخ شادی داودی : دنیای گلم ممنونم از محبتتون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo