تبلیغات
شادی داودی - بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 12 بهمن 1391-12:52 ب.ظ

بی قرار تر از مجنون - شادی داودی

داستان كوتاه قسمت اول

--------------------------------------------

از روی صندلی كه جلوی پنجره ی قدی پذیرایی قرار داشت بلند شد.

نزدیك به دو ساعتی میشد كه مثل یك مجسمه روی آن صندلی لعنتی خشكش زده و چشم به منظره ی پارك رو به رو دوخته بود!...تنها مزیتی كه این خانه ی غم گرفته داشت همین بود كه در طبقه ی دوم یك آپارتمان هیجده واحده واقع شده و پنجره ی سالن پذیرایی آن رو به پارك باز میشد!

ریزش باران بار دیگر آغاز شده بود و حالا بوی نم و رطوبت حاصل از آن همچون مهمانی ناخوانده اما عزیز از میان در باز بالكن و رقص پرده های حریر بلند و سفید آویخته در جلوی آن دزدانه به داخل خانه سرك كشیده بودند....آه كه چقدر بوی نم باران را دوست داشت!

به آشپزخانه رفت و دكمه ی حرارت هیتر را تنظیم و در ضمنی كه فنجان تمیز دیگری را از میان ظروف شسته شده با وسواس انتخاب میكرد صدای وز و وز گرم شدن قهوه ی داخل قهوه جوشی كه از صبح روی هیتر قرار داشت نیز به گوشش می رسید.پیمانه ی كوچكی از شكر را داخل فنجان سفید لب نقره ایی اش ریخت و سپس قهوه جوش را برداشت و تا نیمه فنجان را از قهوه ی صد بار جوش آمده ی صبح پر كرد و با قاشق كوچك دیگری شروع به هم زدن آن نمود.بعد كه خیالش از حل شدن شكر داخل آن راحت شد چند بار قاشق را به لبه ی فنجان كوبید و نگاهش بر انعكاس نور هالوژنهای سقف آشپزخانه در قهوه ی داخل فنجانش خیره ماند.

صدای ملایم زنگ ساعت بزرگ دیواری كه5ضربه پشت سر هم را به گوشش رساند باعث شد نگاه خیره اش را از آنچه كه در قهوه ی داخل فنجان نظرش را جلب كرده بود گرفته و با دو جرعه ایی كه از فنجان خورد محتوی آن را به پایان رساند و سپس با بی حوصلگی آن را روی كابینت گذاشت و نفس عمیقی كشید...می دانست او امروز هم خواهد آمد و همان جای قبلی خواهد نشست.

به سمت مانتو و روسری كه بر لبه ی یكی از مبلهای راحتی كنار هال بود رفت و آنها را برداشت و كم كم خود را برای رفتن به بیرون از منزل آماده میكرد.وقتی جلوی آینه ایستاده بود و رژ كمرنگ صورتی رنگش را بر لبهایش می كشید برای لحظاتی به صورت خود خیره شد...چند سال میگذرد؟...دقیقا" بیست و هفت سال و چهار ماه و بیست و یك روز.

صدای عطا در گوشش طنین انداز میشود كه گفت:تو به لبهات رژ هم نزنی خوشرنگترین لبهای دنیا رو داری.

صدای خنده اش فضای خلوت و سنگین خانه را پر كرد كه پاسخ داد:عطا تو چقدر مسخره ایی؟...فكر كردی من خرم؟...خوب بگو از آرایش خوشت نمیاد و دوست نداری من آرایش كنم دیگه این تعارف تیكه پاره كردنت چیه؟

و باز صدای عطا كه در حال گذاشتن جزوه های درسی دانشگاه در كیف بغلی اش بود به گوشش رسید كه با حالتی محزون و گرفته گفت:بر فرضم من بگم و تو بفهمی كه واقعا" من از آرایش خوشم نمیاد...مگه چند وقت دیگه همدیگرو می تونیم می بینیم؟...فوقش تا دو ماه دیگه...بعدش چی؟...تو كه قراره با مادر و پدر گرامیت از ایران بری...وقتی اون ور رفتی كه دیگه عطایی برات وجود نداره و مطمئنم هر طور كه دوست داشته باشی میگردی.

با مشت روی میز جلوی آینه كوبید و با صدای بغض كرده پاسخ داد:خوب لعنتی بیا تو هم بریم دیگه...میخوای توی این خراب شده بمونی بگی چند منه؟...بابام كه گفته خرج تو رو هم میده...چرا داری هم به خودت هم به من بد میكنی؟...بیا بریم اونجا با خیال راحت تا هر كجا هم كه عشقته درست رو ادامه بده...عطا تو رو خدا...

جزوه ها را داخل كیفش گذاشت و در آن را بست.با قدمهایی سنگین و محكم از میز ناهارخوری فاصله گرفت و درست جایی ایستاد كه برای نگاه كردن او مانعی سر راهش نباشد.در عمق چشمهایش غم سنگینی لانه كرده بود.انگار می خواست تمام قدرتش را در چشمهایش یكجا جمع كند و همه ی آنچه را كه پیش روی داشت تا ابد در قاب چشمانش نگاه دارد!

با التماس و ناز بیشتری كه میدانست عطا همیشه شیفته ی همین عشوه های خدا دادی رفتار وی است گفت:عطا؟...تو رو خدا...دست از حماقت بردار...بیا با ما بریم دیگه.

عطا نگاهش را از او به سمت گلهای درشت كاغذ دیواری امتداد داد و سپس با صدایی محزون اما بدون لرزش و محكم گفت:ما قبلا" حرفهامون رو با هم زدیم...من تحت هیچ شرایطی دلم نمی خواد خانواده ام رو ترك كنم و برای زندگی بیام توی یه كشورغریب.

با عصبانیت رژ صورتی رنگی كه در دستش بود را به سمت انتهای اتاق پرت كرد و گفت:ولی عطا اگه هنوز یه ذره عشق توی وجودت مونده باشه باید بفهمی كه من نامزد تو هستم و اگه بنا به وجود خانواده ایی هم باشه این منم كه بعدها خانواده ی تو رو میسازم.

عطا كه انگار از بحث تكراری این روزها واقعا" كلافه شده بود با خشم و صدایی بلند گفت:بله...بله...تو نامزد منی...ولی موقع نامزدی یادم نمیاد كه قرار گذاشته باشم وقتی بابای جنابعالی تصمیم میگیره دختر عزیز دردونه اش رو با خودش برای زندگی به خارج ببره منم مثل بز اخوش سرم رو بندازم پایین و دنبالشون راه بیفتم و برم اونم فقط به این خاطر كه با دخترش نامزد كردم و عاشق دخترشم.

صدای گریه ی ضجه مانند او به هوا برخاست كه گفت:عطا تو رو خدا بس كن...بس كن...تو كه میگی عاشقمی پس چرا حاضر نیستی با من بیای از ایران بریم؟...همین كه عاشقمی بسه دیگه خودت فكر نمیكنی عاشق بودنت بهترین دلیل برای اومدنته؟

عطا به سمت در رفت و در همان حال گفت:شاید از نظر تو عاشق بودنم دلیل كافی باشه برای همراهیم با شما ولی از نظر خودم دلیل لازم نیست...خودت هم میدونی كه چقدر دوستت دارم و عاشقتم اما به خاطر عشق تو نمی تونم خانواده ام پدرم مادرم خواهرام و وطن و شهرم رو ول كنم و بیام...مانع رفتن تو هم نشدم پس برو...فكر منم نباش...نمیدونم شاید منم خودخواهم كه مثل تو فكر میكنم و میگم اگه واقعا" عاشقم باشی همراه پدر و مادرت از ایران نمیری و همین جا می مونی تا با هم ازدواج كنیم...ولی خودتم خوب میدونی كه خطمون دیگه از هم جدا شده...

عطا در رو باز كرد و در مقابل چشمان متحیر و بهتزده ی او تنها برای لحظاتی كوتاه برگشت و آخرین نگاههای عاشقانه اش را به چشمان وی دوخت سپس با صدایی آرام گفت:برو دنبال زندگی كه پدرت برات در نظر گرفته به من هم فكر نكن...خداحافظ.

از در بیرون رفت و محكم آن را بست.

باد زوزه ایی كشید و از پنجره های باز اتاق خوابها به درون سالن پذیرایی هجوم آورد و سبب بسته شدن در بالكن شد.پرده ی حریر سفید كه حالا نیمش در بیرون و لای در مانده بود با وزش باد به رقص درآمده و قطرات درشت بارانی كه گاه و بیگاه در اثر رقص باد به سمت پرده كشیده میشدند آن را سنگین و سنگین تر كرده و گویا قصد داشتند هر طور هست مانع رقصیدن آن شوند و در نهایت موفق هم شدند.صدای بسته شدن در بالكن باعث بیرون آمدنش از هجوم خاطرات گذشته بر افكارش گشت.خواست به سوی در رفته و آن را باز كند تا پرده ایی كه اسیر یك در بسته ی بی جان تر از خودش شده بود را نجات دهد اما گویا از اینكه می دید آنچه كه پیش چشم دارد نمایی از گذشته ی خودش می باشد وی را از انجام تصمیمش منصرف كرد.

برگشت و كیف كوچكش را به همراه چتری كه در كنار اتاق داخل یك ظرف مسی تزئینی قرار داشت برداشته و بعد اینكه بار دیگر به ظاهر سر تا پای خودش نگاهی در آینه ی قدی كنار در هال انداخت كمی روسری اش را مرتب كرد و سپس از در خارج شد.

فضای مه گرفته و بارانی خارج از منزل را با ولع خاصی به درون ریه هاش فرستاد.لحظاتی كوتاه نفسش را حبس كرد و بعد با صدای پووووف هوای درون ریه اش را به بیرون فرستاد و چترش را باز نمود و به سمت پارك راهی شد.دیگر می دانست هر روز كجای پارك باید او را ببیند و اینكه او كدام نیمكت طاقدار را برای نشستن انتخاب میكند!آنقدر دیدار او برایش اهمیت پیدا كرده بود كه دیگر تعداد سنگفرشهایی را كه از درب ورودی پارك تا آن نیمكت در مسیر پیاده روی پارك بودند را هم می دانست!به آرامی در ذهنش شروع كرد به شمردن:1...2...3...4...5...از روی عادت نبود...با عشق این كار را میكرد.از لحظه ایی كه وارد پارك میشد تا وقتی او بیاید قلبش در سینه گورومپ گورومپ صدا میكرد و همچون نوای طبل در گوشهایش طنین انداز میشد.لبخندهایش...طرز نگاهش...قد و قواره اش...و حتی صدایش...آری صدایش هم كه چند باری با او درباره ی یك كتاب صحبت كرده بود وی را به یاد عطا می انداخت...قدم بر میداشت و هنوز می شمرد:73...74...75...76...بالاخره رسید.گفته بود هر روز به این پارك می آید.یعنی امروز هم با وجود بارش باران به این تندی باز هم خواهد آمد؟

به نیمكت نگاه كرد...خالی بود!روی نیمكت نشست و چترش را بست و به دسته ی نیمكت آویزانش كرد.باران شدید تر شده بود و برخورد قطرات پشت سر هم آن بر روی طاق بالای نیمكت سمفونی خوش آهنگی را برایش می نواخت.تكیه اش را به نیمكت داد و كیفش را روی پایش گذاشت و چشم به مسیر آمدنش دوخت.اگر امروز نیاید چه؟.نكند نیاید؟...نه حتما" می آید.

. چرا؟...چرا حتما" میاد؟

. خوب چون خودش گفت هر روز میاد اینجا.

. اون كه نمی دونه تو منتظرشی!

. درسته نمی دونه ولی میدونه منم هر روز به همین پارك میام و روی همین نیمكت می شینم.

. خوب این كه نشد دلیل!!!

. نــــه...میاد...حتما" میاد...

. تو سالها پیش در مورد عطا هم همین رو میگفتی...یادته؟

. باز شروع نكن...این دلخوشی رو هم میخوای ازم بگیری؟

. من؟!...من چی كاره ام؟!!...حماقتها رو همیشه خودت مرتكب شدی...حالا هم بهتره بیخود من رو متهم نكنی.

با خشم كیف روی پایش را در میان انگشتهای هر دو دستش فشرد.دندانهایش را به روی هم گذاشت و با فشاری كه از سوی فكش وارد میكرد گویا قصد داشت دندانهایش را خورد كند!دلش میخواست نیرویی داشت تا افكارش را متلاشی میكرد.دوست داشت دستش به گریبان افكارش می رسید و آنقدر آن را میفشرد تا دیگرهیچ وقت صدای ذهن مزاحمش را نمی شنید!به انگشتانش كه با حرص چرم كیف را در خود می فشردند خیره شده بود.

كسی گفت:سلام خانم بقایی.

صدای خودش بود.همان صدا...همان لحن...انگار عطا بود كه در پارك رو به روی دانشگاه صدایش كرده و می خواست كتابی كه قولش را به وی داده بود به دستش بدهد!

نگاهش را از كیف روی پایش برداشت و به او خیره شد.زیر باران خیس خیس شده بود.از موهایش و حتی نوك بینی اش قطره قطره آب می چكید...كیف كولی كه خودش به او گفته بود اسمش را همسفر گذاشته مثل روزهای پیش روی دوشش بود.از گوشه های پایین كاپشنی كه به تن داشت قطره قطره آب به زمین می افتاد.دست چپش را به صورتش كشید و خیسی بی پایان ناشی از باران در آن لحظات را از صورتش پاك كرد و سپس گفت:با اجازه...

و نشست روی نیمكت.با لبخند به صورت او خیره شد و سپس گفت:چرا به من نگفته بودید شما یه نویسنده هستین؟

در ادامه هر دو دستش را لا به لای موهای خیس شده اش كرد و با چند حركت تند همه را به سمت بالا فرستاد و با حالتی حاكی از انتظار شنیدن پاسخ بار دیگر با همان لبخند قبلی اما لبریز از احترام به وی خیره شد.

در كیفش را باز كرد و دستمال پارچه ایی زیبا و گلدوزی شده ی گران قیمتی را از آن بیرون كشید و به سمت او گرفت و گفت:بگیر...صورتت رو خشك كن...تمیزه...هنوز از موهات آب میچكه...دستمالش بزرگه...آب رو خوب به خودش میگیره میتونی موهاتم باهاش خشك كنی.

دستمال را از او گرفت و تشكر كرد بعد هم بی معطلی مثل كودكی كه حرف مادرش را گوش كرده باشد آن را باز و شروع كرد به خشك كردن موهایش و در همان حال گفت:راستش من اصلا" اهل خوندن رمان نیستم...یعنی وقتش رو ندارم...البته اگرم داشتم فكر نمیكنم هیچ وقت سراغ رمان می رفتم...به نظر من كتابهای یك بار مصرف ارزش وقت گذاشتن نداره...دیشب توی خونه پای كامپیوتر بودم نمیدونم چرا یكدفعه به كله ام زد اسم شما رو توی گوگل سرچ كنم...وااااای خدای من باورم نمیشد وقتی صفحه ی شما رو دیدم!...اولش شك كردم ولی وقتی عكستون رو هم دیدم دیگه مطمئن شدم كه شما كی هستید!

به او خیره و در سكوت حرفهایش را گوش میكرد.در واقع این حرفهایش نبود كه او را مجذوب خود میكرد بلكه آهنگ صدایش بود كه اینچنین مهر سكوت بر لبانش زده و دلش میخواست سالیان سال زمان در همان لحظه بایستد و او حرف بزند...حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند تا با شنیدن صدای او خاطرات شنیدن صدای عطا را در ذهنش تكرار نماید!

نگاهش را متوجه ی سروهای زیبایی كه در اثر بارش باران سبزتر از همیشه سر به آسمان برداشته و گویا آزادگی خویش را به رخ هر جنبنده ایی می كشیدند معطوف داشت.

عطا با عجله در سامسونتی كه حالا روی یك پایش گذاشته و در حالیكه سعی داشت تعادلش را هم حفظ كند و چیزی را از داخل آن بیرون بكشد نگاه سریعی به صورت او كرد و مثل همیشه محجوبیتش باعث شد از ادامه ی نگاهی كه خود میدانست تا چه حد شیفته ی آن می باشد مانع گشت و دوباره توجه اش را به داخل سامسونت و محتویاتش برگرداند و گفت:خانم بقایی...جدا" شرمنده كه دیر شد...كتابش سخت گیر می اومد برای همین طول كشید تا به دستم برسه...بفرمایید اینم كتابی كه می خواستین.

و سپس دستش را كه دو جلد كتاب كوچك در قطع رقعی بود از سامسونت بیرون آورد و به سوی او گرفت.

بی اراده لبخندی روی لبهایش نشست و گفت:ولی من دیگه لازمشون ندارم.

دستان عطا كمی شل شد...اما خیلی سریع توانست به خودش مسلط شود و گفت:چطور؟

پاسخ داد:گفته بودی دو روزه كتابها رو برام جور میكنی...ولی وقتی دیدم یه هفته طول كشید و خبری از كتابها نشد رفتم انتشارات امیركبیر توی انقلاب.گفته بودم بهت كه دوست بابامه.وقتی اسم كتاب رو بهش گفتم خیلی سریع رفت از توی انبار و برام هر دو تاش رو آورد.

عطا كتابها را در سامسونتش گذاشت و در آن را بست و ضامن قفلهایش را هم زد سپس صاف ایستاد و با صدایی كه مثل همیشه جدی و محكم و برای او خوش آهنگترین نوایی بود كه تا آن زمان به گوشش رسیده بود گفت:باشه...اشكالی نداره...پس با اجازتون من مرخص میشم.

خواست برگردد كه از شنیدن خنده ی ریز او گره ی میان دو ابرویش بیشتر شد و نگاه خیره و پر از معنی خود را به صورت وی دوخت.

سریع لبخند روی لبهایش را جمع كرد و با من و من گفت:الان ناراحتی از دستم؟

عطا كه هنوز نگاه جدی خودش را از صورت وی نگرفته بود لب پایینش را با دندانهای بالایی فشرد و بعد هم در پاسخ گفت:بار اولتون نیست...دفعه ی قبل هم همین كار رو كردین ولی من زیاد جدی نگرفتم اما حالا مطمئن شدم كه شما...

سریع به میان حرفش رفت و قدمی به او نزدیكتر شد طوریكه فاصله ی كمی میان هر دو باقی ماند و در حالیكه به علت بلندی قد عطا حالا مجبور بود سرش را كمی بالا بگیرد تا به اصطلاح نشان بدهد او نیز می خواهد با نگاه مستقیم حرف جدی را بر زبان بیاورد گفت:عطا میشه اینقدر رسمی با من حرف نزنی؟...خفه ام كردی بس كه شما شما شما و خانم بقایی خانم بقایی از دهنت شنیدم!

عطا قدمی به عقب برداشت و در ضمنی كه حالا با تعجب بیشتری نگاه میكرد خواست چیزی بگوید كه او گفت:چیه؟این چه قیافه اییه كه به خودت گرفتی؟یعنی میخوای وانمود كنی اونقدر خنگی كه متوجه نشدی چقدر توجهم  رو به خودت جلب كردی؟عطا بس كن اینقدر ادای آدمهای احمق رو درنیار!عالم و آدم فهمیدن من توی دانشگاه چشمم دنبال توئه فقط نمیدونم دلیل اینكه تو دائم خودت رو به نفهمی میزنی چیه؟شایدم من خیلی به نظرت بچه و احمق میام آره؟

عطا سامسونتش را از یك دست به دست دیگرش داد و گفت:خانم بقایی خواهش میكنم این طوری...

باز هم حرفش را قطع كرد و نگذاشت ادامه بدهد و با عصبانیت گفت:ااااااه...بسه دیگه هی میگه خانم بقایی خانم بقایی...بابا من شهرزادم شهرزاد...نكنه میخوای اینجا هم خودتو بزنی به خنگی و بگی اسمم نمیدونی؟

یكباره نور خیره كننده ای كه شبیه نور فلش عكاسی بود باعث گشت به خودش بیاید و بعد صدایش را شنید كه گفت:ببخشید اشكالی كه نداره؟خواستم همین طور كه كنارتون نشستم با گوشیم یه عكس از خودم و شما بندازم.

نگاه متعجب و خیره اش را به صورت او دوخته بود و پاسخی نمیداد سپس به گوشی موبایلی كه هنوز در دستش و در فضای بین هر دوی آنها قرار داشت نگاه كرد و گفت:چرا؟عكس برای چی؟

پاسخ داد:خوب این خیلی خوبه كه آدم با یه نویسنده یك عكس صمیمی داشته باشه...شما اینطور فكر نمیكنید؟

جوابش را نداد و حالا نگاهش بر روی پنجره ی ساختمان خودش كه از آنجا برایش قابل رویت بود ثابت ماند.لحظاتی بعد از روی نیمكت بلند شد و چترش را برداشت و باز كرد و از نیمكت فاصله گرفت و گفت:من دیگه باید برگردم خونه.

او نیز به دنبال وی در ضمنی كه از این تصمیم ناگهانی كمی بهتزده شده بود با دستپاچگی از روی نیمكت بلند شد و گفت:آخ.ناراحتتون كردم؟به خدا قصد نداشتم شما رو دلخور كنم.اگه به خاطر عكسی هست كه با گوشیم از خودم و شما انداختم همین الان پاكش میكنم.

لبخند كمرنگی روی لبش نقش بست.ایستاد و نگاهش كرد و گفت:نه...نه اصلا"اینطور نیست...لازم نیست اون عكس رو پاكش كنی.من باید برم.خداحافظ.

و بعد آهسته آهسته شروع كرد به قدم برداشتن.دوباره صدایش را شنید كه گفت:خانم بقایی گفتین كه توی همین ساختمان رو به روی پارك زندگی میكنید درسته؟

بدون اینكه به سمت او برگردد در حالیكه همچنان قدم برمیداشت گفت:زندگی كه نه...فقط دارم روزها و شبهام رو سپری میكنم...

صدای برخورد باران بر روی چتری كه روی سرش گرفته بود بار دیگر گوشهایش را پر میكرد و این تنها موسیقی بود در آن لحظه كه شاید می توانست آرامش كند.وقتی جلوی در اصلی ورودی آپارتمان رسید مجبور شد چترش را ببندد و آن را به در تكیه بدهد تا كلید را از كیفش خارج كند و همان زمان كوتاه هم كافی بود برای اینكه خیسی ناشی از ریزش باران را بر شانه هایش حس كند!به خودش نگاه كرد و تازه متوجه شد فراموش كرده بوده تا هنگام خروج از منزل لباس گرمتری را هم روی مانتوی خویش به تن كند!

وقتی در را باز كرد و از پله ها بالا می رفت صدای مشاجره ی زوج جوانی كه ساكن یكی از واحدهای طبقه ی اول بودند در فضای كورویدور پیچیده بود:

مرد:چرا حالیت نمیشه؟...ندارم...ندارم...ندارم.

زن:به من ربطی نداره...چطور اون موقع كه اومدی خواستگاریم دستت رو به كمرت زدی و به بابام گفتی من دخترتون رو روی چشمم میگذارم و همه ی وسایل رفاه و آسایشش رو فراهم میكنم...دیگه نمی تونم تحملت كنم برو كنار از جلوی در...میخوام برم.

ادامه دارد



نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo