تبلیغات
شادی داودی - مینیمال-فریب خورده-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

مینیمال-فریب خورده-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-01:57 ق.ظ

مینیمال فریب خورده - شادی داودی

----------------------------

رمان فریب خورده - شادی داودی

از صدای داد و فریاد بیدار شد...
بلند شد و روی تشك لیمویی و كوچیكش كه وسط هال پهن شده بود نشست...به شیشه ی خالی شیرش نگاه كرد...
دوباره صدای فریادها رو شنید
- مرده شورت رو ببرن با این زندگی سگی كه برای من درست كردی...
- مرده شور خودت رو ببرن كه اگه میدونستم تو چه جور دختری هستی عمرا نمی اومدم خواستگاریت...
- به چیت مینازی؟...به خونه ی نداشته ات؟...به ماشین نداشته ات؟...به حقوق كمت؟...به چی هان؟!!!
- مگه اون موقع كه التماس میكردی زودتر ازدواج كنیم كور بودی و از وضعم خبر نداشتی كه حالا اینجوری میگی؟
- تو گولم زدی؟
- من؟!!!...چه گول زدنی؟...این تو بودی كه گولم زدی و این روی سكه ات رو نشونم نداده بودی...
- فكر كردم آدمی...فكر كردم سری توی سرها در میاری...اسم مهندس روت بود...گول خوردم...گول...
- من بدتر...همیشه فكر میكردم با یه دختر فهمیده...با كسی كه شعور داره و مثل زنهای فامیلم نیست دارم ازدواج میكنم...ولی حیف...
.
.
.
گرسنه اش بود...چشماش رو می مالید و گریه میكرد...از صدای دادو فریاد دو تا آدم بزرگ كه اسم پدر و مادر رو با خودشون یدك میكشیدن وحشت كرده بود...از شدت گریه نفسش داشت بند می اومد...ولی هیچ كدوم از اون دو آدم به اصطلاح بزرگ متوجه ی اون نبودن...
زن با عصبانیت و بی توجه به كودك وسایلش رو ریخت توی یه ساك و از خونه بیرون رفت...
دقایقی بعد مرد هم كه گویی هیچ كس دیگه ایی در منزل حضور نداره از خونه بیرون رفت!!!!
.
.
.
شیشه ی خالی شیرش رو برداشت و از شدت ترس و تنهایی دیگه جیغ میكشید...
به این فكر میكرد این دو تا كی بودن؟...چرا اون رو ندیدن؟...حالا توی تنهایی و با یه شیشه شیر خالی باید چیكار میكرد؟!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo