تبلیغات
شادی داودی - مینیمال-دنبال كار...-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

مینیمال-دنبال كار...-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-01:53 ق.ظ

مینیمال دنبال كار... - شادی داودی

----------------------------

رمان دنبال كار... - شادی داودی

درب اتاقم باز میشه
حاجی با اون چهره ی واقعا مومن و مهربونش...
اما نه...
.
.
.
عصبیه...خیلی هم عصبیه...
وارد اتاق شد و درب اتاق رو پشت سرش بست.
رو كرد به تایپیست من و گفت:
میشه چند دقیقه من رو با خانم...تنها بذاری؟
با سر به تایپیستم اشاره كردم كه زودتر اتاق رو ترك كنه.بعد رو كردم به حاجی و گفتم:چرا شرمنده كردین حاجی؟...امری بود میگفتین خودم می اومدم دفترتون؟!!
نشست روی مبل و نفس غمگین و آه مانندی كشید و گفت:دیوونه ام كرده...دوباره اومده توی دفترم...
- كی؟!..بازم همون دختره؟!!!
- آره...نمیدونم باهاش چیكار كنم؟
- ایندفعه چی میگه؟!!!
- دختره ی احمق میگه عاشقم شده...اعصابم بهم ریخته...بلند شو برو ببین میتونی با زبون خوش بیرونش كنی از اتاقم...
.
.
.
تقریبا نیم ساعت طول كشید تا تونستم از دفتر بفرستمش بره...
وقتی برگشتم حاجی هنوز توی دفترم بود.خندیدم و گفتم:برو حاجی...رفت خیالت راحت...حالا چرا جوابش میكنی؟!!...اون كه واقعا دوستت داره...شما هم كه مرد همه چی تمومی هستی...
- بدبختی من اینجاس كه خودم عاشق یكی كسی دیگه هستم كه اصلا" متوجه نمیشه...هر كاری میكنم كه متوجه بشه چقدر دوستش دارم ولی...فقط سرش به كارش گرمه...ای كاش...
حاجی از اتاق بیرون رفت و منم نشستم پشت میزم و شروع كردم به ادامه ی كارهام...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo