تبلیغات
شادی داودی - مینیمال-بخارقهوه.عفت-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

مینیمال-بخارقهوه.عفت-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-01:49 ق.ظ

مینیمال بخارقهوه.عفت - شادی داودی

--------------------------------

رمان بخارقهوه.عفت - شادی داودی

اومدی داخل اتاق
چشمات از شدت گریه سرخ سرخ بود...حالتت حالم رو بهم میزد!
.
.
.
- بسه...حالم داره از ریختت بهم میخوره...
- حالا چیكار كنم؟
- هیچی بلند شو و خودت رو از پنجره پرت كن بیرون.
- دیوونه...
- خودتی و هفت جد و آبادت.
- بگو من چیكار كنم؟
.
.
.
آخه چی باید بهت میگفتم؟
این عشق نبود...
تو خودت رو گول میزدی...
بهت گفته بودم كه عشق با هوس هیچ تناسبی نداره!
.
.
.
ولی باور نكردی!
بهت گفتم داره دروغ میگه...
گفتی:نه...دوستم داره...
- مطمئنی؟
- آره...
.
.
.
دیدی هیچی حالیت نیست...اصلا دلم برات نمیسوزه...حالم داره از ریختت بهم میخوره...
سرم روی ورقها و كتابهای روی میزم خم شده...
داد میزنی:بسه دیگه...یه ذره به من فكر كن...
- برو بیرون...خیلی كار دارم
با عصبانیت اتاق رو ترك كردی و من به بخار قهوه ی توی فنجونم كه به هوا میرفت خیره شدم...
اون بخار مثل پاكدامنی و عفت از دست رفته ی تو بود!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo