تبلیغات
شادی داودی - رمان تلخ و شیرین فصل3-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

داستان دنباله دار قسمت هفتم

به خاطر تاخیر در به روز رسانی داستان تلخ و شیرین از تمام دوستان عذرخواهی میکنم

رضا كاپشنش رو سریع درﺁورد و روی شونه من انداخت تا سرما نخورم و سپس در حالیكه دوباره صورت همدیگر رو محكم بوسیدیم به داخل خانه رفتیم.

جمعه وقتی به منزل عمه مهین رفتیم كسی به غیر از ما و خونواده عمه مهین اونجا نبود.جلسه خواستگاری واقعی هم در كار نبود رضا و افسانه كه مثل گذشته دائم در حال شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن هم بودن.عمه و عزیز هم طبق معمول با هم صحبت میكردن.حاج مرتضی و بابا هم سرگرم حرف بازار و كسب شدن و چایی میخوردن.

امیر ولی خیلی ساكتتر از همیشه بود و برعكس چند دفعه قبل اصلا به من نگاه نمی كرد كه البته من اینطوری راحتتر بودم.رضا و افسانه كه سرگرم خنده و شوخی بودن با صدای عزیز یك دفعه ساكت شدن:ا...بسه دیگه...خونه رو گذاشتین روی سرتون!بلند شین برید یك اتاق بنشینین دو تا كلوم حرف حسابی با هم بزنین!نا سلامتی چند وقت دیگه می خواین زیر یك سقف باشین!بلند شین ببینم!سرم رفت از دست شما دو تا!

افسانه و رضا دوباره خندیدن اما مثل اینكه زیاد هم عزیز بی راه نگفته بود چرا كه افسانه بعد از چند لحظه جدی شد و رو كرد به رضا و با صدایی ﺁروم گفت:رضا!عزیز راست میگه...بلند شو بریم ببینیم می تونیم دو تا كلوم مثل ﺁدم با هم حرف بزنیم!

و بعد دوباره خندیدن رضا هم بلند شد و دنبال اون از هال بیرون رفتن.

بعد از دقایقی كه گذشت كم كم حرف میون بابا و حاج مرتضی رسید سر ورزش و سلامتی كه در این موقع حاج مرتضی رو كرد به من و گفت:سپیده جان راستی هنوز هم كوه میری؟یا مثل ما هر كاری رو فقط یه مدت انجام میدی؟

تا خواستم جواب بدم امیر با حالتی خاص گفت:بعـــــــــــــــــله...برنامه كوهشون همیشه به راهه...به خصوص كه اخیرا با بچه های پلی تكنیك هم هم گروه شدن.

و بعد از این حرفش مستقیم به چشمهای من خیره شد!

بابا و حاج مرتضی منظور امیر رو نفهمیدن ولی من كاملا متوجه شدم كه امیر با این حرف سعی كرد به من حالی كنه كه من رو زیر نظر داشته و حتما از دوستیم در این اواخر با شهاب هم باخبر شده!حاج مرتضی و بابا دائم از ورزش و كوهنوردی تعریف میكردن و سعی داشتن من رو هم به ادامه كارم تشویق كنن.نگاههای امیر به من خیلی معنی دار شده بود!ولی هیچكس به غیر از خودم معنی نگاههای اون رو متوجه نبود!

وقتی احساس كردم بابا و حاج مرتضی من رو از بحث خودشون خارج كردن به بهانه دیدن تلویزیون بلند شدم و به ﺁشپزخونه رفتم.عمه مهین یك تلویزیون كوچك هم در ﺁشپزخونه روی كابینت گذاشته بود.تلویزیون رو روشن كردم.چند كانال رو عوض كردم و سپس برای دیدن یك سریال كه اصلا نمی دونم چی بود روی صندلی ﺁشپزخانه.......ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب مطالعه کنید 

روی صندلی ﺁشپزخونه نشستم.صدای عمه مهین رو شنیدم كه گفت:امیر جان داری میری ﺁشپزخونه این ظرف میوه رو هم برای سپیده ببر.

فهمیدم امیر قصد اومدن به ﺁشپزخونه رو داره.چند لحظه بعد امیر با دو بشقاب میوه به ﺁشپزخونه اومد اما صورتش گرفته و ناراحت بود!یكی از ظرفها رو جلوی من گذاشت و دیگری رو برای خودش.سپس صندلی رو به روی من رو از میز عقب كشید و نشست.من به صفحه تلویزیون نگاه میكردم و امیر فقط به من نگاه میكرد.بعد با صدای ﺁرومی گفت:سپیده...؟

اول جوابش رو ندادم تا دوباره گفت:سپیده...؟

نگاهش كردم و گفتم:بله؟

امیر نفس عمیقی كشید و گفت:این پسره كیه؟

پرسیدم:كدوم پسره؟

عصبی شد ولی خودش رو كنترل میكرد كه صداش بلند نشه.با همان حالت قبل گفت:سپیده!دست از مسخره بازی بردار!خودت بهتر میدونی كه منظورم چه كسیه!

جواب دادم:تو كه همه جا من رو زیر نظر داری حتما خودت هم میدونی كه این پسره كیه!

امیر سریع گفت:سپیده!من میدونم!فقط دارم از تو می پرسم ببینم تو هم میدونی!من شهاب رو خیلی خوب میشناسم.از بچه های پلی تكنیك هستش...از كرج میاد...ولی گذشته ی درستی نداشته!میدونی تا الان چند تا دختر رو مثل تو بازیچه خودش كرده؟ببین سپیده من الان مدتیه كه از هر ثانیه ی تو باخبرم!به خدا نگرانتم!میدونی اگه رضا بفهمه یا دایی منصور...

با عصبانیت گفتم:امیر!چرا جوری با من حرف میزنی كه انگار من بچه هستم!از همه اینها گذشته اصلا تو به چه حقی به قول خودت همه جا من رو زیر نظر داشتی؟

امیر مستقیم به چشمهای من نگاه میكرد و گفت:سپیده!فكر میكردم از اون دفعه كه خونتون بودیم تونسته بودم نظرم رو نسبت به تو گفته باشم!ببین سپیده من دوستت دارم...تصمیم هم دارم با تو...

نگذاشتم حرفش رو ادامه بده با صدایی ﺁروم كه سعی داشتم از ﺁشپزخونه بیرون نره گفتم:امیر بسه...تو بی خود كردی كه من رو دوست داری!اون دفعه هم نفهم نبودم!منظورت رو خوب فهمیدم ولی اشتباه كردم نظرم رو بهت نگفتم!ببین امیر تو شاید از من خوشت اومده باشه ولی مشكل اینجاس كه من اصلا از تو خوشم نمیاد!دیگه هم دلم نمی خواد گزارش كار من رو با طعنه و كنایه در جمع مطرح كنی!حقی هم نداری حتی یك دقیقه من رو زیر نظر بگیری!شاید چون تو دكتر شدی تموم دخترای فامیل ﺁرزوی همسری تو رو داشته باشن اما باور كن كه من اصلا چنین علاقه ای ندارم و نخواهم داشت!

امیر با صدایی گرفته و عصبی بعد لحظاتی نگاه كردن به من گفت:سپیده!این حرفﺁخرت بود؟

در این لحظه رضا و افسانه به ﺁشپزخونه اومدن.امیر از روی صندلی بلند شد و به سمت سماور رفت و برای خودش چایی ریخت.صورتش اونقدر گرفته و ناراحت به نظر میرسید كه حد نداشت ولی رضا و افسانه از بس كه گرم صحبت و خنده با هم بودن اصلا متوجه امیر نشدن.امیر هم بعد كه چاییش رو در استكان ریخت از ﺁشپزخونه بیرون و به اتاق خودش رفت.دقایقی بعد از غذا هم به بهانه رفتن به بیمارستان از خونه بیرون رفت و تا غروب هم كه ما به منزل خودمون برگشتیم امیر به خونه برنگشت.از اون شب به بعد عمه مهین دوبار به خونه ما اومد و هر بار كه من رو میدید یك جور خاصی به من نگاه میكرد مثل این بود كه چیزی می خواد بگه یا سوالی بكنه اما خودداری میكرد!هر بار هم كه می اومد دیگه حرفی از لعیا و مریم نمی زد!فقط دست و پا شكسته به عزیز گفت:امیر بالاخره گفته یکی رو انتخاب كرده ولی به من نگفته كه اون دختركیه!اما اطمینان داده كه لعیا و مریم نیستن!حتی اشاره كرده كه از دخترهای فامیله ولی هر چی پرسیدم كیه هنوز اسمش رو نگفته!اما چند وقتیه كه دیگه هر وقت سوالی در اون مورد از امیر میپرسم عصبی میشه!

و بعد از این حرف عمه مهین نگاههای معنی داری به من میكرد كه البته عزیز متوجه نمیشد!از رفتار عمه مهین فهمیدم خیلی هم نسبت به مسائل بین من و امیر بی اطلاع نمونده اما معلوم بود كه چون كامل از قضایا خبر نداره فعلا ترجیح داده سكوت كنه شاید هم خود امیر از عمه  این رو خواسته بود!

چهار روز به نوروز مونده جشن عروسی رضا و افسانه برپا شد.افسانه مثل ماه شده بود و در اون شب دیگه از شوخی و مسخره بازی اثری در اون نبود!یك خانوم به تمام معنا شده بود كه در لباس عروسی مثل جواهر میدرخشید!رضا هم خیلی خوشگل شده بود و لباس دامادی اونقدر برازنده اش بود كه دلم میخواست دائم بپرم توی بغلش و ببوسمش!

برای اون شب من یك كت و شلوار دخترونه خیلی قشنگ شیری رنگ پوشیده بودم با كفشهای مشكی پاشنه دار.لباس رو خود عمه مهین برام دوخته بود و واقعا هم تمیز و قشنگ دوخته بود.عزیز جون كه دائم سر تا پای من رو نگاه میكرد و زیر لب قرﺁن میخوند و به من فوت میكرد و میگفت عروسی سپیده رو هم ببینم دیگه ﺁرزویی ندارم و بقیه نوه ها هم وقتی این حرف رو می شنیدن كلی سر به سر عزیز میگذاشتن و با شوخی گله میكردن كه مگه فقط سپیده نوه ی شماس!!!

اما همه میدونستن خودمم میدونستم كه عزیز تموم نوه ها و بچه هاش رو دوست داره اما خوب این وسط به خاطر شرایط ایجاد شده من رو جور دیگه دوست داشت.امیر در تموم ساعات عروسی یك دقیقه چشم از من بر نمی داشت ولی اهمیت نمی دادم!موقع شام كه فیلمبردار رضا و افسانه رو سر میز برد دنبال من و امیر هم فرستاد تا در كنار عروس و داماد اولین كسانی باشیم كه شام میكشیم.عمه مهین و عزیز كه در كناری روی صندلی نشسته بودن و ما رو نگاه میكردن قربون صدقه ی ما چهار نفر میرفتن.عمه مهین دائم تكرار میكرد:انشالله عروسی شما دو تا...انشالله عروسی شما دو تا...

من كه کلافه شده بودم با لبخندی زوركی از عمه مهین تشكر كردم متوجه شدم امیر بدون هیچ لبخندی به صورت من خیره شده!خواستم بشقابم رو بردارم كه امیر گفت:من برات غذا میكشم...

ﺁهسته زیر لب گفتم:لازم نكرده...خودم بلدم!

كمی برنج و جوجه كباب برام گذاشت و در همون حال با صدایی غمگین گفت:میدونم!همه چیز رو بلدی!ولی فیلمبردار گفت كه این كار رو بكنم...

متوجه شدم رضا هم بنا به گفته فیلمبردار مشغول كشیدن غذا برای افسانه اس بنابراین دیگه حرفی نزدم.وقتی رضا و امیر برای خودشون هم غذا كشیدن طبق گفته فیلمبردار رضا و افسانه روی یه میز گرد كوچیك مشغول به خوردن غذا شدن و من و امیر هم روی میزی شبیه میز اونها ولی در فاصله دور تری روی صندلی نشستیم و مشغول خوردن غذاهامون شدیم.فیلمبرداری چند دقیقه ای ادامه داشت و بعد از مهمونها خواستن كه سر میز شام بیان.موقع شام سر و صدا و شلوغی بیش از حد شده بود و كسی متوجه من و امیر نبود.امیر در ضمنی كه غذا میخورد گفت:سپیده...امشب از همیشه قشنگتر شدی!دلم می خواد دائم نگات بكنم.

دوست نداشتم امیر اینطوری با من صحبت بكنه بنابراین بیحوصله گفتم:درست بر عكس من كه اصلا دوست ندارم به تو نگاه بكنم!

فهمیدم خیلی ناراحت شد چون دیگه حرف نزد و خودش رو مشغول غذاش كرد.منم بعد از چند لحظه بشقابم رو برداشتم و رفتم پیش بچه های عمه زهره و سر میز اونها نشستم و مشغول خوردن بقیه غذام شدم!تا ﺁخر شب هم دیگه امیر رو ندیدم.

*************************

***************

بعد از پایان تعطیلات نوروزی رضا و افسانه به كرمان رفتن و رضا از طریق شركت خودروسازی در همون كرمان تونسته بود جای مناسبی هم برای زندگی در اختیار داشته باشه و از نظر مسكن مشكلی نداشتن.شبی كه رضا و افسانه به كرمان رفتن من و عمه مهین و افسانه خیلی گریه كردیم كه اگه توپ و تشرهای عزیز جون نبود شاید بابا و حاج مرتضی هم به گریه می افتادن ولی بالاخره عزیز تونست همه رو ساكت و به جای گریه دعوت به دعای خیر كردن برای بدرقه راهشون بكنه.رضا وقتی با امیر خداحافظی میكرد شنیدم كه گفت:امیر...مواظب سپیده باشی ها...تنهانگذاریش ها...

و امیر كه این روزها ساكت تر از همیشه شده بود لبخند كمرنگی زد و با سر حرف رضا رو تایید كرد.سپس گفت:اگه سپیده كاری داشته باشه و نیاز به من پیدا كنه چشم...حتما.

روزهای اول بعد از رفتن رضا كمی سخت بود ولی به علت اینكه سرگرم دانشگاه بودم و بیشتر وقتم به درس خوندن و یا گردش با شهاب میگذشت خیلی زود با موقعیت كنار اومدم.

شهاب هر روز محبتش نسبت به روز گذشته بیشتر میشد و در همون دیدارها بسیاری از وقایع و كارهای مربوط به گذشته اش رو برام تعریف كرد مثلا اینكه در گذشته با دخترهای زیادی دوست بوده و یا اینكه در مهمونی ها و پارتی های زیادی شركت میكرده حتی چندین باری لب به سیگار و حتی مواد مخدر هم توی مهمونی ها زده و دیگه اینكه مشروب خوردن رو هم در همون مهمونی ها تجربه كرده و خیلی خیلی چیزهای دیگه اما قسم خورد كه از وقتی با من دوست شده دیگه هیچكدوم از اون كارها رو نكرده و حتی دنبالشونم نرفته!صداقت رو در تك تك كلماتش حس میكردم.شهاب لزومی نداشت بخواد تموم این حرفها رو از روی دروغ بگه چرا كه اگه بنا بود دروغ بگه تا من رو به خودش علاقه مند كرده باشه فكری خنده دار می اومد چون خود شهاب هم به خوبی میدونست كه من مدتهاس شدیدا بهش علاقه مند شدم همونطور كه خودش واقعا این حس رو نسبت به من پیدا كرده بود!

اواخر فروردین و تقریبا شروع اردیبهشت بود كه پایان نامه اش نیز با موفقیت به پایان رسید و اونرو ارائه داد و ﺁخر همون هفته هم مادرش كه تا به حال اون رو ندیده بودم با منزل ما تماس گرفت.

خانوم فرهنگ یعنی همون مادر شهاب پای تلفن از عزیز جون برای اومدن به منزل ما جهت خواستگاری اجازه می خواست.عزیز در ابتدا گیج شده بود و اصلا نمی دونست چی باید بگه...ﺁخر سر هم جواب قطعی نداد و از خانوم فرهنگ خواهش كرد كه شب ساعت10تا10:30تماس مجددی بگیره و با بابام صحبت كنه.

عزیز وقتی گوشی رو قطع كرد نگاه دقیقی به سر تا پای من انداخت!من كه خودم رو سرگرم ورق زدن كتاب و جزوه هام كرده بودم سعی میكردم اصلا به عزیز نگاه نكنم!بعد از لحظاتی عزیز گفت:سپیده جان...مادر؟تو با این پسره ﺁشنایی قبلی داری نه؟!!

نمی تونستم به عزیز دروغ بگم یعنی اصلا بلد نبودم كه دروغ بگم...سرم رو از روی دفترم بلندكردم و گفتم:راستش رو بگم؟

عزیز از بالای عینكش نگاه دقیق تری به من كرد و گفت:مگه می تونی دروغ هم بگی!!!

سرم رو پایین انداختم و همه ماجرا رو از اول تا اون موقع مو به مو برای عزیز تعریف كردم وقتی حرفم تموم شد عزیز سخت به فكر فرو رفته بود دقایقی گذشت اما هنوز یك كلمه حرف نزده بود با صدایی ﺁروم گفتم:عزیز جون؟

نفس عمیقی كشید و نگاهش رو از فرش كف اتاق گرفت و به من چشم دوخت و گفت:پس دلنگرونی رضا بی مورد نبود!باز جای شكرش باقیه كه پسره واقعا می خواد به خواستگاریت بیاد!اگر نمی اومد چی!

با ناراحتی گفتم:عزیز جون!!!چرا اینطوری حرف میزنی؟!!

عزیز كه دیگه اخمهاش درهم رفته بود شروع كرد به ماساژ دادن زانوش و با صدایی گرفته گفت:ساكت شو...حالا می فهمم...دلیل جواب رد دادنت به امیر هم به خاطر همین پسره بوده!!!

وقتی عزیز این حرف رو زد تازه فهمیدم كه من احمق رو بگو كه فكر میكردم عزیز از ماجرای من و امیر بی اطلاعه اما نگو از خیلی وقت پیش ماجرا رو می دونسته!عصبی شدم و گفتم:ولی عزیز جون...من اگرم با شهاب دوست نبودم دوست هم نداشتم زن امیر بشم.

عزیز با همون اخم از پشت عینكش نگاه دوباره ای به من كرد و گفت:سپیده!خودت خوب میدونی كه عزیزترین نوه من هستی ولی در رابطه با ازدواج شاید به جرات بگم كه تو لیاقت امیر رو نداشتی...

بغضم گرفت و گفتم:ولی عزیز جون شما كه هنوز شهاب رو ندیدی!

عزیز دیگه حرفی نزد و فقط چند دقیقه ای به فكر فرو رفت بعد هم برای سر زدن به غذای شام كه روی گاز بود به ﺁشپزخونه رفت و در همون حال كه وارد ﺁشپزخونه میشد گفت:خدا انشالله عاقبتت رو با این ندونم كاریت به خیركنه...من تو رو بزرگ كردم اما صاحب اختیارت نیستم فقط خدا كنه اون دنیا شرمنده مادرت ناهید نكنیم...تصمیم برای زندگی تو با خود منصور هستش من كاره ای نیستم.

عصبی تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حالیكه اشكم سرازیر شده...............پایان قسمت هفتم

داستان دنباله دار قسمت هشتم

عصبی تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حالیكه اشكم سرازیر شده بود گفتم:عزیز جون!زندگی منه!من می خوام انتخاب كنم و ازدواج كنم اون وقت شما میگید بابا باید تصمیم بگیره!

عزیز از ﺁشپزخونه بیرون اومد.هیچ وقت عزیز رو تا این حد از دست خودم عصبی نكرده بودم!با عصبانیت گفت:چشمم روشن!سپیده!بارك الله!كم كم دارم به حرفهایی كه رضا میزد ایمان میارم!طفلك چپ رفت راست اومد گفت سپیده عوض شده...سپیده دیگه سپیده سابق نیست...بالا رفت پایین اومد هی گفت عزیز جون سپیده...عزیز سپیده...من گیس سفید نگو كه عقلمم سفید شده بود و نفهمیدم...هی اون گفت من منكر شدم...ولی چشمم روشن!دستم درد نكنه با این تربیتی كه تو رو كردم!!!خجالت بكش سپیده!اگه بابات تصمیم گیرنده ی تو نباشه و خودت بخوای حرف اول و ﺁخر رو بزنی كه دیگه وامصیبتا!!!خدا به دادم برسه!!!

بلند شدم و كتاب و دفتر و جزوه هام رو جمع كردم و با گریه به طبقه بالا رفتم و دیگه پایین برنگشتم حتی شب كه بابا از مغازه برگشت برای شام هم پایین نرفتم.وقتی عزیز اومد جلوی پله ها و صدا كرد برای شام برم پایین از همون اتاقم گفتم كه سیرم اون هم برخلاف همیشه اصلا اصرار نكرد كه برم پایین!

درست راس ساعت10:30صدای تلفن بلند شد.مكالمه بابا پای تلفن چند دقیقه ای طول كشید بعد كه تلفن رو قطع كرد سكوت همه جا رو گرفت.هیچ صدایی از پایین به گوشم نمی رسید تقریبا 5دقیقه به11بود كه چند ضربه به در اتاقم خورد.تمام بدنم لرزید!

بعد درب باز شد و بابا اومد داخل...روی زمین نشسته بودم و كتاب و دفترام جلوم قرار داشت سعی كرده بودم بخونم اما زیاد موفق نشده بودم از جام بلند شدم و گفتم:سلام بابا.

بابا در اتاق رو بست و اومد روی تختم نشست و با صدایی مهربون گفت:سلام بابا جون...بشین.

فهمیدم عزیز با بابا صحبت كرده...نمی دونم چه چیزی گفته بود اما از طرز نفس كشیدن بابا و اینكه وقتی روی تختم نشست دو دستش رو به حالت مالش روی رونهاش میكشید فهمیدم فكرش خیلی مشغول شده!بعد از اینكه نفس عمیق و صدا داری كشید مستقیم به من كه دوباره روی زمین نشسته و به دیوار تكیه داده بودم نگاه كرد...یك دستش رو به بالای تختم تكیه داد و گفت:سپیده جان می خوام به دقت به سوالم جواب بدی...

سرم رو پایین انداختم و گفتم:چشم.

بابا ﺁب دهنش رو فرو برد كمی مكث كرد و بدون حاشیه اصل سوالش رو مطرح كرد!این اخلاقش بود اهل حاشیه و یا زمینه سازی برای حرفهاش نبود!همیشه صاف و مستقیم میرفت سر اصل هر موضوعی كه مد نظرش بود!اون شب هم گفت:.........

بقیه ی داستان در ادامه مطلب 

اون شب هم گفت:من این خونواده رو نمی شناسم...ولی از اونجایی كه خبردار شدم گویا خودت بهتر از هر كسی و بیشتر از اونهایی كه باید بدونن و ببینن پسر این خونواده رو دیدی...فقط به یك سوالم جواب بده...این ﺁقای فرهنگ...پسر این خونواده...ارزشش اونقدر هست كه بخوای به خاطر اون به امیر جواب رد بدی؟

سرم رو بالا گرفتم و به صورت بابا نگاه كردم.عصبی نبود اما چشماش معلوم بود كه مضطرب شده!دوباره پرسید:هان؟!!بابا...فكر میكنی اونقدر باشه كه به خاطرش بخوای به خواستگاری عمه مهینت برای پسرش...

نگذاشتم حرفش رو تموم كنه صدام وقتی از گلویم خارج شد خودم فهمیدم كه میلرزه...گفتم:بابا شما چرا اصرار داری شهاب رو با امیر مقایسه كنی؟

از اینكه به راحتی اسم شهاب رو در حضور پدرم برده بودم یكباره اخم پر رنگی به صورت بابا نشست و چشماش از گستاخی من گرد شد و خیره به صورتم نگاه كرد.صداش جدی تر شد و گفت:برای اینكه امیر رو میشناسم...مثل رضا...بهش اعتماد دارم...میدونم زیر دست چه كسی بزرگ شده...چه كسی اون رو تربیت كرده...برای اینكه فهمیده اس...عاقله...تحصیل كرده اس...از خودمونه...اگه قرار بود روزی تو رو به كسی بسپارم هیچ كس برام قابل اعتمادتر از اون نبوده...امیر بچه با خداییه...تا به حال هیچ خطایی ازش ندیدم...پاك و متین و...

نمی دونم چرا نتونستم جلوی اشكهام رو بگیرم و بی اختیار بیﺁنكه صدام دربیاد شروع كردم به گریه!شاید به خاطر این بود كه احساس میكردم بابا باید صبر میكرد و شهاب رو هم میدید و بعد از چند برخورد با اون پی به صداقت و محبت و پاكی اون هم میبرد...اگه امیر تحصیلكرده پزشكی بود خوب شهاب هم یك مهندس فارغ التحصیل از دانشكده پلی تكنیك تهران بود و خلاصه اینكه شاید من در اون لحظه نمی تونستم اونچه رو كه بابا به اون اعتقاد داشت رو در باور ذهنی خودم ساخته و پرداخته كنم چرا كه من فقط 19 سالم بود و بابا در سن50سالگی خیلی با تجربه تر از من می بود.سرم رو پایین انداختم.دونه های اشكم كه از نوك بینیم حالا به روی دفترم می چكید یكی دو تا نبودن!پشت سر هم به پایین می افتادن!در حالیكه دلم داشت از غصه می تركید و صدام هم دیگه به وضوح می لرزید گفتم:باشه...حالا كه شما اینقدر امیر براتون راضی كننده اس من حرفی ندارم...

بابا بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...اشتباه فكر نكن...زمونه دیگه زمونه ای نیست كه پدر و مادر بپسندن و دختر و پسر بی چون و چرا قبول كنن...منم چنین چیزی رو از تو نخواستم و نه خواهم خواست...ولی این حرفها رو زدم تا فكرهات رو بكنی ببینی ﺁیا واقعا این پسری كه تا این حد عقل تو رو دزدیده در جایگاهی هست كه معیارهای من رو هم در خودش داشته باشه یا نه...اگه نه كه خودت قبل از اینكه دوشنبه برسه به اونها جواب رد رو بده و از اومدن منصرفشون كن اگرم فكر میكنی می تونه نظر من رو جلب كنه كه خوب بحثی نداریم...ولی سپیده اگه این پسر نتونه نظر من رو جلب كنه مطمئن باش تو رو بهش نخواهم داد اما دلیل هم نمی شه تو رو به زور و بر خلاف میلت به امیر بدم چون شرط اول خوشبختی برای تو بعد از تایید خودم علاقه ای هستش كه تو باید به طرف مقابلت داشته باشی...

دیگه حرفی نزدم...سرم هنوز پایین بود و اشكهام سرازیر.بابا هم دیگه حرفی نزد از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.از حرفهای بابا كه با خانوم فرهنگ زده بود فقط همینقدر فهمیدم كه قرار خواستگاری رو برای دوشنبه هفته ﺁینده گذاشتن.صبح فردا یعنی پنجشنبه كه از خواب بیدار شدم از بس شب گذشته اش گریه كرده بودم سرم به شدت درد میكرد با سختی ساعت رو از كنار تختم با دست پیدا و صدای زنگش رو قطع کردم.از جام بلند شدم...دلم نمی خواست اون روز به دانشگاه برم چون تا ساعت11بیشتر كلاس نداشتم ولی از طرفی فكر كردم از موندن توی خونه بهتره و در ضمن شهاب هم حتما تا یك ربع دیگه سر خیابون میرسید.به طبقه پایین رفتم...بابا نبود نمی دونم چرا ولی اون روز صبح زود از خونه بیرون رفته بود و عزیز تنها سر سفره نشسته بود البته من هیچ وقت صبحانه نمی خوردم و فقط یك لیوان شیر و عسلی كه همیشه عزیز برام درست میكرد حكم صبحانه ام رو داشت.به عزیز سلام كردم و بعد از شستن دست و صورتم دوباره به طرف پله ها رفتم كه عزیز صدا كرد:سپیده...بیا شیر و عسلت رو بخور.

هنوز از حرفهای دیشب دلخور بودم بنابراین شروع كردم به بالا رفتن از پله ها و در همون حال گفتم:مرسی اشتها ندارم.

عزیز صداش عصبی شد و گفت:اشتها ندارم یعنی چی؟دیشب هم كه شام نخوردی...خودت رو لوس نكن دختر...این اداها چیه از خودت درﺁوردی...بیا شیر و عسلت رو بخور سرد میشه.

از پله ها بالا رفتم و دوباره گفتم:نمی خورم.

رفتم به اتاقم و لباسم رو برای رفتن به دانشگاه عوض كردم و كلاسورم رو هم برداشتم و برگشتم پایین.عزیز لیوان به دست توی راهرو ایستاده بود از بالای عینكش نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:زشته دختر...بیا بگیر بخور.

و دستش رو كه لیوان شیر و عسل در اون بود به طرف من دراز كرد.دوباره گفتم:عزیز جون...سیرم...دوست ندارم...اشتها ندارم...نمی خورم...ولم كن.

عزیز خیره به من نگاه كرد و دیگه حرفی نزد ولی میدونستم خیلی از دستم ناراحت شده چون من هیچ وقت با عزیز اینجوری صحبت نكرده بودم.همونجا كه ایستاده بود به من نگاه كرد و منم رفتم جلوی در و كتونیم رو پوشیدم و بعد از خداحافظی كوتاهی كه كردم از در راهرو بیرون رفتم.وقتی سر خیابون رسیدم طبق معمول این مدت شهاب توی ماشین نشسته و منتظرم بود.به محض اینكه توی ماشین نشستم فهمید شب خوبی نداشتم بلافاصله گفت:سپیده...گریه كردی؟!!

بلد نبودم دروغ بگم بنابراین گفتم:ﺁره...دیشب با عزیزجون حرفم شد.

سوال نكرد برای چی من هم دیگه حرفی نزدم.بعد از چند دقیقه كه راه افتادیم از اینكه بابا اجازه داده بود دوشنبه شب برای خواستگاری بیان خیلی ابراز خوشحالی كرد.نخواستم خوشحالیش رو با حرفهایی كه از بابا و عزیزجون شنیده بودم خراب كنم فقط تونستم در بین حرفهاش بگم:شهاب...

همونطور كه دنده رو عوض میكرد گفت:جونم؟

مكث كردم دیدم منتظر حرفم رو تموم كنم.گفتم:بابای من خیلی سختگیره...

خندید و گفت:هر كس دیگه ای هم دختر به این قشنگی و نازی داشت سختگیر میشد.

گفتم:شهاب شوخی نكن...جدی میگم.

باز خنده قشنگی كرد و گفت:مگه من شوخی كردم...منم خیلی جدی گفتم...ولی سپیده دلم نمی خواد تو نگران چیزی باشی...مطمئن باش سختترین شرایط ممكن رو هم برام بگذاره با جون و دل قبول میكنم...هر كاری بگه...هر چیزی بخواد...فقط نه نگه.

به میون حرفش رفتم و گفتم:خوب ﺁخه...منم از همین میترسم...میترسم نه بگه.

دوباره خندید و گفت:چرا؟...چرا باید نه بگه؟مگه من چه مشكلی دارم؟...خونه كه دارم...ماشین كه دارم...پول و ثروت كه كم ندارم...مشكل كاری هم ندارم چون بابام همه چیز رو برام مهیا كرده...تحصیلات هم كه دارم...عاشق و دیوونه دخترش هم كه هستم و جونم رو هم اگه بخواد به دخترش میدم...دیگه چیزی هست كه بخواد و نداشته باشم؟!!

جلوی دانشگاه رسیده بودیم و شهاب ماشین رو كنار خیابون نرسیده به دانشگاه متوقف كرد.سرم رو پایین انداخته بودم.نمی تونستم به شهاب بگم معیارهای پدر من و میزان سنجش اون برای تاییدش مقایسه نمودن شهاب با امیرهستش...امیری كه هیچ شباهتی به شهاب نداشت!

شهاب با دستش چونه من رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش نگه داشت...چقدر شهاب رو دوست داشتم فقط خدا میدونست...حس اونم كمتر از من نبود بلكه شاید خیلی بیشتر هم به من علاقه داشت و به همین خاطر هم بود كه از ابتدای دوستیمون خیلی از تفریحات و سرگرمی هاش رو به كل كنار گذاشته بود اونهم فقط به خاطر اینكه فهمیده بود مثلا من از ﺁدم مشروبخور و یا سیگاری خوشم نمیاد و یا از اینكه اون در مهمونی های ﺁنچنانی شركت كنه چندان راضی نیستم و اون هم همه رو كنار گذاشته بود.

همونطور كه دستش زیر چونه ام بود مستقیم به چشمهام خیره شد و گفت:سپیده...تو رو به خدا بی خود نگران نباش...من مطمئنم از پس همه چیز برمیام...

لبخند زدم و گفتم:دوستت دارم شهاب...خیلی دوستت دارم.

شهاب هم لبخند قشنگی زد و گفت:به خدا منم خیلی دوستت دارم.

********************

**********

هفته بعد تا دوشنبه برسه مثل این بود كه یك قرن طول كشیده.دوشنبه ها كلاس نداشتم و می تونستم صبح تا ساعت9یا10بخوابم.هنوزكاملا بیدار نشده بودم كه احساس كردم كسی صورتم رو می بوسه!نه یكی نه دو تا!تموم صورتم رو ﺁرومﺁروم غرق بوسه میكرد!!!چشم باز كردم و از خوشحالی جیغ كشیدم...رضا بود!

دستم رو دور گردنش انداختم...بوش میكردم...می بوسیدمش...اونقدر دلم براش تنگ شده بود كه حد نداشت و حالا كه كنارم روی تخت نشسته بود بیشتر می فهمیدم كه در این مدت چقدر دلتنگ رضا بودم.بعد از اینكه كلی همدیگر رو بوسیدیم و احوالپرسی كردیم فهمیدم دو روز پیش بابا جریان خواستگاری رو به رضا گفته و از اون خواسته كه خودش رو برای دوشنبه شب به تهران برسونه اونم تونسته بود یك بلیط هواپیما برای صبح دوشنبه به تهران و برگشت صبح سه شنبه به كرمان تهیه كنه و خودش رو به موقع برسونه.طفلك برای افسانه نتونسته بود بلیط بگیره و در نتیجه اون تنها در كرمان مونده بود.افسانه ساعت11تلفن زد و كلی پای تلفن سر به سرم گذاشت و مثل همیشه با هم خندیدیم وقتی گوشی رو به رضا دادم دیدم رضا و افسانه با اینكه حالا زن و شوهر بودن اما از حرفها و شوخی های رضا فهمیدم هنوزم مثل قبل با هم شوخی می كنن و سر به سر هم میگذارن.

شب وقتی نزدیك اومدن خونواده شهاب بود دلم شور میزد و دچار اضطراب خاصی شده بودم.طبق گفته عزیز مهمونخونه رو حسابی تمیز كرده بودم و همه چیز مرتب بود یك دوش هم گرفتم و با سشوار موهام رو خشك كردم.یك دامن كرم با یك بلوز یقه انگلیسی ﺁستین كوتاه به رنگ شكلاتی خیلی ملایم هم پوشیدم...با یك جفت دمپایی رو فرشی به رنگ همون بلوزم.

عزیز هر چی اصرار كرد یك چادر روی سرم بندازم زیر بار نرفتم و با عصبانیت گفتم:عزیز شما رو به خدا اینقدر اصرار نكنید...ﺁخه من كه هیچ وقت چادر سر نكردم چه لزومی داره امشب چادر سرم كنم در ثانی من اصلا نمی تونم یعنی بلد نیستم چادر رو روی سرم نگه دارم...

عزیز غرغر میكرد و راه میرفت.میدونستم اصلا به این وصلت راضی نیست اما دلیلیش رو نمی فهمیدم!شایدچون هنوز فكر میكرد من فقط با امیرخوشبخت میشم نه با كس دیگری!

راس ساعت9:30صدای زنگ خونه بلند شد.بابا و رضا كه تا اون موقع ساكت بودن و تلویزیون نگاه میكردن با صدای زنگ از جاشون بلند شدن و رضا سریع به حیاط رفت تا درب رو باز كنه و بابا جلوی درب راهرو ایستاد.عزیز من رو صدا كرد و گفت كه توی ﺁشپزخونه بمونم و هر وقت صدام كرد توی استكانهای ظریف و زیبایی كه تو یه سینی قشنگ ﺁماده گذاشته بود باید چایی می ریختم و می بردم به اتاق مهمونخونه.دلم داشت مثل سیر و سركه می جوشید توی ﺁشپزخونه موندم و گوشم رو تیز كردم تا صداها رو بشنوم.به غیر از صدای بابا و عزیز جون و تعارفهای رضا برای راهنمایی مهمونها به اتاق پذیرایی فقط صدای سه نفر دیگه می اومد...مادر شهاب كه خیلی خوش صحبت و خونگرم نشون میداد...پدر شهاب كه صدایی جدی و در عین حال مهربون داشت و صدای خود شهاب...

به ساعت دیواری ﺁشپزخونه نگاه كردم بیست و پنج دقیقه به ده بود...همه رفتن به مهمونخونه و من توی ﺁشپزخونه روی صندلی به انتظار صدای عزیز جون نشستم.

وای خدایا چقدر با هم حرف میزنن...اصلا معلوم نبود جلسه خواستگاریه یا تعیین بورس و سهام و قیمت بازار!!!از هر چیزی صحبت میشد به غیر از من و شهاب!!!حتی صدای شهاب و رضا رو هم میشنیدم كه با همدیگه در مورد وضعیت كار در كرمان صحبت میكردن...دیگه داشت كفرم در می اومد...ساعت شد10:10كه عزیز صدام كرد:سپیده جان...سپیده خانوم...مادر برای مهمونها نمی خوای چایی بیاری...

سریع بلند شدم!

تا حالا بی تاب بودم برای رفتن به مهمونخونه حالا مضطرب از اینكه چطور باید وارد بشم!

با هر بدبختی بود چایی رو در استكانها ریختم و سینی به دست وارد مهمونخونه شدم.بوی عطر و ادكلن فضای مهمونخونه رو پر كرده بود.وقتی ﺁقا و خانوم فرهنگ خواستن به خاطر من از جاشون بلند بشن بابا و عزیز با اصرار و خواهش مانع شدن.

سلامی كردم و بعد شروع به تعارف چایی کردم.

مامان شهاب خیلی خوش صورت و شیك پوش بود.نگاه مهربونی داشت وقتی چایی رو برای تعارف جلوش گرفتم لبخندی زد و رو كرد به بابا و گفت:ﺁقای ربیعی هزار ماشالله چقدر دخترتون قشنگه اصلا فكر نمی كردم شهاب من اینقدر خوش سلیقه باشه!

صدای بابا رو شنیدم كه ﺁروم و با وقار گفت:خانوم فرهنگ شما لطف دارین.

بعد صدای عزیز بلند شد كه گفت:سپیده جان درست شبیه مادر خدا بیامرزشه.فقط رنگ چشماش به باباش رفته...

بعد خندید و ادامه داد:ای كاش اخلاقش هم مثل مادر خدا بیامرزش بود...

خانوم فرهنگ خندید و گفت:ولله ما كه سپیده جون رو هر طور كه هست و هر اخلاقی كه داره دوستش داریم و روی چشممون جا داره و با مژه هامون نگهش میداریم...فقط انشالله كه شما هم ما رو قابل بدونین.

سپس چایی رو جلوی ﺁقای فرهنگ یعنی پدر شهاب گرفتم.اونم بسیار خوش تیپ اومده بود...صورت و هیكل چاق و درشتی داشت و با چهره ای بسیار مهربون به من نگاه میكرد و با تشكر چایی رو از سینی برداشت.

بعد جلوی بابا چایی گرفتم و سپس جلوی رضا...شهاب كنار رضا نشسته بود و تموم مدتی كه رضا چایی خودش رو بر میداشت شهاب با دنیایی از عشق به من نگاه میكرد.رضا بعد از اینكه چایی خودش رو برداشت بلافاصله یك چایی رو هم برای شهاب برداشت و روی میز جلوی شهاب گذاشت.شهاب با خنده رو كرد به رضا و گفت:شما چرا زحمت كشیدی؟!!!

رضا هم سریع در جواب با خنده بلندتری گفت:ولله ترسیدم اگه خودتون چایی رو بردارین دستتون بلرزه و چایی روی شلوارتون بریزه...منم كه دیگه اینجا زندگی نمیكنم كه شلوار اندازه شما رو از میون شلوارهای خودم به شما بدم...شلوار بابا هم كه برایتون كوتاهه...بنابراین صلاح دیدم كه از بروز حوادث غیر مترقبه جلوگیری كرده باشم!

از این حرف رضا كه تندتند هم گفته بود همه زدن زیر خنده به غیر از بابا كه چشم غره ای هم به رضا رفت.

وقتی خواستم سینی رو كنار مبل بگذارم عزیز گفت:سپیده جون...مادر برو ﺁشپزخونه یك نگاهی به سماور بنداز بیﺁب نمونه...

فهمیدم عزیز با این حرف از اینكه خواسته بودم در كنار اونها بمونم جلوگیری كرده و به این بهونه می خواهد من رو به ﺁشپزخونه بفرسته.بنابراین سینی به دست از همه عذر خواهی كردم و به ﺁشپزخونه برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم و گوش تیز كردم...........پایان قسمت هشتم

این رمان جهت چاپ كتاب در دست اقدام است.هرگونه كپی برداری و انتشار از این رمان موجب پیگیرد قانونی می باشد. 





Admin Logo
themebox Logo