تبلیغات
شادی داودی - رمان تلخ و شیرین فصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

داستان دنباله دار قسمت چهارم

رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!

امیر با تعجب به من نگاه كرد!افسانه گفت:بروگمشو...دیوونه...خوب از این مزاحمتها خونه ما هم زیاد میشه.

امیر هنوز به من نگاه میكرد.نمی تونستم حرف بزنم چون رضا رو خیلی عصبی میدیدم.رضا دوباره با عصبانیت گفت:افسانه تو هم وقتی رفتی دانشگاه مزاحمهای تلفنی خونه تون زیاد شد یا فقط برای سپیده اینطوریه؟اصلا" من نمی فهمم چرا از وقتی سپیده به دانشگاه رفته ما مزاحم تلفنی پیدا كردیم؟!!

و بعد با عصبانیت قدمی به طرف من برداشت كه امیر سریع بین من و رضا قرار گرفت و به ﺁرومی و با صدایی محكم گفت:رضا...

رضا عصبی شده بود...خواست امیر رو كنار بزنه كه امیر محكم بین من و اون قرار گرفته بود و نمی گذاشت دست رضا به من برسه بعد رضا با فریاد گفت:اصلا" سپیده...من نمی فهمم برای چی رفتی دو شاخه رو به پریز زدی...هان؟!!

خیلی ترسیده بودم چون واقعا" احساس میكردم اگر امیر كنار بره رضا كتك مفصلی بهم خواهد زد.بغض كردم و در حالیكه سعی داشتم از گریه ام جلوگیری كنم گفتم:رضا به خدا...همینطوری...

رضا كه هنوز سعی داشت امیر رو كنار بزنه با فریاد گفت:تو غلط كردی...

عزیز و عمه مهین هم از ﺁشپزخونه بیرون اومده بودن و به ما نگاه میكردن.رضا با همون فریاد ادامه داد:من نمی دونم تو توی اون دانشگاه به جای درس خوندن چه......می خوری؟

امیر با صدایی محكم گفت:رضا...بسه.

رضا كه نمی تونست امیر رو كنار بزنه فریاد كشید:امیر برو كنار...تو كه خبر نداری...سپیده از وقتی رفته دانشگاه زمین تا ﺁسمون فرق كرده همه اش هم مقصر تویی كه اصرار داشتی سپیده رو مجاب كنیم همین امسال به دانشگاه بره...من خواهرم رو بهتر از تو می شناسم...بچه اس...هنوز فهم و شعورش كامل نشده...دوستهای دانشگاهیش رو كه ندیدی...دو تا دختر جلف و ننر هستن كه جدیدا" سپیده از روی اونها الگو برداری میكنه...هر جمعه كوه...هر تعطیلی گردش...هر وقت خونه میام از عزیز می پرسم سپیده كجاس...یا رفته سینما...یا رفته پارك...یا رفته خرید...زنگ تلفن خونه هم كه یك ثانیه قطع نمی شه!

و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و.........

دنباله ی ماجرا در ادامه ی مطلب

و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و با سرعت كشیده محكمی به صورتم زد!من از بچه گی خیلی زود خون دماغ میشدم اون روز هم وقتی رضا با اون شدت زد توی صورتم چند لحظه بیشتر طول نكشید كه خون از دماغم بیرون زد...امیر با فریاد رضا رو گرفت و گفت:رضا...خجالت بكش...بس كن دیگه!

رضا تا اون روز دستش روی من بلند نشده بود شاید بینمون حرفی پیش می اومد ولی اصلا" سابقه نداشت رضا من رو كتك بزنه!عزیز بهتزده به ما نگاه میكرد.عمه مهین و افسانه سریع به طرف من اومدن.صدای افسانه رو شنیدم كه گفت:مرده شورت رو ببرن رضا...

سعی داشتم با دست جلوی بینیم رو بگیرم كه خون روی فرش راهرو نریزه.صدام در نمی اومد ولی اشكهام یكی پس از دیگری پشت سر هم سرازیر شده بود.صدای عزیز رو شنیدم كه با ناراحتی تمام رو كرد به رضا و گفت:رضا!!!مادر...دستت دردنكنه!!!واقعا" كه ﺁفرین!!!

عمه و افسانه من رو به سمت دستشویی بردن ولی مگه خون دماغم بند می اومد...

از صدای داد و فریاد رضا و امیر و افسانه كه سر من بحث میكردن و صداشون به حیاط رسیده بود بابا و حاج مرتضی نیز وارد راهرو شدن.بابا وقتی فهمید رضا توی صورت من زده از عصبانیت رنگ صورتش مثل گچ سفید شد برگشت خیره به رضا نگاه كرد و با صدایی ﺁروم ولی عصبی گفت:رضاجان...بابا این چه كاریه؟...سپیده مگه چقدر جون داره كه تو این كار رو كردی؟...از اینها گذشته من هنوز زنده ام...

رضا با عصبانیت گفت:ولی بابا...این زنگهای تلفن...

بابا سریع گفت:خیلی خوب مشكل كه اینطوری حل نمی شه...یا تلفن رو می فروشم یا خطش رو عوض میكنم...حالا دیگه تمومش كن.

چند دقیقه طول كشید تا كم كم خون دماغم بند اومد ولی سرم به شدت درد گرفته بود وقتی خواستم برم طبقه بالا امیر با صدایی ﺁروم گفت:سپیده...چون خیلی خون از دماغت رفته و میگی سرت هم درد میكنه سعی كن بالا رفتی فقط دراز بكشی ولی خوابت نبره...

محلش نگذاشتم و رفتم بالا به اتاق خودم.چند دقیقه بعد افسانه هم اومد پشت سرش عمه نیز داخل اتاق شد.

می خواستن به خونه شون برگردن و اومده بودن تا خداحافظی كنن.عمه موقع خداحافظی كمی نصیحتم كرد كه ﺁخر سر افسانه همه رو با شوخی و خنده تموم كرد و كلی مسخره بازی درﺁورد...

برای عمه كلی قسم خوردم كه به خدا من اصلا نمی دونم چه كسانی مزاحم تلفنی میشن و عمه مهین هم كه همیشه مهربونیهاش مثل عزیز بود من رو بوسید و گفت كه باور میكنه ولی خوب اخلاق مردها جور دیگس بعد هم از من خواست وقتی كه اونها رفتن چون عزیز پا درد داره و نمی تونه بالا بیاد من پایین برم تا اون مطمئن بشه حالم خوبه چرا كه خیلی نگران من بوده.

ساعتی بعد عمه مهین اینها رفته بودن.دقایقی پایین رفتم و پیش عزیز موندم.رضا و بابا نمی دونم برای چه كاری بیرون رفته بودن ولی وقتی از شیشه پنجره اتاق دیدم درب حیاط باز شد و داخل حیاط شدن سریع از جام بلند شدم تا برم بالا كه عزیز گفت:سپیده جون مادر...الهی قربونت بشم یك وقتی با رضا قهر نكنی ها...من هیچ خوش ندارم پای قهر بین تو و رضا باز بشه...به خدا خودش هم طفلك خیلی از كارش ناراحت شد...ولی یك وقتی...

سریع گفتم:نه...نه...نه عزیز جون فقط امشب نمی دونم چرا خجالت میكشم جلوی چشم بابا و رضا باشم.

بعد هم سریع رفتم به طبقه بالا.

تا دو سه روز بعد از اون شب نیز سعی كردم جلوی چشم رضا یا بابا نیام در همون مدت نیز بابا خط تلفن منزل رو عوض كرد و در واقع شماره تلفن كه تغییر كرد دیگه هیچ زنگی به منزل ما جهت مزاحمت انجام نمی گرفت و حالت عادی قبل به خونه برگشت و تازه اون موقع بود كه رضا متوجه شد كه من واقعا ارتباطی با افراد و مزاحم تلفنی های منزل نداشتم و كم كم رفتارش مثل گذشته مهربون و با محبت شد ولی عزیز شدیدا به من یادﺁوری میكرد كه همیشه باید قبل از اومدن رضا و بابا در منزل باشم و كمی از بیرون رفتنهام با سوسن و لیلا به بهانه خوندن درسها كم كرده بودم.ولی روی هم رفته در فرصتهای مناسب هم ترجیح میدادم به همراه اونها حداقل به تفریح كوه رفتن هایم در جمعه ها ادامه بدم كه خوشبختانه بعد از تعویض خط تلفن كه رفتار رضا بهتر شد بابا و رضا هم زیاد در رفتن و یا نرفتن من به كوه سختگیری نمی كردن.

چند مرتبه ای بود وقتی كوه میرفتیم گروهی نیز از دانشكده مهندسی پلی تكنیك تهران هم به كوه می اومدن كه شامل 16پسر و دختر بودن.می دونستم پسرها همه دانشجوی همون دانشكده هستن ولی دخترهای گروهشون از دانشگاههای مختلف تهران بودن.گروه ما هم به غیر از سوسن و من و لیلا تقریبا11نفر بودیم كه گاهی به15نفر هم میرسیدیم ولی معمولا از11نفر كمتر نمی شدیم.گروه16نفری اونها وقتی فهمیدن ما هم همه دانشجو هستیم خیلی سریع با ایجاد یك جو دوستانه همه با هم ﺁشنا شدیم و تقریبا بعد از یكی دو جلسه دیگه قرارهامون هم پای كوه هم زمان شد به طوریكه وقتی راه می افتادیم یك جمعیت زیاد و چشمگیری رو به وجود میﺁوردیم كه دائم در حال شوخی و خنده و صحبت بودیم.در میون بچه های پلی تكنیك پسری بود به اسم شهاب كه از كرج می اومد.بچه خیلی پولداری نشون میداد و این از ظاهرش و ماشین مدل بالایی كه بالغ بر چند میلیون قیمتش بود نشون داده میشد.دخترهای هر دو گروه هر كدوم یك جورهای خاصی حتی در حضور دوستان خودشون نسبت به اون بی میل نشون نمی دادن!قد بلندی داشت با چهره ای فوق العاده جذاب...خیلی هم شیك پوش بود.در كنار تموم این ویژگی ها خیلی هم خوش برخورد بود و همیشه در چهره ی جذابش لبخند زیبایی رو هم داشت به خصوص در صحبت كردن با دخترها خیلی ترفندها بلد بود كه گاهی كفر بعضی از پسرها رو درمیﺁورد و همین باعث خنده سوسن و لیلا و گاهی هم من میشد.شاید به جرات بتونم قسم بخورم كه من تنها دختری بودم كه اصلا به طرفش نمی رفتم البته از قیافه اش خوشم اومده بود.خیلی هم مودب برخورد میكرد...بارها و بارها خودم متوجه شده بودم كه وقتی به استراحت گاهی میرسیدیم به عمد جاش رو جوری انتخاب میكنه كه درست رو به روی من قرار بگیره ولی از اونجایی كه خیلی دخترها دور و پرش می پلكیدن سعی میكردم زیاد بهش فكر نكنم.

یكی از دفعاتی كه بعد از چندین دیدار راهی كوه شده بودیم بعد از ایستگاه اول كوه كمی كه راه رفتیم توی كفش من ریگ رفته بود و برای اینكه ریگ رو از كتونیم خارج كنم چند قدمی از سوسن و لیلا و محسن و پیام كه دوستان سوسن و لیلا بودن عقب موندم.یك لنگه كتونیم رو از پام درﺁوردم و شروع كردم به تكون دادن اون تا ریگ داخلش بیرون افتاد وقتی دوباره مشغول بستن بندهای كتونیم شده بودم فاصله ام با سوسن و بچه ها خیلی بیشتر شده بود.از فاصله كمی پشت سرم صدای شهاب و فرهاد كه دوستان صمیمی بودن و ماهرخ كه همسر عقدی فرهاد بود رو می شنیدم كه به من نزدیك میشدن.شنیدم كه شهاب گفت:ا...چه حلال زاده اس...

فرهاد خندید و گفت:شهاب تو چرا خوب با خودش حرف نمی زنی؟زبونت كه ماشالله خیلی چرب و گیراس...

همونطور كه بند كتونیم رو می بستم ساعتم كه این اواخر بندش هرز شده بود از دستم باز شد.بعد از بستن بند كفشم ایستادم تا بند ساعتم رو هم مجددا روی دستم ببندم در ضمن نزدیك شدن شهاب و فرهاد و ماهرخ رو نیز از پشت سرم متوجه بودم.شهاب با صدایی ﺁروم تر به فرهاد گفت:بابا...فرهاد...اصلا روی خوش نشان نمیده...میترسم برم جلو حالم رو بگیره...

فاصله شون با من خیلی كمتر شده بود.

هنوز نتونسته بودم ساعتم رو ببندم كه درست از پشت سرم صدای فرهاد رو شنیدم كه با خنده گفت:ترس نداره...زحمت این كار فقط یك برخورد است...ﺁ...ﺁن...

یكدفعه تنه كسی محكم به من خورد و من كه لبه مسیر ایستاده بودم از ترس اینكه نكنه به پایین پرت بشم جیغ كشیدم و ساعتم از دستم به پایین كوه افتاد!

فرهاد به شوخی شهاب رو كه درست نزدیك من رسیده بود به سمت من هل داده بود و شهاب كه اصلا توقع این كار رو از فرهاد نداشت محكم به من خورد...شهاب هیكل درشت و متناسب مردونه ای داشت و من كاملا یك جثه ظریف دخترونه داشتم و اگر همان لحظه شهاب محكم من رو نگرفته بود من هم به همراه فشار وارده مثل همون ساعتم به ته دره می افتادم.

از صدای جیغ من بچه هایی كه جلو رفته بودن ایستادن و به عقب نگاه كردن.سوسن و لیلا و محسن و پیام هم با عجله به سمت من برگشتن.رنگ صورت من و حتی شهاب به شدت پریده بود و من هنوز در میان دستان و بازوان قوی شهاب بودم.

صدای خنده خیلی ها بلند شد به خصوص خود فرهاد...گروهی با صدای بلند پرسیدن چی شده؟كه فرهاد با همون خنده اشاره كرد و گفت:هیچی بابا...شما نگران نباشین...به كوهنوردیتون برسین.

خودم رو از میون دستان شهاب بیرون كشیدم و با عصبانیت ازش فاصله گرفتم...طفلك خودش خیلی ترسیده بود و سریع گفت:ببخشید...جدا" معذرت می خوام...تقصیر این فرهاد بیشعوره...

فرهاد خندید و گفت:به...بیا و درستش كن...من رو بگو كه برخورد به این قشنگی رو برات به وجود ﺁوردم.

ماهرخ هم ترسیده بود و با عصبانیت به فرهاد گفت:فرهاد كار خطرناكی كردی...اگه شهاب یك كمی محكمتر به سپیده خورده بود الان معلوم نیست چه وضعی داشتیم...

شهاب كمی به من نزدیك شد و گفت:سپیده...به خدا تقصیر من نبود.

با ناراحتی به پایین كوه نگاه كردم و گفتم:فرهاد...با این كاری كه شما كردی ساعتمم افتاد اون پایین...

فرهاد خندید و گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش.........پایان قسمت چهارم 

داستان دنباله دار قسمت پنجم

فرهاد خندید.گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش یه دونه خوشگلتر از ساعت قبلیت برات میخره.

شهاب سریع گفت:ﺁره...ﺁره...حتما.

ساعتم رو خیلی دوست داشتم و كمی عصبی شده بودم با ناراحتی دوباره به شهاب و فرهاد و سپس به پایین كوه نگاه انداختم و با ناراحتی گفتم:لازم نكرده...

كمی جلوتر رفتم تا ببینم شاید ساعتم همون نزدیكی ها باشه كه نفهمیدم چرا یكدفعه پام رو خیلی نزدیك لبه مسیر قرار دادم و سنگ و خاك زیرپام خالی شد و اگه دوباره شهاب با سرعت عمل سریع خودش من رو نگرفته بود اینبار حتما به ته دره می افتادم.صدای بچه ها بلند شد:بابا بیایید عقب...

---چرا حالا اون یك گله جا رو ول نمی كنید...

---تا یكی از شما ها پایین نیفته و همه ما و دنیا راحت نشه دست بردار نیستین...

---شما ها مثل اینكه دنبال شر میگردیدها...

---...

شهاب كه تقریبا دیگه در ﺁغوشش بودم من رو از لبه ی  مسیر دور كرد و به ﺁرومی دستهاش رو شل كرد تا منم راحت بایستم.در اثر اتفاق پیش اومده پایین شلوار و پشت مانتوم خاكی شده بود...شروع كردم به تكوندن خاكها...صدای بچه ها دوباره بلند شد:راه بیفتین دیگه...

---فرهاد...ماهرخ...سوسن...محسن...

---راه بیفتین بابا...

فرهاد خنده ریزی كرد و دو تا ﺁروم پشت شهاب كوبید و گفت:این دیگه برخورد واقعی بود...جون داداش من مقصر این یكی نبودم...حالا هم ما میریم...

و بعد دست ماهرخ رو گرفت و از كنار ما رد شدن.سوسن و محسن و لیلا و پیام هم بعد از اینكه مطمئن شدن من چیزیم نشده برگشتن و ادامه ی مسیر رو شروع كردن.شهاب هنوز ایستاده بود و به من كه لباسهام رو تكون میدادم نگاه میكرد.بچه های پشت سر ما هم كم كم میﺁمدن و از كنار ما می گذشتن.وقتی لباسهام رو تكوندم ایستادم و به شهاب نگاه كردم...واقعا كه چهره ی جذابی داشت...معلوم بود كه تمام مدت به من نگاه میكرده چون تقریبا خیره شده بود.با صدای ﺁرومی گفتم:مرسی...

و بعد بند كوله پشتیم رو هم روی شونه ام مرتب كردم.لبخندی زد و گفت:برای چی تشكر میكنی؟برای اینكه باعث شدم ساعتت رو گم كنی؟

بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد.........دنباله ی ماجرا در ادامه مطلب

بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد.به ﺁرومی جواب دادم:نه...به خاطر اینكه نگذاشتی برم پیش ساعتم!

خندید و در كنار من شروع كرد به راه رفتن.بعد از چند قدم راه رفتن یك دفعه احساس كردم دستم رو در یك دستش گرفت...همه بدنم داغ شد!فكر میكردم الان تموم بچه های گروه به ما نگاه میكنن و متوجه میشن كه شهاب دست من رو گرفته!خواستم دستم رو از دستش بیرون بكشم كه فهمیدم محكمتر دستم رو گرفت با صدایی ﺁروم گفتم:دستم رو ول كن.

اون هم با صدایی ﺁروم در حالیكه به جلو نگاه میكرد گفت:نه...می ترسم بیفتی.

به ﺁرومی گفتم:مگه من بچه ام؟

خندید و گفت:مگه همه ی دخترهای گروه كه دستشون رو یكی گرفته بچه هستن؟

نگاهی سریع به افراد جلو و چند تای پشت سر انداختم دیدم شهاب درست میگه هر كسی دستش به دست یكی دیگس...سوسن به محسن...لیلا به پیام...ماهرخ به فرهاد...و...

اولین بار بود كه یك پسر دستم رو در دستش گرفته بود!حال عجیبی داشتم كه بیشتر به خجالت شبیه بود...احساس راحتی نداشتم و هر بار كه سعی میكردم دستم رو از دست شهاب بیرون بكشم محكمتر اونرو می گرفت.به استراحت گاه كه رسیدیم فرهاد و ماهرخ هم اومدن كنار ما...دخترها كم و بیش به هر بهانه ای به ما نزدیك می شدن و سر حرف رو با شهاب باز میكردن كه یكدفعه فرهاد با تمام شیطنت مخصوص خودش ایستاد و با صدایی بلند گفت:خانوم ها...ﺁقایان...گوش كنین...لطفا همه گوش كنن...

شهاب مثل اینكه میدونست فرهاد چی میخواد بگه چون با صدایی ﺁروم كه فقط من و فرهاد و ماهرخ می شنیدیم گفت:فرهاد...جون مادرت بشین.

فرهاد برگشت نگاهی به شهاب كرد و گفت:د...ﺁقا جان مگه میشه!..باید وضعیت مشخص بشه.

سپس رو كرد به كل بچه ها و گفت:امروز طی دو برخورد بسیار اتفاقی و غیر منتظره این ﺁقا شهاب ما متحمل ضرر و زیان و پرداخت جریمه سنگینی به سپیده خانوم ما شدن...لذا از كلیه خانومها...دوشیزگان...بانوان...مونثان و كلیه كسانی كه شناسه اونها به ت تانیث مرتبط است تقاضا میشود تا پرداخت كامل جریمه این ﺁقا زاده و جلب رضایت كامل سپیده خانوم به این دو نفر نزدیك نشین زیرا با برخورد شدید امنیتی از سوی خود ﺁقا شهاب رو به رو خواهید شد...حالا هر كی جرات داره از این لحظه به بعد می تونه به حوزه استحفاظی این دو وارد بشه!

همه زدن زیر خنده و كف زدن.داشتم از خجالت میمردم...سوسن و لیلا كه از خنده غش كرده بودن...شهاب هم با لبخند به من نگاه میكرد.فرهاد بعد از تموم شدن حرفش دست ماهرخ رو گرفت و از روی نیمكت بلندش كرد و گفت:عیال جان بلند شو...بلند شو بریم غازچرونی...نور این شهاب دیگه به درد ما نمی خوره...بریم بگردیم ببینیم روشنایی بادوامتری پیدا میكنیم یا نه؟

ماهرخ هم خندید و در كنار اون راه افتاد هنوز دو سه قدم دور نشده بودن كه فرهاد دوباره برگشت و به سوسن و لیلا و پیام و محسن با اخمی ساختگی نگاه كرد و گفت:شما ها...ببخشیدها...سخنرانیم بیشتر مربوط به شما چهار نفر بود كه هیچ وقت نگذاشتین برخورد مناسب میون شهاب و سپیده صورت بگیره...حالا هم هنوز تنگ دل اونها نشستین؟...د...بلند شین دیگه!

اونها هم هر چهار نفر با خنده بلند شدن.فرهاد ادامه داد:شما هم برین غازهاتون رو بچرونید كه دیگه سپیده سرزد و خورشید دمید...سپیده بی سپیده!

لحظه ای به خودم اومدم كه دیدم هر كسی در جایی مشغوله...یكی چایی میخوره...دیگری ساندویچ...بعضی عدسی خریده و در حال خوردن بودن...خلاصه هر كسی سرش به كار خودش بود.شهاب سریع رفت و دو ظرف عدسی خرید و برگشت كنار من.توی اون هوای سرد كوه عدسی خوردن واقعا لذت داشت.تشكر كردم و هر دو مشغول خوردن شدیم.شهاب خیلی سریع خورد ولی من با توجه به داغی اون نمی تونستم به تندی اونرو تموم كنم.تمام مدتی كه من مشغول خوردن بودم شهاب یك لحظه چشم از صورتم برنمی داشت و بالاخره گفت:سپیده...میدونی تو خیلی قشنگی؟!!

خنده ام گرفت ولی سعی كردم خودم رو كنترل كنم.ادامه داد:ببین سپیده...نمی تونم دروغ بگم...من تا به حال با دخترهای زیادی دوست بودم...ولی هیچكدوم به قشنگی تو نبودن!

ظرف یكبار مصرف عدسی رو به همراه ظرف شهاب در كیسه زباله همراهمون قرار دادم و لبخندی زدم و گفتم:و حتما این جمله رو به تموم اونها هم گفتی؟((تو از تموم دخترهایی كه تا به حال دیدم قشنگتری!))

خندید و گفت:نه...به خدا نه...باور كن...میدونی سپیده...تو اصلا یك جوری هستی...یك جوری كه ﺁدم احساس میكنه هر چی به صورتت نگاه میكنه سیرنمیشه.

كمی مكث كرد و بعد گفت:سپیده...اگر یك سوال بكنم راستش رو میگی؟

با دستمال لب و دهنم رو پاك كردم و گفتم:بپرس.

دوباره تكرار كرد:نه...نشد...می خوام جواب راست ازت بشنوم.

خندیدم و گفتم:خوب تو بپرس...دلیل نداره من به تو دروغ بگم.

به ﺁرومی پرسید:تا حالا با پسری رابطه داشتی؟

سوالش برام عجیب بود!!!نمی تونستم بفهمم منظور واقعیش چیه!!! اون به جای اینكه بپرسه ﺁیا تا به حال با پسری دوست بودی یا نه...یا مثلا بپرسه ﺁیا به پسری در زندگیت علاقه داشتی یا نه...پرسیده بود ﺁیا تا به حال با پسری رابطه داشتم یا نه!!!

با تعجب گفتم:یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لب پایین خودش رو با دندون گرفت.معلوم بود نمی دونه جملات رو چطوری سر هم كنه!دو دستش رو لای موهاش كرد و به نیمكت تكیه داد و دوباره به صورتم نگاه كرد و گفت:یعنی...یعنی...چطوری بگم؟

فهمیدم منظورش چیه...عصبانی شدم و از جام بلند شدم و كوله ام رو هم برداشتم.سریع دستم رو گرفت و با حركت سریعی من رو دوباره كنار خودش روی نیمكت نشوند.به ﺁرومی گفت:من فقط از تو سوال كردم...چون این سوال در رابطه با تو خیلی برام مهمه...خیلی خیلی مهم.

با همون عصبانیت اما صدایی ﺁروم گفتم:چی باعث شده كه در مورد من اینطوری فكر كنی؟

صورتش جدی شده بود و چشم از چشمم برنمی داشت.جواب داد:من در مورد تو این فكر رو نمیكنم.فقط ازت سوال كردم و می خوام كه جوابش رو هم بشنوم.

با ناراحتی گفتم:تو فكر نمی كنی سوالت خیلی بی ادبانه هستش؟

كولیم رو از دستم درﺁورد و كنار خودش گذاشت و دستش رو پشت من روی لبه نیمكت گذاشت و با همون ﺁرامش گفت:نه...اصلا هم بی ادبانه نیست...چون تمام دخترهایی كه در حال حاضر در اطراف من و تو هستن همه یك جورهایی با دوستاشون ارتباطی به غیر از همین ارتباط دوستانه كه می بینی دارن.

حرفش رو قطع كردم و گفتم:نخیر...تو نمی تونی در مورد همه این حرف رو بزنی.

صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببین سپیده...همون لیلا و سوسن كه دوستان صمیمی تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پیام و محسن در یك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسری...........پایان قسمت پنجم

داستان دنباله دار قسمت ششم

صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببین سپیده...همون لیلا و سوسن كه دوستای صمیمی تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پیام و محسن در یك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسری ساعتها كنار هم باشن و اون وقت هیچ اتفاقی بین اونها نیفتاده باشه...خوب اتفاق همون رابطه اس دیگه.

دوباره خواستم بلند بشم كه دستش رو محكم روی شونه ام گذاشت و با جدیت گفت:بشین...داریم با هم صحبت میكنیم.

عصبی تر شدم ولی صدام رو كنترل میكردم گفتم:خوب تو كه اینقدر در مورد دوستای من با اطمینان حرف میزنی پس در مورد منم باید به اطمینانهایی رسیده باشی...

حرفم رو قطع كرد و گفت:درسته...

چشمهام از تعجب و عصبانیت گرد شد و به دهنش چشم دوختم.منتظر شدم ببینم چه جملاتی از اون خارج میشه!

لبخند دوباره ای زد و گفت:وای سپیده...دلم می خواد همیشه بشینم و به صورتت نگاه كنم...حتی وقتی عصبانی هم میشی زیباییت خیره كننده اس!تا به حال كسی بهت گفته وقتی عصبانی میشی چقدر قشنگتر میشی؟!!

دوباره خواستم بلند شم كه باز شونه ام رو فشار داد و نگذاشت از جام تكون بخورم و گفت:سپیده...

برگشتم طرفش...فاصله بین صورتمون خیلی كم شده بود اونقدر عصبی شده بودم كه فقط به حرف چند دقیقه پیشش فكر میكردم بنابراین گفتم:شهاب ول كن...می خوام برم...تو كه در مورد من اینقدر مطمئنی پس خیلی...

شهاب خنده قشنگی كرد و نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:خوب برای همون اطمینان هست كه دیگه نمی گذارم یك لحظه هم ازم دور بشی...توی این دوره زمونه دختر مثل تو كیمیاس...همون چند دفعه كه دستت رو به هر طریقی می خواستی از دستم بیرون بیاری فهمیدم چطور دختری هستی...به جرات قسم میخورم كه اولین پسری بودم كه تا به حال تونسته بوده دستت رو توی دستش بگیره و لمسش كنه...منتهی می خوام خودت هم صدق گفته هام رو تایید كنی تا یقینم كامل بشه...به خدا سپیده این حرف رو كه الان میزنم تا ﺁخرش هم همین هستم...به جون مادرم نمی گذارم كسی به غیر از خودم جرات كنه حتی دستت رو بگیره...حالا می خوام از لبهای خودتم بشنوم كه اطمینانم در مورد تو صددرصد درست بوده و تو قبلا با هیچ پسری رابطه ای نداشتی و من اولین هستم...بگو...بگو.

عصبی شدم و دوباره تكیه ام رو به نیمكت دادم.شهاب بیشتر به من نزدیك شد و بهﺁهستگی گفت:سپیده...تو رو خدا بگو كه من اولینم...بگو.

گفتم:شهاب تو اصلا نمی فهمی چی میگی؟ﺁره درسته كه من تا به حال با هیچ پسری نه دوست بودم و نه رابطه داشتم اما دلیل نمی شه كه تو اولین پسری هم باشی كه من بخوام رابطه...

بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...معذرت میخوام...من اصلا هدفم این نبود كه با من...یعنی...فقط همینقدر كه اطمینانم رو به پاكی خودت صددرصد كردی برام كافیه...من فقط همین رو...........بقیه ی ماجرا در ادامه ی مطلب

 بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...معذرت میخوام...من اصلا هدفم این نبود كه با من...یعنی...فقط همینقدر كه اطمینانم رو به پاكی خودت صددرصد كردی برام كافیه...من فقط همین رو می خواستم از دهنت بشنوم...اگه حرفم رو بد گفتم جدا" معذرت می خوام.

به مچ دستم نگاه كردم ببینم ساعت چنده كه جای خالی ساعتم رو دیدم.شهاب هم متوجه شد...دستم رو گرفت و گفت:قول میدم یه ساعت خوشگل كه به مچ دست قشنگت هم برازنده باشه به جای ساعت قبلیت برات بخرم.

صدای بچه ها رو شنیدم كه میگفتن راه بیفتیم و دوباره راهی شدیم.

اون روز وقتی برگشتم خونه حال عجیبی داشتم...یه احساس ناشناخته ای كه تا به حال در خودم سراغ نداشتم.دائم صدای شهاب توی گوشم بود! گرمی دستهاش كه دستم رو گرفته بود رو دائم احساس میكردم...خیره شدنهاش رو به روی صورتم یك لحظه از نظرم نمی تونستم محو كنم!حرفهاش...لحن گفتارش...نگاهش...گرمی دستاش...همه و همه برام دنیایی از لذت شده بود و از یادﺁوری خاطرات اون روز در دلم غوغایی به پا شده بود كه خودم هم باورم نمیشد به این راحتی به شهاب علاقه مند شده باشم!اونهم تنها بعد از فقط یك همچین برخوردی!

اون روز شهاب در پایان گردش كوه خیلی ﺁهسته گفت كه از سوسن و لیلا اصلا خوشش نمیاد و در ﺁینده ترجیح میده كه من كمتر با اونها رابطه داشته باشم!

از فردای اون روز هم بعد از پایان كلاسهام باید كمی منتظر می موندم تا اون به دنبالم بیاد و بعد از كمی گشتن توی خیابونها با همدیگه در آخر با ماشین من رو تا سر خیابونمون میرسوند و بعد خودش به كرج برمیگشت.میدونستم درسش در پلی تكنیك تموم شده و در حال ارائه پایان نامه اشه و دیگه زیاد توی تهران كاری نداره اما دیگه براش یكی از واجبات بود كه حتما در بردن و ﺁوردن من به دانشگاه خودش رو برسونه...حتی صبحا میدونستم كه باید خیلی زود از كرج راه بیفته تا به موقع سر خیابون ما باشه و من رو به دانشگاه برسونه به همین خاطر چندین بار ازش خواهش كردم كه حداقل صبحها اینقدرخودش رو به زحمت نندازه كه در جواب من خندید و گفت:سپیده...چی میگی؟..من میمیرم برای یك لحظه نگاه كردن به تو...تو برای من از همه چیز با ارزشتری...دلم نمی خواد به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم...اونم توی این شهر شلوغ و بی صاحب...با اینهمه گرگ...تو خودت نمیدونی كه وجود تو چه گوهر پاك و دست نخورده ایه...مثل یك طبیعت بكر و پاك و دست نخورده كه باید هزار چشمی مواظب باشم تا دست و چشم ناپاك و دزد به تو نرسه...اون وقت میگی لازم نیست صبحها بیام دنبالت!خوب اگه نیام میترسم دیگه پیدات نكنم...

خندیدم و گفتم:مگه قبلا گم میشدم؟مثل سابق...مگه قبل از ﺁشنایی با تو گرگا من رو میدزدین كه حالا...

همونطور كه رانندگی میكرد دستم رو گرفت و گفت:سپیده...به قبل تو كاری ندارم...مثل تو كه به گذشته ی من هیچ وقت كاری نداری و سوال هم نمی كنی...ولی از وقتی تصمیم گرفتم كه فقط مال من باشی نمی خوام تحت هیچ شرایطی كوتاهی كرده باشم.

و بعد به ﺁرومی دستم رو به لبش نزدیك كرد و بوسید.

سریع دستم رو كشیدم و گفتم:شهاب...

جواب داد:جونم...

با ناراحتی گفتم:من اصلا از این حركتها خوشم نمیاد...

خندید و گفت:من كه كار بدی نكردم فقط دست عشقم رو بوسیدم...اما چشم...اگه ناراحتت میكنه دیگه تكرارش نمی كنم...قول میدم.

********************

********

اواخر اسفند ماه از اول هفته احساس كردم شبها بابا و رضا و عزیز تا دیر وقت بیدارن و صحبت میكنن اما نمی دونستم درباره چیه.بیشتر ساعاتی رو كه در خونه بودم یا درسهام رو مرور میكردم و یا به خاطراتم در طول روز با شهاب فكر میكردم.حالا دیگه بعد از گذشت چند ماه من هم واقعا به شهاب علاقه مند شده بودم.در طول این مدت یك روز ساعت بسیار شیك و گرون قیمتی برام خرید كه اونرو قبول نكردم چون میدونستم اگه اونرو به خونه ببرم باید به هزار سوال جواب میدادم!شهاب هم وقتی دید من نمی خوام و نمی تونم چنین هدیه ای رو ازش بپذیرم اول خیلی ناراحت شد ولی بعد تصمیم گرفت اونرو نگه داره و هر وقت نامزد كردیم اونرو به من بده.شهاب تصمیم داشت وقتی در دفاعیه پایان نامه اش موفق شد اون وقت برای خواستگاری مادر و پدرش رو به منزل مابیاره.

شهاب تنها فرزند خونواده شون بود.پدرش كارخونه فیبر بزرگی در بابلسر داشت و منزلشون هم در مهرشهر كرج بود.فهمیده بودم كه وضع مالی بسیارخوبی دارن ولی اصلا پول و ثروت شهاب برام مهم نبود و خود شهاب هم كاملا این مسئله رو فهمیده بود و همین بیشتر باعث علاقه مندیش به من شده بود...همیشه میگفت تو درست برخلاف دخترهای دیگه ای كه تا به حال شناختم هستی.

اواخر هفته عزیز جون در حالیكه داشت پیراهن رضا و بابا رو اتو میكرد از پشت عینكش نگاهی به من كرد و گفت:سپیده جون...مادر برای جمعه برنامه كوه با دوستهات نگذار...می خوایم بریم خونه عمه مهین.

به پشتی تكیه داده بودم و تقریبا حالت دراز كشیده به خودم گرفته و كتابمم روی سینه ام بود و درس می خوندم.در همون حال گفتم:چشم.

دیگه حرفی نزدم چون فكر میكردم مهمونی منزل عمه مهین مثل دفعات قبله.عزیز همونطور كه پیراهن رضا رو با وسواس همیشگیش زیر اتو می گذاشت دوباره از بالای عینكش نگاهی به من كرد و گفت:سپیده جان...مادر نمی پرسی برای چی؟

بلند شدم و صاف نشستم كتابم رو چند ورق زدم و گفتم:چی برای چی؟...خوب میریم خونه عمه مهین دیگه مثل همیشه این كه دیگه برای چی پرسیدن نداره.

عزیز خنده قشنگ و مهربونی كرد و گفت:د همین...نه...ایندفعه با دفعه های قبل زمین تا ﺁسمون توفیر داره...داریم میریم به امید خدا برای رضا خواستگاری...

با یك دست پشت پلكم رو كمی خواروندم گفتم:خواستگاری!برای رضا!چرا خونه عمه مهین؟!!

یكدفعه فهمیدم جمعه میریم منزل عمه مهین جهت خواستگاری از افسانه برای رضا!

با تعجب گفتم:وای...تو رو خدا...عزیز جون راست میگی؟...رضا و افسانه!!!این دو تا كه همیشه مثل خروس جنگی به هم میپرن!

عزیز دوباره خندید و گفت:خوب پدر صلواتی ها با دست پس میزدن با پا پیش میكشیدن!هر دو تا هم همدیگرو خوب می شناسن...خدا در و تخته رو به هم جور كرده!جمعه هم میریم برای احترام به رسم و رسومات و گرنه وضع رضا و افسانه دیگه خواستگاری واقعی نمی خواد چرا كه عمه مهین خودش قبلا بله رو از افسانه گرفته!

از جام پریدم و كنار عزیز نشستم و صورتش رو غرق ماچ كردم كه گفت:وای مادر!برو عقب یه وقت به اتو میخوری می سوزی!

داشتم از خوشحالی می تركیدم!عزیز ادامه داد:الحمدلله درس رضا كه تموم شده...خدا رو صد هزار مرتبه شكر توی امتحان استخدامی شركت خودروسازی كرمانم كه پذیرفته شده...بابات هم وقتی دید همه چیز جفت و جوره و از این به بعد رضا باید به كرمان بره و با امكاناتی كه شركت خودروسازی بهش میده در اونجا زندگی میكنه با پیشنهاد رضا برای ازدواجش با افسانه موافقت كرده...جمعه هم میریم كه انشالله قرار و مدارهای ﺁخر رو بگذاریم.

صدای درب حیاط اومد برگشتم و از شیشه پنجره نگاه كردم دیدم رضاس نفهمیدم چطوری دویدم از اتاق بیرون و از راهرو خارج شدم تا چشمش به من با اون وضعیت افتاد فهمید خبردار شدم خندید و سرجاش ایستاد.دمپایی پوشیدم و دویدم از ایوان پایین رفتم.تمام صورتش رو ماچ میكردم.دستم رو دور گردنش انداخته بودم و از تصور اینكه رضا میخواد ازدواج كنه گریه و خنده ام قاطی شده بود.رضا هم محكم من رو توی بغلش گرفته بود ولی وقتی فهمید گریه میكنم ناراحت شد و صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت:سپیده؟چته؟!!

جواب دادم:نمی دونم!اصلا نمیدونم!دست خودم نیست...وای رضا یعنی واقعا می خوای ازدواج كنی؟

خندید و نوك بینیم رو بوسید و گفت:اگه تو گریه نكنی آره...مسخره چرا گریه میكنی!...تو رو به خدا اشكات رو پاك كن الان عزیز جون ببینه كه تو گریه كردی پوست سر من رو میكنه...تو كه میدونی دردونه ی عزیز جونی!

خندیدم و بعد رضا كاپشنش رو سریع درﺁورد و روی شونه ی من انداخت........پایان قسمت ششم 





Admin Logo
themebox Logo