تبلیغات
شادی داودی - رمان عشق باتو دررویافصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
شما فقط وقتی می توانید قدرت عشق ورزیدن به دیگران را پیدا كنید كه چنان در عشق خدا مستغرق شوید كه به حال وجد برسید.لحظاتی فرا می رسند؛به قدری عاشقید كه اگر آن عشق را با دیگران تقسیم نكنید دیوانه خواهید شد.وقتی اینگونه سرشار از عشق شوید؛اگر آن را خالی نكنید به شدت دچار مشكل خواهید شد.
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت پنجم
- متوجه میشم منظورت چیه...من كه خودم گفتم شرایطتت رو درك میكنم...منم چیز زیادی توی این دوستی نمیخوام...فقط گهگاه همدیگرو ببینیم...موافقی؟...شاید اصلا" بعد از مدتی هر دو بفهمیم هیچ نقطه ی مشتركی نداریم...هان؟...موافقی؟
با حركت سرپاسخ مثبت با نظر نیما دادم و...
وقتی با این موضوع مخالفت نكردم برق خوشحالی توی چشمای نیما به وضوح قابل تشخیص بود و بعد گفت:خوبه...خداروشكر اینجا نخواستی ضد حال بزنی...
و بعد خندید...
در طول یكی دو ساعت بعد دیگه كم كم اضطراب و استرسم كم شده بود و منم گاهی در جمع حرف میزدم و به شوخیها میخندیدم...از درون غرق لذت بودم...بالاخره داشتم باور میكردم كه میتونم بعضی لذتها رو به خوبی درك كنم و همه چیز دور از دسترس نیست.
ساعت نزدیك5:30كه شد بلند شدم و با اشاره از لیلا خواستم مانتو و مقنعه ام رو بیاره...
اولش لیلا نخواست به حرفم توجه كنه ولی وقتی توی آشپزخانه كه تنها شدیم بهش یادآوری كردم كه به مامان قول دادم زود برگردم خونه و از طرفی اصلا در اون چند ساعتم درس نخونده بودیم لیلا دیگه حرفی نزد و كلید اتاق رو از جیبش بیرون آورد و داد به من...
كلید رو گرفتم و به اتاق رفتم و آماده شدم...وقتی از اتاق بیرون اومدم دیدم لیلا هم خیلی سریع برای بیرون رفتن آماده شده و علی و نیما هم كاپشنهاشون رو پوشیدن و منتظر ایستادن!
لیلا میخواست با علی به منزل خاله اش بره چون مامانش اونجا بود و نیما هم رو كرد به من و گفت:منم تو رو می رسونم خونتون...
بلافاصله گفتم:وای نه...اگه یكی از همسایه های ما من رو با تو ببینه بره به مامانم بگه چی؟
لیلا كه دو لا شده بود و بند كتونیشو می بست صاف ایستاد و رو به من گفت:خاك توی سرت كه همیشه باید یه جای كارت بلنگه...
با اخم به لیلا نگاه كردم و گفتم:خوب چیكار كنم؟...تو كه همسایه های ما رو میشناسی...یكی از یكی فضول ترن...
نیما كه داشت زیپ كاپشنش رو بالا می كشید گفت:تا جلوی درب خونتون كه نمیام...تا یه مسیری باهاتم...نزدیك خونتون دیگه برمیگردم...
كمی نگران بودم اما در نهایت وقتی از درب حیاط خارج شدیم لیلا سوار ماشین علی شد و با هم رفتن...من و نیما هم پیاده راه افتادیم.
در طول مسیر نیما یك بار دستم رو گرفت كه بلافاصله گفتم:نیما...تو رو خدا...باور كن من نه به این كارها عادت دارم نه اصلا" خوشم میاد...از طرفی میترسم كه یه وقت...
نیما به میون حرفم اومد و گفت:آره...آره...میترسی كه نكنه یكی از همسایه هاتون ببینه كه...
و بعد خندید!
عصبی شدم و با دلخوری و جدیت گفتم:چیه؟...از این وضعیت و اخلاق من خوشت نمیاد خوب همین الان كه هیچی بینمون نیست و شروعشم نكردیم تمومش میكنیم...
نیما برای چند لحظه سرجاش ایستاد و راه نرفت و به من نگاه كرد...نگاهش جدی بود...هیچ لبخندی به لب نداشت!
منم ایستادم و برگشتم نگاهش كردم و گفتم:جدی میگم...مجبور نیستی...نه تو مجبوری...نه من...
نیما كه دو قدمی از من حالا عقب تر ایستاده بود به طرفم اومد و گفت:ببین مهسا...میتونم چند تا خواهش ازت بكنم؟
با عصبانیت گفتم:بفرمایین...
- اولا" سعی كن زود عصبی نشی...دوما"یه ذره جنبه ی شوخی رو توی خودت تقویت كن...سوما"اصلا"خوشم نمیاد با كوچكترین موضوعی كه پیش میاد برگردی بگی تمومش كن یا تمومش كنیم...ما تازه تصمیم گرفتیم با هم دوست باشیم...اونم یه دوستی هدفدار...توی این دوستی ممكنه گاهی موضوعی پیش بیاد اگه قرار باشه به همین سرعت تصمیم بگیریم و هر تصمیمی هم كه گرفتیم همون لحظه به زبون بیاریم خیلی حركت بچگانه ایی كردیم...اگه خواستیم با هم دوست باشیم فعلا" برای شناختن اخلاق و روحیات همدیگه اس نه چیز دیگه...خواستم دستت رو بگیرم كه گفتی نه...دستتم كشیدی از دستم بیرون و دلایلتم گفتی...خوب حالا من این رو فهمیدم كه حداقل حالا حالاها دوست نداری دستت رو توی خیابون بگیرم...باشه قبول...این كه دیگه اینهمه حرف و سخن نداره دنبالش...من شوخی كردم تو كه نباید یكدفعه بگی تمومش كنیم...
- من گفتم از شوخی خوشم نمیاد...مگه نگفتم؟
- مهسا...اینم كه تو میگی از شوخی بدت میاد باشه قبول...اما اینم قبول كن كه اگه قرار باشه اصلا" هیچ شوخی بین من و تو نباشه و خیلی رسمی و خشك با هم رفتار كنیم خوب پس چطوری میشه اخلاقیات همدیگرو بفهمیم؟
با عصبانیت گفتم:یعنی تنها راه شناخت اخلاقیاتمون اینه كه با هم شوخی كنیم؟
نیما كمی به من نگاه كرد و گفت:مهسا جان...ببین عزیزم...همین الان یكذره به اخلاقت فكر كن...ببین سر یه موضوع به این كوچیكی چقدر داری عصبی برخورد میكنی!!!...سعی كن یه ذره به خودت مسلط بشی...اصلا" عصبانی شدن نداره...با آرامشم میتونی حرف بزنی...
با حالتی حاكی از تمسخر و عصبانیت گفتم:چه جالب...دستمو كه بهت نمیدم...از شوخی هم بدم میاد...عصبی هم كه هستم...در تصمیم گیری عجولم...حرفامم كه فكر نكرده به زبون میارم...فكر نمیكنی اینها ایرادهای كمی نیست كه من دارم؟
نیما نفس عمیقی كشید و بعد لحظاتی به انتهای خیابان چشم دوخت سپس رو كرد به من و گفت:مهسا جون...قربونت بشم...الان بحث ما سر این شده كه دستت رو نگیرم...باشه چشم...دستت رو نمیگیرم...بیا پله پله توی این بحث با هم بریم جلو...میگی دستت رو نگیرم میگم چشم...منم ازت خواهش میكنم الان یه ذره به خودت مسلط باشی...فقط یه ذره چون...چون حس میكنم توی همین چند ساعتی كه یه كم بیشتر بهت نزدیك شدم خیلی حساسی...به خدا نمیخوام عصبی باشی اونم فقط به خاطر خودت...كم كم به اخلاق هم بیشتر آشنا میشیم...ببین عزیز دلم منم تو رو خوب خوب كه نمیشناسم...همین چیزها باعث شناخت هر دوی ما میشه دیگه...
از اینكه بهم میگفت عزیز دلم یا مهسا جون یا حتی قربونت بشم از درون كلی ذوق میكردم و غرق لذت میشدم اما هنوز كلافه بودم بنابراین بی اراده رو كردم به نیما و گفتم:اینقدرم به من نگو عزیزم عزیزم عزیزم...
یك دستش رو در لا به لای موهای خوش حالتش فرو برد و بعد دوباره دستش رو انداخت و در جیب كاپشنش گذاشت و گفت:اینم چشم...دیگه بهت نمیگم عزیزم...خوبه؟...حالا اخمات رو باز كن...
دوباره در كنار هم به راه افتادیم.
تا نزدیكی محله ی ما نیما من رو همراهی كرد ولی دیگه حرف نزد...منم ساكت بودم!
وقتی با هم خداحافظی كردیم آخرین لحظه نیما گفت:مهسا؟...الان از دستم ناراحتی؟
با دلخوری گفتم:اگه یكی پیدا بشه در عرض كمتر از یك ربع یكدفعه صد تا عیب روی تو بگذاره تو خوشحال میشی؟
نیما چشماش از تعجب گشاد و به من خیره شد و گفت:من صد تا عیب روی تو گذاشتم؟!!!
- آره دیگه...كم كه نگفتی...زودرنج عصبی عجول حساس...خدا میدونه اگه راهمون طولانی تر بود چه چیزهای دیگه ایی میخواستی بارم كنی...
- مهسا؟!!
از درون لذت می بردم كه نگاهش التماس آمیز شده بود...به چشمهای من خیره شد و بعد در حالیكه التماس توی اونها موج میزد گفت:مهسا...من قصدم این نبود كه روی تو عیبی بگذارم ولی اگه اینطوری فكر میكنی باشه من معذرت میخوام...اما وقتی رفتی خونه یه ذره به همین مسئله كوچیكی كه الان بینمون اتفاق افتاده فكر كن...به خدا من چون دوستت دارم نمیخوام عصبی بشی فقط همین...حالا دیگه هر طور خودت دوست داری.
صدا و لحن صحبتش یه حال خاص و عجیبی در اعماق وجودم پدید می آورد...یك لذت بكر كه تا به حال در هیچ لحظه ایی از زندگیم تجربه نكرده بودم!
ولی دلم نمی خواست از موضع خودم هم دست بردارم بنابراین خیلی سریع بار دیگه خداحافظی كوتاهی كردم و برگشتم به راهم ادامه بدهم كه صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم:مهسا...فردا همین جا منتظرتم...صبح كه میری مدرسه تا یه مسیری با هم هستیم بعد من میرم دانشگاه تو هم برو مدرسه ات...
جوابش رو ندادم و به راهم ادامه دادم...چند قدمی كه رفتم برای لحظاتی كوتاه به عقب نگاه كردم دیدم همونطور كه دستهاش رو توی جیبش فرو برده برگشته و با قدمهایی آهسته مسیری كه با هم اومده بودیم رو داشت برمیگشت!
وقتی رسیدم خونه مامان نبود و یك یادداشت به آینه ی كنار درب هال چسبونده و روی اون نوشته بود كه برای خرید یكسری لوازم خیاطی رفته بیرون...
به اتاقم رفتم و دقایقی بعد كه لباسم رو عوض كرده بودم كتاب و دفترو جزوات و تستهام رو جلوم گذاشتم...كمی اونها رو ورق زدم و نگاهم روی اونها بود...تمام وقایع خونه ی لیلا مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشدن...نگاههای نیما...حرفهای نیما...لحن صحبتش...شوخیهایی كه با علی میكرد...لبخندش...خنده های از ته دلش...همه و همه دائم توی ذهنم و جلوی چشمم تكرار میشد...اصلا" متوجه ی گذر زمان هم نبودم!
ساعت تقریبا"7:30بود كه صدای زنگ درب به گوشم خورد.
به ساعت نگاهی انداختم...وای خدای من اینهمه وقت یعنی گذشته و من فقط نشسته بودم و فكر میكردم؟!!!...چشمهام از تعجب گشاد شده بود...اصلا" باورم نمیشد كه اینهمه مدتی كه توی اتاقم نشسته بودم و به نیما فكر كرده بودم زمان به این سرعت سپری شده باشه!!!
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم...وقتی اف.اف رو جواب دادم صدای ناشناسی رو شنیدم كه گفت:مهسا جون باز كن عزیزم...
صدای یك زن بود!
با تردید كمی مكث كردم و بعد گفتم:شما؟!
- منم عزیزم...عمه ناهید...
از تعجب ابروهام بالا رفت و بعد درب حیاط رو باز كردم و با تردید گفتم:بفرمایین...
درب هال رو باز و چراغ حیاط رو روشن كردم.
سعید به همراه خانمی كه خیلی شیك پوش بود و حالا میدونستم این شخص عمه ناهید من است وارد حیاط شدند و بعد سعید درب رو بست و به همراه همون خانم كه قاعدتا" مادرش بود به سمت درب هال اومدن!
عمه ناهیدم رو برای اولین بار بود كه با علم بر اینكه ایشون عمه ی منه داشتم از نزدیك و توی خونه ی خودمون میدیدم!!!
لبخندی به لب داشت و وقتی من رو جلوی درب هال دید لبخندش عمیق تر شد...
سلام خشك و بی روحی كردم كه در جوابم گفت:سلام به روی ماهت عزیزم...حالت چطوره عمه جون؟
از اینكه جملات اینچنینی از اون می شنیدم نه تنها احساس خوبی نداشتم بلكه عصبی هم میشدم...
نگاه عمیق سعید به روی من ثابت بود...درست مثل اینكه تمام حركات من رو زیر نظر داشت!
با همون خشكی و بی روحی كه به عمه ناهید سلام كرده بودم به سعید هم سلام گفتم!
سعید در جواب من سلام كوتاهی كرد و بعد به همراه عمه ناهید وارد هال شدند و من درب رو بستم و سپس هر دو رو به سمت پذیرایی راهنمایی كردم...
عمه ناهید بلافاصله گفت:نه...نه...پذیرایی نمیریم بشینیم عزیزم...همین جا توی هال می شینیم...
دیگه هیچ اصراری نكردم كه بخوام حتما" ببرمشون به پذیرایی و با حالتی بی تفاوت گفتم:هر طور راحتین...
توی هال هر دو روی راحتی نشستن و من به بهانه ی آوردن میوه به آشپزخانه رفتم...در همون حال عمه ناهید گفت:ثریا جون كجاس قربونت بشم؟...مثل اینكه خونه نیست...نه؟
وارد آشپزخانه شدم و در ضمنی كه از یخچال ظرف میوه رو بیرون می آوردم گفتم:نه نیست...رفته بیرون خرید...
- كی برمیگرده؟
- دیگه باید برگرده...
- زحمت نكش عمه جون...اومدم یه سری بهتون بزنم...بیا بشین عزیزم...میخوام یه دل سیر نگاهت كنم...
توجهی به حرفش نكردم و چند پیش دستی از توی كابینت به همراه كارد میوه خوری بیرون آوردم و زیر لبم طوری كه اونها متوجه نشن گفتم:مرده شور ریختت رو ببرن...تا همین دو ماه پیش اون دلت كدوم قبرستون بود كه هوس دیدن نداشته و حالا به هوس افتاده...
بعد به سمت كتری رفتم و از آب پر كردمش و گذاشتم روی گاز و زیرشم روشن كردم تا جوش بیاد و چایی دم كنم...
ظرف میوه رو برداشتم به همراه پیش دستی ها به هال رفتم وروی میز گرد وسط هال گذاشتم.
سعید از روی راحتی كه نشسته بود بلند شد و جلوی تابلوی خطی كه یادگار بابام بود ایستاد و گفت:این كاری دایی هستش...آره؟
میز كوچكی رو جلوی عمه ناهید گذاشتم و بدون اینكه به سعید نگاه كنم گفتم:بله...تابلوخطهای این خونه همه اش یادگارهای بابامه...همون دایی شما كه فكر نمیكنم اصلا" دیده باشینش...همونطور كه من مامان شما رو ندیده بودم و تا امروزم به درستی نمیشناسم...
متوجه شدم كه لبخند از لبهای عمه ناهید محو شد و بعد سعید برگشت به سمت من و گفت:شما شاید مادر من رو نشناسی ولی من دایی ایرج رو خوب میشناختم...من6سالم بود وقتی دایی ایرج با زندایی ثریا ازدواج كرد...برای همین میشه گفت خاطرات اون روزها روخوب به یاد دارم...اما خوب بنا به دلایلی بعد اون تاریخ دیگه زیاد ندیدمش و كم كم هم رفت و آمدش با خانواده به كل قطع شد...ولی دایی ایرج هیچ وقت از ذهن من بیرون نرفت...الانم كه این تابلو خطها رو دیدم بلافاصله یاد همون روزای بچگیم افتادم كه چقدر دوست داشتم به دوات و قلمهای دایی دست بزنم اما هیچ وقت اجازه نمیداد و میگفت دستات كثیف میشه و مامانت دعوات میكنه...
تمام مدتی كه سعید حرف زده بود اصلا" نگاهش نكرده بودم و خودم رو برای گذاشتن میوه در پیش دستی ها و گذاشتن اونها روی میزهای كوچكی كه كنارعمه ناهید و راحتی كه سعید روی اون نشست سرگرم كرده بودم.
بعد برگشتم و به آشپزخانه رفتم تا نمكدون بیارم و در همون حال گفتم:خوبه...لااقل یه چیز از بابای من یادتون مونده...
صدای عمه ناهید رو شنیدم كه به آرومی گفت:مهسا جان بیا عمه جون...بیا بشین...سعید بهم گفته كه چقدر از دست همه ی ما دلخوری...اما...
ادامه دارد
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
در لبهای فردی كه قلبش سرشار از عشق است؛نام خداوند خود به خود نقش می بندد.این بدان معنا نیست كه شما مجبور باشید نام خداوند را تكرار كنید؛بلكه این معنا را میدهد كه دهان شما؛لب ها و زبانتان رایحه ی طعم و عطر مزه ی پنهان در نام او را خواهد داشت.ذائقه ی انسان هیچ مزه ای را تا این حد نمی پسندد.طعم نام دائما"روی زبان شما می چرخد؛درست مثل آب شدن یك آب نبات در دهانتان؛در حالی كه شیرینی اش را در سر تا سر بدنتان احساس می كنید.
----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت ششم
تمام مدتی كه سعید حرف زده بود اصلا" نگاهش نكرده بودم و خودم رو برای گذاشتن میوه در پیش دستی ها و گذاشتن اونها روی میزهای كوچكی كه كنارعمه ناهید و راحتی كه سعید روی اون نشست سرگرم كرده بودم.
بعد برگشتم و به آشپزخانه رفتم تا نمكدون بیارم و در همون حال گفتم:خوبه...لااقل یه چیز از بابای من یادتون مونده...
صدای عمه ناهید رو شنیدم كه به آرومی گفت:مهسا جان بیا عمه جون...بیا بشین...سعید بهم گفته كه چقدر از دست همه ی ما دلخوری...اما...
نمیخواستم به حرفهای عمه ناهید گوش كنم...اصلا" احساس خوبی نسبت به اقوام پدریم نداشتم و وقتی در همون لحظه صدای زنگ درب حیاط بلند شد از درون كلی ذوق كردم چون مطمئن بودم مامان برگشته و با بودن مامان دیگه لزومی نداشت من با مهمانهایی كه حالا به هر دلیلی در منزل حضور داشتند هم كلام بشم!
عمه ناهید با شنیدن صدای زنگ حرفش رو ادامه نداد و من از آشپزخانه خارج شدم و بعد از پاسخگویی به اف.اف و باز كردن درب حیاط رو كردم به عمه ناهید و گفتم:مامانم اومد...
سپس به سمت درب هال رفتم و خیلی سریع از هال خارج شدم و درب رو هم بستم...
مامان سر تا پای من رو نگاه كرد و گفت:سرما میخوری دختر...چرا اینجوری بدون ژاكت یا كاپشن اومدی توی حیاط؟...بدو...بدو برو داخل...
بی توجه به حرف مامان سمت او رفتم و كیسه های خریدش كه حاوی كاغذ الگو و لایی چسب اتو و چند چیز دیگه بود از دستش گرفتم و با صدایی آهسته گفتم:سعید و مامانش اینجان...
مامان كه از شنیدن حرف من چشماش از تعجب گشاد شده بود رو كرد به من و گفت:ناهید؟!!...ناهید و سعید؟!!...چیكار دارن؟!!
- من چه میدونم...زودتر بیا تو...من میخوام برم سر درس و كارام...
- مهسا...بد رفتاری كه نكردی؟
- نه بابا...میوه و پیش دستی گذاشتم براشون ولی هنوز چایی دم نكردم...بیا زودتر داخل...من حوصله ی اینها رو ندارم....
- بس كن...باز داری شروع میكنی؟
دیگه حرفی نزدم و درب هال رو باز كردم و با مامان داخل شدیم.
عمه ناهید و سعید با دیدن مامان از روی راحتی كه نشسته بودن بلند شدند...
عمه ناهید وقتی مامان رو بغل كرد تا روبوسی كنن هر دو به گریه افتادند!
به دو تاشون نگاه میكردم و از عصبانیت داشتم منفجر میشدم...نمیدونستم دلیل این گریه چیه؟...از حضور اونها در خونمون بی نهایت ناراضی بودم...
در حالیكه كیسه ی خرید مامان هنوز در دستم بود برگشتم كه به اتاق خیاطی برم و اونها رو اونجا بگذارم كه دیدم سعید با دقت عجیبی من و رفتارم رو زیر نظر داشته!
با همون عصبانیت از جلوی او هم رد شدم و به اتاق خیاطی رفتم و درب رو هم بستم...كیسه رو كنار میز برش مامان گذاشتم و به میز تكیه دادم و دستهام رو در هم گره كردم و به پاهام خیره شدم...
خدایا چرا مامانم به جای اینكه گریه كنه برنگشت به خواهر شوهرش بگه تو بیخود كردی بعد از اینهمه سال بلند شدی اومدی خونه ی داداشت...تو بیجا كردی كه اومدی اونم وقتی كه داداشت دیگه نیست...همون داداشی كه به قول مامان آروزی حضور و دیدار صمیمی با خانواده اش رو به گور برده بود...خدایا كاش اونقدر بهم روو میدادی كه همون لحظه میرفتم و هر دو رو از خونه مینداختم بیرون!!!
دقایقی گذشت كه با صدای مامان از افكارم خارج شدم...
- مهسا؟...مهسا جان؟
از اتاق بیرون رفتم و دیدم هر سه روی راحتی ها نشسته اند...
مامان كنار عمه ناهید نشسته بود و عمه ناهید دست مامان رو توی دستش گرفته بود...صورت مامان از اشك خیس بود و عمه ناهید هنوز گریه میكرد...سعید هم در طرف دیگه ایی دور از اونها روی یك راحتی دیگه نشسته بود...
مامان رو كرد به من و گفت:مهسا جان كتری جوش اومده...برو چایی دم كن.
عمه ناهید اشكهاش رو پاك كرد و گفت:ثریا جون توی زحمت نندازش...به خدا اومدم فقط ببینمتون...
مامان در حالیكه به من اشاره میكرد تا به آشپزخانه برم گفت:زحمت چیه ناهید جون....این حرفا چیه...یه چایی دم كردن كه دیگه زحمتی نداره...
با كلافگی به آشپزخانه رفتم و چایی دم كردم سپس برگشتم به هال و رو كردم به مامان و عمه ناهید و گفتم:ببخشید...من كلی درس دارم...باید برم بشینم سر كارام...
خواستم به سمت اتاقم برم كه صدای محكم مامان رو شنیدم:حالا دیر نمیشه...عمه ات اومده اینجا...اونم بعد اینهمه سال...یه ذره بگیر بشین...یكی دو ساعت تاثیری نداره اگه از درست بیفتی...بعد میری میشینی سر كارات...
و با سر اشاره كرد كه بشینم...
نگاه عصبی خودم رو به مامان دوختم بعد با حرص روی یكی از راحتیها نشستم كه نزدیك درب آشپزخانه و درست كنار جایی بود كه سعید هم نشسته بود!
مامان و عمه ناهید مشغول صحبت شدن و مامان حال تك تك طایفه ی بابا رو از عمه ناهید می پرسید و اونم با توضیح و تفسیر خبر همه رو به مامان میداد...
دستهام رو به هم گره كرده بودم و یك پامم روی پای دیگرم انداخته بودم و به اونها نگاه میكردم...به خاطر وضع پیش اومده با حرص و عصبانیت دندانهام رو به روی هم فشار میدادم!
در همین لحظه صدای آروم و كلام شمرده شمرده ی سعید رو شنیدم كه گفت:امسال كنكوری هستی...نه؟
نفس عمیق و صدا داری كشیدم و بدون اینكه حرف بزنم یا نگاهش كنم با حركت سر پاسخ مثبت به سوال سعید دادم!
- رشته ات چیه؟
- تجربی.
- پس معلومه درسخون هم هستی...
- مگه رشته ی تجربی یا ریاضی فقط بچه های درسخون داره؟
- نه...ولی خوب تلاش بچه های این دو رشته برای قبولی توی كنكور فكر میكنم بیشتر از بقیه ی رشته ها باشه...
- چه طرز فكر غلطی...دوستهای من بعضیهاشون دارن انسانی میخونن...خیلی هم از من تلاششون بیشتر و مثل من به خاطر مهمون توی خونشون از وقت درس خوندنشون نمیزنن...
با صدایی آروم جوابش رو میدادم اما لحن كلامم طعنه آمیز و عصبی بود!
سعید كه به نیمرخ من چشم دوخته و مثل این بود كه قسم خورده بود به جای دیگه ایی نگاه نكنه ادامه داد:خوب بله...شایدم طرز فكر من غلط باشه...ولی خوب فكر میكنم این اتلاف وقت فعلی رو میتونی خیلی زود جبران كنی چون تا كنكور هنوز چند ماهی وقت داری...حالا چه رشته ایی رو میخوای برای دانشگاه انتخاب كنی؟
اصلا" دوست نداشتم پاسخ سوالاتش رو بدهم و در اون لحظات بیشتر دلم میخواست مامان بهم نگاه كنه تا با اشاره اجازه بگیرم و به اتاقم برم...اما مامان و عمه ناهید حسابی سرگرم گفتگو و پرس و جوی چندین ساله ی فامیلی بودن در نتیجه حضور من و سعید به كل نادیده گرفته شده بود!
سعید كه گویا متوجه نگاه من به مامان شده بود برای لحظاتی به اونها نگاه كرد و بعد دوباره رو كرد به من و گفت:بعد از چند سال رسیدن به هم...حرفاشون به این زودی تموم نمیشه...
با طعنه گفتم:بعد از چند سال نه بگو بعد از20سال...20ساله كه نه داداشی به اسم ایرج بوده نه زن داداشی به اسم ثریا...
سعید در ادامه ی حرف من گفت:و نه دختر برادری به اسم مهسا...
نگاهم رو از مامان و عمه ناهید گرفتم و برای اولین بار در اون ساعت به سعید نگاه كردم...
مستقیم به چشمهای من خیره شده بود...
یك آرامش خاص و عجیب در عمق چشمهاش موج میزد كه نشون از اعتماد به نفس بالای اون داشت...نگاهش رو كه به چشمهام دوخته بود به قدری عمیق و دقیق بود كه برای لحظاتی احساس كردم زیر فشار اون نگاه دارم خفه میشم!!!
سریع نگاهم رو از او گرفتم و دوباره به مامان نگاه كردم...
سعید كه بازم چشم به نیمرخ من دوخته بود ادامه داد:اما حالا...هر دوی شما وجود دارید...هم زندایی و هم تو...خیلی هم واضح...بی هیچ سد و مانعی...
لبخند نیش داری زدم و گفتم:حتما این موجودیت هم تا تقسیم ارث لازمه مگه نه؟...وگرنه نه ما تغییر كردیم نه طایفه ی بابام...مامان من همون ثریاست كه بابام رو به خاطر ازدواج با اون طردش كردن و منم دخترشم...دختر بابام و همون ثریا...به نظر شما چیزی تغییر كرده؟...مسلما" نه...
در این لحظه مامان رو كرد به من و گفت:بلند شو قربونت بشم یه چند تا چایی بریز بیار...
و بعد دوباره مشغول صحبت با عمه ناهید شد.
از روی راحتی بلند شدم...سعید هنوز به من نگاه میكرد و بعد با صدایی كه برای من فقط كاملا قابل شنیدن باشه گفت:داری اشتباه میكنی...تو از خیلی چیزها بیخبری...و خیلی چیزها هم تغییر كرده...
نگاه سریع و عصبی به سعید انداختم و گفتم:ولی از نظر من هیچی تغییر نكرده كه بدتر هم شده...
سپس به آشپزخانه رفتم...سه تا چایی توی فنجونهای مخصوص مهمان ریختم و به هال برگشتم...
عمه ناهید با لبخند به من نگاه كرد و گفت:تو رو هم از درس انداختم...الهی بمیرم عمه...توی زحمت افتادی عزیزم...
جوابی به حرفهای عمه ناهید نمیدادم!
وقتی چایی رو جلوی عمه ناهید گرفتم مامان گفت:این حرفا چیه...مهسا بعد از اینمه سال تازه داره عمه هاش رو یكی یكی میشناسه...نگران درسش نباش...ظهر كه از مدرسه میاد تا شب توی اتاقشه داره درس میخونه فقط برای شام یا ناهار میاد بیرون...بودن شما باعث شده منم بیشتر ببینمش...مگه نه مهسا جون؟
مامان با لبخند به من نگاه كرد...متوجه بودم توقع داره حرفش رو تایید كنم اما بی توجه به خواست مامان گفتم:ولی من خیلی درس دارم...جدی میگم مامان...كلی عقب افتادم از كارم...اگه اجازه بدین دیگه برم سر درسهام...
مامان لبخندش كم رنگ شد و عمه ناهید رو كرد به مامان و گفت:ثریا جون چیكارش داری؟...بگذار بره بشینه سر درسش...حالا دیگه پام به خونه ات باز شده وقت زیاده...انشالله دفعات بعد وقتی میام كه مهسا جون هم فرصت كافی داشته باشه تا بتونه كنارمون بشینه و من از دیدنش حسابی لذت ببرم...حالا بگذار بره درسش رو بخونه...
مامان كه قیافه ی كلافه و عصبی من رو حالا به وضوح درك كرده بود اخمی به من كرد و سپس رو به عمه ناهید گفت:قدمتون روی چشم هر وقت دیگه هم كه تشریف بیارین منزل خودتونه...اما خوب حالا هم چیزی نمیشه یكذره دیرتر میره سر درسش...
سعید كه با اون نگاه دقیقش به من خیره بود رو كرد به مامان گفت:زن دایی چه اصراری میكنین...باور كنید اگه بگذارین مهسا جون الان بره سر درسش هم خودش رو از نگرانی برای درسهاش نجات دادین هم معذب بودن ما رو در اینكه باعث شدیم از درس بیفته راحت كردین...مامانمم از این به بعد هر وقت خواست میارمش اینجا دیگه...
نگاه كوتاهی به سعید كردم و بعد دوباره رو به مامان وعمه ناهید گفتم:پس با اجازتون من میرم به درسهام برسم...
و دیگه معطل نكردم و بلافاصله به اتاقم رفتم و درب رو هم بستم.
خدایا چقدر من از اقوام پدریم كینه داشتم!!!...اصلا" تحمل حضور و دیدنشون برام زجرآور بود...حالا كه به اتاقم برگشته بودم با اینكه میدونستم بعد از رفتن اونها مامان دعوای مفصلی با من خواهد كرد اما انگار حرصم رو روی سرشون خالی كرده بودم و به نوعی با این رفتارم تونسته بودم بهشون حالی كنم چقدراز حضورشون در خونمون ناراضی هستم!
تقریبا" نزدیك به یك ساعت بعد وقتی عمه ناهید و سعید در حال خداحافظی بودن مامان صدام كرد كه از اتاق بیرون برم و با اونها خداحافظی كنم...
مامان اصرار داشت كه برای شام اونها رو نگه داره و من حتی از تعارفی كه به اونها میكرد هم از درون عصبی بودم و حرص میخوردم!
عمه ناهید موقع خداحافظی من رو در آغوش گرفت و حینی كه چندین بار من رو بوسید باز هم از اینكه ساعتی من رو از درس خوندن انداخته بود عذرخواهی كرد...
اما من انگار اصلا" دهنم برای پاسخگویی به حرفها و محبتهای كلامی او هم قفل شده بود!!!
فقط با سردی پاسخ خداحافظی عمه ناهید رو دادم و پاسخ خداحافظی سعید رو از او هم سردتر بیان كردم...سپس بی توجه به نگاههای خشمگین مامان عذرخواهی مجددی نمودم و به اتاقم برگشتم.
مامان برای خداحافظی تا جلوی درب حیاط اونها رو بدرقه كرد اما متوجه شدم دقایق طولانی هم جلوی درب با عمه ناهید صحبت میكرد...
حتی از اینكه در سرما به خاطر اونها جلوی درب ایستاده بود هم عصبی میشدم و دلم میخواست هر چه زودتر به داخل خونه برگرده!
دقایقی بعد از اینكه اونها رفتن و مامان به داخل خونه اومد به محض اینكه درب هال رو پشت سرش بست شروع كرد بلند بلند با خودش صحبت كردن و در خلال صحبتهاش دائم من رو هم مورد خطاب قرار میداد و از رفتار و طرز صحبتم با اونها ایراد میگرفت و دعوام میكرد!
اینجور مواقع ترجیح میدادم از اتاقم خارج نشم تا طوفان عصبانیت مامان كم كم فروكش كنه چون میدونستم اگر در اون شرایط جلوی چشمش باشم بیشتر عصبانی میشه!!!
حدود نیم ساعت فقط غر غر شنیدم و دعوا...اما از اتاقم خارج نشدم!
موقع شام هم صدایم نكرد!
فهمیدم حسابی از دستم دلخور شده...اما رفتار من با عمه ناهید و سعید دست خودم نبود!...احساس میكردم تونسته ام با بی تفاوتی و بی احترامی به عمه ام اندكی از حقارتهایی رو كه در طول این سالها و مریضی پدرم و بعد اون در زمان فوت بابا از سوی اونها احساس كرده بودم تلافی كنم...و همین برای من رضایتبخش بود!
صبح روز بعد وقتی بیدار شدم هنوز كمی تب داشتم و مامان خیلی سریع با دیدن من متوجه مریضیم شد...
اخلاق مامان نسبت به شب گذشته كه حسابی از دستم دلخور بود حالا180درجه تغییر كرده بود...اصلا" انگار نه انگار كه شب پیش اونقدر باعث ناراحتیش شده بودم!
اصرار داشت به مدرسه نرم و چون تب داشتم میخواست من رو به دكترببره اما قبول نكردم و گفتم چون اون روز درسهای اصلی دارم اگر نرم كلی از مطالب عقب می افتم...اما درواقع دلم میخواست زودتر از خونه برم بیرون و راهی مدرسه بشم چون میدونستم نیما در محلی كه دیروز بهم گفته حتما" منتظرمه!
بعد از خوردن صبحانه خیلی سریع حاضر شدم...با مامان خداحافظی كردم و از خونه بیرون رفتم.
درست همونجایی كه دیروز نیما گفته بود دیدم تنهایی ایستاده و با دیدن من لبخندی به لب آورد و به سمتم اومد و گفت:سلام...
ادامه دارد
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشق ژرفترین مرگ است.غنچه ی عشق شكفته نخواهد شد؛عشق به گل نخواهد نشست؛مادامی كه((تویی))وجود داشته باشد.
-------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتم
بعد از خوردن صبحانه خیلی سریع حاضر شدم...با مامان خداحافظی كردم و از خونه بیرون رفتم.
درست همونجایی كه دیروز نیما گفته بود دیدم تنهایی ایستاده و با دیدن من لبخندی به لب آورد و به سمتم اومد و گفت:سلام...
دیدن نیما در اون وقت صبح اونهم با علم براینكه به خاطر من اونجا منتظر بوده یك حس شیرین و باور نكردنی بهم بخشیده بود...از درون توی دلم مثل این بود كه چیزی فرو میریخت...یك حس قشنگ بود كه تا حالا تجربه نكرده بودم واین اولین بار بود!
پاسخ سلامش رو دادم و بعد در كنار هم به سمت دبیرستانم راهی شدیم.
چند قدمی كه رفتیم نیما گفت:مهسا دیشب به چیزی كه خواسته بودم فكر كردی؟
با توجه به اتفاقاتی كه دیروز افتاده بود به تنها چیزی كه فكر نكرده بودم همون رفتار خودم بود!!!...گرچه میدونستم اگرم فكر میكردم نظرم تغییر نمیكرد...دلم نمی خواست تحت هیچ شرایطی از موضع خودم عقب نشینی كنم...برای همین در جوابش گفتم:آره...
لبخندی زد و گفت:خوب...خوبه.
- ولی من ایرادی در رفتار و گفتار خودم با تو ندیدم...این تو بودی كه...
به میون حرفم اومد و گفت:نخواستم نتیجه ی فكرت رو الان بدونم...اما همین قدر كه میگی بنا به خواستم روی اتفاقی كه دیروز بینمون افتاد فكر كردی برام خیلی مهمه...حالا نتیجه گیری كردن زوده...
حرفی نزدم و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:به هر حال من همینم كه هستم...
در حالیكه هنوز لبخند به لب داشت سرش رو به علامت تایید تكان داد و دیگه حرفی نزد...وقتی نزدیك دبیرستان رسیدیم كمی قدمهامون رو آهسته كردیم و بعد ایستادیم.
نیما نگاهی به ساعتش و سپس به انتهای خیابان انداخت و بعد رو كرد به من و گفت:خوب دیگه...گمونم اینجا فعلا" باید از هم خداحافظی كنیم...راستی مهسا تو موبایل داری؟
با حركت سر پاسخ مثبت دادم.
نیما گفت:شماره ات رو بده...اینجوری فكر میكنم هر وقت بشه می تونیم همدیگرو پیدا كنیم...
بعد از گفتن این جمله لبخند روی لبهاش عمیق تر شد!
كمی مردد شدم...گفتم:ببین نیما...دادن شماره ام به تو مسئله ایی نیست ولی میخوام این رو بدونی كه اگه بخوام منم مثل لیلا دائم اس.ام.اس بازی و چه میدونم از این مسخره بازیها داشته باشم مطمئن باش كه اهلش نیستم...من با لیلا خیلی فرق دارم...از هر نظر كه...
دوباره میون حرفم اومد و با جدیت گفت:مهسا...پس حالا كه اینو میگی بگذاریه چیزی بگم...تو مطمئن باش اگه مثل لیلا بودی هیچ وقت بهت فكر نمی كردم...الانم شماره ات رو میخوام چون فكر میكنم بعضی روزها كه ممكنه به خاطر درس و امتحان و چه میدونم هزار مشكل دیگه كه ممكنه اصلا" نتونیم همدیگرو ببینیم فقط با یكی دو تا اس.ام.اس كه از حال هم خبردار بشیم كافیه...اگرم نمیخوای بهم شماره ات رو فعلا" بدهی اصرار نمیكنم...اما خودم شماره ام رو بهت میدهم...هر وقت لازم دونستی با من تماس بگیر یا اس.ام.اس بزن...
بعد از داخل سامسونتش كاغذ كوچكی بیرون آورد و روی اون شماره تلفنش رو یادداشت كرد و گرفت به سمت من...
نگاهش كردم و بدون اینكه حرفی بزنم كاغذ رو از دستش گرفتم و در حالیكه نگاهم به روی دست خطش بود به آهستگی گفتم:من دیگه باید برم...الانه كه زنگ رو بزنن...خداحافظ.
وقتی چند قدمی از اون فاصله گرفتم صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم كه گفت:مهسا...زیاد منتظرم نگذار...باشه؟
برگشتم و دیدم داره با لبخند نگاهم میكنه...بی اراده لبخندی روی لبهای خودمم نقش بست و بدون اینكه جوابش رو بدهم به سمت مدرسه برگشتم.
كاغذ رو توی جیب كاپشنم گذاشتم و وارد حیاط مدرسه شدم...
به محض ورودم یكباره لیلا از پشت دیوار پرید به طرفم و در حالیكه خودش از خنده غش كرده بود اما من به شدت ترسیدم...
گفت:خاك تو سرت...چقدر ترسویی!!!
در حالیكه هنوز می خندید دو دستش رو دور بازوی من گره كرد و گفت:دیدمتون...نیما چی روی كاغذ نوشت داد دستت؟
در ضمنی كه هر دو به سمت درب ورودی سالن می رفتیم گفتم:تو زاغ سیاه من و نیما رو هم چوب میزنی؟
دوباره خندید و گفت:نه...ولی حال میكنم داری آدم میشی...خوب حالا بگو ببینم چی بود نوشت داد بهت؟
وارد سالن شدیم و طوریكه دیگران صدای من رو متوجه نشن گفتم:هیچی بابا...شماره موبایلش...
لیلا سرجاش ایستاد و گفت:تو هم شماره ات رو بهش دادی؟!!!!
برگشتم و حالا این من بودم كه بازوی اون رو می گرفتم اما با ترس و اضطراب...بعد كشیدمش به سمت كلاس و گفتم:خفه شی الهی لیلا...آرومتر...تو مگه بلندگو قورت دادی؟
- صبر كن ببینم...دادی؟!!!
- نه هنوز...
لیلا جلوی من ایستاد و دیگه اجازه ی ادامه ی راه رفتن رو از من گرفت و در حالیكه چشماش رو ریز كرده و به دقت صورت من رو نگاه میكرد گفت:مهسا؟!!!...تو مگه موبایل داری؟!!!
تازه یادم اومد كه هیچ وقت به هیچكدوم از دوستام كه همگی هم موبایل داشتن نگفته بودم كه منم موبایل دارم...هر وقت هم كه از من شماره ی موبایل خواسته بودن چون میدونستم همشون چقدر با اس.ام.اس بازی اتلاف وقت می كنن برای همین گفته بودم موبایل ندارم تا مبادا خودمم مجبور به این بازی مسخره بشم...چون واقعا" از این كار خوشم نمی اومد!
لب پایینم رو با دندون گزیدم و گفتم:تازه گرفتم...
لیلا كه هنوز با دقت من رو زیر نظر گرفته بود گفت:غلط كردی دروغگو...خیلی موذی هستی مهسا...
لیلا رو كنار زدم و رفتم به طرف نیمكتم و كیف و كلاسورم رو روی صندلی گذاشتم و گفتم:برای تو چه فرقی میكنه؟
لیلا برگشت و سر تا پای من رو نگاه كرد و به سمتم اومد و گفت:یعنی نیما باید شماره ی تو روداشته باشه ولی من كه دوست صمیمی تو هستم نه؟!!!
خندیدم و گفتم:نیما كه هنوز شماره ی من رو نداره...اما برای اینكه زیاد غصه نخوری باشه قبل از اینكه به نیما شماره ام رو بدهم به تو میدم...
لیلا سریع موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و همزمان وقتی من شماره رو میگفتم اونهم تند تند شماره رو وارد گوشیش كرد و خیلی سریع دوباره گوشیش رو توی جیب كاپشنش گذاشت چون اگه معاون مدرسه سر می رسید حتما" موبایلش توقیف میشد!...
یكی از قوانین مدرسه نیاوردن موبایل به همراه خودمون بود اما نه تنها لیلا كه به جرات میشه گفت تمام بچه های مدرسه و به خصوص كلاس ما همیشه موبایلهاشون همراهشون بود و شاید من تنها كسی بودم كه هیچ وقت اون رو به مدرسه نمیبردم...بچه هایی هم كه می آوردن خیلی مراقب بودن معاون مدرسه متوجه نشه اما گاهی قضیه لو می رفت و موبایل طرف توقیف میشد كه بعد با حضور اولیا و گرفتن تعهد و هزار تا دردسر دیگه موبایل رو برمیگردوندن اما اگر این كار تكرار میشد دیگه تا آخر سال تحصیلی تحت هیچ شرایطی موبایل رو به صاحبش نمیدادن!!!
وقتی لیلا موبایلش رو در جیبش گذاشت اومد كنارم روی صندلی خودش نشست و گفت:خوب...حالا كی میخوای زنگ بزنی به نیما؟
روی صندلیم نشستم و گفتم:نمیدونم...اما قبل از اینكه فكر كنم كی میخوام به اون زنگ بزنم یه چیز رو باید به تو بگم...لیلا جون مامانت شماره ی من رو به بچه های دیگه نگی ها...باشه؟...خودتم هی مثل این فارغ از هر چیز برنداری دم به دقیقه بهم اس.ام.اس بزنی ها...به خدا من اصلا" از این مسخره بازیها خوشم نمیاد...
لیلا دوباره با صدای بلند خندید و گفت:صبر كن یه مدت دیگه كه مچت رو موقع اس.ام.اس بازی با نیما گرفتم اون موقع حالت رو میگیرم...بعدشم من برات اس.ام.اس میزنم خوب تو جواب نده مگه مجبوری؟
با كلافگی گفتم:لیلا...تو رو قرآن...
در همین موقع صدای زنگ شروع كلاس به گوش رسید...
لیلا چهره ایی جدی به خودش گرفت و گفت:وای كه چقدر تو عقب مونده ایی مهسا...باشه بابا...اه...مرده شور این اخلاق گندت رو ببرن...خیلی خوب فقط روزی5تا اس.ام.اس...خوبه؟
دیگه پاسخ مهسا رو ندادم چرا كه دبیر فیزیك وارد كلاس شد و طبق معمول خیلی سریع همه مشغول درس شدیم.
اون روز تا زنگ آخر هر بار كه دستم رو داخل جیب كاپشنم میبردم و اون كاغذ رو لمس میكردم همون حس و سرخوشی كه صبح با دیدن نیما بهم دست داده بود رو احساس میكردم...
ظهر وقتی به خونه برگشتم مامان چند تا مشتری داشت و توی اتاق مخصوص خیاطیش در حال صحبت و اندازه گیری یكی از مشتریهاش بود...
به اتاقم رفتم و درب رو بستم و بلافاصله موبایلم رو از كشوی میز تحریرم بیرون آوردم و قبل از اینكه حتی كاپشن و مانتو و مقنعه ام رو در بیارم سریع از روی یادداشتی كه نیما بهم داده بود شماره اش رو وارد موبایلم كردم...چشمم به روی شماره ی نیما خیره بود و در ضمنی كه به صبح و دیدن اون فكر میكردم لبخندی هم روی لبهام نقش بسته بود!
درست در همین لحظه گوشیم زنگ خورد!!!
با تردید به شماره ی روی صفحه ی گوشیم چشم دوختم و بعد پاسخ دادم...تازه متوجه شدم لیلا پشت خط هست و از صدای خنده اش سریع شناختمش...یادم اومد توی مدرسه وقتی شماره ی خودم رو بهش داده بودم یادم رفته بود كه خودمم شماره ی لیلا رو بگیرم!
بعد از كلی خنده و مسخره بازی پای تلفن بار دیگه بهش یادآوری كردم كه اگه بخواد با تماس یا اس.ام.اس های مسخره دائم من رو اذیت كنه هر چی دیده از چشم خودش دیده كه در جواب من بازم خندید و قول داد كه خیلی اذیتم نكنه!!!
وقتی تماسم با لیلا قطع شد شماره ی اون رو هم در گوشیم ذخیره كردم.
زمانیكه مشتریهای مامان رفتن لباس مدرسه ام رو عوض كردم و از اتاق بیرون رفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی با مامان موقع خوردن ناهار صدای زنگ دریافت پیامك گوشی من بلند شد!!!
مامان كه در حال غذا خوردن بود با تعجب نگاهی به من كرد و گفت:گوشی تو داره زنگ میخوره؟!!!
با كلافگی گفتم:عجب غلطی كردم شماره ام رو دادم به لیلا...
مامان لبخندی زد و گفت:اشكالی نداره مادر...حالا یكی دو بار جوابش رو بده بعد یواش یواش بهش بگو كه از این كارها خوشت نمیاد...
مشغول خوردن بقیه ی غذامون شدیم كه بازم صدای زنگ دریافت پیامك چندین بار دیگه از موبایلم كه در اتاقم بود به گوش رسید...
بعد از ناهار ظرفها رو شستم و مامان رفت به اتاق كارش تا به سفارشهاش رسیدگی كنه...منم به اتاق خودم رفتم تا بشینم و به درسهام برسم...قبلش به موبایلم و پیامهای دریافتی نگاهی انداختم...حدسم درست بود...لیلا چندین مطلب خنده دار برام فرستاده بود ولی از اونجایی كه جدیت من رو در پاسخ ندادن دیده بود پیام آخرش رو همراه با چند فحش و غر غر فرستاده بود كه باعث خنده ی بیشتر من شد اما همچنان بی پاسخ گذاشتمش و نشستم سر درسهام چون میدونستم اگه فقط یك جواب كوتاه براش ارسال كنم دیگه ول كن نیست!
تا غروب حسابی سرگرم درس بودم وقتی مامان درب اتاقم رو باز كرد و گفت خاله ثمین كمی حال نداره و میخواد بره بهش سر بزنه و احوالش رو بپرسه ازش خواستم كه سلام من رو هم برسونه و عذرخواهی كنه كه با وجود درسهای زیادم همراه مامان به دیدنش نرفتم!
مامان وقتی از خونه خارج شد نگاهی به ساعت انداختم و با برنامه ایی كه برای خودم ریخته بودم تقریبا" نیم ساعتی می تونستم استراحت كنم و بعد دوباره باید مشغول درس میشدم.
روی تخت دراز كشیدم و موبایلم رو كه كنار تختم بود برداشتم و نگاهی به اون انداختم...دقایقی به گوشیم خیره بودم...و بعد بی اراده صفحه ی پیامك رو باز كردم و نوشتم((سلام))
بی اراده شماره ی نیما رو آوردم و این یك كلمه رو براش ارسال كردم و درست زمانیكه گزارش تحویل رو دریافت كردم یكدفعه تمام وجودم از پشیمونی پر شد!!!
دلم میخواست اگر واقعا" منتظرم بوده بیش از اینها انتظارش رو طولانی تر میكردم...اما واقعا" نفهمیدم چرا اینقدر بی اراده دست به این كار زده بودم!!!
دقایقی گذشت اما هیچ پاسخی از نیما دریافت نكردم!!!
فكر كردم حتما اشتباه ارسال شده...گوشی رو چك كردم دیدم نه ارسال درست صورت گرفته...
دلم میخواست هر چه زودتر یه جوابی از نیما دریافت كنم...نیم ساعتی گذشت...اما نیما هیچ جوابی نداد!!!
دوباره مشغول درس خوندن شدم...اما نمیدونم چرا درست و حسابی نمی تونستم افكارم رو روی تستهام متمركز كنم!!!
مامان وقتی برگشت ساعت نزدیك9:30بود و خیلی سریع شام رو آماده كرد...زمانیكه داشتیم شام میخوردیم یكدفعه صدای زنگ دریافت پیامك از اتاقم به گوش رسید...
این بار چنان با عجله از روی صندلی بلند شدم كه نزدیك بود با تكانی كه به میز دادم پارچ آب بیفته روی میز!!!
مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت:چه خبرته مهسا؟!!!
با عجله به سمت اتاقم دویدم اما در همون حال مجبور شدم دروغی سر هم كنم تا مامان زیاد موضوع براش عجیب نیاد...بنابراین گفتم:یه سوال درسی بود از مهسا پرسیده بودم گفته بود از باباش می پرسه بعد جوابش رو بهم میگه...آخه منتظر جوابشم...
مامان دیگه حرفی نزد!
وقتی وارد اتاقم شدم بلافاصله گوشی رو نگاه كردم و دیدم بازم لیلا یك مشت حرف چرند برام ارسال كرده!!!
با كلافگی گوشی رو انداختم روی تخت و سرم رو با دو دستم گرفتم!!!
خدایا چرا من اینجوری شده بودم؟!!...چرا ارسال یك سلام برای نیما من رو تا این حد منتظر پاسخش كرده بود؟!!!...بار دیگه بی اراده موبایلم رو برداشتم و خیلی سریع این پیام رو برای نیما ارسال كردم:سلام نیما...منم مهسا.
و بعد گوشی رو روی سكوت تنظیم كردم چون میدونستم اگه بازم لیلا بخواد برام پیامی بفرسته و كارش رو تكرار كنه و من به امید دریافت پیامی از نیما اونجوری از سر شام بلند بشم دیگه نمی دونستم چه دروغی باید به مامان بگم!!!
دوباره برگشتم به آشپزخانه...مامان گفت:جوابت رو گرفتی؟
- نه...گفته باباش دیر وقت میرسه...
- خوب نگران نباش...حتما" تا قبل از خواب جوابت رو میده.
توی دلم به خودم هزار تا فحش دادم كه چرا به مامان دروغ گفتم!!!...اما چاره ایی هم نداشتم!!!
تا موقع خواب هم هر چی انتظار كشیدم نیما جوابی برام نفرستاد!!!
كلافه و عصبی شده بودم...
تا ساعت12شب بیدار بودم و به اصطلاح تست كار كردم اما دائم چشمم به گوشیم بود...ولی هیچ پاسخی از نیما دریافت نكردم!!!
كتابهام رو جمع كردم و بعد از اینكه مسواك زدم به اتاقم رفتم...چراغ رو خاموش كردم و روی تخت دراز كشیدم...گوشی رو زیر بالشتم گذاشتم و همونطور كه یك دستمم روی گوشی بود با افكاری خراب و یك دلشوره ی عجیب از اینكه چرا نیما هیچ جوابی به من نداده دندونهام رو به روی هم فشار میدادم!
مامان همیشه ساعت11میخوابید...برای همین مطمئن بودم در اون لحظه حتما خوابش برده...دیگه از دریافت پاسخ امید كاملا" ناامید شده بودم و چشمهام كم كم سنگین میشدن كه یكدفعه لرزش گوشی موبایلم خواب رو به كلی از سرم پروند!!!
گوشی رو از زیر بالشتم بیرون آوردم...
اول فكر كردم لیلا دوباره خل بازیش گرفته و نصفه شبی بازم برام چرت و پرت داره میفرسته...اما وقتی به صفحه ی گوشیم نگاه كردم دیدم نه...این لیلا نبود كه برام پیامك فرستاده...بلكه...نیما در حال تماس با گوشی من بود!!!
چشمام از تعجب گرد شده بود...با ناباوری به شماره ی نیما كه روی صفحه ی گوشیم همراه با اسمش ظاهر شده بود خیره شدم!!!
بعد از لحظاتی گوشی رو كنار گوشم گذاشتم و با صدایی آروم گفتم:بله؟
صدای گرم و دلنشینش رو از اون طرف خط شنیدم كه گفت:سلام...خواب كه نبودی؟
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo