تبلیغات
شادی داودی - رمان عشق باتو دررویافصل1-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشق مساله ها می آفریند.شما با پرهیز كردن از عشق؛می توانید از آن مسائل پرهیز كنید.اما آنها مسائلی بسیار ضروری هستند!آنها ناگزیر از رویارو شدن هستند؛ناگزیر از مواجهه؛آنها ناگزیرند زیسته شوند و می باید از میانشان گذشت و به ماورا رفت و راه به فراسو رفتن از آن میان است.عشق تنها چیز واقعی است كه ارزش اعمال كردن دارد.تمامی چیزهای دیگر دست دوم هستند.اگر این به عشق كمك كند؛خوب است.تمامی چیزهای دیگر فقط یك وسیله اند؛عشق هدف است.بنابراین؛درد هر آنقدر هم كه باشد؛به درون عشق بروید.
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
تمام مسیر باقی مونده تا خونه رو دویده بودم...وقتی رسیدم جلوی درب خونمون برای لحظاتی ایستادم و دستم رو به دیوار گرفتم و سعی كردم از اون حالت نفس نفس زدنم كه در اثر دویدن بهم دست داده بود كم كنم...
احساس میكردم از تمام بدنم حرارت بلند میشه...سرخی گونه هام رو خودم احساس میكردم...وای خدا جون چرا اینطوری شدم؟!...من كه همیشه منتظر همچین لحظه ایی بودم...پس چرا یكدفعه مثل دیوونه ها شروع كردم به دویدن؟!!!
هنوز نفس نفس میزدم و دهنم خشك خشك شده بود...
صاف ایستادم و مقنعه ی روی سرم رو مرتب كردم و كیف روی دوشم رو به حالت عادی قرارش دادم و كلاسورمم مثل همیشه به جلوی سینه ام چسبوندم و بعد زنگ درب رو زدم.
صدای مامان رو از اف.اف شنیدم كه گفت:بله؟
- منم مامان...باز كن...
وقتی وارد خونه شدم بوی ماكارونی تموم خونه رو پركرده بود...غذای مورد علاقه ی من كه همیشه هم با پنیر باید بخورمش...
مامان توی آشپزخانه بود...ازهمون هال با صدای بلند سلام كردم و برعكس همیشه كه اول میرفتم صورتش رو می بوسیدم اون روز سریع به اتاقم وارد شدم و درب رو هم بستم!
توی آینه به صورتم نگاه كردم...وای خدا...چقدر گونه هام سرخ شده!!!
مقنعه و مانتوم رو درآوردم و به جالباسی آویزون كردم...كیف و كلاسورم رو با پا هل دادم زیرمیز تحریرم و از اتاق خارج و به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم.
وقتی بیرون اومدم صدای مامان رو شنیدم كه گفت:مهسا...ناهار حاضره...غذات رو كشیدم زودتر بیا تا سرد نشده...
وارد آشپزخانه كه شدم مامان نگاهش به روی من ثابت موند و بعد گفت:چیه؟...نمره ی خوب نگرفتی كه باز تا از درب اومدی رفتی توی اتاقت؟
روی صندلی نشستم و چنگالم رو برداشتم و گفتم:نه...اتفاقا"شیمی20شدم...ف قط خیلی گرسنه ام...
و بعد كف دستم رو بوسیدم و به سمت مامان فوت كردم و گفتم:علی الحساب این رو بگیر...سیر كه شدم ماچت میكنم...میترسم اگه با این شكم گرسنه بیام طرفت شما رو به جای ناهار بخورم...
مامان لبخند مهربونی به لب آورد و گفت:چرا حالا داشتی میدویدی؟...نكنه اونم به خاطر گرسنگیت بوده...مگه دنبالت كرده بودن یا خودت دزدی كرده بودی دختر كه اونجوری توی كوچه در حال دویدن بودی؟
فهمیدم مامان از پنجره ی آشپزخانه من رو در حال دویدن دیده بوده!!!
غذایی كه خورده بودم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم!
مامان سریع لیوانی رو از آب پر كرد و به دستم داد و گفت:وا...چه خبرته؟...آرومتر بخور...
كمی آب خوردم و بعد گفتم:تند نمیخوردم خواستم جوابتون رو بدهم كه غذا پرید گلوم...
- خوب حالا واسه چی میدویدی؟
برای لحظاتی نمیدونستم چه دروغی باید سر هم كنم چون مطمئنا" واقعیت رو نمیتونستم بگم...یعنی جرات نداشتم...البته جرات كه نه ولی خوب پرده های حیایی كه مامان بین من و خودش كشیده بود هیچ وقت به من این اجازه رو نمیداد كه در مورد مسائل خاصی كه این اواخربیش از قبل فكرم رو مشغول كرده با اون صحبت كنم...
نگاه مامان كه به حالت انتظار برای جواب هنوز به روی صورتم بود رو میدیدم و توی مغزم دنبال یه بهونه میگشتم تحویلش بدهم...
بعد از لحظاتی گفتم:راستش...سركوچه...نه سر كوچه كه نه...سر خیابون چند تا پسر داشتن فوتبال بازی میكردن...بعد یكدفعه دعواشون شد...منم خوب ترسیدم...شما كه میدونی چقدر از دعوای مردا و پسرا میترسم...
مامان كه حالا خودش هم مشغول خوردن غذا شده بود گفت:كی میخوای دست از این رفتارت بردای؟...خوب چند تا پسر دعواشون شده به تو چه ربطی داره كه اینطوری میدویدی؟...نمیگی یكی از همسایه ها تو رو اینجوری ببینه به عقلت شك میكنه؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:خوب چیكار كنم؟...میترسم دیگه...دست خودم نبود...
از دروغی كه گفته بودم احساس خوبی نداشتم برای همین میخواستم هر چه زودتر به اتاقم برگردم!
بعد از اینكه ناهارم تموم شد به اتاقم برگشتم و درب رو بستم و همونجا پشت به درب تكیه دادم و نشستم روی زمین...خدایا چرا وقتی جلوی من ایستاد و گفت سلام من اینقدر ترسیدم؟!!!...مگه من همیشه آروزی این رو نداشتم كه بهم توجه كنه؟!!...پس چرا حالا كه خودش با پای خودش اومده بود سر راهم اینجوری مثل خل ها رفتار كرده بودم؟!!!...حالا پیش خودش چی فكر میكنه؟
كتاب و دفترم رو از توی كیفم كه زیر میز تحریر رفته بود كشیدم بیرون و سعی كردم سرم رو به درس گرم كنم...
اما مگه میشد؟!!!
هر لحظه صورت جذابش كه جلوم ایستاده بود می اومد توی نظرم...صدای گیراش...قد بلند و سینه ی پهن و مردونه اش...وای خدایا...چرا نمی تونم بهش فكر نكنم؟...
خدایا كاش چیز دیگه خواسته بودم...
تا شب هر كاری كردم و هر چی تلاش كردم حواسم رو روی كتاب و دفترم متمركز كنم نشد كه نشد!!!
وقتی برای شام مامان صدام كرد اصلا" اشتهایی برای غذا نداشتم اما میدونستم تا من رو سر میز شام توی آشپزخانه نبینه خودشم دست به غذا نمیزنه!
با كلافگی كتاب و دفترم رو پرت كردم روی تختم و به آشپزخانه رفتم.
از مقدار غذایی كه كشیدم مامان بلافاصله فهمیدم میل به غذا ندارم و گفت:چرا اینقدر كم كشیدی؟...نكنه سرما خوردی كه اینقدر بی اشتهایی...
تا خواستم جواب بدهم تلفن زنگ خورد...از روی صندلی بلند شدم كه برم گوشی رو بردارم مامان گفت:تو بشین غذات رو بخور...من جواب میدهم...
خودم رو با همون چند تا قاشق برنج و خورشتی كه كشیده بودم سرگرم كردم...فكرم مشغول بود و زیاد متوجه ی مكالمه ی مامان پای تلفن نشدم...وقتی برگشت به آشپزخانه من غذام رو تموم كرده بودم!
نگاهی به من و بشقابم كرد بعد نشست روی صندلی و گفت:پسر ناهید بود...
نگاه متعجبم رو به مامان دوختم و گفتم:ناهید؟!!...ناهید كیه؟
- عمه ات دیگه...
لبخندی از روی تمسخر زدم و گفتم:آهان...یكی از همون عمه هایی كه دو ماه پیش توی فوت مادر بابام برای اولین بار دیدمشون؟
مامان در حالیكه غذا میخورد با حركت سر پاسخ مثبت به من داد.
یك تیكه نون لواش رو زدم توی ماست و گذاشتم دهنم و گفتم:واسه چی زنگ زده بود؟
- میدونی پسر ناهید كدوم یكی بود؟
- نه بابا...توی اون شلوغی كه من حتی عموها و عمه هام رو نمیشناختم چطوری میتونم بفهمم عمه ناهید كی بود كه حالا بدونم پسرش كدوم یكی از اون تحفه ها بوده...حالا چیكار داشت؟
مامان كه انگار سوال من رو اصلا" نشنیده بود گفت:همون كه خیلی برخوردش خوب بود دیگه...خوش تیپ و خوش هیكل بود...موقع برگشتن هم خیلی اصرار داشت ما رو بیاره برسونه...یادت اومد؟
با بی قیدی شونه هام رو بالا انداختم و تصویر مبهمی از شب عزاداری مادر پدرم توی ذهنم اومد و گفتم:خوب...حالا چیكار داشت؟...چهلم مادر بابا هم كه شما رفتی...نكنه از الان زنگ زدن واسه سال دعوتمون كنن...
مامان از حرف من خنده اش گرفت و گفت:خدا خفه ات نكنه دختر...نه بابا...زنگ زد گفت میخوان خونه ی مادر بزرگت رو بفروشن و برای انحصار وراثت یكسری فتوكپی شناسنامه و اینجور چیزها از من میخواست تا فردا بیاد همه رو بگیره ببره...
از روی صندلی بلند شدم و بشقاب و قاشق و چنگالم رو در ظرفشویی گذاشتم و گفتم:میخواستی بگی ما ارث نمیخوایم...مگه بزرگتر از اون نبود زنگ بزنه و این چیزها رو از ما بخواد؟...بعد از اینهمه سال كه هیچ وقت سراغی از ما نگرفتن طوریكه من اصلا" نه مادربزرگم رو میشناختم و نه هیچكدوم از اون طایفه رو...حالا واسه ارث بودن ما ضروریه؟...اه...اینها دیگه كی هستن...
مامان لیوان آبی رو كه برداشته بود كمی از اون خورد و گفت:مهسا بس كن...من باید كینه داشته باشم كه ندارم...اونها باید كینه داشته باشن كه ندارن...تو چرا این وسط...
به میون حرف مامان رفتم و گفتم:اونها كینه داشته باشن؟!!!...واسه چی اون وقت؟!!!...چرا؟!!!...چون بابام عاشق تو شده بوده؟!!!...چون تو یه زن مطلقه بودی؟!!!...پسرشون عاشق تو شد قبول میخواستن من و تو رو طرد كنن چرا بابام رو دیگه توی خونشون راه ندادن؟!!!...چرا وقتی بابام مریض شد و 16ماه افتاد گوشه ی خونه و بیمارستان بهش سر نزدن؟!!...چرا حتی وقتی فهمیدن سرطان گرفته نیومدن حالش رو بپرسن؟!!...از تو بدشون می اومد با پسرشون چرا اینطوری كردن؟!!!...تازه از شما هم نباید بدشون می اومد...مگه این شما بودی كه دنبال بابام افتادی؟...شما كه تا آخرین لحظه هم اینطور كه خودتو بابام تعریف میكردین از زیر ازدواج مجدد فراری بودی و بهش میگفتی خانواده اش رو به خاطر تو رها نكنه...خودم شاهد بودم هر سال عید چقدر التماس میكردی تا بابا رو راضی كنی بره به خانواده اش سر بزنه ولی هر بار كه میرفت راهش نمیدادن و میگفتن چون با تو ازدواج كرده مادرش عاقش كرده...اونقدر پست بودن كه وقتی بابام هم مرد توی مراسم عزای بابام هم شركت نكردن!!!...
مامان با كف دستش كوبید روی میز و فریاد كشید:بس كن مهسا...بسه دیگه...
بعد سكوتی بین من و مامان حاكم شد...
لحظاتی گذشت و مامان در حالیكه هر دو دستش از آرنج روی میز بود سرش رو میون دستاش گرفت و به بشقابش نگاه كرد و سپس درست مثل اینكه داره با خودش حرف میزنه گفت:من هیچ كینه ایی از هیچكس به دل ندارم...14سال با شریفی زندگی كردم كه بهترین سالهای زندگیم بود ولی خدا نخواست از بركت حضور شریفی بیشتر از این لذت ببرم...شریفی هیچ وقت برای من و تو كم نگذاشت...دنیای محبت بود...ولی حیف كه خانواده اش نتونستن من رو قبول كنن...اگه می پذیرفتن كه شریفی و من واقعا در كنار هم خوشبختیم شاید این قهر20سال طول نمیكشید...شریفی از غصه دق كرد...میدونستم عاشق من و تو هستش ولی خوب ته قلبش میخوندم كه دلش برای فامیلش برای خواهراش و برادراش تنگ شده...میدونستم دلش برای پدر و مادرش تنگ شده...وقتی باباش مرد و رفت توی مراسم باباش...با اون افتضاح و دعوا مادرش از مجلس بیرونش كرد و گفت كه اومده ارث بگیره...از همون روزها غصه آنچنان به دلش چنگ زد كه غمش سرطان شد و از پا درش آورد...درسته كه فامیل بابات بد كردن به ما...ولی تو به خاطر احترامی كه باید تا آخر عمرت به بابات بگذاری حق نداری بهشون توهین كنی...تو حق نداری با این حرفات به آتیش زیر خاكستر دل من جون دوباره بدهی...مهسا یادت باشه من گذشت كردم چون میدونستم بابات دوستشون داره پس تو هم حق نداری بهشون بد بگی...الانم به خاطر قانون بر ارث باید یكسری مدارك رو تكمیل كنن كه این مدارم مربوط به تمام وراث میشه...ارواح خاك بابات فردا كه سعید پسر ناهید اومد اینجا رفتاری نكنی كه من شرمنده ی بابات بشم...
نفس عمیق و صدا داری كشیدم و گفتم:اگه صبح بیاد كه من نیستم...مدرسه ام...اگرم بعد از ظهر بیاد اصلا" از اتاقم بیرون نمیام تا مبادا خاطر مبارك این آقا سعید از دیدن رفتاره بنده مكدر بشه...خوبه؟
مامان سرش رو بلند و به من نگاه كرد و گفت:مهسا...!!!
از دیدن صورت سفید و توپول مامان با اون موهای خوش حالتش كه به طور مادرزادی بلوطی رنگ بود و با اون ابروهای كشیده اش كه حالا به اخم نشسته بود خنده ام گرفت و گفتم:ببخشید مامان جون...الهی قربونت بشم كه هر وقت موهات رو نگاه میكنم یاد داستان آن شرلی با اون موهای حنایی رنگش می افتم...
هر وقت من این حرف رو میزدم مامان به خنده می افتاد و این بار هم خنده اش گرفت و گفت:امان از دست تو با این زبونت...
رفتم طرفش و صورتش رو بوسیدم...به خاطر شام تشكر كردم و برگشتم به اتاقم.
با هر جون كندنی بود اون شب تا ساعت2بیدار موندم و كمی درس خوندم...
صبح كه مامان بیدارم كرد با كلی غرغر و داد و بیداد همراه بود چرا كه شب همونجا وسط اتاقم روی دفتر كتابام خوابم برده بود!!!
تمام استخوانهام درد میكرد...فهمیدم به خاطر وضعیتی كه خوابم برده بوده و هیچ پتویی روی خودم نكشیده بودم سرما خوردم!
صبحانه رو كه خوردم راهی مدرسه شدم...از كوچه كه اومدم بیرون هنوز20یا30قدم دورتر نرفته بودم كه صداش رو از پشت سرم شنیدم:مهسا؟...یه لحظه صبر كن...
وای خدایا...خاك برسرم...اینجا...توی محل؟...اگه یكی من رو میدید و می رفت به مامانم میگفت چی؟
برنگشتم...حتی سرعت راه رفتنمم كم كه نكردم هیچ تازه تندتر هم قدم برداشتم...هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم كه محكم آستین كاپشنم رو گرفت و گفت:چرا اینطوری میكنی تو؟!!...مگه من لولو خور خوره ام دختر؟!!...یه لحظه خوب وایسا...
دوباره ترس و اضطراب همه ی وجودم رو گرفته بود...بدون اینكه نگاهش كنم گفتم:نیما...تو رو قرآن...اینجا نزدیك خونه ی ما اگه یكی الان من رو ببینه...
- خودم حواسم هست...كسی این وقت صبح توی این خیابان نیست...اونقدر كه سرت پایینه یه ذره سرت رو بگیر بالا اطرافت رو ببین...هیچكس نیست...ببین مهسا من داره دیرم میشه باید زودتر برم دانشگاه كلاس دارم...بیا...عكسهای تولد لیلا رو برات ظاهر كردم...بگیر...دیروزم میخواستم همین ها رو بهت بدهم اونجوری مثل دیوونه ها فرار كردی...بگیر...
ادامه دارد
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
اگر در زندگانی شما عشق وجود داشته باشد؛می دانید آن قدر به اطراف خود عشق می پراكنید كه آنانكه آن را دریافت می كنند؛به قدری شما را دوست خواهند داشت؛كه اگر روزی در زندگی خود دچار مشكلی بشوید به كمكتان می شتابند و اگر آنقدر عشق در زندگیتان باشد كه به صورت دعا درآید؛آن وقت بدانید كه خداوند همه جا مراقب شما خواهد بود؟می اندیشید؛اگر او اینگونه با دقت از گیاهان و حیوانات مراقبت میكند؛چرا از من ناراضی باشد؟
-------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوم
دوباره ترس و اضطراب همه ی وجودم رو گرفته بود...بدون اینكه نگاهش كنم گفتم:نیما...تو رو قرآن...اینجا نزدیك خونه ی ما اگه یكی الان من رو ببینه...
- خودم حواسم هست...كسی این وقت صبح توی این خیابان نیست...اونقدر كه سرت پایینه یه ذره سرت رو بگیر بالا اطرافت رو ببین...هیچكس نیست...ببین مهسا من داره دیرم میشه باید زودتر برم دانشگاه كلاس دارم...بیا...عكسهای تولد لیلا رو برات ظاهر كردم...بگیر...دیروزم میخواستم همین ها رو بهت بدهم اونجوری مثل دیوونه ها فرار كردی...بگیر...
وای خدای من چقدر شنیدن صداش و دیدنش در این فاصله برام لذت بخشه!
با تمام لذتی كه از این لحظات میبردم اما ترس هم همه ی وجودم رو پر كرده بود...
برعكس همه ی دوستام كه هر كدوم از سال اول دبیرستان تا الان كه پیش دانشگاهی رو میگذروندیم هر كدوم سه تا چهارتا دوست پسر عوض كرده بودن من هنوز با كسی دوست نشده بودم!
البته از سال دوم دبیرستان كه به تولد لیلا رفته بودم و نیما رو برای اولین بار اونجا دیده بودم همیشه توی تنهایی بهش فكر میكردم اما تا حالا نشده بود اینطوری با هم برخورد داشته باشیم!
صدای نیما من رو به خودم آورد كه گفت:بگیر دیگه...چرا ماتت برده؟!
به دستش نگاه كردم...چند تا عكس از تولد لیلا توی دستش بود كه منم توی اون عكسها بودم!
خودم رو جمع و جور كردم و بهش گفتم:اینها دست تو چیكار میكنه؟!
لبخند قشنگی به لبهاش نشست و گفت:اگه یادت باشه اون شب من عكس مینداختم...عكسها رو كه ظاهر كردم اونهایی كه تو هم توشون بودی رو دوباره ظاهر كردم و به لیلا گفتم خودم میدمشون به مهسا...
لب پایینم رو با دندون گزیدم و سریع عكسها رو از نیما گرفتم و گفتم:مرسی...
برگشتم و دیگه معطل نكردم و به سمت مدرسه راهی شدم...توی مسیر سریع عكسها رو گذاشتم توی كیفم تا بعد سر فرصت همه رو نگاه كنم...
تا برسم مدرسه یك لحظه از فكر اتفاقی كه دقایقی پیش افتاده بود راحت نمیشدم!
وارد مدرسه شدم...دیدم لیلا طبق معمول با چند نفر دیگه كنار شیرهای آبخوری ایستادن و صدای خنده و شوخیش همه ی فضای حیاط مدرسه رو پر كرده!
با اشاره ی دستم بهش گفتم بیاد كارش دارم!
لحظاتی بعد پشت سر من وارد سالن و بعد هم با هم به كلاس رفتیم.
با صدایی آهسته بهش گفتم:چرا عكسهای من رو دادی نیما بهم بده؟!...خودت میمردی اونها رو بهم بدهی؟
خنده ی شیطنت آمیزی روی لباش نقش بست و گفت:خاك تو سرت...كی میخوای آدم بشی؟...دست از این بچه بازیت برنمیداری؟...خوب من كه صد دفعه بهت گفتم نیما از تو خوشش میاد چرا دائم مثل خل و دیوونه ها ازش فرار میكنی؟...بابا به خدا نیما پسر بدی نیست...
آستین مانتوش رو گرفتم و محكم كنار خودم نشوندمش روی نیمكت و گفتم:صدات رو بیار پایین الاغ...هیچ میدونی اگه یكی توی محل میدید این جناب نوه ی عمه ی مادرگرامیت داره با من حرف میزنه و میرفت به مامانم میگفت بعدش باید چه...
حرفم رو قطع كرد و گفت:همه ی سفارشها رو بهش كرده بودم باز نمیخواد روضه ی مامانم مامانم سر كنی...ببین نیما به خدا پسر بدی نیست...الان4ساله كه اومده زیرزمین خونه ی ما زندگی میكنه ودانشجو هست تا حالا نشده ما چیز بدی ازش دیده باشیم...احتمالا"امسال ماموریت باباشم تموم میشه...ننه و باباشم برمیگردن تهران...خیلی خری...همه ی دخترا جون میدن واسه دوست شدن با همچین پسری...حالا چرا این از توی آدم به دور خوشش میاد واسه منم جای سواله...البته همچین بد سلیقه هم نیست خوشگل نیستی كه هستی سفید نیستی كه هستی...كلا" بازاری پسندی و دل پسرای ایرونی هم كه غش میره واسه...
به میون حرفش رفتم و گفتم:لیلا خفه شو...الهی بمیری...صدات رو بیار پایین...تو رو جون مامانت به این نیما بگو بار آخرش باشه توی محل ما میاد...به خدا اگه یكی از همسایه ها ببینه میره به مامانم میگه...
لیلا غش غش خندید و گفت:ببین مهسا...ما الان دیگه پیش دانشگاهی هستیم...خدا بخواد كنكور میدیم و بعدش هر كی میره پی كار خودش و زندگی و دانشگاه خودش...آخرش كه چی؟...مامانت تا كی میخواد هی به تو بگه دست از پا خطا نكنی؟...تا كی میخواد به تو بگه چون بابا بالای سرت نیست و به رحمت خدا رفته مردم محل دارن چهارچشمی نگاهت میكنن و مبادا پات رو كج بگذاری...آخه احمق پس فردا توی دانشگاه كه با كلی پسر رو به رو میشی میخوای چیكار كنی؟...هان؟...حتما هر كی بیاد طرفت میگی نه نیا چون مامانم گفته ال و بل...مهسا دیگه گذشت اون زمان كه دختر بتمرگه توی خونه و منتظر باشه تا خواستگار براش بیاد و زرتی بره بشینه پای سفره ی عقد...الان تا پسر و دختر مدتی با هم دوست نباشن و خوب همدیگرو نشناسن اصلا" اسم خواستگاری وسط نمیاد...حالا این نیمای بدبخت كه از تو خوشش اومده دو ساله كه داره به من التماس میكنه...چشمش تو رو گرفته...یه مدت بگذار دوست بشه با تو...هم تو از عقب موندگی دربیای هم اون تو رو بهتر بشناسه...شاید اصلا" تو اونی نباشی كه دنبالشه...اصلا" شاید فهمید كه اگه بخواد جدی جدی عاشقت بمونه درست مثل اینه كه خر مخش رو تریت كرده توی آب فاضلاب و خورده باشه...
از شنیدن اینكه نیما عاشق من شده موهای تنم سیخ شد!!!
درسته كه من خودم از دو سال پیش خیلی به نیما فكر كرده بودم و هر وقت كه میدیدمش حال خاصی بهم دست میداد اما هیچ وقت فكر نمیكردم كه اون عاشقم...عاشق...یعنی واقعا؟!!!
مطمئن بودم لیلا از احساس درونی من نسبت به نیما بی خبره...نه تنها لیلا كه دوست صمیمی من بود بلكه هیچكس از دل من خبر نداشت...اصولا" با تمام صمیمتی كه با لیلا داشتم اما دلم نمی خواست حرف دلم رو به كسی حتی به لیلا گفته باشم!
خیره به صورت لیلا نگاه میكردم و از درون غوغایی در دلم به پا شده بود...اما ظاهرم رو حفظ كرده بودم تا مبادا لیلا از چیزی بویی ببره!!!
دوباره خندید و گفت:بدجنس...تو هم كه بدت نمیاد از نیما...پس دیگه اینهمه خودت رو واسه چی لوس میكنی؟
سریع به میون حرفش رفتم و گفتم:بسه دیگه لیلا...شورش رو در آوردی...كی گفته من نسبت به این فامیل شما نظر مساعدی دارم؟...ببین من برای مامانم خیلی احترام قائلم برای شخصیت خودمم همین طور...اصلا" هم از اینكه مثل بقیه ی بچه ها خودم رو بازیچه ی دست این پسر و اون پسر كنم خوشم نمیاد...تا الانم از اینكه با پسری دوست نبودم احساس كمبود نكردم...به این فامیلتون بگو بار آخرش باشه...
لیلا در حالیكه هنوز میخندید ابروهاش از شنیدن حرفهای من بالا رفت و گفت:خجالت نكشی ها...هر چی دلت میخواد بار من بكن...یعنی من بی شخصیتم كه دوست پسر دارم؟...نه خوشگل خانم من بی شخصیت نیستم اما این رو باور كن كه تو ازآدم به دوری...به جون خودم با این اخلاق و روشی كه تو پیش گرفتی و از پسرها اینجوری فرار میكنی شب عروسیت دچار مشكل میشی...میترسم اون شب هم به داماد بگی...وای نه به من دست نزن اگه دست بزنی بی شخصیتم كردی...
از حرفش خنده ام گرفت و خواستم بزنم توی سرش كه با خنده از روی نیمكت بلند شد و سریع از كلاس دوید بیرون!
اون روز تا ساعت آخر دیگه حرفی بین من و لیلا در این خصوص مطرح نشد و بیشتر در مورد درس و تست و امتحان و كنكور و ساعتهایی رو كه باید به طور جدی برای بعضی تستها بگذاریم بحث میكردیم.
توی كلاس همه ی بچه ها تلاش میكردن برای موفقیت در كنكور البته هر كسی در فراخور حال خودش تلاش میكرد اما مطمئن بودم كه من نسبت به بقیه تلاشم و جدیتم بیشتره و چون مثل اونها درگیر مسائل حاشیه ایی و عشقی به طور جدی نشده بودم در نتیجه فكرم بیشتر معطوف درس و موفقیت در كنكور و قبولی در رشته ی مورد علاقه ام میشد!
ساعت آخر وقتی زنگ خورد دوباره به لیلا گوشزد كردم كه به نیما بگه اصلا" توی محله ی ما آفتابی نشه كه خندید و گفت:مگه محلتون رو خریدی؟...بابا پسر مردم چشمش دو ساله تو رو گرفته...الانم كه دیگه سال آخر عمران رو داره میگذرونه تا بیاد بره سربازی و كار پیدا كنه یه زمانی میگذره...توی این مدت شاید بخواد از سوپرماركت محل شما خرید كنه...شاید بخواد از نانوایی محل شما دو تا نون بخره...اصلا" به تو چه؟...پسر مردم دوست داره از محل شما خرید كنه...حالا توی این گیر و دار گاهی هم ممكنه تو رو ببینه و یه سلامی بكنه...همین...
میدونستم بحث با لیلا فایده نداره و همیشه همه چیز رو با شوخی و خنده و سادگی ازش میگذره برای همین دیگه ادامه ندادم و از همدیگه خداحافظی كردیم.
وقتی رسیدم جلوی درب خونه ماشین غریبه ایی جلوی درب حیاط پارك شده بود!
از بعد فوت بابا سابقه نداشت كسی به غیر از خاله ام خونه ی ما بیاد كه اونها هم ماشین نداشتن...
حالا دیدن ماشین مدل بالایی كه از تمیزی برق میزد جلوی درب حیاط كمی برام عجیب بود...اما بلافاصله یادم اومد كه مامان گفته بود امروز قرار كی بیاد خونمون!
از تصور اینكه باید حضور فامیل پدریم رو كه در این سالها جز بی عاطفگی و بی مهری چیزی از اونها ندیده و نشنیده بودم تحمل كنم حالت تهوع بهم دست میداد!
با اكراه دستم رو روی زنگ گذاشتم و فشار دادم...چند لحظه بیشتر طول نكشید كه درب باز شد.
حیاط رو طی كردم و وقتی جلوی درب راهرو رسیدم قبل از اینكه خم بشم و بندهای كتونیم رو باز كنم درب راهرو باز شد و مامان در حالیكه چادر سفیدش كه گلهای ریز قرمز داشت به سرش بود و جلوم ایستاد...
فهمیدم حدسم درست بوده...پس از طرف فامیل بابام یكی اومده بوده...مامان این چادرش رو همیشه جلوی مهمونهای خاصی سرش میكرد...
سلام كردم...با صدایی آروم جوابم رو داد و با همون لحن گفت:مهسا...ارواح خاك بابات میای توی خون اخم و بدخلقی نكنی...مثل آدم رفتار كن...خوش ندارم با مهمون توی خونه ام بد رفتاری كنی...من رو كفن كردی درست سلام و علیك كن..باشه؟
با عصبانیت گفتم:خیلی خوب...حالا مگه چه تحفه هایی هستن كه به خاطر اونها داری این قسمهای گنده گنده رو میدهی؟
مامان در حالیكه به آرومی چنگی به صورتش زد گفت:خدا مرگم بده...صدات رو بیار پایین...
چشمم از تعجب گرد شد و گفتم:مامان!!!...من كه دارم آروم حرف میزنم!!!
مامان چادرش رو روی سر مرتب كرد و با همون صدای آروم گفت:خیلی خوب...خیلی خوب...زود بیا توو...یادت نره چی گفتم...الهی قربونت بشم...
و بعد دیگه معطل نكرد و به داخل رفت!
كتونی هام رو درآوردم و وارد هال شدم...الحمدلله توی هال كسی نبود...پس معلوم میشه توی پذیرایی نشستن!
سریع وارد اتاقم شدم و لباسم رو عوض كردم...نمیخواستم از اتاق بیرون برم برای همین رفتم به سمت كیفم تا كتاب و دفترم رو بیرون بیارم و خودم رو با اونها سرگرم كنم كه چشمم به عكسها افتاد...همه رو كه شامل5قطعه عكس بود از كیفم بیرون آوردم...میخواستم نگاهشون كنم كه شنیدم مامان صدام میكنه:مهسا جان...مهسا...
فهمیدم نخیر...نمیشه...باید برم بیرون!
با كلافگی عكسها رو ریختم روی تختم و از اتاق خارج شدم و به پذیرایی رفتم...
به محض ورودم سعید رو دیدم!
تنها بود...
پیراهن مردونه ی خوش دوختی به رنگ سورمه ایی تنش بود...شلوار كتون سفیدی هم به پا داشت...زنجیر كوتاه و ضخیم طلایی كه به گردنش بود از میون دكمه های باز پیراهنش كاملا" خودنمایی میكرد...بوی ادكلنی كه زده بود تمام فضای پذیرایی رو پر كرده بود!
یكسری ورق توی دستش بود...یك سامسونت پر از ورق و كاغد هم كه درش باز بود روی میز جلوی سعید قرار داشت...
موهای مشكی و پرپشتش خیلی مرتب كوتاه شده بود و به سمت بالا حالت داشت...با اون صورت تمیز و اصلاح كرده اش درست مثل این بود كه عازم رفتن به یك عروسیه و خودشم داماد همون عروسیست!
ته چهره اش من رو یاد بابام مینداخت...البته عكسهای خیلی جوونی بابا...
بابا هم صورت جذاب و گیرایی داشت...چشم و ابرویی بابا به نظر من واقعا" بی نظیر بود...لبهای برجسته و گوشتی در زیر بینی كشیده و قلمیش همراه با دندونهای صاف و سفید و یكدست بابا و لبخند همیشگی كه به لب داشت همیشه از چهره اش برای من زیباترین مرد روی زمین متصور میشد...و حالا دیدن سعید!!!
اما چقدر تفاوت میتونست میون شخصیت بی ریای پدر من با خانواده اش و حتی این سعید وجود داشته باشه!
از سر و ریخت سعید تا نوك پنجه ی پاش داد میزد كه توی چه خانواده ایی بزرگ شده...پولدار...متمول به معنی واقعی...و بی عاطفه و مغرور...كلا" از دیدگاه من تمام خانواده ی پدریم انسانهای بی عاطفه و مغروری بودن كه دنیا رو فقط در ثروت میدیدن و دیگه هیچی!
هرگز نمی تونستم تنهایی و بی كسی خودم و مامان رو در عزای بابا فراموش كنم...هیچ وقت!
با ورود من به پذیرایی سعید از روی مبلی كه نشسته بود بلند شد!
مامانم گفت:بفرمایین سعید آقا...بفرمایین خواهش میكنم...
با نگاه عصبی به مامان خیره شدم و از اینكه اینقدر با احترام با اون صحبت میكرد كلافه بودم اما مامان كه نگاهش به سعید بود متوجه ی من نشد!
سلام كوتاهی به سعید كردم و خیلی سریع بدون اینكه اهمیت بدهم كه اون منتظر ایستاده تا من بشینم بعد خودش بشینه روی اولین مبلی كه نزدیكم بود نشستم!...یك پامم روی پای دیگرم انداختم!
متوجه نگاه سنگین سعید به روی خودم بودم اما دلم میخواست به این یكی كه فعلا" برای اولین بار پا به خونه ی ما گذاشته بود حالی كنم كه هیچكدوم از اعضای خانواده ی پدریم برام ارزشی ندارن!
وقتی سعید دوباره روی مبل نشست رو كرد به مامان و گفت:ثریا خانم...پس من با توجه به اینكه مهسا جون و شما هم از ورثه محسوب میشین مداركتون رو ضمیمه میكنم و به موقع برای گرفتن سهم الارث هم بهتون خبر میدم...
از اینكه من رو مهسا جون خطاب كرده بود دندونهام رو به همدیگه فشار دادم و رو كردم به سعید و گفتم:ببخشید چه ارثی؟
نگاه سعید برای لحظاتی به چشمهای من خیره موند و بعد رو كرد به مامانم و گفت:شما به مهسا جون چیزی نگفتین؟!!
مامان تا خواست جواب بده بلافاصله پیش دستی كردم و گفتم:چرا...اتفاقا" همه چیز رو گفته...میخواستم ببینم اگه من و مامانم ارث نخوایم بگیریم باید چیكار كنیم؟
ادامه دارد
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
عشقی كه فرسوده شود تحلیل برود و كهنه شود؛اصلا" عشق واقعی نبوده است.فقط یك احساس قوی و میل حیوانی برای لذاتی بوده كه به جسم مربوط میشود.هر آنچه كه به روح وابسته باشد انتهایی ندارد و نقطه ی پایانی برای آن نیست.بدن می میرد؛ذهن می میرد؛ولی روح به بودن ادامه می دهد؛سفرش لایتناهی است؛سكون و آرامش ندارد؛اگر یك جا آرامش و سكون می یافت همان جا غایتش می شد.
--------------------------------
داستان دنباله دار قسمت سوم
نگاه سعید برای لحظاتی به چشمهای من خیره موند و بعد رو كرد به مامانم و گفت:شما به مهسا جون چیزی نگفتین؟!!
مامان تا خواست جواب بده بلافاصله پیش دستی كردم و گفتم:چرا...اتفاقا" همه چیز رو گفته...میخواستم ببینم اگه من و مامانم ارث نخوایم بگیریم باید چیكار كنیم؟
سعید نگاه عمیق و متفكرش رو به من دوخت و گفت:ولی این ارث حقتونه...كسی نمیخواد چیزی رو از روی ترحم به شما ببخشه...حق خودتونه...
از كلمه ی ترحمی كه سعید به كار برده بود حالت عصبی بهم دست داد و گفتم:ما نیازی به این حق نداریم...شكر خدا لنگ پول ارث خانواده ی پدریم هم نیستیم...
مامان با حالتی از تحكم و عصبانیت گفت: مهسا!!!
رو كردم به مامان و گفتم:بله؟...نكنه میخوای ازشون ارث بگیری؟!!!...این خانواده اگه خیلی باعاطفه بودن موقع مرگ بابام...
مامان به میان حرفم اومد و با عصبانیت گفت:بس كن مهسا...
نگاه سعید هنوز به روی من ثابت بود...
ادامه دادم:بس كنم؟...چرا؟!!..مامان مطمئن باش این طایفه الان به خاطر عاطفه نیست كه سراغ ما اومدن...الان فقط مجبورن بیان دنبال ما چون ما هم یكی از وراث هستیم...مطمئن باش اگه رضایت بدهیم كه هیچ ارثی نمیخوایم و همه رو به خودشون ببخشیم دیگه سراغی از ما نمیگیرن كه هیچ تازه كبكشونم خروس میخونه...اینها آدمهای مادی هستن كه همه چیز رو از دریچه ی مادیات و سود و ضررش نگاه میكنن...
این بار مامان با فریاد بلندتری گفت:مهسا بس كن دیگه...
از روی مبلی كه نشسته بودم بلند شدم و رو كردم به سعید و گفتم:مامانم احترام بیخودی برای شماها قائله...به من باشه یك ثانیه هم تحملتون نمیكنم...شماها همونهایی هستین كه بابای بیچاره ی من رو فقط و فقط به خاطر اینكه با مامانم ازدواج كرد و به اصطلاح هم كفه شماها نبود گذاشتینش كنار و وقتی هم كه مریض شد و توی بستر افتاد برای دیدنشم نیومدین كه هیچ حتی توی مراسم فوتش هم شركت نكردین...چرا؟...چون مادرم در سطح خانواده ی متمول و پولداری چون شما نبوده و قبل از ازدواج با بابام یك ازدواج دیگه داشته...اما كاش بدونید همه چیز به پول نیست...كاش به جای اونهمه پول و ثروتی كه داره همتون رو خفه میكنه فقط یك ذره...
مامان از روی مبلی كه نشسته بود بلند شد و نگذاشت حرفم رو تموم كنم و با عصبانیت گفت:مهسا برو توی اتاقت...دیگه كافیه...نتیجه ی اونهمه سفارش من این بود؟!!!
دیگه معطل نكردم و از پذیرایی خارج و به اتاقم رفتم و درب رو محكم پشت سرم بستم!
دوباره بغض گلوم رو گرفت...بغضی كه از زمان فوت بابام تا امروز كه چهار سال از اون میگذشت همیشه آزارم داده بود...
روی تختم نشستم و به دیوار پشتم تكیه دادم...زانوهام رو توی بغلم گرفتم...پیشونیم رو روی زانوم گذاشتم و بی اختیار اشكهام سرازیر شد!
تقریبا" یك ساعت بعد صدای مامان رو كه با سعید خداحافظی و بعد هم اون رو تا جلوی درب حیاط بدرقه كرد رو متوجه شدم!
میدونستم به محض اینكه به داخل برگرده میاد به اتاقم...برای همین بلند شدم و خیلی سریع درب اتاقم رو قفل كردم و دوباره روی تخت نشستم!
وقتی مامان به داخل اومد برعكس انتظارم اصلا" سراغ من نیومد!!!
یك ربعی منتظر شدم...اما هیچ خبری از مامان نشد!
لحظاتی بعد صدای بلند گریه ی مامان رو شنیدم!!!
سریع از روی تخت بلند شدم و با عجله درب اتاقم رو باز كردم و به هال رفتم...صدا از آشپزخانه می اومد!
وارد آشپزخانه شدم دیدم مامان روی فرش كوچكی كه یك سمت آشپزخانه جلوی گاز بود نشسته داره گریه میكنه!
از دیدن مامان در اون وضع بیشتر از همیشه دلم پر از غصه شد...خواستم برم طرفش كه فریاد كشید:طرف من نیا...برگرد برو توی همون اتاقت...برو...
با بغض گفتم:مامان؟!!!...به خدا قصدم ناراحت كردن شما نبود...ولی...
- مهسا...چقدر التماست كرده بودم؟...چقدر سفارش كرده بودم كه اینها هر كدومشون اومدن توی این خونه مهمون ما هستن...حق نداری بهشون توهین كنی...بابات یك عمر آرزو داشت یكی از اقوامش بیان توی این خونه...تو كه میدونی بابات چقدر مهمون نواز بود...چرا با مهمون خونه ی بابات اینطوری كردی؟...
كنار مامان نشستم و در حالیكه اشك می ریختم گفتم:الهی قربونت بشم...بخشید..غلط كردم...ببخشید...تو رو خدا مامان...
مامان سعی داشت اشكهاش رو با دست پاك كنه اما حریفشون نمیشد و به محض اینكه اونها رو پاك میكرد بلافاصله باران اشك تمام صورتش رو خیس میكرد...در همون حال گفت:بیچاره سعید...اینهمه به خودش و خانواده اش توهین كردی...لام تا كام حرف نزد فقط نگات كرد...هر كی دیگه جای اون بود چهار تا حرف هم بارت میكرد بلند میشد میرفت...تو حرفت رو زدی ولی شرمندگی و خجالتش مال من و اون بابای خدا بیامرزت شد...پسره فقط به قصد خیر رسوندن اومده بود...اگرم ما نمیخواستیم این رسمش نبود مهسا...مهسا...مهسا...
دیگه هیچی نگفتم و فقط اشك می ریختم...
مامان دلش از من گرفته بود اما من سالها بود كه دلم از دست خانواده ی پدریم گرفته و منتظر فرصت بودم تا عقده ام رو بیرون بریزم...
ولی مامان طور دیگه ایی فكر میكرد كه برای من قابل درك نبود!
صدای زنگ درب بلند شد!
مامان نشسته بود و اشك می ریخت...من از جا بلند شدم و دستی به صورتم كشیدم و اشكهام رو پاك كردم و به سمت اف.اف رفتم...وقتی اون رو جواب دادم صدای خاله ثمین رو شناختم...
زیاد طول نكشید كه خاله ثمین به همراه دو دخترش كه هشت ساله و دوقلو بودن وارد هال شدن.
خاله با دیدن صورت و چشمهای من بلافاصله فهمید گریه كردم...بعد از اینكه جواب سلامم رو داد با تعجب گفت:چی شده خاله؟...چرا گریه كردی؟!!!
دو تا دخترش كه لباس و مقنعه ی مدرسه همراه با كیفهایی كه روی دوششون بود نشون میداد از راه مدزسه به اونجا اومدن هاج و واج به من و مادرشون نگاه میكردن!!!
به سمت آشپزخانه اشاره كردم و گفتم:مامان اونجاس...داره گریه میكنه...
خاله ثمین با تعجبی مضاعف گفت:اوا...خاك برسرم...چرا؟!!...واسه چی شما دو تا اینجور میكنین؟!!!
دو قلوهای خاله ثمین با عجله به سمت آشپزخانه دویدن و در حالیكه با نگرانی به مامانم كه حالا داشت از جا بلند میشد و صورت خیس از اشكش رو پاك میكرد نگاه كردن و یكی بعد از دیگری با صدایی غمزده رو به مامان سلام كردن و مامان صورت اونها رو بوسید.
خاله ثمین به آشپزخانه رفت و مشغول سلام و احوالپرسی با مامان شد و منهم به اتاقم برگشتم.
عكسهایی كه اون روز نیما بهم داده بود رو برداشتم و روی زمین در حالیكه به تخت تكیه داده بودم نشستم و شروع كردم به نگاه كردن...
صدای مامان رو می شنیدم كه داره ماجرا رو برای خاله ثمین تعریف میكنه...لا به لای حرفهای مامان صدای خاله ثمین رو هم می شنیدم كه گاهی به دفاع و گاهی بر علیه من حرفی میزد!
دقایقی بعد بیتا كه یكی از دوقلوها بود چند ضربه به درب اتاقم زد و بعد به آرومی اون رو باز كرد و سرش رو به داخل آورد و گفت:مهسا جون...خاله ثریا میگه بیا ناهار بخوریم...
اون روز خاله ثمین تا غروب خونه ی ما بود و بالاخره كاری كرد كه مامان من رو ببخشه و از حالت قهر خارج بشه...با من هم كلی صحبت كرد و حرفها و خواسته های بابا رو همونطور كه مامان گفته بود بار دیگه برای من تكرار كرد و ازمن قول گرفت كه كاری نكنم مامانم ناراحت و دلخور بشه!
غروب كه خاله ثمین به همراه دوقلوهاش رفتن مامان رفت سر سفارشهای لباس كه برای خیاطی گرفته بود...منهم به اتاقم رفتم تا به مرور درسهام برسم...
از وقتی یادم می اومد مامان سفارش خیاطی قبول میكرد...با اینكه از نظر مالی تقریبا" تامین بودیم و حتی بعد از فوت بابا اجاره ایی كه از مغازه ی بابا می گرفتیم برای زندگی دو نفره ی ما كفایت میكرد ولی مامان كارش رو ادامه داده بود و حالا بعد از گذشت سالها از كارش خیلی ها اون رو به عنوان یك خیاط ماهر قبول داشتن و الحق هم مامان كارش حرف نداشت...
بعد از فوت بابا شاید اگر مشغولیت مامان به خیاطی نبود خیلی زود از پا در می اومد چون واقعا" به بابا علاقه داشت اما همین كار تا حدودی می تونست برای ساعاتی مشخص سرش رو گرم كنه تا دست از اشك ریختن در اوقات بیكاری برداره تا اینكه كم كم تحملش در مرگ بابا بیشتر شد!
اما من همیشه نبودن بابا كلافه ام میكرد و بیشتر از هر چیز یادآوری تنها موندنمون در مراسم بابا عذابم میداد!
اون روز به خاطر رفتارم با اینكه در نهایت مامان رو بوسیدم و عذرخواهی كردم اما میدونستم هنوز ته دلش از دستم دلخوره و معمولا" اینجور مواقع تا فرداش سعی میكردم زیاد دور و پر مامان نباشم چرا كه میدونستم به خلوت بیشتر احتیاج داره تا حضور من!
تا موقع شام نشستم سر درسهام و زمانیكه داشتیم شام میخوردیم لیلا تلفن كرد و گفت فردا برای ناهار از مامان اجازه بگیرم و به خونه ی اونها برم تا با هم درس بخونیم.
وقتی موضوع رو به مامان گفتم شونه هاش ور بالا انداخت و گفت:برو...فقط دیر برنگردی...
بعد از شام ظرفها رو شستم و یكی دو ساعت بعد هم به درس خوندن گذروندم.موقع خواب یك بار دیگه از مامان عذرخواهی كردم و تقریبا" با خیال راحتتری برای خواب آماده شدم.
صبح كه رفتم مدرسه لیلا بهم گفت مامانش برای ناهار خونه نیست و خودمون تنها هستیم.
از این موضوع خیلی راضی تر بودم و همیشه به لیلا هم گفته بودم برای درس خوندن توی خونه ی اونها وقتی مادرش نیست خیلی راحتترم...
لیلا دختر آزادی بود...مادرش دندان پزشك بود و پدرش هم استاد دانشگاه...البته از اون استادهایی كه دائم مجبورن برای تدریس به شهرهای مختلف برن و معمولا" خونه نبود!
ظهر وقتی رسیدیم جلوی درب خونشون مامانش رو دیدم كه داشت سوار ماشینش میشد...معلوم بود داره میره مهمونی چون خیلی به سر و وضعش رسیده بود...بعد از روبوسی با من و سلام و علیك رو كرد به لیلا و گفت:ناهارتون رو آماده كردم...میزم براتون چیدم...فقط الان كه رفتی توی خونه یادت باشه نیم ساعت دیگه زیر برنج رو خاموش كنی.
رو كردم به خانم تهرانی(مادرلیلا)وگفتم:چرا زحمت كشیدین...من و لیلا خودمون یه چیزی درست میكردیم میخوردیم...
خانم تهرانی لبخندی زد و گفت:تو عرضه ی این كارها رو داری لیلا كه مثل تو نیست...از اینها گذشته لیلا غیر از تو مثل اینكه مهمون دیگه ایی هم داره...اگه قرار بود خودتون غذا درست كنید كه دیگه هیچی...
رو كردم به لیلا و با تعجب گفتم:مهمون؟!!!
لیلا در حالیكه دست من رو گرفت و به سمت درب حیاطشون می كشید با مامانش خداحافظی كرد و من رو به داخل حیاط برد و منهم در همون حال كه هنوز متعجب بودم با خانم تهرانی خداحافظی كردم.
درب حیاط رو بستیم و وارد خونه شدیم...در حالیكه مقنعه و مانتوهامون رو از تن بیرون می آوردیم دوباره رو كردم به لیلا و گفتم:لیلا؟...تو كه گفتی بیام درس بخونیم باهم...مهمونهای دیگه كی هستن؟...نكنه به شیده و نسیم هم گفتی بیان؟...به خدا اونها نمیگذارن درس بخونیم...
لیلا در حالیكه میخندید مانتو و مقنعه ی من رو گرفت و به همراه لباسهای خودش به جالباسی كنار درب هال آویزان كرد و گفت:خفه شو...یه امروز كمتر درس بخون...نمیمیری كه...من كه میدونم الان نخونی بری خونتون تا ساعت4صبح هم شده بیدار میشینی و تست میزنی...پس حرف نزن این دو سه ساعتی كه اینجایی فكر كن میخوای استراحت كنی...
با دلخوری گفتم:خیلی خری...حالا جدی جدی به شیده و نسیم گفتی بیان؟
لیلا كه سری به قابلمه ی خورشت روی گاز میزد چشمكی به من زد و گفت:نه...علی و نیما قراره بیان اینجا...
برای لحظاتی نفسم بند اومد و از تعجب چشمام گشاد شد و گفتم:چی؟!!
بلافاصله برگشتم به سمت جالباسی تا مانتو و مقنعه ام رو بردارم كه لیلا زودتر از من دوید و اونها رو برداشت و در حالیكه پشتش پنهان میكرد گفت:خر نشو دیگه الاغ...نترس بابا نیما نمی خورتت...فقط میخوایم ناهار بخوریم و یكی دو ساعت بشینیم حرف بزنیم...
در حالیكه سعی داشتم مانتو و مقنعه ام رو از دست لیلا كه دائم اونها رو پشتش نگه میداشت بگیرم گفتم:ببین لیلا...من اصلا" مثل تو نیستم...آزادی های تو رو هم ندارم...تو گفتی بیام درس بخونیم منم همین رو به مامانم گفتم...هیچ میدونی اگه بفهمه به جای درس خوندن قرار...لیلا اذیت نكن...بده مانتوم رو...بده میخوام برم...
لیلا كه تونسته بود به نوعی از دستم فرار كنه و هنوز مانتو و مقنعه ی من توی دستش بود گفت:لوس نشو دیگه...بچه بازی درنیار...مامانت چطوری میخواد بفهمه آخه؟...نترس دیونه...به خدا نیما فقط میخواد باهات صحبت كنه...
- لازم نكرده...لیلا لوس نشو...بده مانتوم رو میخوام برم...
در همین موقع صدای زنگ درب حیاط بلند شد!
لیلا مانتو و مقنعه ی من رو انداخت توی اتاق خواب مامانش و درب رو بست بعدشم اون رو قفل كرد و كلید رو هم گذاشت توی جیب شلوارش و گفت:اومدن...مسخره بازی درنیار زشته...
و بعد بلافاصله دكمه ی اف.اف رو زد و درب حیاط رو باز كرد...
از پنجره دیدم نیما به همراه علی كه دوست لیلا بود وارد حیاط شدند و درب رو بستند!
ادامه دارد
رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی
همواره مراقب باشید كه آیا قلبتان لبریز از عشق شده است یا نه.كاروان زمان در گذر است.نمی توانید آن را متوقف كنید.هرگز كسی نتوانسته است ساعت را به عقب برگرداند.زمان دائما"در حركت است.هر لحظه كه از میان دستهایتان سر میخورد؛به مرگ نزدیك و نزدیك تر می شوید.ممكن است مرگ هر لحظه فرا برسد.مرگ به هیچكس رحم نمیكند؛و از هیچكس نمیگذرد.هر قدر التماسش كنید قادر نخواهید بود كه لحظه ایی به تاخیرش بیندازید...
--------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت چهارم
در همین موقع صدای زنگ درب حیاط بلند شد!
لیلا مانتو و مقنعه ی من رو انداخت توی اتاق خواب مامانش و درب رو بست بعدشم اون رو قفل كرد و كلید رو هم گذاشت توی جیب شلوارش و گفت:اومدن...مسخره بازی درنیار زشته...
و بعد بلافاصله دكمه ی اف.اف رو زد و درب حیاط رو باز كرد...
از پنجره دیدم نیما به همراه علی كه دوست لیلا بود وارد حیاط شدند و درب رو بستند!
احساس خوبی نداشتم...یك حس عجیب...حالتی از اضطراب همراه با خجالت تمام وجودم رو پر كرده بود...تا حالا توی عمرم در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم...این اولین بار بود كه توی یك خونه این شرایط برام پیش می اومد...دلشوره تمام وجودم رو پر كرده بود!
چندین سال بود كه با لیلا دوست بودم یعنی از سالهای مقطع راهنمایی...لیلا زیاد اومده بود خونه ی ما و همیشه هم جوری رفتار كرده بود كه مامان از اینكه من و اون با هم دوست بودیم هیچ اعتراضی نكرده بود...
البته نمیخوام بگم لیلا دختر بدی بود اما خوب تربیت اون و آزادیهایی كه داشت با من و زندگی من زمین تا آسمون تفاوت داشت...
مامان من مادر سختگیری نبود ولی همیشه با حرفاش و نصیحتهاش خیلی از خط قرمزها و حریمها رو برای من مشخص كرده بود و خودمم همیشه پای بند به یكسری مسائل بودم...مسائلی كه تا اون روز باعث آزارم نشده بود...درسته كه از درون برخی كمبودها رو در خودم احساس میكردم اما همیشه با موضوعات دیگه ایی مثل درس خوندن و مطالعه سرم رو گرم كرده بودم...اما اون روز برای من تجربه ی جدیدی بود كه از همون شروعش دلشوره و اضطراب بدی تمام وجودم رو پر كرده بود!
تا زمانیكه نیما و علی به درب هال برسن دو سه بار دیگه با صدایی آروم و التماس آمیز از لیلا خواسته بودم بگذاره تا من به خونمون برگردم اما لیلا ریز ریز میخندید و دائم میگفت:نترس...خاك تو سرت...كاری ندارن با ما به خدا...به جون مامانم اینها كه الان میان توی خونه آدمن آدمخور نیستن...خاك تو سرت...رنگ صورتش رو ببین...تا نیومدن برو داخل دستشویی یه آب به صورتت بزن...خیلی مسخره ایی...بد بخت نترس...
و بعد دست من رو گرفت و هلم داد توی دستشویی و درب رو هم بست!
صدای سلام و احوالپرسی لیلا با علی و نیما رو میشنیدم...گوشم رو به درب چسبونده بودم و از دلهره داشتم میمردم!
صدای علی رو شنیدم كه گفت:به به...چه بوی خورشت كرفسی میاد...دست مامانت درد نكنه...مطمئنم خودت كه عرضه ی غذا پختن نداری...
صدای خنده ی هر سه بلند شد و بعد هم شوخی های لیلا...سپس هر سه به آشپزخانه رفتند...
برگشتم و صورتم رو توی آینه نگاه كردم...وای خدا...رنگم پریده بود اما گونه هام سرخ سرخ شده بودن!!!
نفس نفس میزدم...انگار مسیر طولانی رو دویده بودم!!!...خدایا عجب مكافاتی گیر افتادم...چه غلطی كردم...كاش اصلا" نمی اومدم...الهی بمیری لیلا!!!
شیر آب رو باز كردم و چندین مشت آب پیاپی به صورتم زدم...وقتی به صورتم دست می كشیدم احساس میكردم از تمام صورتم حرارت بلند میشه!
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم...داغ داغ بود!!!...تب داشتم...از صبح كه بیدار شده بودم احساس سرماخوردگی و درد استخوان رو حس كرده بودم...حالا هم تب!!!
چند برگ دستمال كاغذی از رول بیرون كشیدم و صورتم رو خشك كردم...دوباره به صورتم توی آینه نگاه كردم...وای خدایا...چرا گونه هام اینقدر سرخ شده؟!!!
با تردید برگشتم و درب دستشویی رو باز كردم نفس عمیقی كشیدم و از دستشویی خارج شدم.
لیلا و علی و نیما در آشپزخانه بودن و روی صندلیهای میز ناهارخوریی كه اونجا قرار داشت نشسته بودن و علی و لیلا در حال شوخی و خنده...
وارد آشپزخانه شدم و با صدایی آروم گفتم:سلام.
نیما بلافاصله به سمت صدای من برگشت و با دیدن من از روی صندلی بلند شد...علی هم همین طور...لیلا همونطور كه نشسته بود با لبخند به من خیره شده بود!
نیما از صندلیش فاصله گرفت و به طرف من اومد و دستش رو به سمتم دراز كرد تا با هم دست بدهیم و در همون حال گفت:سلام...خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم قبول كردی ناهار بیای اینجا...
نگاهی به دست نیما كه سمتم دراز شده بود كردم و بدون اینكه بهش دست بدهم رو به لیلا گفتم:واقعیتش من همین چند دقیقه پیش فهمیدم لیلا شماها رو هم برای ناهار دعوت كرده...
لیلا اشاره كرد كه با نیما دست بدهم!
بی توجه به خواست لیلا و دست نیما كه هنوز به سمت من دراز شده بود به طرف یكی از صندلیها رفتم و اون رو عقب كشیدم و قبل اینكه بشینم رو كردم به علی و گفتم:بفرمایین...خواهش میكنم بفرمایین شما بشینید...
علی كه مشخص بود جلوی خنده ی خودش رو به زور داره میگیره رو كرد به نیما و گفت:نیما جون...این ضد حال های اولیه همیشه طبیعیه...دستت رو بنداز داداش...
نیما لبخندی زد و به دستش كه هنوز به همون حالت نگه داشته بود نگاهی انداخت و سپس رو به من گفت:آره؟...ضد حال بود؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:قصدم ضد حال نبود...اما لزومی هم نداره به شما دست بدهم...
علی روی صندلیش نشست و در حالیكه ریز ریز میخندید گفت:اوخ اوخ نیما جون دلم برات كباب شد...راه سختی پیش رو داری...
لیلا رو كرد به علی و با خنده گفت:تو خفه شو...فكر كردی همه مثل من زود خر میشن؟
نیما هم روی صندلی رو به روی من نشست و در حالیكه لبخندی به لب داشت من رو نگاه میكرد.
علی كه حالا به خنده با صدای بلند دچار شده بود گفت:من غلط بكنم بگم تو زود خر شدی...ولی مطمئنم من یكی رو خوب تونستی خر كنی...
لیلا در حالیكه سعی داشت از زیر میز لگد محكمی به پای علی بزنه گفت:یعنی منظورت اینه هر كی عاشق بشه خره؟
نیما خندید و در جواب لیلا گفت:نه لیلا جون...علی منظورش فقط به خودش بود این موضوع كلیت نداره...علی میخواست بگه تو خیلی خوب تونستی كاری كنی كه عاشقت بشه اما خوب ادبیاتش خرابه طفلك...تو ببخشش...
تا وقتی ناهار بخوریم علی و لیلا دائم با هم شوخی میكردن و در این بین گاهی نیما میانجی میشد و گاهی خودش هم شوخی میكرد اما من تمام مدت ساكت بودم و فقط به حرفها و كارهاشون گاهی لبخند میزدم...
جو حاكم یك حالت كاملا" دوستانه بود و من هم كم كم از اضطرابم كم میشد...اما تب حاصل از سرماخوردگیم همچنان سر جای خودش به قوت قبل باقی بود...
متوجه بودم كه نیما خیلی راحت در لحظاتی به صورت من خیره و دقیق میشد اما من خودم این توان رو نداشتم و غیر از چند نگاه كوتاه نتونستم بیش از این صورت جذابش رو ببینم و البته هر بار كه متوجه میشدم فهمیده دارم نگاهش میكنم خیلی سریع جای دیگه ایی رو نگاه میكردم و همین باعث میشد لبخند روی لبهاش عمیق تر بشه...
موقع خوردن ناهار هم اشتهایی نداشتم و با اینكه نیما سعی داشت با اصرار برای من برنج و یا خورشت بیشتری در بشقابم بریزه اما هر بار با مخالفت من رو به رو میشد.
بعد از ناهار لیلا و علی به بهانه ی شستن ظرفها در آشپزخانه ماندند و هر قدر كه من اصرار كردم به همراه لیلا ظرفها رو بشورم اما علی قبول نكرد و گفت لذتش به اینه كه خودش در كنار لیلا باشه و ظرفها رو با اون بشوره و طعم زن ذلیلیی رو كه قراره به زودی بفهمه رو از حالا احساس كنه...
و بعد من رو از آشپزخانه بیرون فرستادند...
میدونستم هدف لیلا و علی اینه كه من و نیما رو تنها بگذارن...تا بلكه این مهر سكوت من در صحبت با نیما شكسته بشه!
وقتی وارد هال شدم همون موقع نیما هم از دستشویی خارج شد و با لبخند به من نگاه كرد و گفت:حریف علی نشدی؟
بدون اینكه به نیما نگاه كنم روی یكی از راحتی ها نشستم و گفتم:نه...میخوان دو تایی ظرف بشورن...
نیما روی راحتی نزدیك من نشست و گفت:بهتر...اینطوری من و تو هم راحت با هم حرف میزنیم...
- ولی من حرفی ندارم...
- اما من خیلی حرف دارم...باشه تو حرف نزن...من حرف میزنم...فقط اگه حرفی داشتی پس بعد از اینكه من حرفام رو زدم ساكت میشم تا تو بگی...یادت باشه خودت گفتی حرفی نداری...وسط حرفم نیای كه قابل قبول نیست...این خودكار و كاغذ رو هم بگیر هر سوالی داشتی یادداشت كن...بعد كه من حرفام تموم شد میتونی همه رو بپرسی...
سپس در حالیكه لبخند صورت جذابش رو گیراتر كرده بود با شوخی دفتر تلفن رو همراه با خودكار كنارش از روی میز برداشت و به طرف من گرفت...
از رفتار و طرز صحبتش خوشم می اومد...لذت می بردم از اینكه نیما با من اینطوری صمیمی و راحت حرف میزنه...اما دلم نمی خواست متوجه بشه كه چقدر از این حالتش لذت میبرم!
با اخم دفتر تلفن و خودكار رو از دستش گرفتم و روی میز وسط هال گذاشتم و گفتم:من اصلا" از شوخی خوشم نمیاد...
خندید و گفت:بله...اگه نمی گفتی هم خودم متوجه شده بودم...مهسا نمیدونی اخم توی صورتت چقدر خوشگلترت میكنه...تا حالا با این اخم ندیده بودمت...
ناخودآگاه لب پایینم رو به دندان گرفتم و سعی كردم چهره ایی عادی به خودم بگیرم و بعد از روی راحتی بلند شدم و گفتم:من برم آشپزخانه...علی نمی تونه ظرف...
نیما خیلی سریع دست من رو گرفت و به میون حرفم اومد و گفت:مهسا بگیر بشین...اولا" اون دو تا با هم الان خوشن توی آشپزخونه...در ثانی این موقعیت رو پیش آوردن تا من با تو صحبت كنم...پس خواهشا" مثل یك دختر خوب بگیر بشین...فقط چند دقیقه تحمل كن...من حرف دارم...
وقتی تماس دست نیما رو با دستم احساس كردم انگار تمام بدنم داغ شد...حتی حس كردم تبم شدت گرفت...
به آرومی روی راحتی نشستم...دستم هنوز توی دست نیما بود...خواستم دستم رو بیرون بكشم كه متوجه شدم محكمتر اون رو گرفت و گفت:تب داری مهسا؟!!...چقدر داغی!!!...تبت باید بالا هم باشه!!!
دستم رو از دستش بیرون آوردم و گفتم:آره...یه ذره سرما خوردم...
نیما بهم نگاه كرد...نگاهی كه انگار تا عمق وجودم نفوذ میكرد...نمی تونستم بهش نگاه كنم...حال عجیبی داشتم...
همیشه یكی از بزرگترین آرزوهام این بود كه با اون هم صحبت بشم و كنار همدیگه باشیم ولی الان كه این موقعیت دست داده بود حال روحی و درونیم زیاد جالب نبود...بیشتر اضطراب و استرس بود و همین باعث میشد چیزی كه همیشه آرزوم بوده حالا كه بهش رسیدم لذتی برام نداشته باشه!
نیما بعد از لحظاتی گفت:مهسا...خیلی دلم میخواست زودتر از اینها موقعیتی دست میداد تا باهات حرف بزنم...اما خوب نمیشد...ولی حالا هم كه موقعیتش برام جور شده باورش برام سخته...از دو سال پیش كه توی تولد لیلا دیدمت بد جوری به دلم نشستی...خوشگلیت كه جای خود داره ولی از اینكه در طول این دو سال مطمئن شدم توی برخی مسائل اخلاقی هم میشه بهت نمره ی20داد واقعا دیگه به معنی حقیقی ذهنم رو درگیر كردی...
نیما صحبت كه میكرد حتی یك لحظه هم نگاهش رو از صورتم برنمیداشت...اما من نمی تونستم مثل اون اینقدرراحت باشم...اون كه حرف میزد من یا به فرش زیر پام نگاه میكردم یا به در و دیوار...كمتر اتفاق می افتاد كه توانایی خیره شدن در چشمهاش رو داشته باشم!!!
البته بعضی لحظات هم كه به طور ناخودآگاه نگاهم به چشمهاش می افتاد چون اون هم مستقیم به چشمهام خیره بود خیلی سریع خط نگاهم رو عوض میكردم!
نیما ادامه داد:ببین مهسا...من از لیلا خواستم یه برنامه بگذاره تا من با تو حرفام رو بزنم...خیلی وقته دارم بهت فكر میكنم...امسال سال آخرمه و چند وقت دیگه كه درسم تموم بشه باید برم سربازی كه میدونی2سالی طول میكشه بعدشم تازه باید بیام و دنبال كار بگردم و هزار تا مشكل دیگه...اما این كه میگم واقعیته...من واقعا بهت علاقه دارم...كم و بیشم میدونم خودتم نسبت به من دید بدی نداری...البته نمی گم نظرت كاملا" مساعد هست اما خوب تا حالا هم ندیدم رفتاری داشته باشی كه باعث بشه من نتیجه بگیرم اصلا" از من خوشت نمیاد...خانواده امم چند وقت دیگه میان تهران برای زندگی...اما با تمام علاقه ایی كه بهت دارم نمیخوام زود تصمیم بگیرم یا حتی تو زود تصمیم بگیری...یه مدت میخوام مثل دو تا آدم با هم دوست باشیم ببینیم اصلا" میتونیم غیر از مسائل ظاهری كه ممكنه توی اونها مشكل نداشته باشیم در مسائل مهمتر هم بدون مشكلیم...یا نه؟...بعد اگه دیدیم آره...میشه...میتونیم با هم باشیم...اون وقت به خانوادهامونم میگیم...مدت زمان زیادی هم وقت داریم كه خوب همدیگرو بشناسیم...البته میدونم حسابی داری درس میخونی برای كنكور...پس مسلما"نمیخوام با ایجاد موضوعات دیگه خیلی از فكر كنكور و درس خوندن دورت كنم...اما واقعا" دلم میخواد با هم دوست بشیم...اونقدر كه اگه توی خیابون اومدم جلو بهت سلام كردم مثل دیروز یكدفعه فرار نكنی...
حرفش كه به اینجا رسید خنده اش گرفت!
خودمم كمی خنده ام گرفت اما تونستم كنترلم رو در دست داشته باشم!
نیما مكثی كرد و بعد گفت:نظرت چیه؟...قبول میكنی یه مدت با هم دوست باشیم و گاهی بیرون خونه و ساعتهایی كه وقتت بهت اجازه میده با هم بریم بیرون قدمی بزنیم...كلا" یه رابطه ی دوستانه اما هدفدار...ببین مهسا...نمیخوام فكر كنی این دوستی مثل دوستیهای دیگه اس...اگه نمی تونی یا كلا" مخالف این قضیه هستی بگو...
لب پایینم رو دوباره با دندون گرفتم و بعد گفتم:ببین نیما...من به اندازه ی لیلا آزادی ندارم...از طرفی تا حالا هم دوست پسری نداشتم كه تونسته باشم هر وقت دلم خواست از خونه بیام بیرون و هر جا دلم میخواد برم و این موضوع هم برای مامانم حل شده باشه...من برای خودم یكسری برنامه دارم و مهمترین برنامه امم درس خوندن برای قبولی توی كنكور امساله...البته بدم نمیاد یه رابطه ی دوستانه با تو داشته باشم اما میدونم نمی تونم مثل لیلا باشم...
- متوجه میشم منظورت چیه...من كه خودم گفتم شرایطتت رو درك میكنم...منم چیز زیادی توی این دوستی نمیخوام...فقط گهگاه همدیگرو ببینیم...موافقی؟...شاید اصلا" بعد از مدتی هر دو بفهمیم هیچ نقطه ی مشتركی نداریم...هان؟...موافقی؟
با حركت سرپاسخ مثبت با نظر نیما دادم و...
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo