تبلیغات
شادی داودی - رمان گلبرگهای خزان فصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

7

هیچ کس برای عشق آمادگی نشان نمیدهد.همه میخواهند مالک عشق و مالک معشوق٬هر دو٬باشند.بنابراین٬مرد زن را به سطح یک کالا و شیء تنزل میدهد.زن نیز مرد را به سطح یک وسیله پایین می آورد.

---------------------------------------------

كاملا" دست و پایم را گم كرده بودم و حال عجیبی داشتم...حال خیلی بدی...ترسیده بودم!..ولی از چی نمیدانم! حمیدرضا كاملا" حالتم را فهمید و گفت:چرا اینقدر مضطربی؟ من و تو كه خلافی نمیكنیم...اگه از بابت احسان نگرانی...خوب اونم باید باور كنه كه زمانی میرسه كه نمیتونه برای خواهرش تصمیم بگیره و این خود تویی كه باید تصمیم اصلی رو بگیری...

به میان حرفش پریدم و گفتم:ولی من نگران نیستم و این موضوع هم ربطی به احسان نداره...

دو دروغ پشت سر هم گفته بودم.خندید و به من نگاه كرد و گفت:من بچه نیستم...رفتار دیشب تو و احسان در رستوران همه چیز رو میگفت...گر چه احسان خیلی سعی داشت ظاهر امر رو حفظ كنه ولی خوب به هر حال...

دوباره به میان حرفش ﺁمدم و گفتم:ببینید ﺁقای دكتر...احسان برادر منه و حق داره برای من نگران باشه و اصلا" دوست نداشته باشه من با كسی رابطه ای هر قدرم منطقی داشته باشم.

همانطور كه دنده ی ماشین را عوض میكرد خندید و گفت:پس چطور به خودش اجازه میده چندین سال با دختری دوست باشه و اون وقت نسبت به خواهرش اینقدر متعصب نشون بده...مرگ خوبه ولی برای همسایه...آره؟!

ﺁب دهنم را قورت دادم...او درست میگفت و این موضوعی بود كه تا حالا به ذهن خود من نرسیده بود.كمی ساكت شدم ولی در نهایت گفتم:ﺁقای دكتر به هر حال اگه ممكنه من امروز میخوام زودتر به خونه برگردم.

نگاهی به من كرد و گفت:میشه منو حمیدرضا صدا كنی؟

جوابش را ندادم...فقط پرسیدم:ببخشید دو جلد دیگرو كی به من میدید؟

كمی سكوت كرد بعد گفت:هر دو تا رو فردا میارم دانشكده.

تشكر كردم ولی او به حرفش ادامه داد و گفت:ببین الهام...من میخوام بازم تو رو ببینم...اصلا" دلم میخواد نسبت به هم شناخت بیشتری پیدا كنیم...

بلافاصله گفتم:فكرش رو هم نكنید چون من از اون دخترهایی كه شما فكر میكنید نیستم.

بهش برخورد چون سریع ماشین را به گوشه ای برد و پارك كرد...به طرف من برگشت...گفت:اون دخترهایی كه در ذهن تو هستن دور و بر من كم نیستن خیلی هم بیشتر از اونچه كه تصورش رو بكنی در دسترسمن ولی من اگه دنبال اون تیپها بودم سراغ تو نمیومدم و اما چیزی رو كه فكر میكنم همین الان باید بگم اینه كه به گمونم تویی كه در مورد من بد فكر میكنی! نه من در مورد تو...

گفتم:من در مورد شما فكری نمیكنم.

حمیدرضا گفت:چرا...خیلی هم بد فكر میكنی...تو فكر كردی من قصد دوستی در سطح و اندازه ی همین همسن و سالای اطرافمون رو از تو میخوام...ولی باید بگم...

حمیدرضا گفت:چرا...خیلی هم بد فكر میكنی...تو فكر كردی من قصد دوستی در سطح و اندازه ی همین همسن و سالای اطرافمون رو از تو میخوام...ولی باید بگم من اصلا" وقت این بچه بازیها رو ندارم و اصولا" خودمم خیلی برای وقت ارزش قائلم...من اگه دنبال این بچه بازیها بودم باید خیلی زودتر از اینها اقدام میكردم...ولی هدف من فعلا" فقط شناخت بیشتر توئه...اما دیروزم گفتم كه نمیخوام باعث زحمت بشم ولی اگه فرار تو از من فقط به خاطر احسان هست به این قضیه فكر كن...اگه این مسئله كاری غیر اصولی و ناشایست بود پس چرا خودش چند ساله با دختری رابطه داره؟ اگه واقعا" قصد اون چیزی فراتر از یه دوستی حساب شده اس...یعنی بعد از این همه سال نباید تكلیفش رو روشن كنه؟!!

سرم را پایین انداخته بودم چرا كه جوابی برای حرفهایش نداشتم.خیلی قاطع و محكم صحبت میكرد...شدیدا" در كلامش تسلط گفتاری را میشد احساس كرد.بعد از چند لحظه گفتم:من فردا دانشكده نیستم و بهتره كه شما هم كتابها رو اونجا نبری.

دوباره ماشین را به حركت درﺁورد و گفت:شماره ی گوشیت چنده؟

نگاهش كردم و گفتم:برای چی میپرسی؟

لبخندی زد و گفت:شماره ات رو بده...فردا تماس میگیرم و میگم كه كی و كجا كتابها رو بهت میدم.

تا خواستم بگم نه احتیاجی نیست به اینكه به من زنگ بزنی من خودم با شما تماس میگیرم...گوشی را از من گرفت و شروع كرد به شماره گرفتن! با تعجب گفتم:با كی تماس میگیرید؟

خندید و گفت:با خودم!

فهمیدم با این كارش شماره ی من به طور خودكار در گوشیش خواهد افتاد.بعد از چند ثانیه صدای زنگ گوشیش بلند شد...گوشی من را به خودم برگرداند و به گوشی خودش نگاه كرد...متوجه شدم شماره ی من را در گوشیش ذخیره كرد.از مسیرحركتش فهمیدم به طرف خانه ی ما میرود...تمام وجودم را ترس گرفته بود و هر لحظه انتظار رو به رو شدن با احسان را داشتم ولی حمیدرضا با جسارت خاصی تا جلوی درب حیاط من را رساند و حتی وقتی من از ماشین پیاده شدم او نیز برای خداحافظی پیاده شد.در ﺁخرین لحظه لبخندی زد و گفت:اضطراب چشمات رو قشنگتر میكنه...

و در آخر موقع خداحافظی گفت كه منتظر تلفنش باشم...با كلیدم درب حیاط را باز كردم و داخل شدم.وقتی وارد ساختمان شدم احسان داشت فوتبال نگاه میكرد و تخمه هم میخورد.مامان خانه نبود...سلام كردم وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم یكدفعه احسان صدایم كرد:الهام...

روی پله ها ایستادم...نگاهش نمیكردم...گفتم:چیه؟

هنوز صدای تخمه شكستنش را میشنیدم...دو پله بالاتر رفتم.دوباره صدایم كرد:الهام...

برگشتم و گفتم:اه...چیه؟

مستقیم توی چشمهای من نگاه كرد و بعد پرسید:كجا بودی؟

فقط نگاهش كردم.پوستهای تخمه كه دور دهنش چسبیده بود را با دست گرفت و ریخت توی بشقاب...از جایش بلند شد و به طرف من از پله ها بالا ﺁمد...دقیقا" دو پله پایین تر از من ایستاد ولی همانطور خیره به چشمهای من نگاه میكرد.با صدای خیلی ﺁرامی گفت:بیرون چیكار داشتی؟..با كسی بیرون بودی؟

برگشتم و از پله ها بالا رفتم...دنبالم میامد...نمی خواستم دروغ بگویم من احسان را خیلی دوست داشتم.وارد اتاقم شدم...هنوز دنبالم میامد...برگشتم و گفتم:اگه بگم ﺁره با كسی بیرون بودم چیكار میكنی؟

با همان صدای ﺁرام گفت:با كی بودی؟

روپوش و مقنعه ام را درﺁوردم و خندیدم...البته خنده ام از روی ترس بود...آب دهنم را قورت دادم و گفتم:تو فكر میكنی با كی بیرون بودم؟

یكدفعه خندید و من را بغل كرد و در حالیكه پیشانیم را میبوسید گفت:میدونستم خواهرخوشگلم هیچ وقت دست از پا خطا نمیكنه...اما نمیدونم چرا بی خودی دلم شور زده بود...

هاج و واج مانده بودم چی باید بگویم! ادامه داد:خوب حالا چیكار داشتی؟

گفتم:هیچی دنبال كتاب بودم.

دوباره لبخند مهربانی روی لبش نشست و گفت:بالاخره گیر ﺁوردی؟

بلافاصله گفتم:یه جلدش رو تونستم...قرار شد برای دو جلد دیگه اشم دوباره فردا یه سری بزنم!

پشتم را به احسان كردم و مشغول بیرون ﺁوردن كتابهایم از كیف شدم...لبم را با دندانهایم گرفته بودم چرا كه میترسیدم حرفی بزنم و باور غلط احسان را خراب كنم ولی متوجه شدم از اتاق بیرون رفت و وقتی جلوی پله ها رسید گفت:میخوای به حمیدرضا بگم برات كتابها رو پیدا كنه؟ ﺁخه اون ﺁشناهای خوبی داره...اون موقعها كه ما هم توی پیدا كردن كتاب مشكل داشتیم اون به راحتی برامون پیدا میكرد...البته رشته ی تو چون پیراپزشكیه احتمالا" پیدا كردن كتابهای تو براش خیلی ساده تره.

سریع گفتم:نه...نه...احتیاجی نیس...احتمالا" اون دو جلد دیگه اشم فردا پیدا میکنم.

احسان هم دیگر حرفی نزد و از پله ها پایین رفت.وقتی احسان رفت احساس ﺁرامش كردم.نمیدانم چرا ولی از برخورد شب گذشته ی او در رابطه با حرفهایی كه ناهید تنها به شوخی گفته بود احساس ناخوشایندی بهم دست داده بود.روی تخت دراز كشیدم و به سقف خیره شدم...نمیدانم چرا صورت حمیدرضا از جلوی چشمم محو نمیشد و دائم لحن صحبتش و رفتارش در ذهنم تكرار میشد.از جایم بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین...احساس گرسنگی میكردم بنابراین وارد ﺁشپزخانه شدم...از هال كه رد میشدم احسان سرگرم دیدن فوتبال بود.پرسیدم:مامان كجاس؟

احسان همانطور كه تخمه پوست میكرد گفت:با بابا رفتن خرید...شب مهمون داریم.

كمی به غذای داخل قابلمه ناخنك زدم و پرسیدم:كیه؟

گفت:دوتا از همكارهای بابا با خانوم و بچه هاشون.

با تعجب گفتم:وسط هفته؟!!

خندید و گفت:باباس دیگه...یدفعه كه میلش به كاری بگیره كوه هم جلو دارش نیس.

راست میگفت...بابا با تمام محسناتی كه داشت این یكی از اخلاقهای بد او بود و واقعا" وقتی تصمیم به انجام كاری میگرفت زمان و مكان برایش بی معنی میشد.زنگ تلفن احسان به صدا در ﺁمد و چون دور از دسترسش بود از من خواست که پاسخ تلفنش را بدهم...وقتی گوشی را برداشتم صدای ناهید را شناختم بعد از سلام و احوالپرسی خواست با احسان صحبت كند...گوشی را به هال بردم و دادم به احسان.وقتی احسان را ﺁنچنان سرگرم و دلباخته پای تلفن دیدم ناخوداگاه حرفهای حمیدرضا در گوشم طنین انداز شد:((چطور خودش با دختر مردم چند ساله رابطه داره عیب نیس...مرگ خوبه برای همسایه...)) همانطور كه به درگاه ﺁشپزخانه تكیه داده بودم خیره به رفتار عاشقانه و جملات زیبایی كه به كار میبرد دقیق شدم ولی بعد از چند دقیقه رویم را برگرداندم و در ﺁشپزخانه خودم را مشغول كردم.وقتی مكالمه اش تمام شد با اینكه میدانستم چقدر به فوتبال علاقه دارد اما بنا به خواست ناهید شال و كلاه كرد و بعد از دقایقی خداحافظی كرد و بیرون رفت وقتی هم از او سوال كردم كه برای ناهار منتظرش باشیم یا نه در ضمنی كه ماشینش را از حیاط بیرون میبرد با دست جواب منفی داد.تقریبا" ساعت از دو گذشته بود كه مامان و بابا هم ﺁمدند البته به همراه كلی میوه و اسباب پذیرایی امشب مهمانها.حوصله ی مهمانی نداشتم و دلم میخواست بهانه ای به دست بیاورم و از زیر بار مهمانی امشب خلاص شوم اما هر چه فكر كردم راهی برای فرار نبود بنابراین بعد از ناهار كمك مامان كردم تا وسایل پذیرایی امشب را ﺁماده كند تا غروب سرم گرم بود و وقتی تقریبا" تمام كارهایی كه مامان انجامش را به من محول كرده بود را تمام كردم از مامان پرسیدم:من میتونم امشب پایین نیام...اصلا" حوصله ندارم اونم با وجود بچه های شیطون ﺁقای شكوری و توحیدی كه هر كدوم برای یه عمر تشنج اعصاب كافیین...

مامان با اخم نگاهی به من كرد و گفت:من برات شام بالا نمیارم...اون وقت اگه گرسنه ات بشه و پایین بیای خجالت نمیكشی؟

گفتم:یك كمی الویه و نون ساندویچی بالا میبرم همون برام شامه دیگه...

مامان در حالیكه به طرف قابلمه های روی گاز میرفت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:هر جور راحتی.

این اولین باری بود كه مامان اجازه میداد واقعا" ﺁنطور كه راحتم رفتار كنم.بنابراین به طرفش رفتم و او را بوسیدم و بلافاصله به طبقه ی بالا رفتم.ساعت تقریبا" از هشت و نیم گذشته بود كه مهمانها ﺁمدند و از همان ابتدا با سر و صدایی خاص و عجیب ﺁرامش خانه را به هم ریختند.بچه هایشان با اینكه فوق العاده شیطان و شلوغ بودند اما خوشبختانه هیچ وقت فضولی نمیكردند و در تمام مدتی كه به خانه ی ما میامدند طبقه ی بالا پیدایشان نمیشد.احسان هنوز نیامده بود و مطمئن بودم با علم بر اینكه امشب مهمان داریم دیرتر از حد معمول هم خواهد ﺁمد.ساعت تقریبا" ده و نیم بود كه گوشی تلفنم زنگ خورد! تعجب كردم...چون من معمولا" در این ساعت كسی را نداشتم كه با من تماس بگیرد...از روی تختم بلند شدم و از داخل كیفم گوشی را بیرون كشیدم وقتی به شماره ی روی گوشی نگاه كردم كاملا" برایم ناشناس بود!لقمه ای از الویه را برداشتم و در ضمن گوشی را هم جواب دادم:بله؟...بفرمایید...

صدایی را كه از گوشی شنیدم خیلی سریع شناختم...حمیدرضا بود...خیلی مودب و سنگین صحبت میكرد...چون لقمه در دهانم بود صدایم را نشناخت با تردید گفت:سلام...ببخشید...الهام خانوم؟

خواستم لقمه را قورت بدهم كه در گلویم گیر كرد و از ﺁنجایی كه نوشابه و ﺁب به اتاقم نبرده بودم با صدایی خفه و گرفته گفتم:ببخشید...چند دقیقه بعد تماس بگیرید.

گوشی را قطع كردم و از اتاق بیرون و به دستشویی كه در طبقه ی دوم بود رفتم اجبارا" از شیر دستشویی با سختی ﺁب خوردم تا لقمه را بتوانم فرو ببرم...اشك چشم و ﺁب بینی ام راه افتاده بود...با خفه شدن فقط چند ثانیه فاصله داشتم...نفهمیدم به چه علتی بابا به طبقه ی بالا ﺁمد و وقتی مرا با ﺁن حال در دستشویی دید خیلی ترسید و گفت:چیه بابا؟...چته؟

تازه نفسم بالا ﺁمده بود...گفتم:هیچی...لقمه ی الویه داشت خفه ام میكرد.

با تعجب گفت:از اینجا ﺁب خوردی؟!!

گفتم:مجبور شدم...ﺁخه ﺁب خوردن یا نوشابه با خودم بالا نیاورده بودم.

بلافاصله رفت پایین و بعد از چنددقیقه كه من به اتاقم رفته بودم با یك سینی غذا و آب و نوشابه به اتاق من ﺁمد از جایم بلند شدم و ﺁنها را از بابا گرفتم و تشكر كردم هنوز بابا از اتاق بیرون نرفته بود كه گوشی ام دوباره زنگ خورد گوشی را برداشتم...بابا ایستاد و با محبت عجیبی به من نگاه كرد و گفت:چیز دیگه ای نمیخوای؟

گفتم:نه...مرسی...دستت درد نكنه.

وقتی میخواست از اتاق خارج بشود به ساعت دیواری نگاه كرد و با تعجب گفت:ساعت نزدیك یازده اس...كی ممكنه پشت خطت باشه؟

همانطور كه گوشی دستم بود و حمیدرضا را منتظر گذاشته بودم ...نمیدانستم به بابا باید چه بگویم ولی بعد از مكث كوتاهی گفتم:یكی از بچه هاس...قرار بود چند تا كتاب برام تهیه كنه...احتمالا" خبر كتابها رو میخواد بده.

بابا سری تكان داد و از اتاق بیرون رفت.منتظر شدم از پله ها نیز پایین برود و بعد تازه گوشی را که همچنان حمیدرضا در پشت خط معطل مانده بود جواب دادم:ببخشید...معطل شدید...سلام....

ادامه دارد

8

تو با استعداد بالقوه ی عاشقی به دنیا می آیی٬اما این استعداد را باید به فعلیت برسانی.اولین شرط عاشقی٬بیداری است.مردم در خواب غفلتند.

------------------------------------

بابا سری تكان داد و از اتاق بیرون رفت.منتظر شدم از پله ها نیز پایین برود و بعد تازه گوشی را جواب دادم:ببخشید...معطل شدید...سلام.

خنده ای كرد و جواب سلام مرا داد و بعد از اینكه حالم را پرسید از اینكه دیر وقت تلفن كرده بود عذرخواهی كرد ولی توضیح داد كه تا الان بیمارستان بوده و تازه خانه رسیده...در مورد كتابها هم گفت كه فردا ﺁنها را برایم میاورد ولی ساعتش را خودش تعیین كرد و از من خواست كه جلوی درب خانه منتظرش باشم! به محض اینكه این حرف را زد به سرعت به میان حرفش پریدم و گفتم:نه...نه...این چه كاریه؟..اصلا" امكان نداره كه من دم درب بایستم و شما بیاید اینجا!

با تعجب گفت:چرا؟..مگه چه اشكالی داره؟..خوب میخوام كتابها رو برات بیارم.

نمیدانستم چه جوابی بدهم با اینكه خیلی به كتابها نیاز داشتم ولی برای لحظه ای فكر كردم از خیر كتابها بگذرم بهتر است از اینكه هر بار جنگ اعصاب برایم پیش بیاید...بنابراین مكث كوتاهی كردم و گفتم:ببینید...شما خیلی لطف دارید ولی من دیگه كتابها رو نمیخوام...انشاالله همین یه جلدی رو هم كه برام ﺁوردید رو یكشنبه هفته ی ﺁینده اگه دیدمتون به شما برمیگردونم.

كمی سكوتش طول كشید تا جایی كه فكر كردم ارتباط قطع شده بنابراین گفتم:الو...؟

گفت:گوشی دستمه...ببین الهام من از قایم باشك بازی اصلا" خوشم نمیاد ولی مثل اینكه تو فعلا" ترجیح میدی كمی از این بازیها در بیاری...خیلی خوب...بگو كجا منتظرت باشم تا بیای...

صدایش كمی عصبی شده بود...ولی من واقعا" از ایجاد اینطور روابط وحشت داشتم بنابراین گفتم:ببینید ﺁقای دكتر...

به میان حرفم ﺁمد و گفت:من به مریضم زنگ نزدم كه هی به من میگی ﺁقای دكتر...من حمیدرضا هستم...فكر میكنم حالا دیگه اسمم رو خوب به خاطر داشته باشی.

گفتم:ﺁخه...

نگذاشت حرف دیگری بزنم ادامه داد:كجا منتظرت باشم؟

هول شده بودم تنها جایی كه در ﺁن لحظه به نظرم رسید كافی شاپ میدان نزدیك خانه مان بود...گفتم:میدون اطلسی رو بلدید؟

كمی فكر كرد و گفت:همون میدون نزدیك خونتون رو میگی؟

گفتم:بله...یه كافی شاپ اونجاس به نام سروناز اونجا باشید...همون ساعتی كه خودتون گفتید...من میام اونجا.

خنده ای كرد و گفت:منظورت اینه كه من تو كافی شاپ بشینم تا بیای؟

احساس كردم پیشنهادم برایش مسخره ﺁمده گفتم:اشكالی داره؟

جواب داد:ببین الهام...من یكبار بهت گفتم كه از بچه بازی خوشم نمیاد و وقت این....

جواب داد:ببین الهام...من یكبار بهت گفتم كه از بچه بازی خوشم نمیاد و وقت این كارها رو ندارم...من جلوی كافی شاپ توی ماشین منتظرت میمونم ولی داخل كافی شاپ نه...

كفرم در ﺁمده بود با عصبانیت گفتم:خوب چه فرقی میكنه...من فقط كتابها رو میخوام...

او هم عصبی شد و گفت:خیلی خوب پس منتظر باش همین الان اونهارو میارم دم در خونتون.

سریع گفتم:نه...اصلا" كتابها رو نمیخوام.

صدایش ﺁرام شد و گفت:هر جور راحتی...پس یكشنبه میام دانشكده اون یكی رو هم ازت میگیرم.

عصبی شده بودم...این دیگه چه جور ﺁدمی بود...ﺁدم یكدنده و لجوج! گفتم:باشه...اگه كاری ندارید میخوام گوشی رو قطع كنم.

سكوت كرد و جوابی نداد.دوباره گفتم:فرمایشی ندارید...خداحافظ.

تا خواستم گوشی را قطع كنم شنیدم كه گفت:فردا جلوی كافی شاپ توی ماشین منتظرتم.

و بعد بلافاصله گوشی را قطع كرد.به گوشی در دستم نگاه كردم و بعد منهم گوشی را قطع كردم...به سینی غذایی كه بابا ﺁورده بود نگاه كردم كمی از ﺁنرا خوردم اما كاملا" اشتهایم را از دست داده بودم و تقریبا" غذا دست نخورده ماند.به دستشویی رفتم و مسواكم را زدم بیصدا به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز كشیدم...برای فردا مردد بودم نمیدانستم باید چه كنم و اصلا" چرا این حمیدرضا اینقدر در ایجاد رابطه اصرار داشت؟!! این موضوع كلافه ام كرده بود اما بالاخره ساعتی بعد به خواب رفتم و رفتن مهمانها را هم نفهمیدم.صبح كه بیدار شدم مامان تمام كارهای مربوط به نظافت خانه را تنهایی انجام داده بود.احسان هم رفته بود دانشگاه.مامان در هال نشسته بود و داشت چایی میخورد منهم صبحانه ام را در سینی گذاشتم و ﺁوردم داخل هال و روی یكی از راحتیها نشستم و مشغول خوردن شدم.مامان گفت:الهام جان بعد از اینكه صبحونه ات رو خوردی اگه كاری نداری میای بریم جایی؟ من كاری دارم كه حتما" باید انجام بدم.

كمی فكر كردم و كارهایم را در ذهنم مرور كردم...متوجه شدم تقریبا" تا ساعت چهار و نیم كه باید میرفتم و كتابها را از حمیدرضا میگرفتم بیكار بودم...گفتم:باشه...كاری ندارم...با شما میام...ولی كجا میخواید برید؟

ﺁخر چایی اش را سر كشید و گفت:خونه ی یكی از ﺁشناهای قدیمی...

دیگر حرفی نزد و فنجانش را به آشپزخانه برد و مشغول شستن ﺁن شد.منهم بعد از صبحانه رفتم بالا برای بیرون رفتن ﺁماده شدم...وقتی پایین ﺁمدم معلوم بود مامان خیلی وقته كه ﺁماده است...با ماشین مامان از خانه بیرون رفتیم.مسیری كه مامان میرفت برایم نا ﺁشنا بود ولی كم كم احساس كردم به محیطی نزدیك میشویم كه من قبلا" ﺁنرا دیده ام! ولی هر چه فكر میكردم یادم نمیامد! طاقت نیاوردم و پرسیدم:مامان...میشه بگی این ﺁشنای شما كیه؟

همانطور كه رانندگی میكرد لبخندی زد و گفت:شاید تو نشناسی...

بعد پیچید داخل یك كوچه بمب بست و جلوی درب حیاطی ماشین را نگه داشت و گفت:منتظر باش برمیگردم.

وقتی از ماشین پیاده شد و جلوی درب ﺁن حیاط رفت و زنگ را فشار داد یكدفعه همه چیز به خاطرم ﺁمد...بله من اشتباه نمیكردم...اینجا منزل ناهید بود!..ولی مامان اینجا چه كار داشت؟!! اصلا" ﺁدرس اینجا را از كجا ﺁورده بود؟..اگر احسان بفهمد چی؟..وای خدای من...مامان همیشه با رفتارش ما را غافلگیر میكرد ولی اینبار از غافلگیری گذشته بود...میدانستم دلیل اینكه مرا با خود ﺁورده بود هم این بوده كه اگر من واقعا" از جریان ناهید و احسان باخبرم قاعدتا" یا باید بقیه ماجرا را به مامان بگویم و یا به احسان اطلاع بدهم كه باید تكلیف خودش را روشن كند.درب خانه ی ناهید اینها باز شد...یك دختر كه معلوم بود باید خواهر ناهید باشد با احترام سلام و احوالپرسی كرد و بعد مامان را به داخل خانه برد.گوشی ام را از كیفم خارج كردم و شماره ی احسان را گرفتم نمیدانم چرا ولی احساس میكردم باید موضوع را به احسان بگویم.بعد از اینكه چند بار زنگ خورد صدای ناهید از پشت خط به گوشم رسید با عجله سلام كردم و گفتم:احسان پیش توس؟

جواب داد:اتفاقی افتاده؟

دوباره تكرار كردم:احسان اونجاس؟

مكثی كرد و گفت:گوشی دستت...

صدای احسان را شناختم بلافاصله گفت:چیه؟...چیزی شده؟

گفتم:احسان من الان دم درب خونه ی ناهیدم!..

با تعجب گفت:تو اونجا چیكار میكنی؟!!

گفتم:احسان...فكر میكنم مامان از جریان تو و ناهید باخبره...چون من با مامان اومدم اینجا...مامان اینجا رو بلد بود!..الانم رفته توی خونشون...

كلافه گی از صدای احسان میبارید...گفت:كی رفتید اونجا؟

گفتم:تقریبا"پنج دقیقه هس كه مامان رفته تو...

دوباره گفت:چطوری ﺁدرس اونجا رو پیدا كرده؟

جواب دادم:نمیدونم...حالا من چیكار كنم؟

سكوتی كرد...گفت:مامان كه اومد بیرون معطلش كن...من و ناهید الان میام اونجا.

گفتم:پس كلاست رو چیكار میكنی؟

گفت:ناهید كلاس نداره...من كلاس دارم كه به فرهاد میگم به جام حاضر بزنه...

بعد گوشی قطع شد منهم گوشی خودم را داخل كیفم گذاشتم و چشم به درب خانه دوختم...نمی دانم چرا ولی كار مامان خیلی عجیب بود...چرا باید بدون مشورت قبلی با احسان این كار را می كرد...؟ اصلا" هدفش از این كار چه بود؟.............

ادامه دارد

9

عشق تو نباید به معنای رابطه ی خاص تو با کسی باشد.زیرا در این صورت عشق تو٬یکی را به خود راه میدهد و همه ی جهان را از خانه ی وجودت بیرون میکند.

---------------------------------

بعد گوشی قطع شد منهم گوشی خودم را داخل كیفم گذاشتم و چشم به درب خانه دوختم...نمیدانم چرا ولی كار مامان خیلی عجیب بود...چرا باید بدون مشورت قبلی با احسان این كار را می كرد...؟ اصلا" هدفش ازاین كار چه بود؟تقریبا" یك ربع دیگر هم گذشت ولی احسان هنوز نیامده بود درب حیاط باز شد و مامان به همراه مادر ناهید كه برای خداحافظی جلوی درب حیاط ﺁمده بود در حالیكه لبخندی به لب داشت از درب خارج شد با اضطراب نگاهی به چهره ی مادر ناهید انداختم او هم در چهره اش ﺁرامش به چشم میخورد و اصلا" اثری از برخورد یا طنش در چهره اش نداشت! درب ماشین را باز كردم و به حالت نیمه پیاده با مادر ناهید سلام علیك كردم و بعد به همراه مامان دوباره سوار ماشین شدم.مامان هنوز لبخندش را به لب داشت! وقتی خواست ماشین را روشن كند گفتم:مامان...؟

نگاهم كرد و گفت:جانم..؟

نمیدانستم باید با چه بهانه ای  معطلش میكردم...مقصر احسان بود كه دیر كرده بود و من اصلا" دلیل برای معطل كردن مامان نداشتم...تنها چیزی كه به ذهنم رسید این بود كه پرسیدم:اینجا چیكار داشتی؟

ماشین را روشن كرد و گفت:خیلی كنجكاو شدی؟

گفتم:خوب...تقریبا".

با خنده نگاهی به من كرد و گفت:بذار وقتی احسان این سوال رو از من پرسید جوابش رو بشنوی...

دیگر جای هیچ صحبتی نبود.وقتی از كوچه خارج شدیم هنوز خیلی دور نشده بودیم كه من در ﺁینه بغل ماشین...ماشین احسان را شناختم که به داخل كوچه رفت...سریع برگشتم سمت عقب را نگاه كردم كه مامان گفت:احسان اومد.

ولی صبر نكرد و مسیر را ادامه داد وقتی به سمت جلو برگشتم مامان دوباره لبخندی به لب داشت و گفت:تو بهش خبر دادی؟...نه؟

جوابی ندادم و فقط به مامان نگاه كردم.حالا وارد خیابان اصلی شده بودیم.مامان دوباره ادامه داد:از اینكه اینقدر به احسان علاقه داری خوشحالم...این رو جدی میگم الهام...من واقعا" از رابطه ی تو و احسان لذت میبرم.

دیگر حرفی نزد و منهم تا خانه ساكت بودم و دائم در فكر این بودم كه مامان در آن خانه چه كرده و یا چه گفته...نكنه حرفی زده باشه و احسان را حسابی خراب كرده باشد و یا اهانتی به ناهید یا خانواده ی او كرده باشد...به هر حال هر چه سعی میكردم به خودم بقبولانم كه نباید زیاد كنجكاوی كنم ولی داشتم از نگرانی دق میكردم.وقتی مامان ماشین را روی پل ورودی به حیاط نگه داشت پیاده شدم كه درب حیاط را باز كنم دیدم بابا زحمتش را كشید...خوشحال شدم از اینكه او در خانه بود...شاید با بودن او مطمئن بودم از شدت تنشی كه در یكی دو ساعت ﺁینده بین احسان و مامان اتفاق خواهد افتاد كاسته خواهد شد.به بابا سلام كردم و وارد حیاط شدم.صدای بابا را شنیدم كه پرسید:لیلا كجا بودید؟پیغامی نذاشته بودی وقتی اومدم خونه كمی ترسیدم...كم كم داشتم می اومدم از خونه بیرون دنبالتون بگردم!

مامان وارد حیاط شده بود و داشت از ماشین پیاده میشد گفت:فكر نمیكردم تو به این زودی بیای.

وارد هال شدم و یكراست به طبقه ی بالا رفتم.ساعت تقریبا" از دو گذشته بود و چون صبحانه ام را دیر خورده بودم میلی به ناهار نداشتم بنابراین وقتی مامان برای ناهار صدایم كرد گفتم كه............

ساعت تقریبا" از دو گذشته بود و چون صبحانه ام را دیر خورده بودم میلی به ناهار نداشتم بنابراین وقتی مامان برای ناهار صدایم كرد گفتم كه سیرم و برای ناهار هم پایین نرفتم.دل توی دلم نبود و دائم از پنجره ی اتاقم سرك میكشیدم تا ببینم احسان كی میاید...بالاخره ساعت بیست دقیقه به سه بود كه صدای درب حیاط را شنیدم.از جایم پریدم و پرده را كنار زدم...حدسم درست بود احسان وارد حیاط شد اما چون ماشینش را به داخل نیاورد میدانستم دوباره میخواهد به بیرون برود.سرش را كه بالا گرفت مرا پشت پنجره دید.لبخند به لب داشت و دستی برایم تكان داد...این چه معنی میتوانست داشته باشد؟..یعنی هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود؟!.پس مامان واقعا" برای چی به ﺁن خانه رفته بود؟..صدای باز شدن درب هال را شنیدم از اتاق خارج شدم و جلوی پله ها ایستادم...به پایین نگاه كردم.احسان وقتی داخل شد از جلوی درب ﺁشپزخانه به مامان و بابا سلام كرد و بدون هیچ مشكلی و برخوردی به طرف پله ها ﺁمد.وقتی به جایی كه من ایستاده بودم رسید به صورتم نگاه كرد.برق شادی در چشمهایش به وضوح قابل تشخیص بود با تعجب گفتم:چه خبر؟!!

با لبخندگفت:سلامتی...میخواستی چه خبری باشه؟

گفتم:مامان به اونها چی گفته؟

دوباره خندید و گفت:هیچی برای پنجشنبه قرار خواستگاری گذاشته...

از خوشحالی پریدم گردن احسان را گرفتم و دو تا ماچ محكم از صورتش گرفتم...حالا مامان و بابا نیز از ﺁشپزخانه بیرون ﺁمده بودند و به ما نگاه میكردند.مامان لبخند مهربانی روی لبش بود و بابا سرش را به علامت تایید تكان میداد و بعد هم روی یكی از راحتیها نشست.احسان به اتاقش رفت...حس ﺁرامش در صورتش موج میزد و منهم قلبا" از این موضوع خوشحال بودم.رفتم به طبقه ی پایین و روی یكی از راحتیها نشستم و نارنگی از ظرف میوه ی روی میز برداشتم و شروع كردم به پوست كندن...به مامان گفتم:شما از كجا خبردار شده بودی؟

مامان چایی اش را از سینی روی میز برداشت و فقط نگاهی به من كرد و جوابی نداد...شروع كرد به خوردن چایی...در این موقع بابا خندید و گفت:الهام جان مثل اینكه مامان رو خیلی دست كم گرفتی؟ الان نزدیك به یك ساله كه دیگه دقیقا" از موضوع باخبره...البته از چند سال پیش جسته و گریخته خبر داشت ولی اینطور كه من میدونم یكساله كه دیگه حتی ساعات ﺁب خوردن این دو تا بیچاره رو هم میدونه...

خنده ای كرد و بعد رو كرد به مامان و گفت:درست نمیگم لیلا خانوم؟

مامان خندید ولی باز هم جوابی نداد.تازه ﺁن موقع بود كه فهمیدم مامان بر عكس چهره ی بی تفاوتش خیلی هم روی رفتار ما دقیق است و چقدر برایم جالب ﺁمد كه احسان با تمام ادعاهای زرنگی و زیركی كه داشت اینهمه سال از مطلع بودن مامان نسبت به جریان خودش و ناهید كاملا" بی خبر بوده.نارنگی را خوردم...نگاهی به ساعت كردم...سه و نیم بود و من باید نیم ساعت دیگر جلوی كافی شاپ میرفتم تا كتابها را از حمیدرضا بگیرم.برای لحظه ای ترسیدم كه نكنه مامان از ماجرای من هم باخبر باشد ولی در نهایت خنده ام گرفت چون من كه ماجرایی نداشتم یا حداقل فعلا" ماجرایی نداشتم و فقط هدفم از بیرون رفتن خانه در امروز گرفتن كتابها بود گر چه حالا میدانستم حمیدرضا با توجه به حرفها و برخوردهایش خیلی راحت به من علاقه مندشده و این احساسش كمی برایم بچه گانه جلوه میكرد چرا كه حمیدرضا همسن احسان بود ولی خیلی سطحی علاقه مند شده بود و این برای من بچه گانه بود چرا كه من همیشه فكر میكردم عشق خیلی مقدس است و محاله كه به سادگی پیش بیاید همیشه در ذهنم دنبال یكسری روابط بالا و زیاد عاشقانه و در نهایت دلدادگی بودم اما رفتار حمیدرضا چیزی غیر از این را میگفت.وقتی از جایم بلند شدم بابا گفت:كجا؟ خوب پیش ما بشین دیگه...كجا میری؟ بالا چه خبره؟

به طرف بابا رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم:یكی از بچه ها قراره كتابهایی رو كه لازم دارم برام تهیه كنه باید برم اونها رو بگیرم.

مامان گفت:خوب میگفتی بیاره دم درب خونه...

از پله ها شروع كردم بالا رفتن و گفتم:عقلم نرسید...حالا مگه مشكلیه كه من برم بیرون؟!!

مامان دیگر جواب مرا نداد و بابا هم مشغول دیدن تلویزیون شد.احسان از اتاقش بیرون ﺁمد و گفت:جایی میخوای بری؟

وای خدایا...در این خانه من باید برای یك كار به صد نفر جواب پس میدادم...سعی كردم عصبانیت خودم را مخفی كنم اما موفق نشدم..! رو كردم به احسان و گفتم:حالا نوبت توس؟ توی این خونه باید برای چند نفر توضیح بدم كه كجا میرم..؟ چه كار دارم..؟ كی بر میگردم..؟ با كی هستم..؟ چی میخوام و...

احسان با تعجب در حالیكه چشماش از تعجب گرد و گشاد شده بود گفت:اووه...چه دل پری داری!!! من فقط خواستم بگم دم درب منتظرتم تا هر جایی خواستی برسونمت...

بلافاصله برگشتم و نگاهش كردم و گفتم:من اگه بخوام تنها برم باید به كی بگم؟

حالا دیگه چهره ی احسان كمی با شك همراه شده بود...لبخندی معنی دار زد و گفت:ببخشید...مزاحم نمیشم! تنها بفرمایید.

از كنار من رد شد و رفت پایین و در هال كنار بابا نشست ولی كاملا" معلوم بود از لحن صحبت من عصبی شده...دست خودم نبود...من هدفم مخفی كردن موضوع حمیدرضا نبود اما فكر میكردم باید این حرفها را بزنم چرا كه گاهی احساس خفه گی بهم دست میداد من الان هیجده سالم بود و از نظر روابط اجتمایی نسبت به خیلی از همسن و سالانم عقب بودم و تمام این نقایص به گردن مامان و بابا و احسان بود كه همیشه مرا در یك فشار خاص و كنترل شدید داشتند...ﺁنقدر كه حالا حتی در برقراری یك ارتباط ساده با حمیدرضا دچار مشكل شده بودم و اصلا" نمیدانستم باید چه رفتاری داشته باشم و یا در جواب سوالهای حمیدرضا چه بگویم!!! به اتاق خودم رفتم و درب را بستم برای لحظه ای از رفتار خودم شرمنده شدم اما اتفاقی بود كه افتاده بود و حرفهایی بود كه نباید زده میشد ولی به زبان ﺁمده بود.كتابی را كه روز قبل حمیدرضا بهم داده بود را برداشتم و نگاهی كردم...ﺁیا واقعا" ارزشش را داشت كه فقط به خاطر چند جلد كتاب شخصیت خودم را زیر سوال ببرم..؟ ﺁیا واقعا" من مجبور بودم به خاطر سه جلد كتاب و بهانه ی تهیه ی ﺁنها رابطه ای حالا به هر صورتی با حمیدرضا داشته باشم..؟ اصلا" مگه او چه شخصیتی بود كه مرا مجبور به این رابطه بكند و یا با گفتن این جمله  (چطورخوداحسان چند ساله با دختری رابطه دارد...چرا تو نباید با كسی رابطه داشته باشی)حالا روابط من و احسان را دچار خدشه كند؟!! دوباره كتاب را در كیفم گذاشتم ولی اینبار تصمیم واقعی برای خودم گرفتم...حمیدرضا كسی نبود كه بخواهد با رفتار و یا گفتارش تربیت خانوادگی من و یا شخصیت مرا زیر سوال ببرد.بلند شدم و روپوشم را پوشیدم وقتی از پله ها پایین رفتم احسان نبود فهمیدم باید بیرون رفته باشه.مامان نگاهی به ساعت كرد و گفت:كی برمیگردی؟

گفتم:زیاد طول نمیكشه.

بابا نگاهی به من كرد ولی هیچی نگفت.خداحافظی كردم و از هال بیرون رفتم وقتی از درب حیاط خارج شدم دیدم احسان كفه های ماشینش را یكی یكی بیرون میكشد و با كوبیدن ﺁنها به دیوار سعی در تمیز كردنشان دارد وقتی مرا دید دوباره لبخند مهربانی زد و گفت:بد اخلاق نمیخوای برسونمت؟

خندیدم و گفتم:نه...مرسی...زود برمیگردم.

وقتی از کنارش رد میشدم با صدای ﺁرامی گفت:به حمیدرضا سلام برسون!!!

سر جایم خشكم زد..! برگشتم و نگاهش كردم...دیگر لبخندی به صورت نداشت و فقط به من نگاه میكرد.بعد از مكث كوتاهی گفتم:بیا خودت سلام كن چون من برای رسوندن سلام تو نمیرم.

كتاب را از كیفم بیرون كشیدم و گفتم:دارم میرم كتابش رو پس بدم.

یك دستش را به ماشین تكیه داد و گفت:چرا؟

نمیدانم به چه دلیلی ولی بغض ناشناخته ای گلویم را گرفت و گفتم:احسان...احساس میكنم به خاطر چند جلد كتاب بی ارزش دارم مجبور به انجام كاری میشم كه دلم اصلا" راضی نیس.

دوباره لبخند به لبش نشست و گفت:بشین توی ماشین...من میبرمت.

نگاهش كردم و گفتم:تو از كجا فهمیدی كه من میخوام برم پیش حمیدرضا؟

كیفم را گرفت و من را به داخل ماشین فرستاد بعد خودش هم پشت فرمان نشست و ﺁنرا روشن كرد.دوباره پرسیدم:احسان...كی به تو گفت كه حمیدرضا با من قرار گذاشته؟

همانطور كه ماشین را هدایت میكرد گفت:چند تا از بچه ها دیده بودنتون...ولی خیلی خوشحالم كه قبل از هر مشكلی خودتم در گفتن موضوع به من كوتاهی نكردی!!!

سریع به میان حرفش رفتم و گفتم:ولی احسان...اصلا" موضوعی در این بین نبوده...من فقط برای پیدا كردن این كتابها دچار مشكل شده بودم ولی وقتی خوب فكر كردم دیدم این مسئله خیلی بی ارزشتر از این حرفهاس كه من...

حالا رسیده بودیم جلوی كافی شاپ...حمیدرضا ماشینش را جلوی درب ورودی ﺁنجا پارك كرده بود...به محض اینكه ماشین احسان را دید از ماشین پیاده شد و به طرف ما ﺁمد.من و احسان هم از ماشین پیاده شدیم.احسان و حمیدرضا با هم دست دادند و سلام و علیك كردند...متوجه بودم كه حمیدرضا سعی دارد بودنش را در ﺁنجا تصادفی جلوه دهد...خبر نداشت كه من موضوع را به احسان گفته ام و حتی از طرفی خود احسان از قبل ماجرا را میدانسته...كتاب را از كیفم بیرون ﺁوردم و به طرف حمیدرضا گرفتم...وقتی كتاب را در دست من دید حرفش یادش رفت و فقط به من و كتابی كه در دست داشتم نگاه میكرد بعد همان نگاه پرسشگرش را به صورت احسان امتداد داد.احسان خیلی عادی به او نگاه میكرد و دست ﺁخر وقتی دید كه حمیدرضا حرفش یادش رفته گفت:خوب میگفتی...

حمیدرضا كاملا" مات قضیه شده بود...دوباره به من نگاه كرد و گفت:چرا كتاب رو ﺁوردی؟ من دو جلد دیگه رو هم برات ﺁوردم..!

جلو رفتم و كتاب را به سمتش گرفتم و گفتم:از لطفتون خیلی ممنونم...ولی دیگه احتیاجی به كتابها ندارم.

به آرامی دستش را جلو ﺁورد و كتاب را از من گرفت...پریدگی رنگ صورتش كاملا" معلوم بود...دیگر به احسان توجهی نداشت درست مثل اینكه اصلا" احسان ﺁنجا وجود ندارد! به احسان نگاه كردم تمام توجهش معطوف به حمیدرضا بود...حمیدرضا خیره به صورت من نگاه میكرد و كتاب را در دستش نگه داشته بود.به احسان گفتم:بریم.

بعد رو كردم به حمیدرضا و گفتم:بازم از اینكه به خاطر من توی زحمت افتادید معذرت میخوام...فرصت نشد زودتر بهتون اطلاع بدم كه برای ﺁوردن اون دو جلد به زحمت نیفتید...حالا هم اگه فرمایشی ندارید باید برگردیم خوونه.

عرق روی پیشانیش كاملا" به چشم میامد...برگشت به سمت احسان و با صدای خیلی ﺁرامی گفت:چرا..؟

احسان فقط به حمیدرضا نگاه میكرد و به همان ﺁرامی كه حمیدرضا از او سوال كرده بود جواب داد:من دخالتی نداشتم...تشخیص خودش بود................

ادامه دارد

10

خشکه مقدسان می پندارند که دین با هر آنچه که زیبا و عاشقانه و وجدآور است٬مخالف است.آنها گمان میکنند که دین فقط و فقط با غم و غصه و مویه آشناست.آنها زبان عارفان را در نمی یابند. زبان عارفان سرشار است از زیبایی و عشق و کرشمه.مقدس مأبان گلی زیبا را که میبینند٬فورا" استفغار میکنند.

--------------------------------------

عرق روی پیشانیش كاملا"به چشم میامد...برگشت به سمت احسان و با صدای خیلی ﺁرامی گفت:چرا..؟

احسان فقط به حمیدرضا نگاه میكرد و به همان ﺁرامی كه حمیدرضا از او سوال كرده بود جواب داد:من دخالتی نداشتم...تشخیص خودش بود...

حمیدرضا دوباره به من نگاه كرد و گفت:مطمئنی به كتابها احتیاجی نداری؟

با سر جواب مثبت دادم و به سمت ماشین احسان برگشتم و درب ماشین را باز كردم و رفتم داخل ماشین...منتظر ماندم تا احسان هم بیاید.احسان به طرف حمیدرضا رفت و بار دیگه با هم دست دادند...موقع خداحافظی حمیدرضا حتی برای لحظه ای چشم از من برنداشت و وقتی احسان با او خداحافظی كرد او هنوز به من نگاه میكرد...با سر دوباره با او خداحافظی كردم...احسان سوار ماشین شد...به خانه برگشتیم...در راه احسان یك كلمه حرف نزد...نمیتوانستم بفهمم ناراحته یا راضی چون حتی خودم هم نمیتوانستم احساسم را نسبت به كاری كه كرده بودم بفهمم!!!بیشتر احساس پوچی پیدا كرده بودم! نمیفهمیدم كه باید از این تصمیم خوشحال و راضی باشم یا به خاطر اینكه به نوعی برای ادامه ی رابطه با حمیدرضا جواب منفی داده بودم باید ناراحت میشدم؟!! جلوی درب خانه كه رسیدیم احسان ماشین را نگه داشت به طرف من چرخید و گفت:الهام...چی شد كه این تصمیم رو گرفتی؟

جواب كاملی برای احسان نداشتم...ولی تنها چیزی كه به ذهنم رسید این بود كه بگویم:واقعیتش احسان دلیل تصمیمم برای خودمم واضح نیست!!! اما برای لحظاتی  به این نتیجه رسیدم كه ارزش شخصیتم خیلی بیشتر از سه جلد كتابه!

لبخندی از روی رضایت و ﺁرامش در چهره ی احسان به وجود ﺁمد نفسی به راحتی كشید كه از اعماق وجودش برخاسته بود چشمهایش را بست و سرش را به پشت صندلی گذاشت.خیره نگاهش میكردم و نمیتوانستم دلیل اینهمه رضایت را بفهمم پرسیدم:چطور..؟برای چی این سوال رو كردی؟

چشمهایش را باز كرد و گفت:میترسیدم به خاطر من این تصمیم رو گرفته باشی...مطمئن بودم اگه وجود من باعث تصمیمت شده باشه در جایی دیگه شیطنت خواهی كرد ولی حالا كه این جواب رو شنیدم واقعا" به وجودت افتخار میكنم تو با این جواب به من ثابت كردی كه از لحاظ شخصیتی خیلی بیشتر از اونچه كه من فكرش رو میكردم بزرگ شدی...

به صورتش نگاه كردم برای لحظه ای دوباره حرفهای حمیدرضا در ذهنم تكرار شد بنابراین به جلو خیره شدم و گفتم:احسان..؟

جواب داد:جانم...بگو.

پرسیدم:اگه تو واقعا" طرز فكرت اینه كه من نباید با ایجاد این روابط به شخصیت خودم لطمه ای بزنم...پس چطور خودت چند ساله با ناهید دوستی؟

چهره اش در هم رفت.بلافاصله گفتم:ببین قرار نیس عصبانی بشی...من فقط سوالی رو...........

بلافاصله گفتم:ببین قرار نیس عصبانی بشی...من فقط سوالی رو كه مدتیه در ذهنم دارم پرسیدم...اگرم نمیخوای خوب جوابم رو نده...مهم نیس.

دستم را به سمت دستگیره ی ماشین بردم تا پیاده شوم كه دستم را گرفت و گفت:ببین الهام...من پسرم...در جامعه ی ما خطری كه یه دختر رو تهدید میكنه هیچ وقت یه پسر رو تهدید نمیكنه...از طرفی من اگه چند ساله با ناهید دوستم اونقدر به خودم اعتماد دارم كه دست از پا خطا نكنم و با زندگی ناهید بازیی نكرده باشم...ولی این شناخت و اعتماد رو نسبت به كسی كه بخواد با خواهرم دوست باشه ندارم...وانگهی تو خودتم نمیتونی این اعتماد رو به كسی داشته باشی...میتونی؟

لبخندی روی لبم نشست و ناخوداگاه در جواب گفتم:من كه هیچ وقت نخواسته بودم با حمیدرضا دوست بشم...ولی ببینم پس ناهید چطور تونست به تو این اعتماد رو پیدا كنه؟!!

دستم را رها كرد و منهم درب ماشین را باز كردم و پیاده شدم موقعی که خواستم وارد حیاط بشوم متوجه شدم احسان هنوز خیره و متفکر به من نگاه میكند.وقتی وارد خانه شدم بابا رفته بود دفترش و مامان داشت بافتنی میبافت.سلام كردم و به اتاق خودم رفتم لباسهایم را كه عوض كردم مشغول مطالعه ی بعضی از دروسم شدم...ولی چهره ی حمیدرضا دائم جلوی چشمم بود...نمیدانستم به چه دلیلی اما اوج ناراحتی را در چهره اش دیده بودم...ولی اگر واقعا" یك پسر منطقی بود نباید به كار من ایرادی میگرفت چرا كه من از نظر خودم به خاطر احترامی كه برای شخصیتم قائل بودم بهترین تصمیم را گرفته بودم.صدای مامان از طبقه ی پایین ﺁمد:الهام...الهام جان...بیا پایین كارت دارم.

كتابها را جمع و جور كردم و رفتم پایین مامان همانطور كه بافندگی میكرد گفت:پنجشنبه تو هم میای خونه ی خانوم تقوی؟

با تعجب به مامان نگاه كردم و گفتم:خانوم تقوی دیگه كیه؟!!!

خندید و گفت:فیلم بازی نكن...یعنی میخوای بگی نمیشناسی؟

در جواب گفتم:به خدا من كسی رو به این نام نمیشناسم!

مامان در حالیكه نخ را به دور انگشتش میپیچید گفت:مادر ناهید رو تو نمیشناسی؟!!

تازه فهمیدم موضوع چیه...گفتم:ﺁهان...ناهید...ﺁخه من فامیلیش رو نمیدونستم.

مامان ادامه داد:خوب حالا نگفتی میای یا نه؟

كمی فكر كردم و گفتم:نه...نیازی به اومدن من نیس...البته اگه شما ضروری بدونید میام.

مامان لبخندی زد و گفت:اومدنت كه ضروری نیس...منم گفتم ببینم اگه خیلی دلت بخواد بیای تو رو با خودمون ببریم در غیر این صورت كه بهتره نیای.

روی مبل كمی جا به جا شدم و گفتم:مامان...میشه یه سوالی بپرسم؟

با عشقی مادرانه نگاهم كرد و گفت:چیه...میخوای بدونی من چطوری و از كی موضوع رو فهمیدم...ﺁره؟

خندیدم و گفتم:دقیقا"..........

گفت:اول بلند شو یه لیوان چایی برای من بیار كه خیلی خسته ام تا بعد برات بگم.

بلند شدم و صورتش را ماچ محكمی كردم خندید و بافتنی اش را كنار گذاشت و منتظر نشست تا برایش چای ببرم.به ﺁشپزخانه رفتم و در لیوان مخصوص خودش برایش چای ریختم و بردم وقتی چای را از من میگرفت هنوز لبخند مادرانه اش را به لب داشت.رو به روی مامان در یكی از راحتیها تقریبا" فرو رفتم و نگاهم به دهان مامان خیره ماند.نفس عمیقی كشید و گفت:هنوز خیلی زوده كه احساس واقعی یه مادر رو درك كنی و تا زمانی كه مادر نشده باشی اصلا" متوجه این حس نخواهی شد...هر مادری نوعی دلنگرانی های خاصی نسبت به هر كدوم از بچه هاش داره كه اغلب این نگرانی ها رو در دلش پنهان میكنه...تقریبا" چهار سال پیش بود كه به یكباره تغییراتی در رفتار و اخلاق احسان به میدیدم...كاملا" متوجه شده بودم كه مشكلی براش پیش اومده البته نه از نوع مادی چون با توجه به شناختی كه از بابای شما داشتم از این نظر مطمئن بودم كه نمیذاره ﺁب توی دلتون تكون بخوره...مشكل احسان چیزی به غیر از یه مسئله ی مادی یا جزئی بود.كم كم باباتم متوجه ی تغییر اخلاقش شد وقتی با ایرج صحبت كردم فهمیدم اونم مثل من حدس میزنه كه احسان به دختری علاقه مند شده...هر چی روزها میگذشت رفتار و حركاتش مجنون وارتر میشد.

در این موقع مامان لیوان چایی اش را برداشت و كمی از ﺁنرا خورد.دوباره ادامه داد:ایرج زیاد پی گیر قضایا نبود و دائم به منم سفارش میكرد كه احسان رو به حال خودش بذارم...اما دلم راضی نمیشد...وحشت داشتم كه نكنه در این بین مشكلات جدی تری برای احسان پیش بیاد اما زیادم نمیتونستم واكنش نشون بدم چرا كه نمیخواستم احسان متوجه ی ذره بینی كه روی رفتارش گرفته بودم بشه اما در اون روزها فقط خدا میدونه كه چه به من گذشت.دستم از همه جا كوتاه بود و احسان هر روز بیشتر از روز قبل رنگ پریده و افسرده تر میشد تا اینكه بالاخره یه روز زنگ درب رو زدن! تو مدرسه بودی و احسانم دانشگاه بود...قرارم نبود كسی به خونمون بیاد وقتی درب رو باز كردم از پنجره دیدم خانوم چادر به سری وارد حیاط شد اما همونجا جلوی درب ایستاد و داخل نیومد! از خونه بیرون رفتم...اصلا" اون خانوم رو نمیشناختم! اما بسیار متین و مودب نشون میداد...

مامان بقیه ی چایش را هم خورد و دوباره بافتنی را دست گرفت و مشغول شد در ضمن صحبتهایش را هم ادامه داد:وقتی جلوش رسیدم با تعجب گفتم:ببخشید...شما كی هستید؟ با كی كار دارید؟......بعد از سلام و كلی عذرخواهی كه كرد فهمیدم مادر همون دختریه كه احسان من شیفته ی اون شده!!! انگار خدا دنیا رو به من داده بود...با كلی التماس مادر ناهید رو به داخل ساختمون ﺁوردم...وقتی با اون صحبت كردم فهمیدم كه اونم به خاطر اینكه خیلی نگران وضع ناهید بوده با هزار كلك ﺁدرس ما رو گیر ﺁورده و اومده ببینه ما چه طور خانواده ای هستیم...طفلك اولش خیلی خجالت میكشید و با توضیح اینكه وضع مالی اونها به چه صورته قرﺁنی رو از كیفش بیرون ﺁورد و من رو قسم داد كه اگه احسان قصد سو استفاده از ناهید رو داره و یا احیانا" چنین اخلاقی رو در پسرم سراغ دارم به هر صورتی كه خودم صلاح میدونم مانع رابطه ی بین احسان و الهام بشم...وقتی اون رو از احسان مطمئن كردم و به اون قول دادم كه پسر من شیر پاك خورده اس و درست تربیت شده شروع كرد به گریه...خیلی اشك ریخت و تعریف كرد كه با چه مشقتی دخترهاش رو بزرگ كرده...از اون تاریخ به بعد بود كه كم كم من با مادر ناهید تقریبا" به صورت دوست دراومدم اما بنا به صلاحدید خودمون قرار گذاشتیم این دوستی به دور از چشم بچه ها باشه و هر دو به صورتی نامحسوس رفتار و روابط اونها رو كنترل كنیم............

ادامه دارد

11

مردم تلاش میکنند هر چیزی باشند٬جز عاشق.

------------------------------------

از اون تاریخ به بعد بود كه كم كم من با مادر ناهید تقریبا" به صورت دوست دراومدم اما بنا به صلاحدید خودمون قرار گذاشتیم این دوستی به دور از چشم بچه ها باشه و هر دو به صورتی نامحسوس رفتار و روابط اونها رو كنترل كنیم كه الحمدالله...در این چهار سال احسان به غیر از روسفیدی و سر بلندی چیز دیگه ای برای من به بار نیاورده...حالا هم بعد از گذشت این مدت با مادر ناهید صحبت كردم...اونم راضیه كه دیگه این دو با هم ازدواج كنن و اگرم خودشون راضی بودن هر دو رو برای ادامه ی تحصیل و زندگی به كانادا بفرستیمشون...

وقتی صحبت مامان به اینجا رسید دهنم از تعجب باز مانده بود...یعنی مامان حتی میدانسته كه احسان در حدود یكسال و نیم است كه برای مهاجرت به كانادا فعالیت میكند...بیچاره احسان را بگو كه چقدر مخفی بودن این موضوع برایش اهمیت داشت.تقریبا" دو هفته پیش بود كه شنیدم نازنین میگفت احسان به فرهاد گفته كه اگر مامان واقعا" بخواهد برای ازدواجش با ناهید مشكل تراشی بكند وقتی از ایران رفت ناهید را هم میبرد و در كانادا با هم ازدواج میكنند..! خنده ام گرفت.گفتم:مامان...جدا" شما اینهمه موضوع رو از كجا میفهمی؟

باز هم از همان نگاههای مادرانه ی مخصوصش را كرد و گفت:وقتی مادر شدی میفهمی كه هیچ كاری نیس كه بچه ی ﺁدم انجام بده و یا تصمیم انجامش رو داشته باشه و پدر و مادرش از اون بیخبر باشن.

زنگ درب به صدا در ﺁمد وقتی اف.اف را جواب دادم فهمیدم احسان است كه برگشته.رفتم بالا به اتاق خودم مامان هم رفت به ﺁشپزخانه تا شام درست كند.صدای صحبت احسان را با مامان میشنیدم...دیگه در لحن صدایش نگرانی وجود نداشت...میدانستم در دلش چقدر احساس خوشی و ﺁرامش دارد چرا كه همه چیز برعكس تصورش شده بود و وحشتی كه از مامان داشت چقدر زیبا جایش را با عشق و محبت عوض كرده بود معلوم بود بخاطر افكار غلط و بدی كه در این چند سال نسبت به مامان داشته چقدر شرمنده است و همه را میخواهد به گونه ای با عذرخواهی جبران كند اما كلام عذرخواهی را در حرفهای پر از محبتش نهفته بود و مطمئن بودم مامان با ﺁن دید عمیقی كه دارد تك تك كلمات احسان را چه بگوید و چه به زبان نیاورد و در دلش نگه دارد به راحتی میشنود و میفهمد.شب موقع شام با اینكه سعی كردیم دیر شام بخوریم تا بابا هم بیاید اما وقتی تلفن زد و گفت كه خیلی كار دارد مجبور شدیم در نبودن او شام را بخوریم.البته فقط من و احسان شام خوردیم مامان ترجیح داد كه صبر كند تا بابا بیاید.بعد از شام خیلی خسته بودم بنابراین شب بخیر گفتم و به اتاق خوابم رفتم و سریع هم به خواب رفتم.صبح با صدای بارونی كه روی كانال كولر میخورد از خواب بیدار شدم.وقتی پایین رفتم بابا را ندیدم چون خیلی زود از خانه بیرون رفته بود.اینطور كه مامان میگفت بابا سه تا پروژه ی نسبتا" سنگین را با شركایش در قیطریه دست گرفته بودند سه تا زمین معامله كرده بودند و قصد ﺁپارتمان سازی دارند...مامان خیلی خوشحال بود و بالطبع منهم از این موضوع خوشحال شده بودم.بعد از صبحانه برای رفتن به دانشگاه چون باران شدید بود احسان مرا رساند.تا ظهر حتی یك لحظه هم نتوانستم از ساختمان دانشكده خارج شوم چرا كه بارون واقعا" شدید بود.از هفته ی ﺁینده كارهای عملی در بیمارستان طبق برنامه ای كه دانشكده تعیین كرده بود شروع میشد.دو بیمارستان را به ما معرفی كرده بودند و من با توجه به مسیر ماشین خورش از خانه تا ﺁنها ترجیح دادم به بیمارستان دوم  كه هم بزرگتر بود هم مجهزتر مراجعه كنم.ظهر وقتی خواستم از دانشكده بیرون بیایم هنوز باران ادامه داشت.نازنین خیلی اصرار كرد به همراه او و فرهاد به خانه بروم ولی ترجیح دادم تنها بروم البته فرهاد خیلی ناراحت شد ولی وقتی گفتم كه برای خرید كتاب باید معطل بشوم ﺁنها هم دیگر اصراری نكردند.چتر همراهم نبود و با اینكه سعی میكردم از زیر سقفهای مغازه های كنار خیابان رد بشوم اما خیس خیس شده بودم و با توجه به.............

چتر همراهم نبود و با اینكه سعی میكردم از زیر سقفهای مغازه های كنار خیابان رد بشوم اما خیس خیس شده بودم و با توجه به بلندی مژه هایم اگر كسی زیاد دقت نمیكرد گمان میبرد گریه میكنم! چون درست مثل قطرات اشك از مژهام آب میریخت!هنوز خیلی از دانشكده دور نشده بودم كه یكدفعه چتری روی سرم گرفته شد!برگشتم نگاه كردم دیدم حمیدرضا با لبخندی  به لب فقط نگاهم میكند!!! نمیدانم چرا ولی خودمم خنده ام گرفت! گفت:چرا توی این بارون بدونه چتری؟

گفتم:صبح با احسان اومدم و فكر نمیكردم بارندگی طول بكشه!

دوباره لبخند خاص خودش را به لب ﺁورد و گفت:خوب حالا چرا چتر رو از من نمیگیری؟

خندیدم و گفتم:خودتون چیكار میكنی؟

جواب داد:من مهم نیستم...بگیر برو...

چتر را داد تو دست من و یقه ی بارونی بلندش را بالا كشید و گفت:كاری نداری؟

چتر توی دستم بود برای لحظاتی بهش خیره شده بودم و بعد گفتم:اینجا چیكار داشتین؟

سامسونت را در دستش جابجا كرد و گفت:اگه بهت برنخوره باید بگم اومده بودم ببینمت!

لبخندی زدم و گفتم:پس...چقدر بیكار شدی كه برای یه همچین كاری اومدی...

به چشمهایم خیره شد و گفت:بیكار نبودم...ولی تو از هر كاری منو بیكار كردی.

نمیدانستم چی جوابش را بدهم اصلا" نمیتوانستم باور كنم كه یك پسر به این راحتی حرف دلش را به یك دختر بگوید!!! با دست دیگرم ﺁبهایی كه در اثر ریزش باران صورتم را خیس كرده بود پاك كردم و همانطور نگاهش كردم.لبخندی روی لبانش بود و چشم از صورت من برنمیداشت.تقریبا" وسط پیاده رو بودیم و راه عابرین دیگر را سد كرده بودیم؛بازویم را گرفت و به كنار پیاده رو برد؛نزدیك نرده های دانشكده ایستادیم تا راه برای عبور پیاده ها باز باشد.حالا باران او را هم خیس كرده بود؛توی چشمهاش چیز خاصی موج میزد؛نمیدانستم باید چی بگویم! حالت كلافه گی بهم دست داده بود.هنوز با لبخند نگاهم میكرد؛خواستم بگویم(ببین حمیدرضا من از این روابط بین دختر و پسرها خوشم نمیاد)كه گفت:بازم میخوای دنبال كتابها بگردی نه؟

نگاهش كردم؛قطره های باران حالا حتی به شیشه های عینكش میریخت ولی با شوق عجیبی بهم خیره بود! با سر جواب مثبت دادم.یكدفعه دیدم دست راستش را بالا ﺁورد و سامسونتش را روی پایش باز كرد؛سه جلد كتاب نو كه داخل یك كیسه نایلونی بود بیرون ﺁورد و گفت:بیا...سه جلد رو برات خریدم...مال خودم نیس...برای تو خریدم.

با تعجب نگاهش كردم و ناخودآگاه لبم را با دندان گزیدم.در سامسونتش را بست.كیسه را از دستش گرفتم و او هم چتر را از من گرفت؛طوری چتر را در دست گرفت كه حالا هر دو زیر آن قرار گرفته بودیم.با اشتیاق در كیسه را باز كردم؛درست میگفت كتابها كاملا" نو بودند! خیلی خوشحال شده بودم گفتم:واقعا" نمیدونم چطوری تشكر كنم...چطور تونستی این كتابها رو اونهم با این شرایط پیدا كنی؟

دوباره كتابها را داخل كیسه گذاشتم وقتی سرم را بالا گرفتم متوجه شدم هنوز داره نگاهم میكنه! گفت:الهام...بیا بریم با هم ناهار بخوریم...خواهش میكنم.

گفتم:ولی من باید برم خونه.

سریع گفت:من با احسان صحبت كردم...اون خبر داره...بهش تلفن كن خودت متوجه میشی.

گفتم:ببین حمیدرضا...موضوع اصلا" احسان نیس...مامانم خونه منتظرمه...

به میان حرفم ﺁمد و گفت:داری بهوونه میاری!!!

گفتم:نه...اصلا" حرف...حرف بهوونه نیس...

یكدفعه صدای زنگ گوشی ام بلند شد! وقتی نگاه كردم شمارۀ احسان را روی گوشی دیدم! گوشی را كه جواب دادم كاملا" معلوم بود كه حمیدرضا با او قبلا" صحبت كرده! البته اسمی از حمیدرضا نبرد فقط از من پرسید:كه كی برمیگردی؟

حمیدرضا دقیقا"میدانست احسان چی پرسیده چون بلافاصله گفت:بگو ساعت سه و نیم یا چهار جلوی درب خونه میرسونمت!

و قبل از اینكه من جمله را برای احسان تكرار كنم خود احسان صدای حمیدرضا را شنید! فقط ﺁخرین لحظه شنیدم كه گفت:سلام برسون...

و بعد خداحافظی كرد و گوشی قطع شد.با هدایت دست حمیدرضا به ﺁنطرف خیابان رفتیم و بعد از تقریبا" یك پیاده روی كوتاه به ماشینش رسیدیم و سوار شدیم.در همان حال رانندگی پرسید:دوست داری بریم رستوران یا جای خاصی رو در نظر داری؟

گفتم:من پیتزا خیلی دوس دارم...

خندید و گفت:باشه پس میریم یه جایی كه پیتزا بخوریم.

بعد از تقریبا" نیم ساعت رانندگی جلوی یك پیتزا فروشی توقف كرد.مغازه نسبتا" شلوغ بود و تا پیتزای ما آماده بشود حدود بیست دقیقه ای طول كشید؛فهمیده بودم كه حمیدرضا از این معطلی چقدر خوشحال است.تا غذای ما حاضر بشود خودم را مشغول ورق زدن كتابها كردم و در عین حال متوجه بودم كه حمیدرضا دستش را زیر چانه اش زده گاهی به صفحات كتابهای در دست من و گاهی هم به من نگاه میكرد.پرسید:راستی برای كار عملی كجا میری؟

همانطور كه مشغول ورق زدن كتابها بودم بیمارستانی را كه برای كارآموزی در نظر گرفته بودم را به او گفتم؛یكدفعه مثل برق گرفته ها شد و گفت:جدی میگی؟

سرم را از روی كتابها بلند كردم و بهش نگاه كردم و گفتم:آره...چطور مگه؟

از چشمهاش برق شوق میبارید و گفت:آخه منم اونجام و طرحم رو میگذرونم...البته اگه بشه اسمش رو طرح گذاشت...حالا چی شد اونجا رو انتخاب كردی؟......

ادامه دارد





Admin Logo
themebox Logo