تبلیغات
شطرنج عشق - رمان به یادمانده فصل20-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

عشق درست مانند تنفس است٬سطحی والاتر از تنفس است.اگر نفس نکشی٬بدنت از بین خواهد رفت.اگر عاشق نباشی٫روحت نمی تواند زاده شود.

----------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد و شش

با خاله سلام و احوال پرسی كردم و گفتم:خاله٬امیرسالار چی میگه؟!.میگه عموش اونجاس! آره؟ راست میگه؟

خاله با تعجب گفت:نه…كسی اینجا نیست.

گفتم:ترسیدم…فكر كردم سر و كله رضا پیدا شده…

خاله گفت:ترست واسه چیه؟

كمی مكث كردم و گفتم:نمیدونم ولی بی جهت دلم شور زد…

خاله گفت:خوب…كاری داشتی زنگ زدی؟

بلافاصله یادم اومد اصلا برای چی زنگ زدم بنابراین گفتم:ا…راستی خاله خواستم بگم من ظهر ناهار رو دانشگاه هستم خونه نمیام و مستقیم میرم تولیدی…

حرفم كه به اینجا رسید خاله یكدفعه گفت:ای وای…خاله جان تازه یادم افتاد…یه آقایی اومده بود جلوی درب و خودش رو علی حاج آقایی معرفی كرد و گفت كه صاحب تولیدیه…امیرسالار اون رو شناخته بود…بچه شاید همین رو میگفته…

پرسیدم:خوب چی كار داشت؟!!

خاله ادامه داد:اومد…آدرس دانشگاه رو گرفت.

با تعجب گفت:خوب!!؟

خاله گفت:خوب هیچی دیگه…همین...بعدم رفت.

كمی به فكر فرو رفتم و بعد گفتم:نگفت برای چی میخواد؟

خاله گفت:نه…فقط گفت در رابطه با سفارش كاریه و بعدم رفت.

از خاله تشكر كردم و با امیرسالار كه دوباره اصرار داشت گوشی رو بگیره كمی صحبت كردم و سفارش كردم كه خاله رو اذیت نكنه تا من شب به خونه برم و بعد خداحافظی و گوشی رو قطع كردم.گوشی تلفن رو كه سر جاش گذاشتم و از باجه تا نیمكتی كه در كنار محوطه ی سبز دانشگاه بود برم عجیب فكرم مشغول شد…یعنی حاج آقا چه كاری با من داشته كه رفته جلوی درب خونه و آدرس دانشگاه رو گرفته؟!!…اصلا آدرس جدید ما رو از كجا آورده؟!…یادم افتاد همون موقع ها كه تازه اسباب كشی كرده بودم خانم طاهری آدرس من رو گرفته بود،پس احتمال دادم باید آدرس رو اینطوری بدست آورده باشه...ولی چیكار داشته كه نتونسته بود تا بعد از ظهر كه من سر كار برم صبر كنه!!!!! روی نیمكت نشستم و همونطور كه پوست لبم رو با دندون میكندم  به این قضیه  فكر كردم كه چه مساله ای میتونه باشه؟ بعد از یك ربعی كه روی نیمكت نشستم به ساعتم نگاه انداختم تقریبا ً 12:20 بود بلند شدم به طرف سلف دانشگاه رفتم و یه پرس ناهار گرفتم و مشغول خوردن شدم و در ضمن به تلوزیون داخل سلفم نگاه كردم و دیدم تصاویری به صورت مستقیم از بستری شدن امام خمینی رو در بیمارستان پخش میكنه.بیشتر دانشجوها ساكت شده بودن و در حین خوردن غذا به تصاویر پخش شده نگاه میكردن بعضی از دختران دانشجو اشك میریختن و گروهی به صفحه تلوزیون خیره بودن.بعد از صرف ناهار از بوفه یه لیوان چایی هم گرفتم و خوردم تقریبا ً ساعت بیست دقیقه به دو بود كه از دانشگاه اومدم بیرون؛از وقتی محیط كارم از مولوی به خیابان جمهوری انتقال یافته بود رفت و آمدم از دانشگاه به تولیدی خیلی سر راست تر و راحتتر شده بود.

از درب دانشگاه كه بیرون اومدم آفتاب مستقیم خرداد حسابی سرم رو داغ كرده بود و برای اینكه زیاد كلافه نشم كلاسورم رو سایه بانی روی سرم كردم و منتظر ماشین ایستادم كه یكباره كسی صدام كرد:خانم شفیعی…

به سمت صدا برگشتم؛حاج آقا بود.

سلام كردم و اونم جواب داد و به طرفم اومد و گفت:ببخشید،میخواستم خواهش كنم ببینم میتونید الان باهم به بازار پارچه فروشها بریم چون تلفنی به من خبر دادن پارچه های خیلی جدید لباس شب و عروسی آوردن و هنوز طاقه ها پخش نشده…

فقط نگاش میكردم و بازم شباهتش به امیر من رو كلافه میكرد...ولی در عین حال منتظر بودم ببینم با تمام این توضیحات كه سر هم میكنه من چرا باید با اون به بازار برم؟

در جواب گفتم:خوب…چه لزومی داره من به بازار بیام!!؟

سرش رو پایین انداخت و گفت:خواستم كلا به سلیقه ی شما پارچه ها انتخاب بشه.

حس ناشناخته ای رو در پشت كلامش احساس كردم كه به من حس ناخوشایندی میداد.

در حالی كه سعی میكردم احترامش رو حفظ كنم گفتم:حاج آقا…شما تشریف ببرید بازار و مثل همیشه خودتون پارچه رو بخرید.منم میرم تولیدی منتظر میمونم تا فقط با توجه به طرح ها و رنگهای اونها…طرحهای خودم رو الگو كنم.

دوباره به من نگاه كرد و گفت:پس بفرمایید توی ماشین تا تولیدی شما رو برسونم.

حالا دیگه مطمئن شدم كه تنها قصدش ایجاد ارتباطی به غیر از رابطه ی صاحب كار و كارگریه.ایستادم وفقط نگاش  كردم…بعد از چند ثانیه كه گذشت حاج آقا نگاهی به من كرد و گفت:البته اگه شما مایل باشید!…و جسارت ندونید!

همونطور كه نگاش میكردم خیلی آروم گفتم:ولی من اصلا مایل نیستم.

در حالیكه با سوئیچ ماشینش بازی می كرد گفت:پس معذرت میخوام و دیگه وقتتون رو نمیگیرم…شما تشریف ببرید تولیدی…منم میرم بازار و بعد از خرید پارچه ها رو به نمونه میارم اونجا…

خداحافظی سریعی كرد و رفت سوار ماشینش شد.وقتی دور شد احساس می كردم كسی قلبم رو در سینه ام فشار میده…به دور شدن ماشینش نگاه میكردم و حس می كردم خالی هستم…تهی…تهی تر از همیشه…

احساس پوچی به من دست داده بود…یك حس غریبی كه فقط پر بود از بی كسی و تنهایی…هیاهوی جمعیت و ازدحام و رفت و آمد مردم برام نامفهوم شده بود…شروع كردم به راه رفتن اما بی هدف قدم بر میداشتم…قلبم سنگینی میكرد و مغزم تهی شده بود…نمیتونستم افكارم رو جمع كنم…فقط سعی میكردم نفسهای عمیق بكشم …مثل این بود كه داشتن من رو خفه میكردن…خاطرات گذشته مثل پرده ی سینما جلوی چشمم می اومد…مثل آدمهای مسخ شده راه می رفتم…بوق ماشینها برام نامفهوم شده بود…گاهی امیر جلوی نظرم می اومد…گاهی صدای مامان توی گوشم می پیچید و برگشته بودم به هفت سال  پیش كه مخالف ازدواج من و امیر بود و از اختلاف سنی امیر با من ایراد می گرفت.گاهی صورت مادر رضا رو می دیدم كه دائم تكرار میكرد:خودت مقصری…خودت مقصری.

بعد صورت خانم دكتربیات رو میدیدم كه میگفت:وضع من رو ببین…من با تو فرق دارم …به انتها نرسیدی…تصمیم درست بگیر به انتظار بیهوده نباش.

صورت رضا رو می دیدم…دوباره صورت امیر...

دستم رو به دیوار گرفتم تا از افتادنم جلوگیری كنم…كسی به من تنه زد…ولی برام مهم نبود…دوباره به راه ادامه دادم…پیشونیم عرق كرده بود…با دستم عرق پیشونیم رو پاك كردم.

دوباره صورت امیر رو میدیدم…امیرسالار رو می دیدم كه نوزاده و در آغوشم گریه میكنه.

صدای پروانه در گوشم می پیچید كه:تا كی میخوای خودت رو معطل كنی…دست از حماقت بردار…به خاطر امیرسالارم كه شده دست از افكار پوچت بردار…راضی شو بیا با من زندگی كن…برای آینده ی این بچه هم كه شده درست فكر كن.

بازم كسی به من تنه زد و باعث شد به دیوار برخورد كنم…اما این بارم برام مهم نبود.اشكم جاری شده بود.صورت حاج آقا جلوی چشمم اومد…دوباره صورت امیر…امیرسالار رو میدیدم كه به حالت دو خودش رو در آغوش حاج آقا رها  میكرد.

هنوز به راه رفتن ادامه می دادم…به اطرافم نگاه میكردم...نزدیك ساختمن پلاسكو رسیده بودم.

صدای ضربان قلبم در گوشم می پیچید…قفسه ی سینه ام درد گرفته بود.

صدایی رو شنیدم:افسانه…افسانه…چی شده؟

ولی نمیتونستم تشخیص بدم كه صدا متعلق به چه كسیه…دست كوچولویی در دستم جای گرفت و بعد صدا كرد:مامانی…مامانی.

امیرسالار بود…ولی اینجا چیکار میكرد؟!!!

یكدفعه كوروش رو دیدم…جلوم ایستاده بود و با حالتی حاكی از اضطراب به من نگاه میكرد...اشكام سرازیر بود…نفسم به سختی بالا می اومد به محض اینكه از حضور كوروش مطمئن شدم با یك دستم بازوش رو چنگ زدم و فقط تونستم بگم:كوروش به دادم برس…حالم بده…دارم خفه میشم.

دیگه هیچی نفهمیدم...

وقتی چشمم رو باز كردم فهمیدم من رو بستری كردن…

كوروش و خانمش كنارم بودن و امیرسالار در بغل همسر كوروش بود.به محض اینكه چشمم باز شد امیرسالار خواست كنارم روی تخت بشینه.كوروش خندید و گفت:چطوری آبجی؟

پشت اون بلافاصله ثریا زنش در حالی كه به امیرسالار كمك میكرد تا همون طور كه دوست داره بشینه گفت:خدا رو شكر كه به خیر گذشت.

دوباره كوروش خندید و گفت:راستش رو بگو دختر…توی كجا شیطونی كردی كه اینهمه اعصابت ریخته بهم…

خندیدم در حالیكه لبهای امیرسالار رو كه روی صورتم خم شده بود می بوسیدم گفتم:اذیت نكن كوروش…

ثریا گفت:افسانه جان خیلی به خودت فشار میاری…اینهمه فشار خوب تحملش سخته…درس و دانشگاه و كار و بچه…

لبخندی زدم و گفتم:ببخشید توی زحمت افتادین.

در این موقع دكتری وارد اتاق شد و پس از معاینه اجاره ترخیص من رو داد ولی گفت كه به علت تزیق داروها ممكنه دچار خواب آلودگی بشم و حتماً اگه این حالت برام پیش اومد استراحت یادم نره.

وقتی از جا بلند شدم پلكام سنگینی میكرد و واقعا حالت خواب آلودگی داشتم...امیرسالار رفت بغل کوروش و ثریا كمك كرد كه از كلینیك خارج بشم.تمام مسیر رو تا خونه روی صندلی عقب خوابیدم و حتی جلوی درب منزلم با حالتی منگ و گیج از ماشین پیاده شدم...فقط همین قدر میفهمیدم كه خاله زهره نگذاشت پایین برم و من رو به خونه ی خودش برد.

صبح كه بیدار شدم فهمیدم در یكی از اتاق خوابهای خاله زهره هستم و امیرسالارم مست خواب كنارم خوابیده بود.به ساعتم نگاه كردم تقریبا 8:30 بود...سر جام غلطی زدم و دوباره به خواب رفتم.بار دوم كه بیدار شدم شنیدم امیرسالار میگه:مامانی میخوام روی بالشت تو بخوابم…

چشمام رو باز كردم و دیدم با سماجت اصرار داره كه زیر پتوی من بیاد…پتو رو بلند كردم و اومد توی بغلم…حسابی به خودم چسبوندمش و شروع كردم به بوسیدن گردنش…قلقلكش می اومد و شروع كرد به خندیدن.در این موقع درب اتاق باز شد و خاله زهره اومد داخل.

احساس سبكی میكردم…مثل این بود كه بعد از مدتی بیداری و خستگی٬یك خواب عمیق كرده بودم و حسابی از خستگی خالی شده بودم.یه حس عجیبی در خودم احساس میكردم…یك حسی كه شاید فقط در سال اول و دوم ازدواجم در من بود…همون حالتهایی كه وقتی صبحهای جمعه امیر صبحانه رو آماده كرده بود و منتظر میموند تا من بیدار بشم…نمیدونم چه حسی بود ولی كلا وقتی نفس میكشیدم فكر میكردم نفسم به سبكی پر شده و به خنكی نسیم...و وقتی با هر نفسم موهای امیرسالار رو بو میكشیدم احساس میكردم سر امیر رو توی بغلم گرفتم.........

ادامه دارد

وقتی دو نفر عاشق هم باشند٬رفته رفته٬هر دو غایب می شوند.یک وجود خالص باقی می ماند - بدون نفس٬بدون تضاد...فقط یک اتصال و یگانگی.در آن اتصال٬احساس سرور خواهد بود.ولی نه به دلیل دیگری٬بلکه به سبب عشق.

-----------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد و هفت

نمیدونم چه حسی بود ولی كلا" وقتی نفس میكشیدم فكر میكردم نفسم به سبكی پر شده و به خنكی نسیم و وقتی با هر نفسم موهای امیرسالار رو بو میكشیدم احساس میكردم سر امیر رو توی بغلم گرفتم.

خاله لبخندی زد و كنار تخت نشست و در حالیكه دستش رو لای موهای پر پشت و خوش حالت امیرسالار كرد گفت:نیم وجبی مگه نگفتم مامانت رو بیدار نكن؟

بعد پشت سر خاله عروساش هم اومدن داخل به علاوه دختر كوچیك داریوش چون برای امتحان ظهر به مدرسه میرفت هنوز توی خونه بود...همه ی چهره ها مهربون و شاد بودن و هر كدوم با لبخندی كه از اعماق وجودشون بیرون می اومد خوشحالیشون رو از بهبودی حال من نشون میدادن.

كم كم كه از جا بلند شدم و صبحانه خوردم در لا به لای حرفاشون فهمیدم دیروز امیرسالار به یكباره شروع میكنه بهانه گیری برای من و كوروش كه دیروز به علت یكسری كارهای بانكی مرخصی گرفته بود از بیقراریه امیرسالار ناراحت میشه و با ثریا تصمیم میگیرن اون رو به تولیدی بیارن كه بین راه من رو میبینن و تا ماشین رو پارك كنن و به من برسن زمانی طول میكشه وقتی هم كه من رو با اون حال پیدا میكنن بلافاصله به درمانگاه میبرنم و در اونجا دكتر بعد از معاینه فقط میگه در اثر فشار شدید عصبی من به این حال افتادم و با تزریق چند آمپول مخصوص اعصاب به كورش توصیه میكنه كه بیش از این مراقب حال من باشن.بعدم خاله زهره گفت از دیروز تا این موقع خانم طاهری چندین بار تماس تلفنی داشته و وقتی هم كه فهمیده حال من خوب نیست به خاله گفته كه افسانه میتونه تا دو،سه روزم سر كار نیاد و در خاتمه خاطرنشان كرده بود كه خودش بعد از ظهر به دیدن من خواهد اومد.اون روز وقتی بعد از ظهر كوروش و داریوش از سر كار اومدن شامهای خودشون رو به همراه زن و فرزندان به خونه ی خاله آوردن و بعد از كلی خنده و شوخی قرار شد شام رو همگی بعد از آماده شدن توی حیاط بخوریم و ما زنها مشغول آماده كردن كارهایی جهت تهیه شام شدیم و مردها هم در حیاط فرش پهن كردن و و عمومرتضی هم با آب پاشی كردن حیاط صفای خاصی به حیاط بخشید.شب ساعت از 8 گذشته بود كه خانم طاهری اومد و بعد از یه ربع كه از نشستنش در حیاط كنار ما گذشت تازه گفت كه حاج آقا بیرون منزل توی ماشین نشسته و به محض گفتن این حرف عمومرتضی و كوروش و داریوش رفتن جلوی درب.امیرسالارم با دختر كوچیك داریوش کنار حوض مشغول پاشیدن آب به یكدیگر بودن،عمومرتضی و كوروش و داریوش هر چی اصرار كرده بودن حاج آقا داخل نیومده و خانم طاهری هم بعد از تقریبا 20 دقیقه خداحافظی كرد و با آرزوی  سلامتی برای من خانه رو ترك كرد.سرشام داریوش از شباهت بیش از حد حاج آقا به امیر حرف به میون كشید ولی با چشم غره ای كه عمو بهش رفت خیلی سریع موضوع حرفش رو تغییر داد.اون شب تا دیر وقت در حیاط نشستیم و صحبت كردیم...امیرسالار روی پای خاله زهره خوابش برد.برای خوابیدن كوروش و دیوارش و عمومرتضی در حیاط خوابیدن…داریوش اصرار داشت كه امیرسالارم همونجا بخوابه ولی خاله و من نگذاشتیم و با اینكه وقتی خواستیم اون رو به داخل ببریم از خواب بیدار شد و كلی بد اخلاقی كرد ولی بالاخره با قصه ای که سمانه براش گفت خوابش برد...البته این بار در اتاق.

فردا صبح با صدای قرآنی كه از مسجد محل با صدای بلند پخش میشد از خواب بیدار شدیم!!!!…صدای قرآن تقریبا بی موقع بود و همه ما دچار شوك شده بودم كه این صدای قرآن در این وقت روز و صبح برای چی پخش میشه!!!

عمو مرتضی رادیو رو روشن كرد كه تازه متوجه شدیم امام خمینی به رحمت ایزدی پیوست.جو بدی یكباره در خونه حكمفرما شد…همه ساكت شده بودیم و غیر از امیر سالار كه هنوز خواب بود،بقیه بیدار شده بودن و هر كس در گوشه ای نشسته بود.

سه روز عزای عمومی اعلام شد و نه تنها تهران بلكه تمام ایران یك پارچه سیاه پوش شد... تا یك هفته وضع ایران و تمام شهرهاش دچار بهت زدگی و عزاداری شده بود و به جرات می توان گفت كه فلج كشور رو به عینه شاهد بودیم.تمام امتحانات مراكز آموزشی دچار اختلال شد نه تنها مراكز آموشی و دانشگاهی بلكه تمام ارگانها دچار سردرگمی شده بودن…اما بالاخره با درایت مسئولین كشوری بعد از گذشت دو هفته كم كم شهرها وضعیت عادی خود رو پیدا میكردن ولی چهره ی عزادار شهرها تا چهل روز نتونست رنگ خود رو عوض كنه...

اواسط تابستان زمزمه بازگشت واقعی اسرا از مرز خسروی آغاز شد.

عراق بعد از چندین بار آزادی اسرایش به صورت یك جانبه از سوی ایران٬تازه دست به این عمل زد...

از همون روزهای نخستین تشویش و نگرانی و دلشوره  عجیبی بر دلم حكم فرما شد.

تا اینكه اولین كاروان آزاد شده با اتوبوسهایی مزین از مرز خسروی وارد ایران شدن... تمام تصاویر به صورت زنده از تلوزیون شبكه یك بخش میشد.

از اون روز به بعد كه هر چند وقت یكبار گروهی آزاده به وطن برمیگشت اخلاق من به كل تغییر كرده بود حتی حوصله امیرسالارم نداشتم!!!...طفلك خودشم فهمیده بود و بیشتر وقتها پیش خاله یا خونه ی داریوش و یا پیش سمانه دختر كوروش بود.

به محض اینكه اخباری از تلویزیون در رابطه با اسرا پخش مشد همه نگاهها به سمت من برمیگشت،در عذاب و سختی قرار گرفته بودم...میدونستم در این میون از همه كلافه تر عمومرتضی بود چرا كه این روزها اونم خیلی عصبی به نظر می رسید.

كم كم ترجیح دادم به هیچ عنوان از خونه ی خودم حتی در زمان بیكاری خارج نشم،حتی برای لحظه ای به خونه ی خاله نمی رفتم...از اینكه همه هنگام پخش اخبار من رو نگران مورد نگاه خود قرار میدادن عذاب می كشیدم.

در تهران و اطراف تهران هر اسیری كه می اومد و خبری به من میرسید هر طور بود با عكسهای از امیر به خونه اش می رفتم...در ابتدا هیچكس این موضوع رو نمیدونست ولی وقتی خانم طاهری با آشفتگی وضع كاری من پی به ین موضوع برد كم كم همه فهمیدن و بسیج  شدن تا من رو یاری كنن.

كوروش از یك طرف و داریو ش از سویی دیگه...از هر نقطه ی تهران كه رسیدن آزاده ای رو باخبر می شدن من رو با ماشین به درب منزل و یا محله ی اون آزاده میبردن در این میون حتی حاج آقا نیز بیكار نبود...به همراه اون و خانم طاهری حتی برای دیدن و صحبت كردن با آزاده ها تا شهریار و كرج و ساوجبلاغ هم رفتم.

اما هر بار با جواب منفی از طرف آزاده ها رو به رو می شدم و از اونجا تا خونه فقط اشك میریختم...تمام خانواده در بحران عصبی به سر میبردن...كم كم كلافه گی رو در چهره ی همه مشاهده میكردم.

هیچ آزاده ای از امیر خبری نداشت!!!...حتی وقتی عكس های اون رو نشونشون میدادم فقط شونه های خود رو بالا می انداختن و با تأسف بسیار سری تكون میدادن…

دیگه از شدت بغض های روزانه گلو درد دائم داشتم و با یك كمربند پارچه ای باریك گلوم رو بسته بودم...با هیچ كس حرف نمی زدم...

در این بین پروانه سه بار با خونه ی خاله تماس گرفته بود ولی حتی با اونم حرف نزده بودم.

اونقدر نسبت به امیرسالار بی تفاوت شده بودم كه حتی وقتی روز تولدش بود و كوروش به من گفت كه شش آزاده رو به محله ی شاه عبدالعظیم آوردن بی معطلی از اون خواستم من رو به اونجا ببره و هر چی خاله اصرار كرد:خوب فردا برید…امشب تولد این بچه اس...

اصلا توجهی به حرف خاله نداشتم و همونطور منتظر،جلوی درب حیاط ایستادم تا كوروش بیاد.

امیرسالار روی پله های ورودی ایستاده بود و فقط من رو نگاه می كرد به چشماش نگاه می كردم در درون خودم گفتم:من بابات رو میارم…من امیر رو خواهم آورد به خونه.

كوروش كلافه تر و عصبی تر از همیشه از پله ها پایین اومد و وقتی به پایین پله ها رسید برگشت و امیرسالار رو كه روی پله ها ایستاده بود بوسید...میدونستم از كار من عصبانیه...

خاله اومد و امیرسالار رو بغل كرد...طفلك امیرسالار جرات حرف زدن با من رو نداشت...

وقتی جلوی درب حیاط كوروش به من رسید صدای امیرسالار بلند شد كه گفت:دایی…شما هم داری میری؟

كوروش خیره به چشمای من نگاه كرد...میدونستم از شدت ناراحتی در حال انفجاره...كاغذی كه آدرس آزاده ها در اون نوشته شده بود رو توی مشتش مچاله كرد و همونطور كه به من خیره بود در جواب امیرسالار گفت:بر می گردم دایی...برمیگردم قربونت بشم...زود برمیگردم...

رویم رو برگردوندم و از درب حیاط بیرون رفتم و كوروش هم بیرون اومد.به سمت درب ماشین كوروش رفتم كه صدای كوروش بلند شد:افسانه!…بچه گناه داره!…آخه امشب شب تولدشه!…

اونقدر عصبی بود كه صورتش به رنگ كبودی در اومده بود...در این موقع داریوش با ماشین رسید بلافاصله از ماشین پیاده شد و از چهره ی كوروش فهمید باید اتفاقی افتاده باشه...به طرف من اومد و گفت:افسانه چی شده؟…

جوابش رو ندادم و فقط به دور دست نگاه كردم…اشك در چشمم حلقه زده بود…به یكباره گفتم:كوروش آدرس رو بده خودم میرم.

داریوش به طرف كوروش رفت…كوروش هنوز عصبی بود و به من نگاه میكرد.داریوش با صدای آروم گفت:آدرس رو به من بده…

دستش رو داراز كرد…كوروش با صدایی آروم و عصبی گفت:امشب تولد امیرسالار…

به طرف كوروش رفتم و همونطور كه دستم رو دراز میكردم گفتم:كورورش جان…گفتم آدرس رو بده…خودم میرم…داریوش تو هم لازم نیست بیای…

داریوش كاغذ رو از كوروش گرفت و برگشت به من نگاه كرد و گفت:بریم.

دوباره گفتم:به خدا راست میگم…خودم میرم…تو هم به زحمت نیفت.

لبخند كم رنگی روی لبش اومد و رو كرد به كوروش و گفت:داداش تو برو داخل…من افسانه رو میبرم.

و بعد با داریوش راهی شاه عبدالعظیم شدم.

در اونجا هم به هر آدرسی مراجعه كردم بعد از كلی معطلی همه همون سوالهای تكراری رو از من پرسیدن...كه همه بی جواب بود...چرا كه من جواب هیچكدوم از سوالهاشون رو نمیدونستم!!!...مثلا محل اسارت،یا نام گردان،یا نام عملیات و…

من هیچ جوابی نداشتم و فقط با اتكا به عكسهای امیر از اونها توقع جواب داشتم ولی هیچكدوم امیر رو نمی شناختن...

اون شب تا از شاه عبدالعظیم به خونه برگردیم ساعت بیست دقیقه به یازده شب بود.جلوی درب،ماشین حاج آقا رو شناختم و فهمیدم که خانم طاهری و اونم هستن.وقتی وارد حیاط شدم صدای خنده و موسیقی از داخل ساختمون به گوش می رسید،بغض کرده بودم...روی یکی از پله ها که به سمت زیرزمین میرفت نشستم و دستم رو روی زانوهام گذاشتم و سرم رو روی دستم و شروع کردم به گریه.

صدای فریادها وخنده های امیرسالار رو که دایی،دایی می گفت و کوروش رو صدا میکرد می شنیدم.

دستی به پشتم خورد و بعد صدای داریوش که گفت:بلند شو...گریه نکن...بریم داخل.

همونطور که گریه می کردم گفتم:حوصله ندارم...

صدای درب راهرو و بعد صدای ثریا و خاله رو شنیدم که سلام کردن...بعدم صدای زن داریوش رو شنیدم که آروم پرسید:چه خبر...؟

و داریوش جوابی نداد.

خاله گفت:خوب بلند شو حالا بریم توو...مهمونها هستن...زشته...همه منتظر موندن تا شما بیاین اون موقع امیرسالار شمع رو فوت کنه و کیک رو ببره...

و سعی کرد من رو از جا بلند کنه...گفتم:خاله ولم کن...حوصله ندارم...

خاله از من فاصله گرفت و صداش کمی عصبی به نظر می رسید گفت:دختر این کارها چیه که می کنی؟...اون بچه تا الان منتظر مونده...

از جا بلند شدم و کیفم رو از روی پله ها برداشتم و به سمت درب خونه ام رفتم و در همون حالی که گریه می کردم گفتم:به امیرسالار بگید مادرش مرده...

صدای خاله رو شنیدم که گفت:خجالت بکش...

پشت اون صدای داریوش و همسرش اومد که گفتن:مامان بهتره راحتش بگذاریم..............

ادامه دارد

اگر عشق واقعی وجود داشته باشد٬هرگز به وابستگی تبدیل نمی شود.{ در غیر این صورت } عشق فقط دانه ی دام بوده.تو در پی صید یک ماهی به نام وابستگی بوده ای و عشق فقط طعمه ای بوده تا ماهی را بگیرد.وقتی که ماهی صید شد طعمه دور انداخته می شود.

--------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد و هشت

صدای خاله رو شنیدم که گفت:خجالت بکش...

پشت اون صدای داریوش و همسرش اومد که گفتن:مامان بهتره راحتش بگذاریم.

داخل خونه ام شدم و درب رو بستم و همونجا به درب تکیه دادم و نشستم و زار زار گریه کردم،صدای پاهاشون رو شنیدم که از پله ها بالا رفتن و بعدم درب راهرو بسته شد.

چند دقیقه همه جا ساکت بود ولی بعد دوباره صدای دست زدن و خوندن شعر تولد بلند شد و بعدم صدای کف زدن برای باز کردن کادوها...ولی من همونطور پشت درب نشسته بودم و اشک می ریختم.

بعد از تقریباً یک ساعت در حالیکه چشمام از شدت گریه می سوخت بلند شدم و مانتو و روسریم رو درآوردم و به جالباسی آویزون کردم.در کیفم رو باز کردم و به دو عکسی که از امیر در کیفم گذاشته بودم نگاه کردم و بعد هر دو رو بوسیدم.

درب خونه باز شد و همسر داریوش با یه بشقاب کیک اومد داخل و درب رو بست،نگاهی به من کرد و گفت:تو اینجوری فقط خودت رو می کشی...

و بعد کیک رو به آشپزخونه برد و روی کابینت گذاشت و دوباره اومد بیرون،به طرف من اومد و سر من رو در بغلش گرفت و گفت:تو رو خدا اینجوری گریه نکن...افسانه من به خدا نمیدونم چی باید بگم...ولی فقط این رو میدونم که تو داری خودت رو نابود می کنی...

اشکام رو پاک کردم و گفتم:من باید چی کار کنم ؟..من میدونم که امیر نمرده...ولی نمیدونم چرا پیداش نمی کنم...شهره تو رو به خدا برام دعا کن...دعا کن ریشخند دوست و فامیل نشم...همه فکر می کنن من دیونه ام...نه؟

دستمال کاغذی رو از روی تلویزیون برداشت و به من داد و گفت:به خدا نمیدونم چه جوابی بدم...

بعد صدای خاله از بالا اومد که شهره رو صدا می کرد...شهره از جاش بلند شد و گفت:افسانه جان به مامان چی بگم...؟ گفته از تو بخوام برای چند دقیقه هم که شده بیای بالا...

با دستمال اشکام رو پاک کردم و گفتم:شهره به خاله ام بگو افسانه میخواد بخوابه...

شهره از درب رفت بیرون و من تنها توی اتاق نشستم...سرم درد گرفته بود و چشمام به شدت می سوخت...

بعد از چند دقیقه صدای خداحافظی مهمونها رو شنیدم...بلند شدم و با اینکه نمازم قضا شده بود وضو گرفتم و جا نمازم رو پهن کردم.

درب خونه باز شد و امیرسالار در حالیکه کلاه تولد سرش بود آروم داخل اومد...میدونستم در اون قلب کوچیکش از دست من دلخوره...ولی اونقدر از نظر اخلاقی به امیر شباهت داشت که همیشه حتی ناراحتیشم با لبخندی پنهان میکرد. با صدای آرومی گفت:مامانی...میگذاری بوست کنم؟...

داشتم مقنعه ای چادر نمازم رو برای نماز سر می کردم و رو به قبله بودم،تقریباً نیمرخم به امیرسالار بود...دستام شل شد و روی زانوهام افتاد...متوجه شدم به طرفم میاد...ولی نمیتونستم از ریختن اشکم جلوگیری کنم.

اومد جلو و دستای کوچیکش رو دور گردنم انداخت و شروع کرد به بوسیدن من.

دستام رو لای موهای خوش حالت و پرپشتش کرده بودم و با قلبی که از غصه به درد اومده بود می بوسیدمش...در این موقع سمانه هم اومد داخل و همونجا کنار درب ایستاد.امیرسالار روی زانوم نشست و به سمانه نگاه کرد.اشکم رو پاک کردم و بعد سمانه گفت:افسانه جون...اگه بازم حوصله نداری...میخوای ببرمش بالا پیش خودم...

امیرسالار به طرف من چرخید و دوباره دستش رو دور گردنم انداخت و گفت:مامانی...بگذار شب پیشت بخوابم دیگه؟

سمانه میدونست این شب ها اصلاً حال خوشی ندارم بنابراین دوباره گفت:امیرسالار جون...بیا بریم بالا...اسباب بازیهات رو با هم دوباره نگاه کنیم...

اما امیرسالار جواب سمانه رو نداد و فقط خیره به چشمای من نگاه می کرد و منتظر جواب من بود.دوباره بوسیدمش و گفتم:سمانه جان به خاله بگو امیرسالار امشب پیش خودمه.

امیرسالار خنده ی بلندی کرد و بعد به سرعت از روی پام بلند شد و گفت:سمان جون حالا بریم بالا ماشینها رو بیاریم مامانی ببینه...

و بدون معطلی دست سمانه رو گرفت و با سرعت اون رو از اتاق بیرون برد.

اون شب بعد از اینکه به کمک سمانه و دختر داریوش اسباب بازی ها رو پایین آوردن فکر می کردم خاله هم بیاد پایین...ولی اصلاً نیومد...فهمیدم خیلی از دستم دلخور شده...

شب تا صبح امیرسالار حتی توی خواب هم دستش رو از دور گردنم باز نمی کرد و هر بار که سعی می کردم دستش رو از دور گردنم باز کنم از خواب بیدار می شد و من رو می بوسید و دوباره به همون حالت می خوابید...فهمیدم رفتار اخیر من خیلی اون رو دچار کمبود محبت کرده بوده ولی من مقصر نبودم...من در پی گوهری می گشتم که وجودش برای امیرسالار از هر چیز لازم تر و ضروری تر بود...

هفت ماه گذشت و در این مدت من همچنان در پی گمشده ام از محلی به محلی دیگه می رفتم و در این میان واقعاً شرمنده ی داریوش و کوروش و عمومرتضی و حتی حاج آقا بودم...

بارها به کله ام زد با رضا تماس بگیرم ولی اون خیلی وقت پیش آب پاکی رو در حتمی بودن مرگ امیر روی دستم ریخته بود پس بنابراین جایی برای ارتباط مجدد نمی دیدم.

اواسط اردیبهشت پروانه به ایران اومد،در مدتی که ایران بود بلیط هواپیما برای مسافرت به شیراز گرفت و من و امیرسالار رو با خودش به شیراز برد و در اونجا جهت خوش گذشتن به من و امیرسالار سنگ تمام گذاشت...ولی من دیگه افسانه ی سابق نبودم...خودم میدونستم مریض شدم...چرا که به محض اینکه تنها می شدم ناخودآگاه اشکم سرازیر می شد و امیر رو توی خیالم صدا می کردم.

پروانه خیلی از این موضوع ناراحت بود و دائم با من صحبت می کرد ولی من جوابی برای حرفاش نداشتم و فقط نگاش می کردم،گاهی حتی حرفاشم نمی فهمیدم و فقط حرکت لبش رو می دیدم.

از شیراز که برگشتیم به خونه دیگه بالا نرفتیم و چون هر دو خسته بودیم بلافاصله رفتیم پایین به خونه ی خودم.

مدتی بود زمان کاریم تغییر کرده بود دیگه مثل سابق هر روز به تولیدی نمیرفتم...فقط هفته ای دو روز جهت ارائه طرح جدید و یا کشیدن الگو های خاص به اونجا می رفتم و در تمام مدت لازم هم که در تولیدی بودم اصلاً حوصله ی حرف زدن با کسی رو نداشتم...یکراست به اتاق خودم میرفتم و درب رو می بستم و بعد از اتمام طرح یا الگو سریع اون رو تحویل خانم طاهری می دادم و به خونه بر می گشتم.

امیرسالار دیگه خیلی باهوش تر از سنش نشون می داد،زمانهایی که می فهمید خیلی بی حوصله شدم خودش به طبقه های بالا پیش خاله یا ثریا یا شهره می رفت و تا وقتی صداش نمی کردم پایین نمی اومد.

پروانه از این وضعیت خیلی ناراضی بود و دائم به من می گفت با این رفتار باعث پژمردگی امیرسالار میشم...ولی حرف های پروانه برام مهم نبود.اواخر هفته ی دومی بود که پروانه اومده بود٬هوا کم کم رو به گرمی می رفت...بعد از ظهر به همراه امیرسالار و دوچرخه ای که جدیداً عمومرتضی براش خریده بود و هنوز مجهز به چرخ کمکی بود به پارک شکوفه رفتیم و امیرسالار حسابی با دوچرخه خودش رو خسته کرد.وقتی به خونه برگشتیم هوا تاریک شده بود.جلوی درب،ماشین حاج آقا رو شناختم با تعجب به ماشین نگاه کردم!!! پروانه که متوجه تعجب من از بودن اون ماشین در جلوی درب حیاط شده بود گفت:چیه؟...ماشین مال کیه ؟...میشناسی؟

سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و کلیدم رو از کیف خارج کردم...در این موقع امیرسالارم با دوچرخه به ما رسید و به محض دیدن ماشین از دوچرخه پرید پایین و فریاد کشید:آخ جون...عمو اومده.

پروانه برگشت و دوچرخه ی امیرسالار رو که در وسط راه رها کرده بود رو به جلوی درب حیاط آورد و بعد گفت:باریک الله به رضا...عجب ماشین شیکی داره..!

لبخندی زدم و گفتم:مال رضا نیست...مال حاج آقا صاحب تولیدیه...امیرسالار بهش عمو میگه.

بعد وارد حیاط شدیم؛همه روی تخت که فرش پهن کرده بودن در حال خوش و بش کردن به سر میبردن و هندوانه ای سرخ و بریده وسط تخت بود و عمومرتضی طبق عادت با آب پاشی حیاط صفای خاصی به محیط داده بود.

وقتی ما وارد حیاط شدیم همه از جاشون بلند شدن...بعد از سلام و احوالپرسی با چشم دنبال خانم طاهری گشتم ولی متوجه شدم حاج آقا تنها اومده،با تعجب گفتم:پس کو خانم طاهری!!!؟

حاج آقا در حالیکه دستش رو روی شونه های امیرسالار که جلوی پاش ایستاده بود گذاشته بود به من نگاه کرد و گفت:من تنهایی مزاحم شدم...

نگاهم روی صورتش لحظه ای ثابت موند و بعد متوجه شدم که همه ساکت ایستادن و من رو نگاه میکنن...به تک تک چهره ها نگاه کردم...جو نامطلوبی برام به وجود اومده بود...وقتی نگاهم به شهره رسید بلافاصله به سمت پله ها برگشت و گفت:من برم چایی بیارم.

بعد به ثریا نگاه کردم دیدم رو کرد به خاله زهره و گفت:مامان میشه بیاید آشپزخونه سری به مربای من بزنید.

خاله زهره هم بی معطلی به همراه ثریا از پله ها بالا رفتن و داخل ساختمون شدن.

دختر کوچیک داریوش به سمت امیرسالار رفت و در حالیکه به سختی اون رو بغل میکرد گفت:افسانه جون اجازه میدی با امیرسالار خونه ی شما بریم و باهاش خمیر بازی کنم.

بلافاصله سمانه جلو رفت و امیرسالار رو از بغل دختر داریوش گرفت و گفت:نخیر...من امیرسالار رو بالا میبرم چون یه فیلم کارتون جدید براش خریدم...میخوایم با هم کارتون تماشا کنیم.

و بعد بدون اینکه بگذارن من حرفی بزنم سه تا دخترها به همراه امیرسالار وارد ساختمون شدن و درب راهرو بسته شد.

پروانه روی تخت نشسته بود و در حالیکه هندوانه می خورد خنده ای به لب داشت و من رو نگاه می کرد...با همون دهان پر از هندوانه رو کرد به عمومرتضی و داریوش و کوروش و حاج آقا که هنوز سر پا ایستاده بودن و گفت:آقایون... خواهش می کنم بفرمایید بشینید سر پا خسته میشین.

بعد همه نشستن...همونطور که ایستاده بودم دوباره نگاهی به کسانی که در حیاط مونده بودن انداختم،حاج آقا سرش پایین بود و عمومرتضی و کوروش و داریوش به من نگاه میکردن.

پروانه سیگاری از کیفش بیرون کشید و با فندکی که داریوش بهش داد سیگارش رو روشن کرد و همونطور به من خیره شد.

بدون اینکه حرفی بزنم به طرف پله های زیرزمین راه افتادم و رفتم پایین و داخل خونه ام شدم.

هر احمق دیگه ایی هم جای من بود دلیل حضور حاج آقا رو فهمیده بود...ولی اینها در مورد من چه فکری کرده بودن؟!!!!

مانتوم رو درآوردم و به جالباسی آویزون و تلویزیون رو روشن کردم و نشستم...تقریباً دو ساعت بعد صدای خداحافظی ها رو از حیاط شنیدم و بعدم صدای بسته شدن درب حیاط اومد.

چند دقیقه بعد پروانه اومد پایین،ساکت بود و اصلاً حرف نمی زد...مانتوش رو به جالباسی آویزون کرد و به آشپزخونه رفت و غذایی که از قبل مونده بود رو از یخچال بیرون کشید و گذاشت روی گاز.

اصلاً حرف نمی زد ولی میدیدم که در همون چند دقیقه که نزدیک به یک ربع بیشتر طول نکشید دو سیگار کامل رو در آشپزخونه دود کرد.

مطمئن بودم عصبیه چرا که حالا میدونستم هر وقت عصبیه زیاد سیگار میکشه................

ادامه دارد





Admin Logo
themebox Logo