تبلیغات
شادی داودی - رمان پرستار مادرم فصل3-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
عشق٬آتش هم هست٬اما آتشی سرد.با وجود این٬باید در این آتش سوخت٬زیرا این آتش تطهیر کننده است٬این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند.ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت یازدهم
وقتی ماشین رو از حیاط خارج كردم حس عجیبی داشتم...یك حس غریب و ناشناخته...انگار گمشده ایی رو بعد از سالها پیدا كرده بودم و حالا قصد داشتم برای به دست آوردن دوباره ی اون با تمام وجودم به طرفش برم...حال خودم نبود...یك حس ناشناخته و عجیب...یك گرایش و یك میل شدید...اما به چی؟!!!
به اینكه فقط كسی رو پیدا كرده ام كه حرفهای انباشه در قلبم رو گوش كنه؟...به چه چیزی تمایل پیدا كرده بودم؟...به یك دختر22ساله؟...چرا این كشش اینقدر سریع و قوی داشت اتفاق می افتاد؟!!!...

وقتی رسیدم به محدوده ی منزل خانم گمانی میخواستم از توی داشبورد ماشین آدرسی رو كه در ورق یادداشتی نوشته بودم رو بردارم و ببینم به كدوم كوچه باید وارد بشم؛متوجه شدم خانم گمانی به همراه شخص دیگری كه حدس زدم باید مادرش باشه كنار خیابان ایستاده بودن و خانم گمانی برایم دستی تكان داد.
ماشین رو به كنار خیابان بردم و پیاده شدم٬در حالیكه با اونها سلام و علیك كردم چمدان مادر خانم گمانی رو در صندوق عقب گذاشتم و رو به سهیلا گفتم:چرا این وقت شب اومدین توی خیابون ایستادین؟!!!...منزل منتظر میموندین من می اومدم...
خانم گمانی یا بهتر بگم مادر سهیلا كه چهره ایی شبیه خود سهیلا اما بسیار جا افتاده و خوش برخورد داشت گفت:ولله آقای مهندس من شرمنده ام به خدا...هر چی هم به سهیلا گفتم كه چرا قبول كرد شما دنبال ما بیاین و ازش خواستم باهاتون تماس بگیره و بگه لازم نیست شما به زحمت بیفتین گویا دیر شده بود چون هر چی تماس گرفت شما جواب ندادین...
- زحمتی نبود خانم گمانی...وظیفه ام بود...ولی به هر حال كاش كنار خیابون منتظر نبودین...اصلا"صورت خوشی نداره كه این وقت شب اونم توی این محل دو تا خانم كنار خیابون منتظر كسی باشن...
سهیلا با صدایی آهسته گفت:من به مامان گفتم كه بهتره توی خونه منتظر باشیم ولی مامان می خواست شما معطل نشین...
سپس همگی سوار ماشین شدیم.
نگاهی به سهیلا كه روی صندلی جلو نشسته بود كردم.متوجه شدم چهره اش كمی گرفته اس...حدس زدم سر همین موضوع احتمالا" با مادرش كلی بحث كرده برای همین نخواستم بیشتر از این موضوع رو كش بدهم و به سمت فرودگاه حركت كردم.
وقتی رسیدیم به فرودگاه كاروانی كه خانم گمانی عضو آنها بود هم رسیده بودن...برای همین از من و سهیلا فاصله گرفت و به همراه همسفران خودش مشغول صحبت شد.
با صدایی آهسته به سهیلا گفتم:مامانت نیاز به چیزی نداره براش تهیه كنم؟
نگاهم كرد و لبخند كمرنگی به لب آورد و گفت:نه...ممنونم...
از توی كیف جیب بغل كتم مقداری دلار بیرون آوردم و گرفتم به سمت سهیلا و گفتم:اینها رو بده به مامانت...ممكنه نیازش بشه.
نگاه جدی و جذاب سهیلا لحظاتی به صورتم خیره شد و بعد گفت:نه...ممنونم...نیازی نداره...اینهمه پول مال كسانی هست كه وقتی میرن زیارت كلی باید سوغات بخرن بیارن...من و مامان كسی رو نداریم...پس نیازی نیست اینهمه پول همراه خودش داشته باشه...ممنونم از لطفتون...
با جدیتی كه بیشتر از حالت سهیلا بود گفتم:بگیر این پول رو ببر بده به خانم گمانی...سفر خرج داره...حالا سوغات نباشه ممكنه مسائل دیگه پیش بیاد...ببر بده بهش...نیازش شد خرج میكنه نشد برمیگردونه...
سهیلا به آرامی دست من رو كه به طرفش دراز بود كنار زد و گفت:گفتم كه نیازی نیست...
هیچ وقت حوصله ی سر و كله زدن و اصرار روی موضوعی رو نداشتم برای همین گفتم:باشه...خودم میبرم بهشون میدم...
هنوز دو قدم هم نرفته بودم كه سهیلا بازوم رو گرفت و گفت:باشه...بدین به من می برم الان بهش میدم...ولی یه شرط داره...اونم اینه كه قبول كنید بعدا"تمام این پول رو بهتون برگردونم...
كمی از حرفش خنده ام گرفت؛به اطراف نگاه كردم و بعد رو كردم بهش و گفتم:بگیر ببر بعد با هم صحبت میكنیم...بگیر دختر.
در حالیكه به همدیگه نگاه میكردیم با تردید پول رو گرفت و بعد به سمت مادرش رفت و كمی با هم صحبت كردن و سپس به همراه خانم گمانی پیش من برگشتن.
خانم گمانی گفت:آقای مهندس به خدا نیازی نبود...شما واقعا" من رو دارین شرمنده میكنید...
- خواهش میكنم خانم این چه حرفیه...مبلغ زیادی نیست...فقط محض احتیاط همراهتون باشه بد نیست...به هر حال سفر راه دوره...ممكنه خدای ناكرده مشكلی پیش بیاد و نیاز به پول داشته باشید خوب نیست اونجا برای پول به كسی رو بندازین...انشالله به خوشی زیارت میكنید و مشكلی هم پیش نمیاد...اینطوری بهتره و نگران چیزی نباشید...
خانم گمانی نگاهی به سهیلا كرد و بعد رو به من گفت:واقعا"ممنونم...توی این مدت كه من نیستم سهیلا رو به مسعود و شما میسپارم...خدا از برادری و بزرگی كمتون نكنه...سهیلا خیلی تنهاس البته مسعود هست ولی...
از طرف لیدر كاروان؛مسافرها رو صدا كردن كه همه در یكجا باید جمع میشدن...سهیلا میون حرف مادرش اومد و گفت:بسه دیگه مامان...مگه دختر5ساله رو داری تنها میگذاری...برو دیگه...دارن صداتون میكنن...نگران منم نباش...بچه كه نیستم.
به سهیلا نگاه كردم...چقدر جدی صحبت میكرد!
جذابیت صورتش بیشتر شده بود و ناخودآگاه آدم دلش میخواست دقایقی طولانی به اون چهره نگاه كنه...
رو كردم به خانم گمانی و گفتم:خیالتون راحت باشه...چشم...سفرتون بی خطر...از همین الان میگم زیارتتونم قبول...التماس دعا.
خانم گمانی؛سهیلا رو در آغوش گرفت و لحظاتی هر دو به آرامی گریه كردند و بعد خانم گمانی به جمعیت كاروان ملحق شد و ساعتی بعد جهت پرواز به سالن ترانزیت راهنمایی شدن.
سهیلا تا آخرین لحظه جلوی شیشه ایستاده بود و به مادرش نگاه میكرد و من روی صندلی در كنار سالن نشسته بودم.
وقتی دیگه كاملا" مادرش از نظر ناپدید شد به سمت من برگشت و متوجه شدم در تمام اون مدت چقدر اشك ریخته بوده!
نمیدونم چرا اما دیدن چهره ی گریانش حسابی منقلبم كرد..!
از روی صندلی بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:بسه دیگه...مامان سفر زیارتی رفتن انشالله به سلامت هم برمیگردن...خوبیت نداره پشت سر مسافر اینقدر اشك بریزی...
با سر حرفم رو تایید كرد و با دست صورت خیس از اشكش رو پاك كرد و بعد به همراه همدیگه از سالن خارج شدیم.
وقتی داخل ماشین نشستیم سكوت كرده و هر یك در افكار خودمون غرق بودیم.
ماشین رو به حركت درآوردم و از پاركینگ فرودگاه خارج شدم.
سهیلا گفت:مرسی آقای مهندس...خیلی لطف كردین...واقعا"ممنونم.
لبخندی زدم و گفتم:فكر نمیكنم كاری كرده باشم كه اینقدر جای تشكر داشته باشه...من خیلی بیشتر از این حرفها بهتون بدهكارم...حضورتون در منزل من شرایطی رو ایجاد كرده كه سالها حتی خوابشم نمی تونستم تصور كنم...آرامش...راحتی...آسودگی خیال و خیلی چیزهای دیگه...اینها چیز كمی نیستن...پس میبینید كه من خیلی بیشتر از اینها به شما بدهكارم...درسته؟
لبخند زیبایی به چهره آورد و با صدایی آروم گفت:شما خیلی مهربونی...مسعود همیشه از شما تعریف میكرد اما فكر نمیكردم تا این حد باشه...ولی...همیشه وقتی چیزهایی از شما میگفت و بعدم خودم دراین مدت كم از شما دستگیرم شده این سوال توی ذهنم...
به میون حرفش رفتم و گفتم:این سوال توی ذهنت می اومد كه چرا توی زندگیم دچار شكست شدم...درسته؟
- نه...نه...اینكه چرا همسرتون قدردان اینهمه محبت و انسانیت وجود شما نبوده...مردی با خصایص شما نمی تونه بی احساس باشه...صد در صد در زمینه ی احساسی و عشقی هم برای همسرتون كم نمیگذاشتین...پس چرا...ببخشید...من حقی ندارم در مسائل خصوصی شما...
- نه...این چه حرفیه؟...اصلا" دلیل اومدن امشب من پیش شما همین بود كه شاید نیاز داشته باشم حرف بزنم..از خودم...از زندگیم...از مهشید...از بلایی كه سرم اومد..از...
- میدونم مهشید چیكار كرده...واقعا"متاسفم...
- شما چرا؟
- برای اینكه همیشه فكر میكنم این تیپ زنها مایه ی ننگ بقیه ی زنها هستن...
ماشین رو كنار خیابان پارك كردم و كاملا" به صندلیم تكیه دادم در حالیكه هنوز دستهام روی فرمون ماشین بود...
هر وقت به یاد خاطرات تلخی كه از مهشید در ذهنم بود می افتادم ناخودآگاه هر چی كه در دست داشتم رو با تمام قدرت در مشتم فشار میدادم و حالا این فرمان ماشین بود كه در بین انشگتان مشت شده ام میفشردم!
سهیلا نگاهی به من و دستهای من كرد و بعد با صدایی كه آرامش در اون موج میزد و سعی داشت این آرامش رو به منم القا كنه گفت:حرف بزنید...توی دلتون حرفها رو نگه ندارید..اینجوری خودتون رو داغون میكنید...
ناخودآگاه نیشخندی به لبم اومد و گفتم:داغون؟!!!...چیزی از من باقی نمونده...نمیدونی...نه تو و نه هیچ كس دیگه نمیتونه حال من رو درك كنه كه برای یك مرد چقدر وحشتناكه وقتی بفهمه زنش سالهاست با مردهای دیگه رابطه داره...با پسرهایی كه حداقل10سال از اون كوچیكترن...
نفس عمیقی كشیدم و ادامه دادم:اولش همه چیز رو انكار میكردم...تا اینكه مسعود اون عكسها و فیلمها رو تهیه كرد و برام آورد...
وقتی جمله ام به اینجا رسید به طور ناخودآگاه شروع كردم با مشت روی فرمان كوبیدن...
لحظه ایی به خودم اومد كه سهیلا با چهره ایی نگران بازوی راست من رو گرفته بود و با تكرار میگفت:آقای مهندس...سیاوش...سیاوش...تو رو خدا...آقای مهندس...خواهش میكنم...
یكباره مثل این بود كه به خودم اومدم و اون هم بازوی من رو رها كرد و عقب تر نشست و به درب كنارش تكیه داد.
سرم رو به پشتی صندلی تكیه دادم و چشمهام رو بستم و سعی كردم با كشیدن چند نفس عمیق به اعصاب داغون خودم مسلط بشم...
فایده نداشت...از ماشین پیاده شدم و درب ماشین رو بستم و به ماشین تكیه دادم...
نسیم نسبتا"خنكی می وزید و خیابان خلوت خلوت بود...
صدای باز شدن درب ماشین رو شنیدم و بعد دیدم سهیلا روبه رویم ایستاد و گفت:میدونم نمیتونم صد در صد شرایط شما رو درك كنم...ولی به خدا دلم میخواد كاری از دستم بر می اومد تا شما رو از این حالت دربیارم...هر قدر هم فریاد بكشید و مشت به در و دیوار بكوبید حق دارید...واقعا"سخته...ولی تو رو خدا اینجوری خودتون رو اذیت نكنید...میدونم در حرف آسونه...اما...قبول كنید هر چی بوده تموم شده...هر خاطره ی تلخ و چندش آوری هم بوده دیگه تموم شده...شما هنوز خیلی برنامه ها می تونید برای اینده ی زندگیتون داشته باشید...نمیگم همین الان یا به همین زودی همه چیز رو فراموش كنید چون این حرف نه تنها عملی نیست كه خنده دارم هست...اما هر كاری از دستم بربیاد حاضرم انجام بدهم تا شما حداقل كمتر به خاطراتتون فكر كنید...
نگاهش میكردم...وقتی صحبت میكرد توی چشمهاش صداقت موج میزد...
سالها بود كه اینقدر دقیق به صورت كسی نگاه نكرده بودم!
شاید به جرات میتونم قسم بخورم كه تا اون لحظه تمام حس درونی خودم رو نسبت به جنس مخالف در درونم خفه كرده بودم...اما حالا...
در اون شب ساكت و خلوت این دختر با صداش...با رفتارش...با نگاهش...گویا میخواست یكباره تمام احساسات من رو بیدار كنه...خدایا من چه باید میكردم؟
نگاهم رو از صورتش گرفتم و به انتهای خیابان چشم دوختم.
با صدایی آرامتر و آرام بخش تر از همیشه گفت:به خدا دوست ندارم چشمها و صورت مردی مثل شما رو اینطوری غرق توی غم ببینم...
و بعد او هم به ماشین تكیه داد و كنار من ایستاد؛گفت:خنده داره میدونم...اما دست خودم نیست...شاید هر كس دیگه حال من رو بفهمه فكر كنه كه...
صورتم رو به سمتش برگردوندم و دستهام رو به روی سینه گره كردم و گفتم:تو هیچ میدونی از وقتی اومدی به خونه ی من نه تنها به مادرم و پسرم آرامش دادی حتی برای خودمم آرامش عجیبی به همراه آوردی...نمی فهمم چطوری این حس رو به من القا كردی ولی توی همین یكی دو روزی كه اومدی واقعا آرامش اعصاب دارم پیدا میكنم!!!
- آقای مهندس؟
- راستی یه چیز دیگه كه میخوام بگم...یعنی میشه گفت یه خواهشی ازت دارم...
- خواهش؟!!!
- آره...لطفا" به من نگو آقای مهندس...تو كه كارمند شركت من نیستی...از این لفظی كه به كار میبری خوشم نمیاد...همونطور كه خودت از اسمت بیشتر راضی هستی منم دوست دارم بهم بگی سیاوش...
- آخه آقای مهندس...این كه نمیشه!!!
- چرا نمیشه؟!!!...تو كه همین چند دقیقه پیش وقتی عصبی شده بودم به راحتی اسمم رو صدا میكردی...پس خواهشا"از این به بعدم اسمم رو صدا كن..ممكنه؟
- هر جور شما راحتین...
وقتی به صورتش نگاه میكردم و اون هم به من خیره شده بود دوباره احساس كردم توی چشمهاش همون حسی رو كه چند بار دیگه به وضوح درك كرده بودم بازم داره برام شكل میگیره...
نگاهش خالص بود...یك نگاه ناب...عمیق و ژرف...اونقدر كه شاید به راحتی میتونستم قسم بخورم تا به حال این نگاه رو توی چشمهای هیچ كسی ندیده بودم!!!
دستهای گره كرده به روی سینه ام رو از هم باز كردم...حس عجیبی داشتم...حالتی كه شاید سالیان سال بود در خودم ندیده بودم...شبی ساكت و خیابانی خلوت...و من مردی شدم كه حالا بعد از سالها حس میكردم میل و كشش عجیبی به یك دختر پیدا كرده!!!
سهیلا به ماشین تكیه داده بود و فقط به من نگاه میكرد...نگاهی كه احساس میكردم هر لحظه من رو داره بیشتر به خودش جذب میكنه!!!...تكیه ام رو از ماشین جدا كردم و رو به رویش ایستادم..............
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
نباید به دنبال عشق گشت - عشق هرگز با جستجو به دست نمی آید.عشق از خلال بخشیدن واقعیت می یابد - عشق طنین صدای خودمان است.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوازدهم
سهیلا به ماشین تكیه داده بود و فقط به من نگاه میكرد...نگاهی كه احساس میكردم هر لحظه من رو داره بیشتر به خودش جذب میكنه!!!...تكیه ام رو از ماشین جدا كردم و رو به رویش ایستادم...تمام بدنم داغ شده بود و حس میكردم باید هر چه سریعتر به خودم مسلط بشم...دوباره از درون گویا كسی به من نهیب زد كه:سیاوش...خجالت بكش...عزت نفست كجا رفته؟
لحظاتی به صورتش نگاه كردم...شاید از درون دلم میخواست حركتی كنم اما دوست داشتم اون با تمام قوا توی صورتم می زد و سرم فریاد می كشید و من رو از خودش دور میكرد...
اما متوجه شدم كه اگر میل و كشش خودم رو بروز بدهم او باز هم هیچ واكنش منفی از خودش نشان نخواهد داد...باورم نمیشد...یعنی دارم اشتباه میكنم؟!!!
چطور ممكنه دختری در شرایط اون؛به سن اون؛به مردی مثل من تمایل داشته باشه؟!!!
شاید از خیلی نظرها مورد تایید بودم...چه ظاهرم٬چه تیپم٬چه ثروتم و چه تحصیلات و...اما من مردی 38ساله بودم كه زندگی موفقی نداشته و حالا پسری8ساله داره كه همراه مادر بیمارش هم زندگی میكنه...
نه این امكان نداره...اصلا"...جتما" دچار توهم شدم...
اما واقعا" سهیلا هیچ واكنش منفی از خودش نشون نمیداد و با نگاهی خالص و ناب به صورت من خیره شده بود...شاید در اون لحظات خودش هم از درون با خویش در جدال بود!!!
یك دستم رو لای موهایم فرو بردم و نگاهم رو از او گرفتم و بار دیگر به انتهای خیابان خیره شدم و سپس با صدایی آروم گفتم:
یك دستم رو لای موهایم فرو بردم و نگاهم رو از او گرفتم و بار دیگر به انتهای خیابان خیره شدم و سپس با صدایی آروم گفتم:سهیلا...برو توی ماشین...
لحظاتی كوتاه به صورت من خیره شد و بعد با همون صدای ملیح و آرومش شنیدم كه گفت:باشه...چشم...
و بعد برگشت و سوار ماشین شد.
دستهام رو به لبه ی ماشین گذاشتم و فقط زیر لب زمزمه كردم:خدایا...این دیگه چه بازی هست كه داری من رو واردش میكنی؟!!...كمكم كن...
از ماشین فاصله گرفتم و چند قدمی راه رفتم...سپس به ساعتم نگاه كردم و تازه متوجه شدم مدت زمان نسبتا"طولانی هست كه مامان رو در خانه تنها گذاشتم.
سرم رو به سمت آسمون گرفتم و به ستاره های بیشماری كه اون شب توی آسمون زیبایی خیره كننده ایی رو به وجود آورده بودند نگاه كردم...و بعد صدای اذان از مسجدی دور به گوشم رسید...
نفس عمیقی كشیدم و به طرف ماشین رفتم و سوار شدم و به سمت منزل حركت كردم.
دیگه تا رسیدن به منزل حرفی بین ما رد و بدل نشد و من در ناباوری قضیه غرق بودم!!!
وقتی رسیدیم خونه خوشبختانه مامان و امید خواب بودن...خیالم راحت شد كه مامان به كمكی در این مدت احتیاج نداشته.
به اتاقم رفتم و لباس راحتی پوشیدم...میدونستم سهیلا در اون لحظات یا توی هال نشسته یا در آشپزخونه خودش رو مشغول كرده...دیگه دلم نمیخواست در اون شرایط پیشش باشم...شاید از خودم و احساسم ترسیده بودم...روی تخت دراز كشیدم و به سقف اتاق خیره شدم كه ضربات ملایمی به درب اتاق خورد و بعد شنیدم كه سهیلا از پشت درب میگه:چایی حاضر كردم...اگه هنوز نخوابیدین بیاین چایی بخوریم...
جوابش رو ندادم كه فكر كنه خوابیدم...اونم دیگه درب اتاق رو باز نكرد و صدای پاش رو شنیدم كه از پشت درب دور شد!
به قدری خسته بودم كه نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم كه احساس كردم كسی به آرامی تكانم میده و همزمان صدام میكنه!
چشم باز كردم...سهیلا كنار تختم بود...خم شده بود و سعی در بیدار كردن من داشت...
در اون لحظه همه چیز رو فراموش كرده بودم...برای لحظاتی حتی خود سهیلا هم برایم ناشناس بود!!!
این دختر جوون و زیبا توی اتاق من چیكار داره؟!!...
به صورتش كه تقریبا در فاصله ی كمی از صورتم قرار گرفته بود نگاه میكردم...حركت لبهاش رو میدیدم...میدونستم داره حرف میزنه...اما چیزی نمیشنیدم!!!
هنوز بین خواب و بیداری بودم و دائم از خودم سوال میكردم:این دختر كیه؟!!
وقتی دید چشمام باز شده كمی از من فاصله گرفت...اما هنوز دستش به بازوی من بود و با تكانی ملایم كه به دستم میداد گفت:تلفن با شما كار داره...
تازه صداش رو شنیدم و یكباره همه چیز رو به خاطر آوردم.
سریع از روی تخت بلند شدم و نشستم.
سهیلا هم ایستاد و از من فاصله ی بیشتری گرفت و گفت:چند بار تماس گرفتن...گفتم خوابین...اما ایندفعه دیگه خواستن بیدارتون كنم...از شركتتون تماس گرفتن...
و بعد دست چپش كه گوشی تلفن سیار منزل در دستش بود رو به سمت من گرفت.
به ساعتم نگاه كردم...وای خدای من!!!...ساعت9:40صبح بود...سابقه نداشت تا این وقت صبح خوابیده باشم!!!
صورتم رو مالیدم و گوشی رو از سهیلا گرفتم و گفتم:چرا بیدارم نكردی؟!!!...من الان باید شركت باشم...هزار تا كار دارم...هیچ معلومه چی باعث شده فكر كنی باید تا این وقت روز مثل یه مرد بیكار و بیعار توی تختخواب مونده باشم؟!!!
و بعد با عصبانیت به تلفن پاسخ دادم...منشی شركت بود و میخواست یادآوری كنه كه راس ساعت10:30با مدیران قسمتهای مختلف هر سه شركتم جلسه دارم.
تمام مدتی كه صحبت میكردم سهیلا ایستاده بود و نگاهم میكرد.
وقتی گوشی رو قطع كردم با نرمی خاصی كه در صداش موج میزد گفت:شما به من نگفته بودین كه باید بیدارتون كنم...دیشبم كه اصلا" نخوابیده بودین...فكر كردم خودتون از برنامه های خودتون اطلاع دارین و هر ساعت كه لازم باشه بیدار میشین...به هر حال اگه مقصر منم...ببخشید.
از روی تخت بلند شدم...با اینكه هنوز كمی كلافه و عصبی بودم سعی كردم به واقعیت موضوع بهتر فكر كنم و اونم این كه حرف سهیلا كاملا" درست بود...چرا من باید توقع داشته باشم كه سهیلا من رو سر ساعتی مشخص بیدار كنه؟!!..اون به اسم پرستار مادرم پا به این خونه گذاشته اما چندین مسئولیت سنگین دیگه رو هم به عهده گرفته كه هیچكدوم در حیطه ی وظایف مشخص شده ی اون نبوده...حالا چی باعث شده بود كه من با خودخواهی اون رو مسبب خواب موندن اون روزم بدونم؟!!!...
چهره اش مشخص بود كه از برخورد من دلخور شده و بعد از اتاق بیرون رفت و درب رو بست.
گوشی تلفن رو كه خاموش كرده بودم روی میز آرایش كنار اتاقم گذاشتم و خیلی سریع دوش گرفتم و بعدش آماده شدم تا به شركت برم.
وقتی از اتاق خواب بیرون رفتم ابتدا حالی از مامان پرسیدم و بعدهم سری به امید كه هنوز خواب بود زدم...
از رفتاری كه با سهیلا كرده بودم احساس شرمندگی میكردم و برای همین نخواستم باهاش رو به رو بشم و بدون خداحافظی از اون خونه رو ترك كردم و به شركت رفتم.
در تمام مدتی كه جلسه داشتم دائم ذهنم به سمت سهیلا كشیده میشد و دیدن چهره ی دلخورش اعصابم رو بهم ریخته بود...
بعد از جلسه نزدیك ساعت ناهار بود كه توی اتاقم تنها بودم...گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی منزل رو گرفتم...خودش گوشی رو برداشت و گفت:بله؟...بفرمایین؟
به محض اینكه خواستم حرفی بزنم درب اتاقم باز شد و مسعود وارد شد.
بدون اینكه حتی یك كلمه حرف بزنم گوشی رو قطع كردم.
مسعود مثل همیشه چهره ایی شاد و سرحال داشت و گفت:سلام به جناب رئیس آقای مهندس سیاوش صیفی...
و بعد در حالیكه به لبه ی میز تكیه اش رو قرار میداد و یك پاش هنوز روی زمین قرار داشت گفت:الان دارم از خونه ی جنابعالی میام...شنیدم دیشب تو سهیلا و مادرش رو رسوندی فرودگاه؟...بابا ای ول...نمردیم و دیدیم یه تكونی به خودت دادی...الحق كه داری كم كم به جرگه ی آدمها برمیگردی...
از طرز حرف زدن مسعود خوشم می اومد...لبخند زدم و بعد دكمه ی آیفون روی میزم رو فشار دادم و به خانم افشار گفتم كه برای دو نفر سفارش غذای ناهار رو بده سپس رو كردم به مسعود و گفتم:مرد حسابی قرار بود تو ببریشون...پس چی شد كه دیشب جنابعالی از جرگه ی آدمیان فاصله گرفتی؟
مسعود كمی به فكر فرو رفت و بعد گفت:راستش دیشب بیخود و بی جهت حالم خراب شده بود...
- مریض شده بودی؟
- آره...دیشب یه جورهایی انگار مرض داشتم...
خندیدم و گفتم:نمردیم و دیدیم به بادمجون بم هم آفت خورد...
مسعود خنده ی بلندی كرد و گفت:واسه تو كه بد نشد...شد؟
برای لحظه ای احساس كردم مسعود داره با كنایه صحبت میكنه!!!
نگاه هر دوی ما روی هم ثابت و خنده از لبهامون محو شد...
نمی تونستم معنی این نوع كنایه رو درك كنم...واقعا" مسعود با كنایه حرف زده بود؟...
اما من دنبال سودی در اون قضیه نبودم كه حالا مسعود فكر كرده باشه من با رفتن به دنبال سهیلا و مادرش به خواسته ام رسیدم...
فكری گذرا و سریع از ذهنم گذشت و اونم اینكه نكنه مسعود فكر كرده من واقعا" قصد فرصت طلبی و سودجویی به معنی خاصی بودم كه دنبال سهیلا و مادرش رفتم...؟!!!
نمی تونستم احساس واقعی رو كه شب گذشته با حضور سهیلا در خودم حس كرده بودم رو منكر بشم اما اگه واقعا" مسعود تصورش از رفتار شب گذشته ی من این بوده باشه چی؟!!!...آیا واقعا" من مردی شدم كه...
مسعود دوباره لبخندی روی لبش نشوند و گفت:چیه مهندس؟!!...نكنه چشمت مادر سهیلا رو گرفته؟
به خودم اومدم و فهمیدم مسعود قصد شوخی با من رو كرده و خیلی سریع تونستم از ذهنیات خودم فاصله بگیرم و با خنده گفتم:خاك برسرت مسعود تو هیچ وقت آدم بشو نیستی...
مسعود سیگاری آتش زد و گفت:سیاوش تقویم رو نگاه كردی؟
چون نزدیك وقت آوردن ناهار بود از روی صندلی بلند شدم و دستهام رو شستم و در ضمنی كه اونها رو خشك میكردم گفتم:آره...سه روز تعطیلی پشت سر هم...خاك برسرشون...اقتصاد مملكت هم كه به جهنم...اینهمه تعطیلی پشت تعطیلی به كی بر میخوره؟...
- ای خاك برسرت سیاوش كه فقط فكر كار و سگ دو زدن و پول درآوردن هستی...مرد حسابی سه روز تعطیلی پشت سر هم...چی از این بهتر؟...بیا همت كن مامان و امید رو برداریم بریم شمال...
- بریم شمال؟!!...خل شدی؟!!...من مامان رو چطوری راضیش كنم؟!!
- خانم صیفی اگه سهیلا همراهمون باشه كه دیگه مشكلی نداره...تازه از خداشم هست یه آب و هوای حسابی عوض میكنه...بنده خدا پوسید بس كه توی اون اتاق روی تخت خوابید و اون سقف و در و دیوار خونه ی بی صاحاب تو رو دید...
- سهیلا؟!!...چی میگی تو؟!!...اون كه نمی تونه بیاد با ما شمال...اونم سه روز!!!
- چرا نمی تونه بیاد؟...مادرش كه رفته مكه و حالا حالا هم نمیاد...خودشم كه تنهاس...من راضیش میكنم...تو اگه نه نیاری من كارها رو درست میكنم...واسه امیدم خوبه...میره دریا شنا یه حالی میكنه...
در حالیكه پشت گردنم رو می مالیدم كمی فكر كردم و گفتم:ولله نمیدونم...پس جون من تا همه چی رو به راه نشده نگذار امید چیزی بفهمه...چون اون وقت اگه نشه دیگه امید از كول من پایین نمیاد...تو هم كه میدونی من نمیتونم مامان رو بدون پرستار به...
- خوب...خوب...من فقط رضایت تو برام مهم بود...بقیه اش با من...
در همین موقع گوشی موبایل مسعود زنگ خورد و بعد از كمی صحبت وقتی تماس رو قطع كرد فهمیدم نمی تونه ناهار پیش من بمونه و باید به شركتش برگرده...
درب اتاق باز شد و ناهاری كه سفارش شده بود رو آوردن داخل...
مسعود با خنده و شیطنت خاص خودش پرس غذای خودش رو برداشت و در ضمنی كه از اتاق خارج میشد با حالتی مسخره گفت:برادر اصراف حرام است...ملتفت هستید كه...خداحافظ.
اون روز بعد از ظهر وقتی برگشتم خونه در كمال تعجب دیدم مسعود اونجاس و به معنای واقعی همه چیز جهت سفر به شمال رو برای سه روز مهیا كرده!!!
امید از خوشحالی رو ی پا بند نبود و سهیلا با اصرار و خواهش و خنده سعی داشت لباسهای امید رو هم عوض كنه...
باورم نمیشد سهیلا راضی شده در این سفر همراه ما باشه!!!...هم متعجب بودم...هم خوشحال...و هم در اعماق وجودم احساس نگرانی ناشناخته ایی داشتم...!!!
حس میكردم هر لحظه سهیلا داره بیشتر و بیشتر به من نزدیك میشه...اما چرا؟!!!
مسعود ترتیبی اتخاذ كرده بود كه مامان در طول مسیر روی صندلی جلوی ماشین من به حالت خوابیده قرار بگیره تا راحت تر بتونه طول مسیر رو تحمل كنه...
امید از همون ابتدا خواست به ماشین مسعود بره چرا كه ماشین مسعود رو به خاطر رنگش خیلی بیشتر از ماشین من دوست داشت.
سهیلا به خاطر مامان باید در ماشین من می نشست اما اصرارهای امید كه دوست داشت سهیلا همواره همراه اون باشه باعث شد كه من از سهیلا بخوام بر خلاف میلش به ماشین مسعود بره و در طول مسیر اگه مشكلی برای مامان پیش اومد با رعایت حفظ فاصله ی دو تا ماشین و تماس تلفنی اون رو خبر میكنم تا مسعود و من هر دو توقف كنیم...
تا وسایل رو در ماشین ها بگذاریم و حركت كنیم دیگه شب شده بود...راه خلوت بود و از اونجایی كه مامان داروهای آرام بخششم خورده بود تمام مسیر رو خوابید و بی هیچ مشكلی رسیدیم چالوس و بعد از اون به سمت كلارآباد رفتیم...
ویلای من در شهرك بهرام واقع در هچیرود نرسیده به كلارآباد بود.
ویلای بسیار زیبا و بزرگی بود كه به جرات میشه گفت در اون شهرك مثل نگین بر انگشتری می درخشید...اما كمترین استفاده رو ازش كرده بودم و اگه سرایدار ویلا نبود شاید سالها پیش اونجا با تمام زیباییش مخروبه شده بود...ولی خوشبختانه ابراهیم خان و زری خانم همیشه و در همه حال چه از نظر نظافت داخل و خارج ساختمان و چه از نظر باغبانی واقعا" به ویلا رسیدگی كرده بودن...........
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
تو حتما" باید در عشق بمیری تا تولدی دوباره پیدا كنی.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت سیزدهم
ویلای من در شهرك بهرام واقع در هچیرود نرسیده به كلارآباد بود.
ویلای بسیار زیبا و بزرگی بود كه به جرات میشه گفت در اون شهرك مثل نگین بر انگشتری می درخشید...اما كمترین استفاده رو ازش كرده بودم و اگه سرایدار ویلا نبود شاید سالها پیش اونجا با تمام زیباییش مخروبه شده بود...ولی خوشبختانه ابراهیم خان و زری خانم همیشه و در همه حال چه از نظر نظافت داخل و خارج ساختمان و چه از نظر باغبانی واقعا" به ویلا رسیدگی كرده بودن...
اون شب وقتی رسیدیم به كمك مسعود خیلی سریع وسایل رو به داخل ویلا بردیم و سهیلا هم سریعتر از اونی كه فكرش رو میكردم اتاق مامان رو آماده كرد.
امید خواب بود٬زمانیكه اون رو در تختش گذاشتم دقایقی كوتاه بیدار شد اما خیلی زود دوباره به خواب رفت.
مسعود كه همیشه رانندگی مسافتهای طولانی خسته اش میكرد بعد از خوردن شامی كه در طول راه از بیرون گرفته بودم خیلی زود رفت به یكی از اتاق خوابها و خوابید.
سهیلا برای من چایی آورد و خودش به اتاق مامان رفت چون باید به كارهای آخر شب مامان رسیدگی میكرد و برای خواب آماده اش میكرد...همیشه بیخوابی مامان رو كلافه میكرد و اون شب چون در طول مسیر خوابیده بود حالا احساس بیخوابی داشت...برای همین دائم سهیلا رو به عناوین مختلف صدا میكرد...
لیوان چای رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
صدای سیرسیركها كه در فضای شب پخش میشد همیشه حس و حال خاصی در من ایجاد میكرد...بوی رطوبت محیط...نور مهتاب كه تمام فضای حیاط رو روشن كرده بود...سیاهی درختان حیاط در شب...همه و همه یك حس آرامش خاصی رو به من القا میكردن...محیطی كه صدای هیچ ماشینی در اون به گوش نمیرسید...انگار فرسنگها از شهر فاصله دارم و تنهای تنها در اقیانوسی از آرامش غوطه ور میشدم...
چایی رو كه خوردم لیوان رو لبه ی پله ها گذاشتم و شروع كردم به قدم زدن در حیاط.
بعد از دقایقی متوجه شدم سهیلا چراغهای داخل خونه رو یكی یكی خاموش كرد.فكر میكردم بعدش خودشم بره بخوابه چون وقتی دیدم چراغ اتاق مامان رو خاموش كرد دیگه كاری نداشت برای بیدار موندن اما متوجه شدم از درب هال خارج شد و به بالكن اومد...لیوان خالی چایی من رو كه روی پله ها بود رو برداشت و دوباره ایستاد و به حیاط نگاه كرد.
من در تاریكی بودم و اون در روشنایی نور بالكن قرار داشت...
نگاهش كردم...شلوار مشكی كتون به پا داشت به همراه یك بلیز دخترونه یقه انگلیسی جلو دكمه دار...آستینهای بلیزش رو به بالا تا زده بود ... از نحوه ی لباس پوشیدنش خوشم می اومد...موهای بلند و مشكیش زیر نور بالكن درخشندگی خاصی داشت...
هنوز لیوان رو با دو دست نگه داشته بود و كاملا" متوجه بودم كه با نگاهش داره دنبال من میگرده...
زیبایی و ملاحت خیره كننده ایی داشت...ویژگی هایی كه برای هر مردی حائز اهمیت هست همه و همه در وجود این دختر یكجا جمع شده بود...فارغ از چهره و اندام زیباش اخلاق فوق العاده ایی هم داشت...محبت؛احساس مسئولیت؛آرامش؛وقار و...انگار خدا در خلقت این دختر تمام هنر خودش رو به كار گرفته بود...خدایا...
به رفتار شب گذشته اش فكر كردم...چرا وقتی بهش نزدیك شدم هیچ عكس العملی از خودش نشون نداده بود؟!!!
چرا دائم سعی میكرد با صداقت و گیرایی عجیبی كه در چشمهاش موج میزد من رو بیش از پیش به خودش نزدیكتر كنه؟!!!
من یه مرد هستم با تمام خصوصیات مردانه ایی كه انكار ناپذیر بود...اما چرا...آیا واقعا"سهیلا به من علاقه مند شده؟!!!...خدایا!!!
چقدر احساس گیجی میكردم...چقدر احساس سر درگمی برام سخت بود...
اما باور موضوع برام مشكل تر از هر چیزی جلوه میكرد...
از جایی كه ایستاده بودم به آرومی شروع كردم به قدم زدن.
سهیلا خیلی سریع متوجه ی حضور من و جایی كه قرار داشتم شد...به آرومی از پله ها پایین و به سمت من اومد.
دلم نمیخواست دیگه در شرایطی مثل شب پیش قرار بگیرم...دائم از درون به خودم نهیب میزدم...سیاوش...سیاوش...
وقتی رو به روی من ایستاد بدون اینكه بهش اجازه ی حرف زدن بدهم بلافاصله گفتم:سهیلا...برو توی خونه...
- چرا؟...مزاحمتونم؟!!!
- نه...اما اصلا"...
- پس مزاحمم درسته؟
- ببین سهیلا...دیشب من اصلا"اعصاب درستی نداشتم...توی شرایط خوبی هم نبودم و از اینكه...
به میون حرفم اومد و نگذاشت ادامه دهم و گفت:دیشب هر چی شد دیگه تموم شده...شما در هر شرایطی باشید برای من قابل احترامید...
- سهیلا خواهش میكنم برگرد برو داخل خونه...
جمله ی آخرم رو با جدیت گفتم...لحظاتی كوتاه سكوت كرد و به من خیره شد...
سپس در حالیكه به سمت پله ها برمیگشت گفت:باشه چشم...به هر حال من بیدارم...اگه كاری داشتین با فكر كردین میتونم كاری براتون انجام بدهم صدام كنید...
وقتی از پله ها بالا رفت نگاهش میكردم و در افكار نامعلومی غرق شده بودم كه یكباره چشمم به پنجره ی اتاقی كه مسعود خواب بود افتاد و دیدم مسعود پشت پنجره ایستاده و زمانیكه متوجه شد من حضورش رو در پشت پنجره حس كردم از پشت پنجره دور شد!
تعجب كردم...چرا مسعود اینطوری پشت پنجره ایستاده بود!!!
نمیتونستم ارتباط بین مسعود و سهیلا رو بفهمم و اینكه اصلا"چرا مسعود؛سهیلا رو به منزل من آورده...!!!
قرار بود خیلی چیزها رو برای من بگه كه هنوز فرصت مناسب دست نداده بود...
كمی به فكر فرو رفتم...حس كردم حالا كه بیدار شده بهترین فرصت باشه كه به اتاقش برم و همه چیز رو ازش بپرسم...
وقتی خواستم از پله ها بالا برم متوجه شدم شلنگ آبی كه هر روز ابراهیم خان با اون حیاط رو میشوره و درختها رو آب میده زیر لاستیك ماشینم مونده.
به سمت ماشین رفتم و دنده رو خلاص كردم و كمی ماشین رو حركت دادم كه صبح ابراهیم خان مشكلی نداشته باشه و شلنگ رو از زیر لاستیك ماشین آزاد كردم.
وقتی از این كار فارغ شدم به سمت پله ها رفتم و زمانیكه وارد خونه شدم صدای مسعود رو شنیدم كه از آشپزخانه می اومد و با سهیلا در حال بحث بود!!!
شنیدم كه مسعود با عصبانیت اما صدایی آروم گفت:تو غلط كردی...تو بیجا كردی...ببین سهیلا حواست رو جمع كن...كاری نكن اون روی سگ من بالا بیاد...تو شعورت رو كجا جا گذاشتی كه این فكرهای مزخرف به اون مخ وامونده ات راه پیدا كرده؟!!!...هان؟!!!...
صدای سهیلا رو شنیدم كه گفت:مسعود بسه...میشه من رو به حال خودم بگذاری؟
صدایی كه از سهیلا شنیده بودم همراه با بغض بود!!!
كمی جلوی درب هال توقف كردم...شاید برای اولین بار بود كه در عمرم حس میكردم نیاز دارم حقایقی رو بدونم...حقایقی كه شاید در ظاهر ارتباطی به من نداشت اما در انتها احساس میكردم مربوط میشه به شخصی كه در درون خودم جای خاصی برای خودش داره كسب میكنه...و این شخص كسی نبود جز سهیلا...
از دیدن چهره ی ناراحت و دلخورش در صبح روز قبل ساعتها از دست خودم عصبی بودم و حالا از اینكه صدای بغض دارش رو میشنیدم و اینكه مسعود با لحنی تند اون رو مخاطب قرار داده بود بار دیگه حالتی عجیب به من دست داده بود!!!
حسی كه شاید تنها در دوران دانشجویی زمانیكه روی دختری كه ارتباط باهاش داشتم در من وجود داشت یعنی همون مهشید كه بعدها همسرم شد...اما حالا این سهیلا بود!!!
در همین افكار بودم كه درب هال رو بستم و صدای بسته شدن درب باعث شد مسعود و سهیلا متوجه ی حضور من در هال شوند.
هر دو به سمت من برگشتند...
نگاهی به سهیلا كردم كه خیلی زود روی خودش رو برگردوند و مشغول شستن چند لیوان و فنجان چای شد؛سپس به مسعود نگاه كردم و گفتم:مشكلی پیش اومده؟!!!
مسعود نگاهی به سهیلا كه حالا پشتش به هر دوی ما بود انداخت و در حالیكه سعی داشت خشم لحظات پیش رو در خودش فرو ببره گفت:نه...فقط داشتم بعضی چیزها رو به سهیلا توضیح میدادم.
در حالیكه نگاهم به مسعود عمیق تر و دقیق تر شده بود سعی داشتم افكار خودم رو هم مرتب كنم؛گفتم:فكر میكنم بعضی چیزها رو هم باید برای من توضیح بدهی...اینطور نیست؟
مسعود نگاهی به من كرد و با كلافگی خاصی دست راستش را در لا به لای موهایش فرو برد و بعد هم دستش را انداخت و گفت:ببین سیاوش...قبل از اینكه حرف دیگه ایی بزنم یه سوال دارم؟
سهیلا سریع برگشت به سمت مسعود و با نگاهی كه آكنده از التماس بود گفت:مسعود تو رو قرآن بس كن...چرا اینجوری میكنی تو؟...آخه چرا نمیخوای قبول كنی كه هیچ...
مسعود با عصبانیت به او گفت:تو حرف نزن...تو ساكت شو...
سهیلا دوباره با التماس گفت:ببین مسعود من فهمیدم تو چی میگی...دیگه كافیه...
با نگاهی متعجب به سهیلا سپس به مسعود نگاه كردم و تا خواستم حرفی بزنم صدای امید كه از اتاق خواب اومده بود بیرون و با حالتی حاكی از ترس و نگرانی به ما سه نفر چشم دوخته بود به گوشم رسید كه گفت:بابا؟...عمومسعود؟...داری٠ ? با هم دعوا میكنید؟
سهیلا بلافاصله دستهاش رو با دستمالی خشك كرد و به سمت امید رفت و گفت:نه عزیز دلم...كسی با كسی دعوا نمیكنه...بابا و عمومسعود فقط دارن با هم حرف میزنن...
و بعد امید رو در آغوش گرفت و در ضمنی كه به سمت اتاق خواب میرفت رو كرد به من و مسعود و با نگاهی ملتمسانه خواست كه رعایت حال امید را بكنیم.
وقتی سهیلا همراه امید به داخل اتاق خواب رفت و درب رو بست به مسعود نگاه كردم و گفتم:هیچ معلومه تو چه مرگت شده؟!!!...چرا با سهیلا اینجوری حرف میزنی؟!!!...میشه به منم بگی بفهمم از چی دلخوری؟
مسعود به سمت پنجره ی آشپزخانه رفت و در حالیكه هنوز عصبانیت از رفتارش كاملا مشهود بود گفت:سیاوش...نه من خرم نه تو...
- خوب كه چی؟!!!
- سهیلا یه دختر جوونه...قشنگه...و هزارتا ویژگی دیگه داره كه برای هر مرد و پسری میتونه قابل توجه باشه...
- خوب حالا منظور؟!!!
مسعود به سمت من برگشت و برای لحظاتی نگاه جدی هر دوی ما در هم گره خورد سپس گفت:از نخ سهیلا بیا بیرون...وگرنه بدجور كلاهمون میره توی هم و قید دوستی چندین و چند سالمون رو میخونم و...اون فقط و فقط پرستار خانم صیفی هستش نه چیز دیگه...
دو دستم رو لبه ی كابینتها گذاشتم و پشت به مسعود كردم...برای لحظاتی سرم رو پایین گرفتم...
خدایا...مسعود فكر كرده من چه آدمی هستم؟...فكر كرده میخوام از سهیلا...مسعود فكر كرده این گرایش و میلی كه به وجود اومده فقط از ناحیه ی منه؟!!!...یا فكر كرده من قصد سو استفاده از این دختر رو دارم؟!!!...اصلا" چرا من باید به مزخرفات مسعود گوش كنم؟!...اگرم میل و كششی در حال شكل گرفتن هست مطمئنم یكطرفه نیست...در جاییكه من هنوز در شك و دو دلی این ارتباط به سر میبرم اما به عنوان یك مرد38ساله كاملا"میتونم درك كنم كه سهیلا تمایلش به من خیلی شدیدتر و خارج از هرگونه دو دلی هست...اما چرا مسعود این حرف رو میزنه؟!!!...
برگشتم به طرف مسعود و گفتم:تو از چی نگرانی؟...
مسعود قدمی به سمت من برداشت و در حالیكه فاصله ی كمی بین ما ایجاد شده بود در ضمنی كه ضربات ملایمی با كف دست به سینه ی من میزد گفت:سیاوش دارم بهت میگم...هر چی توی ذهنت نسبت به سهیلا داری پاكش كن...سهیلا فقط و فقط پرستار مادرته...همین و بس...
بعد از این حرف خواست برگرده كه بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم و گفتم:فقط به یه سوالم جواب بده...تو با سهیلا چه رابطه ایی داری؟
مسعود ایستاد و بدون اینكه صورتش رو به سمت من برگردونه با صدایی آروم اما لبریز از خشم گفت:اگه این موضوع شنیدنش خلاصت میكنه و باعث میشه بهش فقط به دیدی كه گفتم نگاه كنی...باید بگم...عاشقشم...خیلی هم دوستش دارم...راحت شدی...حالا حواست رو جمع كن...
لبخندی از روی تمسخر زدم و گفتم:خر خودتی مسعود...دیگه بعد اینهمه سال خوب شناختمت...فقط نمیدونم مرضت چیه كه اصل ماجرا رو نمیخوای بگی...مرد حسابی تو عاشقش نیستی اما نمیفهمم چرا میخوای من رو متهم به اونچه كه توی ذهنیاتت پردازش كردی بكنی و جلوی پای من سنگ بندازی!!!...............
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
برای عاشقی٬ذهن باید کاملا"خالی باشد٬در حالی که٬ما فقط به وسیله ی ذهنمان عشق می ورزیم٬به نحوی که عشقمان در نازل ترین مرتبه اش رابطه ی جنسی میشود و در بالاترین مرتبه اش ترحم و دلسوزی.اما عشق٬متعالی تر از رابطه ی جنسی و ترحم است.
--------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت چهاردهم
لبخندی از روی تمسخر زدم و گفتم:خر خودتی مسعود...دیگه بعد اینهمه سال خوب شناختمت...فقط نمیدونم مرضت چیه كه اصل ماجرا رو نمیخوای بگی...مرد حسابی تو عاشقش نیستی اما نمیفهمم چرا میخوای من رو متهم به اونچه كه توی ذهنیاتت پردازش كردی بكنی و جلوی پای من سنگ بندازی!!!...
در همین موقع سهیلا از اتاق امید اومد بیرون و به من گفت:امید شما رو میخواد...
دست مسعود رو رها كردم و به سهیلا كه با نگرانی و تعجب به من و مسعود چشم دوخته بود نگاه كردم و در همان حال به مسعود گفتم:نری بگیری بخوابی...میرم ببینم امید چش شده...برمیگردم...باید همین امشب با هم صحبت كنیم...
به طرف اتاق امید رفتم و سهیلا از جلوی درب اتاق كنار رفت و در همون حال گفت:خیلی ترسیده...هر چی بهش میگم كه شما و مسعود فقط با هم صحبت میكردین باور نمیكنه هر كاری هم كردم ساكت نمیشه...
نگاهی به سهیلا كردم و گفتم:نگران نباش خودم الان باهاش صحبت میكنم...
سپس وارد اتاق امید شدم و درب رو بستم.
امید روی تخت نشسته بود و با صورتی كه از اشك خیس بود به من نگاه میكرد.از جایش بلند شد و به طرفم دوید...بغلش كردم.
گفت:بابا؟...چرا با عمو مسعود دعوا میكردین؟!!!
- دعوا نمیكردیم باباجون...فقط داشتیم با هم صحبت میكردیم...من و عمومسعود هیچ وقت با هم دعوا نمیكنیم...خودت كه میدونی من و عمومسعود اهل دعوا كردن نیستیم...درسته؟
و بعد درحالیكه امید رو در آغوش داشتم روی تخت نشستم.
از آغوشم بیرون اومد و روی تخت دراز كشید و خواست كه من هم كنارش بخوابم.همین كار رو هم كردم و در حالیكه دوباره در آغوشم گرفته بودمش روی موهاش و سرش رو بوسیدم.
كم كم آرامش میگرفت اما فكر من مشغول بود و از طرفی از صداهایی كه می شنیدم می تونستم بفهمم كه مسعود و سهیلا در حال صحبت با همدیگه هستن...
امید چشمهاش رو بسته بود ولی با شنیدن صدای صحبتهای مسعود و سهیلا دوباره چشمش رو باز كرد و با نگرانی گفت:بابا؟...چرا عمو مسعود عصبانیه؟!!!
پیشونی امید رو بوسیدم و گفتم:چیز مهمی نیست بابا...سعی كن بخوابی.
در همین لحظه صدای سهیلا رو شنیدم كه با گریه گفت:اصلا" به تو مربوط نیست...
و بعد صدایی شنیدم كه در ابتدا باورم نمیشد...!!! اما اشتباه نكرده بودم...مسعود دست روی سهیلا بلند كرده بود و صدایی كه شنیده بودم صدای كشیده ایی بود كه مسعود به سهیلا زده بود!!!
از روی تخت بلند شدم و امید هم بلافاصله از جا بلند شد...رو كردم به امید و گفتم:بابایی از اتاق بیرون نیا..باشه؟
امید درحالیكه چشمانش از ترس و وحشتی كودكانه لبریز شده بود با حركت سر حرف مرا تایید كرد...از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
حدس من درست بود...مسعود كشیده ایی به صورت سهیلا زده بود!!!
مسعود از خشم آكنده بود و سهیلا در اثر كشیده ایی كه خورده مشخص بود تعادلش رو كمی از دست داده بوده...چرا كه وقتی من وارد هال شدم اون تازه داشت از روی مبلی كه گویا در اثر كشیده ایی كه خورده روش افتاده بود بلند میشد...
مسعود متوجه ی حضور من در هال نبود.
دیدم بار دیگه به طرف سهیلا رفت و خواست بازوی اون رو بگیره كه با صدای بلند گفتم:مسعود!!!
سهیلا سریع از روی مبل بلند شد و خواست از كنار مسعود رد بشه كه مسعود بازوی اون رو گرفت...
به طرف اونها رفتم و بین هردوی اونها قرار گرفتم و دست مسعود رو از بازوی سهیلا جدا كردم.
مسعود با صدایی كه بی شباهت به فریاد نبود گفت:سیاوش به تو مربوط نیست....پس دخالت نكن...
- اتفاقا" به من مربوطه...تو توی خونه ی من داری كسی رو میزنی كه پرستار مادرمه...مگه نه؟
مسعود خنده ایی از روی عصبانیت و تمسخر به لب آورد و گفت:پرستار مادرت؟...مطمئنی؟!!!
- مسعود بریم توی حیاط با هم صحبت میكنیم...من نمیدونم امشب تو چه مرگت شده!!!...اگه یك كم به اون مغزت فشار بیاری می فهمی كه توی این خونه یه بچه ی8ساله بعلاوه یك پیرزن مریض احواله...این یكی هم كه نمیدونم به چه علت دست روش بلند كردی یه دختر22ساله اس نه یه مرد هم هیكل و هم سن خودت...می فهمی چی دارم میگم؟
مسعود سعی كرد با ضربه ایی كه به سینه ی من وارد كرد من رو از سر راهش كنار بزنه تا دستش به سهیلا برسه اما موفق نشد و بعد رو كرد به سهیلا و گفت:بروگمشو وسیله هات رو جمع كن...همین الان برمیگردیم تهران.
دیگه واقعا عصبی شده بودم و اصلا" نمی تونستم رفتار و گفتار مسعود رو برای خودم تعبیر و تفسیر كنم با عصبانیت گفتم:مسعود دیوونه شدی؟
سهیلا در حالیكه گریه میكرد گفت:مسعود من بچه نیستم تو هم اختیار دار من نیستی...
مسعود دوباره هجوم برد كه سهیلا رو كتك بزنه اما موفق نشد چرا كه من كاملا" بین اون و سهیلا قرار گرفتم و با جدیت هر چه تمام تر گفتم:اگه یك بار دیگه دستت رو روی سهیلا بلند كنی قبل از اینكه بگی چه مرگته به خداوندی خدا قسم مسعود حرمت دوستیمون رو زیر پا میگذارم و همین جا حالت رو جا میارم...
- تو حرمت رو زیر پا گذاشتی بد بخت خودت خبر نداری...
از این حرف مسعود یكه ایی خوردم!!!
من چه كرده بودم كه حرمت دوستیمون رو شكسته ام!!!...
صدای مامان از اتاقش به گوش رسید كه با نگرانی سهیلا رو صدا میكرد و دائم می پرسید چه خبر شده و یا من رو صدا میكرد...
رو كردم به سهیلا و گفتم:میشه بری ببینی مامان چی میگه تا من با مسعود صحبت كنم؟
مسعود فریاد زد:سهیلا تو اخلاق منو میدونی...بهت گفتم برو وسایلت رو جمع كن...برمیگردیم تهران...همین الان...
دیگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و من هم با فریاد و عصبانیت رو كردم به مسعود و گفتم:سهیلا هیچ جا حق نداره بره...اون رو من استخدام كردم تا پرستار مادرم باشه و طبق تعهدی كه داده باید از مادرم مراقبت كنه...الانم به رضایت خودش اومده به این مسافرت مسخره تا در طول سفر مراقب مامان باشه...ولی مسعود اگه خیلی ناراحتی تو میتونی بری...
در همین لحظه امید با توجه به تذكری كه بهش داده بودم تا در اتاقش بمونه اما از اتاق اومده بود بیرون و در حالیكه به شدت ترسیده بود با بغض گفت:بابا برگردیم تهران...اصلا" برگردیم تهران...چرا دارین دعوا میكنین؟...من میخوام برگردیم خونه...بابا برگردیم...
مسعود و من هر دو با دیدن امید كه واقعا" ترسیده بود سكوت كردیم و از هم فاصله گرفتیم.
سهیلا به طرف امید رفت اما امید به سمت من دوید و من هم بغلش كردم و گفتم:نترس بابا...تو مردی این كارها چیه؟
امید در حالیكه گریه میكرد گفت:برگردیم خونه...برگردیم...
امید رو در آغوش گرفتم و از درب هال رفتم بیرون.
به همراه امید در حیاط قدم زدم اما متوجه بودم كه امید با نگرانی دائم به ساختمان ویلا نگاه میكنه...
لحظاتی بعد مسعود هم از خونه اومد بیرون.
وقتی به من و امید نزدیك شد چهره اش معلوم بود كه هنوز عصبیه اما به خاطر امید سعی داره لبخند در چهره اش رو حفظ كنه و بعد با تمام ممانعتی كه امید میكرد اون رو از آغوش من گرفت و گفت:قربونت بشم عمو جون...تو مگه نمیدونی من و بابات بعضی اوقات سگ میشیم و پاچه ی همدیگرو میگیرم...نوكرتم...بیا یه ذره با هم حرف بزنیم...از وقتی رسیدیم تو همه اش خواب بودی...بیا بغل عمو ببینم...
وقتی امید در آغوش مسعود كمی آرامش گرفت با صدایی آروم در حالیكه به همراه مسعود و امید قدم میزدم گفتم:مسعود...من نمیدونم تو چته...اما حق داری...سهیلا فقط به یه منظور استخدام شده...منم دیگه باید اونقدر شناخته باشی كه چه آدمی هستم...ولی با اینهمه اگه فكر میكنی واقعا" اشتباه كردی سهیلا رو برای پرستاری مامان به من معرفی كردی؛هر زمان كه خواستی میتونی با سهیلا برگردی تهران...فكر میكنم اصلا" اینطوری بهتر باشه...حداقلش اینه كه دوستی چندین سالمون به گند كشیده نمیشه...سهیلا نشد یكی دیگه...دوباره آگهی استخدام پرستار میدم...دیگه هم نمیخوام تو نگران وضع زندگی من باشی.
مسعود سكوت كرده بود و فقط به من نگاه میكرد و در همون حال هم روی سر امید كه در بغلش نشسته بود دست می كشید.
از مسعود فاصله گرفتم و به سمت پله ها رفتم و گفتم:تو با امید توی حیاط قدم بزنید میرم به سهیلا هم بگم كه دیگه نمیخوام به كارش ادامه بده...
امید برای لحظاتی كوتاه به من نگاه كرد و بعد سرش رو روی شونه ی مسعود گذاشت.
از پله ها بالا رفتم و زیر لب این جملات رو گفتم كه مسعود كاملا" متوجه ی حرفم شد:خیر سرمون اومدیم شمال تا به قول تو یه آب و هوایی عوض كنیم...گند زدی به همه چی...
دیگه به مسعود و امید نگاه نكردم و برگشتم بقیه پله ها رو بالا رفتم.
وقتی وارد خونه شدم دیدم سهیلا از اتاق مامان خارج شد و چراغ اتاق رو هم خاموش كرد...فهمیدم مامان هم آرامش گرفته.
نگاهی به سهیلا كردم و گفتم:بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم.
نگاه نگرانش رو به روی خودم كاملا" حس میكردم اما باید به خواسته ی مسعود احترام میگذاشتم...اون بهترین و صمیمی ترین دوست من بود...شاید اینطوری بهتر بود...قبل از اینكه دیر بشه و مثل یه مرد ناپخته دل به همچین دختری ببندم باید كاری میكردم...شاید مسعود واقعا" حق داشت!!!
روی یكی از راحتی های هال نشستم و سهیلا هم با اشاره ی من رو ی راحتی نزدیك من نشست.
انگشتهای دستانم رو در هم گره كردم و سرم پایین بود...نمی خواستم به صورتش نگاه كنم..شاید واقعا" می ترسیدم از اینكه با نگاه به این دختر منطق و استدلال خودم رو به تزلزل بیندازم...
نفس عمیق و صدا داری كشیدم و در ضمنی كه به سرامیكهای كف هال خیره شده بودم گفتم:فردا برمیگردیم تهران...فردا صبح...
صدای متعجب سهیلا رو شنیدم كه حرف من رو تكرار كرد:فردا صبح؟!!!
- آره...وقتی رسیدیم تهران دیگه لازم نیست برای پرستاری ماردم به زحمت بیفتی...دوباره آگهی میدم توی روزنامه...به خاطر تمام زحمتهایی هم كه این روزها متحمل شدی بی نهایت ممنونم...
- ولی چرا؟!!!
- به هزار و یك دلیل.
- یعنی اونقدر ارزش ندارم كه حتی یكی دو تا از اون هزار دلیل رو بهم بگین تا منم بفهمم چرا؟
- مسعود نمیخواد كه دیگه به كارت ادامه بدهی...
- مسعود نمیخواد...شما چی؟!!!...مادرتون چی؟!!!...امید چی؟!!!
جوابی نداشتم بگم چرا كه پاسخهای من از قبل معلوم بود...مسلما" مامان به سهیلا نیاز داشت؛امید هم همینطور...و اما خودم!!!
نمی خواستم به هیچ عنوان به خودم و نیاز درونی خودم فكر كنم...شاید در اون لحظات بی اهمیت ترین موضوع این وسط برای من خود من بود!!!
وقتی دید سكوت كردم با صدایی پر از غصه گفت:پس لااقل اجازه بدین تا وقتی یه پرستار مناسب برای خانم صیفی پیدا نكردین بیام وكارهام رو انجام بدهم...بعدش كه فرد مناسبی رو پیدا كردین میرم...
- نه...ممنونم...درسته كه توی این چند روز واقعا كمك بزرگی از همه نظر برام بودی...اما نگران نباشین بدون شما هم میتونم از پس كارهام بر بیام...
سپس بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و یك لیوان آب خوردم...
متوجه بودم كه سهیلا بی حركت روی راحتی نشسته...گویا در فكری عمیق فرو رفته بود...
در همین لحظه درب هال باز شد و مسعود به همراه امید وارد هال شدند.
مسعود برای لحظاتی به سهیلا نگاه كرد اما سهیلا اصلا" به او توجهی نكرد و همچنان به نقطه ایی خیره بود!
امید دست مسعود رو گرفت و گفت:عمو میای امشب كنار من روی تختم بخوابی؟
مسعود دوباره امید رو از روی زمین بلند كرد و در آغوش گرفت و گفت:آره عموجون چرا كه نیام...بریم...
وقتی امید و مسعود به سمت اتاق خواب میرفتن با صدایی كه برای مسعود قابل شنیدن باشه گفتم:فردا صبح همگی برمیگردیم تهران.
مسعود سری به علامت تایید حرف من تكان داد و امید هم با چشمانی غمگین به من نگاه كرد سپس مسعود و امید وارد اتاق خواب شدند و درب را هم بستند.
روی یكی ازصندلیهای آشپزخانه نشستم و بی اراده به روزهای آینده فكر كردم...
به اینكه بعد از رفتن سهیلا دوباره برمیگردم سر خونه ی اول...نگرانی برای مامان...نگهداری از اون...انجام كارهاش...كلافه شدن مجدد امید...كارهای خونه...كارهای شركت...همه و همه...بار دیگه...خدایا...پس كی میخوای دست من رو هم بگیری؟!
كی میتونه باور كنه كسی مثل من با داشتن اینهمه امكانات؛دنیایی از درد و مشكلات رو هم در لحظه لحظه ی زندگیش به دوش میكشه؟...
چرا مسعود داره این آرامش رو از زندگی من میگیره؟...من كه بدی در طول دوستیمون به مسعود نكردم...این حق من نیست...مسعود چرا نمیخواد دیگه لحظه ایی من رو درك كنه؟...مسعود همیشه برای من یه دوست خوب بوده...اما حالا كه واقعا" نیاز به دوستیش دارم یكباره داره همه چیز رو از من دریغ میكنه...مسعود تو كه اینقدر روی این دختر حساس بودی اصلا" چرا فرستادیش خونه ی من؟...خدایا مسعود كه من رو میشناسه...میدونه من مرد كثیف و هرزه ایی نبودم و نیستم...پس چرا داره در این شرایط من رو قرار میده و این بازی رو داره سرم درمیاره؟
یك دستم روی میز بود و پیشونیم رو به دستم تكیه داده بودم...به گلهای رومیزی خیره بودم و دائم از خودم سوال میكردم كه چرا باید با سست عنصری خودم مسعود رو ناراحت كرده باشم؟!!!...
اما آیا واقعا" من سست عنصر شده بودم؟...آیا واقعا" بی مقدمه به سمت سهیلا گرایش پیدا كرده بودم؟...نه...من مردی نبودم كه به سادگی متوجه ی دختری مثل سهیلا بشم...من كاملا" موقعیت خودم رو میدونم...ولی رفتار سهیلا بی تاثیر نبود...سهیلا مثل یك حریر نرم و لطیف چنان رفتاری رو در این چند روز از خودش نشون داده بود كه هر مرد دیگه ایی هم جای من بود متوجه ی احساس این دختر میشد!!!...اما چرا؟!!!...چرا سهیلا باید به مردی مثل من تمایل داشته باشه؟
قبول دارم كه فاكتورهای وجودی من برای خیلی از دخترها و زنها ممكنه جذابیت داشته باشه...اما سهیلا چرا باید به این سرعت نسبت به من علاقه پیدا كرده باشه؟...اصلا" آیا واقعا" علاقه پیدا كرده؟...یا من در تصورات خودم این رو حس میكنم و شایدم...شایدم...دارم اشتباه بزرگ دوباره ایی رو مرتكب میشم...نمیدونم...نمیدونم...خدؠ ?یا چرا اینقدر تنهام گذاشتی ؟...چرا؟...
صدای ملیح و آروم سهیلا رو شنیدم كه حالا كنار من ایستاده بود و گفت:مسعود میخواد من دیگه پیش شما نباشم...اما اگه خودم بخوام چی؟...بازم بهم میگین كه برم؟...میگین كه بهم نیازی ندارین؟
پیشونیم رو از تكیه دستم جدا كردم و برگشتم و به صورتش نگاه كردم.
تمام صورتش از اشك خیس بود...!!! اما چرا؟!!!
یك طرف صورتش هنوز به خاطر كشیده ایی كه از مسعود خورده بود سرخ به نظر می رسید.
از روی صندلی بلند شدم و رو به روی اون ایستادم و گفتم:سهیلا...دوست ندارم گریه كنی...نمی فهمم برای چی داری گریه میكنی...اگه این وسط كسی هم بخواد غصه بخوره این منم نه تو...من باید به حال خودم و زندگیم زار بزنم كه بر خلاف تصور مردم كه فكر میكنن مرد خوشبخت و ثروتمندی هستم اما توی دریایی از غم و مشكل دارم غرق میشم...این منم كه باید برم یه گوشه ی دنیا و به حال خودم اشك بریزم كه بهترین دوستم با وجودی كه شرایط زندگی من رو میدونه اما دیگه حاضر نیست مرهمی برای دردهام بشه...این منم كه باید به حال خودم زار بزنم چون نمیدونم خدا به كدامین گناه داره اینجوری مجازاتم میكنه...اون از زندگی مزخرف10ساله ی من...این از مادر بیمارم و نگرانی هام برای اون...بودن پسر كوچولوی8ساله ام در این وسط كه با كوچكترین تلنگر احساسی اینجوری كه چند دقیقه پیش دیدی یكباره فرو میریزه...اینم از بهترین دوستم...آره...آره سهیلا حتی اگر خودتم بخوای به كارت ادامه بدهی دیگه این منم كه نمیخوام...
با چشمهایی پر از اشك به صورت من خیره شده بود و با صدایی كه لبریز از التماس بود گفت:تو رو خدا...خواهش میكنم...من نمی تونم...یعنی دیگه دست خودم...
به میون حرفش رفتم و گفتم:سهیلا...سعی نكن به من و زندگی من بیشتر از این نزدیك بشی...من یه مرد38ساله ام باید...
- میدونم...من همه چی رو میدونم...مدتها قبل از اینكه بیام و پرستار مادرتون بشم مسعود همه چیز از زندگی شما رو برام گفته بود...نه یك بار...نه دوبار...بارها و بارها از شما صحبت كرده بود...من قبل از اینكه شما رو ببینم همه چیز رو میدونستم...شاید بیشتر از شما ندونم اما مطمئن باشید كمتر هم نمیدونم...اما از وقتی شخصا" شما رو دیدم...دیگه حال حال خودم نیست...تو رو خدا...خواهش میكنم...اجازه بدین بازم بمونم...به مسعود توجه نكنید...اصلا زندگی من به خودم مربوطه نه به مسعود...
دیدن اون صورت زیبا و گریان در اون فاصله ی نزدیك به خودم باعث كلافگی من شده بود...
خدایا این دختر چی از جون من میخواد؟...تصمیمی كه من گرفتم در نهایت به نفع خودشم هست...چرا نمی فهمه؟!!!...چرا داره اینقدر راحت و بی پروا پرده از احساس خودش نسبت به من برمیداره؟!!!...پس غرور این دختر كجاست؟!!!...خدایا كمكم كن...نكنه دارم خام میشم...من یكبار تجربه ی تلخ و وحشتناكی رو از سر گذروندم...دیگه نمیخوام گرفتار مشكل بزرگتری بشم...نه...سیاوش به خودت بیا......
ادامه دارد
این رمان جهت چاپ كتاب در دست اقدام است.هرگونه كپی برداری و انتشار از این رمان موجب پیگیرد قانونی می باشد.




Admin Logo
themebox Logo