تبلیغات
شادی داودی - رمان خورشید فصل3-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

9

کوروش با خنده گفت:به هرحال خواستم عذرخواهی کرده باشم.

ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذرخواهی کنم؟

کورش دوباره خندید و گفت: من چنین جسارتی نکردم.

ﺁناهیتا دوباره گفت:حالا خوبه هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه ضربه محکم بود چی کار میکردید....

کوروش باز هم خنده ملایمی کرد و به چایی های روی میز اشاره کرد و یکی از ﺁنها را کنار میز ﺁناهیتا گذاشت و یکی دیگر را برای خودش برداشت و مشغول خوردن شد.در همین موقع درب ورودی به ﺁرامی باز شد و ماندانا ﺁمد داخل.ﺁناهیتا از جایش بلند شد و طبعا"کوروش هم از جایش بلند شد.دو خواهر با هم روبوسی کردند.ﺁناهیتا خیلی خشک و رسمی کوروش را به ماندانا معرفی کرد و کوروش هم خیلی مودب با ماندانا برخورد کرد.از همان دقایق اول ماندانا کاملا"متوجه نگاههای کوروش به ﺁناهیتا شد.بعد از اینکه کوروش و ﺁناهیتا دوباره سرجایشان نشستند ماندانا به سمت پارچ و لیوان ﺁب خنکی که روی میز کنار سالن بود رفت و یک لیوان پرﺁب برای خودش ریخت و بعد از تعارف به ﺁنها یک نفس لیوان ﺁب را سر کشید.وقتی لیوان را سر جایش گذاشت برگشت به سمت ﺁناهیتا و گفت:ﺁنی..تو با ماشینت زدی چراغ جلوی ماشین پشت سریت رو خوردکردی؟

ﺁناهیتا از جایش پرید و گفت:ای وای...

سپس به سمت پنجره رفت و به ماشینهای پارک شده جلوی درب نگاه کرد...ذرات خورد شده چراغ جلوی ماشین پشت ماشین خودش را که روی زمین ریخته بود;دید.کوروش هنوز روی مبل نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و برای اینکه لبخندش معلوم نشود یک دستش را که روی دسته مبل گذاشته بود جلوی دهانش قرار داده بود.ﺁناهیتا به سمت کوروش برگشت و گفت:به خدا خیلی ﺁروم خورد.

ماندانا خنده اش گرفت...اما جلوی خودش را گرفته و رفت روی یکی دیگر از راحتی ها نشست.کوروش دستانش را از روی دسته های مبلها برداشت و در حالیکه سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد گفت:من که حرفی نزدم...در ثانی خودتون که گفتید اتفاقی نیفتاده...و در ضمن به عمد هم این کار رو نکردید!

ماندانا زد زیر خنده ولی صورت ﺁناهیتا از خجالت سرخ شده بود.ماندانا خوب میدانست به دلیل مدل بالای اتومبیل کوروش با اینکه فقط یکی از شیشه های چراغ جلو خورد شده بود اما خسارت مالی وارده قابل توجه بود!!!خانم کرمانیان از طبقه بالا دیدن کرد و بعد از اینکه از وضعیت تمام اتاقها خیالش راحت شد برای ﺁخرین بار به اتاق خانم شاهپوری و مادرخوانده خودش نیز سری زد;سپس به طبقه پایین رفته و وارد سالن پایین شد.بچه ها به احترام او بلند شدند و ماندانا برای روبوسی جلو رفت.خانم کرمانیان اشتیاق را در چشمان ﺁبی این دختر زیبا به وضوح میدید که برای دیدن مادربزرگش لحظه شماری میکند.خانم کرمانیان بار دیگر نگاهی به کوروش کرد که هنوز روی مبل نشسته بود;با تعجب گفت:کوروش جان...نمی خوای بری؟!!

کوروش کمی دستپاچه شد و به صورت مهربان مادرش نگاهی انداخت و گفت:مزاحمتونم؟

خانم کرمانیان با مهربانی لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نه عزیزم..ﺁخه نیم ساعت پیش از اینکه خواسته بودم بیای اینجا خیلی کلافه و عصبی شده بودی و دائم میگفتی که زودتر باید برگردی چون خیلی کار داری!!!

کوروش از جایش بلند شد و در حالیکه نارضایتی کاملا"در چهره اش هویدا شده بود گفت:بله...حق با شماس...به کل فراموشم شده بود...پس فقط همون لیستی رو که به من دادید تهیه کنم و براتون بفرستم...درسته؟...کار دیگه ای ندارید؟

و بعد نگاه خودش را به ﺁناهیتا امتداد داد که البته کاری کاملا"غیر ارادی بود.خانم کرمانیان گویا تازه از خواب بیدار شده و متوجه نگاههای مشتاق پسرش به صورت زیبای ﺁناهیتا شد! اما برای نگه داشتن کوروش در ﺁنجا دیگر بهانه ای نداشت;بنابراین در جواب پسرش گفت:نه عزیزم...ممنونم که زحمت من رو کم میکنی و با توجه به تموم گرفتاریهایی که خودت داری به خورده کاریهای منم رسیدگی میکنی.

کوروش دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:این چه حرفیه...وظیفه امه.

کوروش با مادرش و ماندانا و ﺁناهیتا خداحافظی کرد و از درب خارج شد.اصلا"متوجه نشد که ﺁناهیتا به دنبال او از ﺁنجا خارج شده است و درست به فاصله چند قدم کوتاه از او در پشت سرش قرار دارد.کوروش ایستاد و نگاهی به چراغ خورد شده جلوی ماشینش انداخت و دائم صورت زیبا و شرقی ﺁناهیتا را به یاد میﺁورد.ناخودﺁگاه لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بسته بود در این لحظه با صدای ﺁناهیتا به سمت عقب برگشت.ﺁناهیتا گفت:واقعا"معذرت میخوام...خسارتش رو هر قدر بفرمایید تقدیم میکنم.

ﺁناهیتا از خجالت اتفاق پیش ﺁمده صورتش سرخ شده بود;چشمان کوروش شور و التهاب خاصی به خودش گرفته بود و از نگاه کردن به ﺁناهیتا سیر نمیشد...چشمان درشت و خمار ﺁلود این دختر با ﺁن مژه های چتروار و ابروانی کشیده و خوش حالت...بینی و لبانی زیبا که او را درست شبیه چهره های مینیاتوری استاد شکیبا نشان میداد...همان چهره هایی که کوروش همیشه فکر میکرد ﺁنها اصلا"وجود ندارند و فقط در ذهن استاد شکیبا و رویاهای او متصور میگشته و سپس ﺁنها را نقاشی میکرده است...اما حالا یک چهره زنده و زیبا از همان چهره های مینیاتوری در چند قدمی او در حالیکه شرمندگی از اتفاق پیش ﺁمده سرخی صورتش را بیشتر بر روی گونه های او متمرکز کرده بود;قرار داشت.کوروش برای لحظاتی فقط به صورت ﺁناهیتا خیره شده بود بعد از سپری شدن سکوتی میان ﺁن دو ﺁناهیتا ﺁرام ﺁرام نگاهش را از زمین گرفت و به چشمان گیرا و جذاب کوروش چشم دوخت...دوباره تکرار کرد:جدی میگم...بابت این اتفاق متاسفم...از لحن گفتار و تندی رفتارم در چند دقیقه پیشم که با شما داشتم عذرمیخوام...حالا هر قدر خسارت بخواید تقدیم میکنم.

کوروش.....................

کوروش لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نیازی نیست...فدای سرتون...من فکر میکنم این تصادف بهترین تصادف عمرم بوده...البته اگه شما نخوای حالم رو بگیری...جدی میگم...تا حالا از اینکه کسی به ماشینم خسارتی وارد کنه اینقدر با تموم وجودم خوشحال نشده بودم...مهم نیست...فدای سرتون.

ﺁناهیتا شرم روی گونه هایش کمتر شد و دوباره شیطنت چشمانش نمایان گشت و لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نگذارین با این طرز فکرتون;فکر کنم که شما همیشه از اینکه دخترها به ماشینتون بزنن احساس رضایت میکنین...

کوروش خندید و گفت:اختیار دارید...من که گفتم از تصادفی که شما با ماشینم کردید خوشحالم نه همه تصادفها...ولی حالا که اصرار دارید لطفا"شماره مبایلتون رو لطف کنید تا تلفنی میزان خسارت رو دقیقا"خدمتتون عرض کنم.

ﺁناهیتا رنگ چهره اش تغییر کرد و جدی شد و گفت:لطفا"با این شماره تماس بگیرید.

و بعد با عصبانیت کارت ویزیت خود را از کیفش بیرون ﺁورد و به طرف کوروش گرفت.کوروش بعد از گرفتن کارت متن روی ﺁنرا خواند و فهمید ﺁناهیتا صاحب امتیاز کدام ﺁزمایشگاه است دوباره خندید و با صدایی ﺁرام گفت:حتما"تماس میگیرم...منتظر تماسم باشید.

سپس دست در جیب پیراهنش کرد و کارت ویزیت خودش را هم بیرون کشید و به سمت ﺁناهیتا گرفت و گفت:ممکنه از گفتن میزان خسارت وارده خجالت بکشم پس این خدمت شما باشه...شاید لازم باشه شما با من تماس بگیری.

ﺁناهیتا با عصبانیت کارت را از کوروش گرفت و بدون خداحافظی به داخل ساختمان برگشت ولی در ﺁخرین لحظه صدای خنده کوروش را شنید.کوروش که گویا بلندترین قله دنیا را فتح کرده باشد با رضایت خاطری بی اندازه سوار ماشینش شد اما وقتی میخواست ماشینش را از پارک خارج کند از روی عمد به گونه ای که ماشین خودش خسارت ﺁنچنانی نبیند شیشه چراغ عقب سمت چپ ماشین ﺁناهیتا را شکست و وقتی صدای دزدگیر ماشین ﺁناهیتا بلند شده بود کوروش با سرعت از ﺁنجا دور شده بود! ﺁناهیتا با ریموتی که در دست داشت صدای دزدگیر را قطع کرد.ماندانا که پشت پنجره ایستاده و تمام وقایع را دیده بود خنده اش گرفت و برگشت کنار ﺁناهیتا که کمی هم از رفتار کوروش عصبی شده بود نشست و گفت:فکر کنم خدا در و تخته رو خوب به هم جفت وجور میکنه...

ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و گفت:چطور؟!!

ماندانا خندید و جواب داد:ﺁخه اونم چراغ عقب ماشین تو رو خورد کرد و رفت...البته به عمد!!!

ﺁناهیتا با عصبانیت گفت:راست میگی؟

ماندانا ﺁهسته گفت:هیس...صدات رو بالا نبر...خوب کرد...حقت بود...تا تو باشی وقتی به ماشین کسی میزنی طلبکار نشی.

ﺁناهیتا با صدایی ﺁرام گفت:ولی من که خواستم بهش خسارتش رو بدم...

ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:در هر صورت این عقب ماشین توست که صدمه دیده...کسی که باید خسارت بده فکر میکنم کوروش باشه...در ثانی احتمالا"برای ادامه رابطه اش با تو خواسته دلیل محکمتری داشته باشه!

ﺁناهیتا به کارتی که کوروش به او داده بود و هنوز در دستش بود نگاهی انداخت و گفت:پس...یعنی کارتش رو هم برای همین داد به من...

ماندانا خندید و گفت:ﺁخ که تو چقدر از مرحله پرتی دختر!!!

در این موقع صدای خانم کرمانیان هر دو خواهر را به خود ﺁورد که ﺁمدن ماشین مخصوص مسافران را به ﺁنها اطلاع میداد.ماندانا از جایش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت;ﺁناهیتا هم به دنبال او از سالن خارج شد.در بیرون درست جلوی درب ورودی;ماشین تمیز و مرتبی توقف کرده بود و سرنشینان ﺁن هر کدام با کمکی که از طرف دکتر و یا پرستار به ﺁنها میشد از ماشین پیاده می شدند.دقایقی بعد که ﺁخرین مسافران پیاده میشدند لبخند رضایت و شادی به لبان ماندانا و ﺁناهیتا به وضوح نقش بسته بود چرا که یکی از دو مسافر ﺁخر کسی نبود جز مامان بزرگ *خورشید*.

مثل همیشه با وقار و با غرور و حتی با وجود سن بالا هنوز هر کس با دیدن او و ﺁثار به جا مانده از جوانی از دست رفته اش بر چهره پی به زیبایی های قدیم او میبرد.از ماشین پیاده شد و با کمک عصای زیبا و گران قیمتی که در دست داشت و تکیه ای که بر ﺁن میداد بعد از پیاده شدن کمی از ماشین فاصله گرفت و ﺁرام در پیاده رو ایستاد تا نفر ﺁخر که پشت سر او بود نیز از ماشین پیاده شود.

روسری کوچک و زیبایی به سرش بود که موهای سپیدش در قسمت جلو کاملا"نمایان بود...مثل همیشه کت و دامن زیبا و سنگینی که در فراخور سن و سالش بود به تن داشت...با کفشهایی بدون پاشنه اما بسیار شیک و گران قیمت.به علت اختلاف نوری که بین محیط داخل ماشین و فضای باز وجود داشت و چشمانش نسبت به نور حساس شده بودند هر دو چشمش را تنگ کرده بود و به درب اتومبیل چشم دوخته بود تا پیاده شدن دوستش را از ماشین تماشا کند...خورشید ﺁنچنان دقیق به درب ماشین چشم دوخته بود که گویی هیچ چیز دیگر در این دنیا برای دیدن وجود ندارد! ماندانا بیش از این نمی توانست طاقت بیاورد...جلو رفت و با صدایی لرزان که حاکی از بغض درونش بود به خورشید سلام کرد.

-- سلام;مامان بزرگ...

خورشید تنگی چشمانش را باز کرد و لبخند مهربان خود را به لب ﺁورد و گفت:سلام عزیز دلم.

ماندانا نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش سیل وار سرازیر شدند.خورشید وقتی فهمید ماندانا گریه میکند عکس العملی از خودش نشان نداد و رویش را به سمت ﺁناهیتا برگرداند و جواب سلام او را هم با مهربانی خاص خودش پاسخ داد;بعد با دست به هر دو نوه عزیزش اشاره کرد که از سر راه ﺁخرین مسافر ماشین که حالا پشت سر ﺁنها بود کنار بروند.ماندانا و ﺁناهیتا هر کدام به سویی رفتند و راه را برای فرد مورد نظر خورشید باز گذاشتند.با همان نگاه اول فهمیدند باید این شخص همان دوست قدیمی مادربزرگشان باشد...اما از وضع ظاهرش کاملا"میشد حدس زد که به بیماری خاصی دچار شده است.کمرش کمی خمیده بود و این حاکی از بلندی قد او در دوران جوانی بود...بسیار لاغر و نحیف مینمود...رنگ صورتش به شدت پریده و بی جون نشان میداد...ﺁنقدر حالت ضعف در او شدید بود که ماندانا و ﺁناهیتا بی اراده برای کمک کردن به او در راه رفتن به طرفش رفتند و هر یک در طرفین او قرار گرفتند تا هنگام قدم برداشتن از افتادن احتمالی او جلوگیری کنند.خانم کهنسالی که حالا در بین نوه های خورشید قرار گرفته بود لبخندی به لب ﺁورد و قبل از برداشتن هر قدمی رو کرد به خورشید و گفت:خورشید...اینها باید نوه هات باشن...درسته؟

خورشید در حالیکه هنوز لبخند زیبا و مهربانش را به لب داشت با سر حرف دوستش را تایید کرد.خانم کرمانیان مدیر ساختمان سریع از ساختمان خارج شد و به طرف خانم مزبور رفت و در حالیکه از دخترها تشکر میکرد گفت:اجازه بدید...خودم اون رو به داخل ساختمون همراهی میکنم.

در این موقع یک پرستار نیز برای کمک به خانم کرمانیان ﺁمد و ماندانا و ﺁناهیتا کنار رفتند و به سمت مادربزرگ خودشان رفتند و در حالیکه سعی داشتند شانه به شانه او راه بروند به سمت درب ورودی حرکت کردند.ماندانا هنوز اشک میریخت و کلامی صحبت نمیکرد.ﺁناهیتا کیف دستی خورشید را گرفته بود و بی صدا در کنار ﺁنها حرکت میکرد.برای لحظاتی کوتاه صدای خورشید شنیده شد:ماندانا...بسه...تو رو به خدا این قیافه رو به خودت نگیر...تو که خوب میدونی من چقدر از دیدن چشم گریون بیزارم.

ماندانا حرفی نمی زد اما از گریه هم دست برنمی داشت.بالاخره وارد سالن انتظار شدند.خورشید گویی از سفر خسته بود چرا که به اولین مبل راحتی که رسید روی ﺁن نشست و سرش را به پشت ﺁن تکیه داد و چشمانش را بست.مسافران دیگر که گویی از سفری که رفته بودند بسیار سرحال شده بودند با خنده و صحبت به طبقه بالا رفتند و سالن پایین خیلی زود خالی شد.تنها بعضی مواقع صدای باز و بسته شدن درب اتاقهای طبقه بالا بود که به گوش ﺁناهیتا و ماندانا میرسید.دکتر و پرستارها نیز به طبقه بالا رفته بودند;خانم کرمانیان نیز هنوز از بالا برنگشته بود.ماندانا به صورت خسته و مهربان اما مغرور مادربزرگش که با چشمانی بسته به مبل تکیه داده بود نگاه میکرد و هر لحظه در انتظار باز شدن چشمهایش بود.خورشید به همان حالی که بود با صدایی ﺁرام گفت:ﺁناهیتا جان...عزیزم..یه لیوان ﺁب به من بده.

ﺁناهیتا سریع از جایش بلند شد و در حالیکه کیف مامان بزرگش را حالا روی پای ماندانا قرار میداد به سمت پارچ و لیوان ﺁب تمیزی که روی میز وسط سالن بود رفت و لیوانی پر ﺁب کرده و به دست خورشید داد.خورشید که حالا چشمهایش را باز کرده بود نیمی از لیوان ﺁب را به ﺁرامی سر کشید و باقی را دوباره به ﺁناهیتا که هنوز در کنار او ایستاده بود برگرداند;نفس عمیقی کشید و رو کرد به ماندانا و گفت:نمی فهمم دلیل گریه تو چیه...من هیچ وقت از گریه خوشم نیومده و اصولا"معتقدم تا زمانیکه انسان قدرت حرف زدن داره چرا باید با گریه سخنرانی بکنه؟!!!

ماندانا اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه ﺁب بینی اش را نیز بالا میکشید گفت:مامان بزرگ...ﺁخه چرا؟

ابروان خورشید بالا رفت و خیره به صورت ماندانا نگاه کرد...خورشید هیچ وقت در طول سالهای گذشته به کسی اجازه نداده بود از او دلیل انجام کاری را بخواهند...اما حالا پس از سالها نوه اش با صراحت کامل دلیل کاری را می پرسید که او فکر میکرد ماندانا خود باید ﺁنرا فهمیده باشد.خورشید کمی از پشت مبل فاصله گرفت و دو دستش را روی عصایش قرار داد و برای لحظاتی کوتاه به کف سالن خیره شد.ماندانا ادامه داد:چرا؟...چه چیزی باعث شد که...

خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیز دلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!................

ادامه دارد 

10

خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیزدلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!..چند دقیقه پیش دلیل اصلی اومدن من رو به اینجا دیدی...حالا بازم میخوای سوال بی موردت رو تکرار کنی؟

ماندانا نگاهی به ﺁناهیتا که ساکت روی یکی از مبلها نشسته بود انداخت و دوباره به خورشید نگاه کرد و گفت:ﺁخه این که دلیل نمیشه...خوب این خانم شاید جای بهتری رو سراغ نداره و به بودن در اینجا راضیه...

خورشید دستش را به علامت ساکت شدن ماندانا بلند کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:برو بالا ببین حال دوست عزیز من چطوره...

ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت و خیلی سریع از دید ﺁنها خارج شد.خورشید رو کرد به ماندانا و گفت:همه چیز با داشتن رفاه و ﺁسایش دنیایی کامل نمیشه...تو نمی دونی که من تا چه حد به دوستم یعنی خانم دکتر کرمانیان علاقه مندم...فقط امیدوارم اینها رو که میگم خوب درک کنی و بیشتر از این من رو خسته نکنی...شادی...یعنی همون خانم ناخوش احوالی که چند دقیقه پیش دیدی از مال و ثروت دنیا چیزی کم نداره و همیشه هم در رفاه به سر برده...اما چند صباحیس که به بیماری صعب العلاجی مبتلا شده که درمانی براش نیست...به گفته دکترها مدت زیادی زنده نخواهدبود...

حالا صدای خورشید کمی میلرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود اما ماندانا میدانست که این حلقه اشک هیچ وقت سرازیر نخواهد شد چرا که سالیان درازی بود که چشمان مادربزرگ قدرت اشک ریختن را از دست داده بودند!!! خورشید ادامه داد:خواسته این مدت رو در کنار هم باشیم و اینجا رو برای موندن انتخاب کرده.

ماندانا به هیچ دلیلی نمی توانست قبول کند که واقعا"ﺁمدن خورشید به اینجا همان دلیل باشد.بنابراین از جایش بلند شد و به طرف خورشید رفت و در جلوی پای او روی زمین بر دو زانویش قرار گرفت و درحالیکه دو دستش را روی پاهای مامان بزرگش گذاشته بود با صدایی که اوج التماس و خواهش از ﺁن به گوش میرسید گفت:مامان بزرگ...این اصلا"دلیل و توجیه خوبی نیست برای کار شما...شما نه تنها با این کارتون نمی تونید خودتون رو با توجه به شناختی که از شما دارن از شایعات رسانه ها در امان نگه دارید...حتی به پدرم هم نخواستید فکر کنید...به پدر من...یعنی پسر خودتون...میدونید این عمل شما چه بازتاب بد اجتماعی رو برای اون در بر خواهد داشت...مامان بزرگ...شما...

خورشید نگذاشت صحبت ماندانا بیش از این ادامه پیدا کند و گفت:ماندانا...تو از زندگی چی میدونی...از اجتماع...جامعه...مردم...از تموم اینهایی که برای من پشت سر هم اسم بردی...چی میدونی...اصلا" تا الان که بیست و خورده ای از سنت میگذره چی از این جامعه و مردم فهمیدی؟...تو از دنیا چی میدونی؟...از همین دنیا و مردمی که اسم بردی...تو چه میدونی که من از این دنیا و مردمش چی دیدم...تو..

ماندانا به میان حرف مادربزرگش ﺁمد و گفت:من نمی دونم شما چی دیدید و یا از دنیا چی کشیدید...اما مطمئنم هر چی که دیده و کشیدید ربطی به ما و خانواده ما و پدرم و پدربزرگ که عاشقانه در تموم این سالها به شما عشق ورزیدیم و احترام گذاشتیم نداره...پس چرا ما باید تاوان انتقام شما رو به این دنیا پس بدیم؟

خورشید فقط خیره به صورت ماندانا نگاه میکرد.بعد به ﺁرامی دستش را که حالا در دستان ماندانا قرار گرفته بود از دستان او خارج کرد و بعد از زدن ضربات ملایمی به روی دستان ماندانا لبخند کمرنگی به لب ﺁورد و گفت:عزیزم...من اهل انتقام از هیچ کسی نیستم...سالهاس که فقط تصمیم گرفتم در خودم و با خودم زندگی کنم...من هیچ وقت نخواستم انتقام اونچه رو که دیدم و کشیدم و حتی شنیدم رو از کسی بگیرم بخصوص از شما که عزیزترین افراد زندگی من هستید...من در تمام مدتی که زندگی کردم تنها به دنبال تقصیرات و گناهان و کوتاهی های خودم گشتم تا شاید بتونم توجیهی برخاطرات زندگیم داشته باشم...

در این لحظه ﺁناهیتا به همراه خانم کرمانیان از پله ها پایین ﺁمدند.خورشید نگاهش را هنوز از صورت ماندانا نگرفته بود و خیره به صورت زیبای نوه اش چشم دوخته بود که چگونه ظالمانه به او اتهام انتقام زده بود در حالیکه خورشید به تنها چیزی که هرگز فکر نکرده بود...همین موضوع بود.ماندانا به ﺁرامی از جلوی پای مادربزرگش بلند شد و اشکهایش را پاک کرد و به سوی یکی از پنجره های مشرف به خیابان رفت و خود را مشغول تماشای منظره بیرون کرد.ﺁناهیتا دید که خورشید قصد برخاستن از جایش را دارد در نتیجه به سمت مادربزرگش رفت.اما خورشید هنوز اجازه نمی داد کسی در برخاستن و یا نشستن او را یاری کند.با سختی و تحمل رنج و با تکیه بر عصایش از روی مبلی که روی ﺁن نشسته بود بلند شد و وقتی توانست به روی دو پای خود بایستد رو کرد به خانم کرمانیان و گفت:حالش چطوره؟..مثل اینکه مسافت کمی خسته اش کرده بود...شدیدا"احساس ضعف داشت.

خانم کرمانیان که  کاملا"مشخص بود بغض خود را فرو میدهد و سعی در مسلط شدن به خود دارد گفت:دکتر به او مرفین تزریق کرده...فکر میکنم به زودی به خواب میره و خستگیش درمیره.

خورشید به پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و.................

خورشیدبه پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و به ماندانا نگاهی کرد و گفت:ماندانا...عزیزم...به همراه ﺁناهیتا به خونه برگردین...من فعلا"احتیاج به یک دوش ﺁب گرم و استراحت نیاز دارم...فقط به پدرتون بگید اگه وقت داشت فردا صبح به اینجا بیاد...کار مهمی باهاش دارم.

بعد از این حرف دیگر منتظر چیزی نماند و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا کیف دستی مامان بزرگ را از ماندانا که هنوز رو به پنجره ایستاده بود و وانمود میکرد که به بیرون نگاه میکند گرفت و به طرف پله ها رفت و گفت:مامان بزرگ...کیفتون.

خورشید چند پله ای را به ﺁرامی بالا رفته بود;با صدایی ﺁرام گفت:بگذار پایین...بعدا"برمیگردم و اونرو برمیدارم.ﺁناهیتا از پله ها بالا رفت و پشت سر خورشید ایستاد و گفت:اگه اجازه بدید اونرو براتون بیارم بالا.

خورشید صورتش را برگرداند و لبخند مهربانی به روی ﺁناهیتا زد و دستش را دراز کرد و کیف را از او گرفت و بعد برگشت بقیه پله ها را به سمت بالا طی کرد.ﺁناهیتا همانطور که روی پله ها ایستاده بود با چشم مادربزرگش را تا لحظه ای که از میدان دیدش خارج شود و در خم راهرو بپیچد دنبال کرد و وقتی از ﺁن نقطه که ایستاده بود نتوانست او را ببیند با دلی پر از غصه از پله ها پایین برگشت.خانم کرمانیان خود را مشغول یکسری اوراق روی میزش کرده بود.ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و منتظر شد تا شاید او دست از تماشای محیط بیرون بردارد و به همراه هم به خانه برگردند چرا که با توجه به برخورد ﺁخر مامان بزرگ دیگر ماندن دلیلی نداشت و معلوم بود که مامان بزرگ برای استراحتی چند ساعته به بالا رفته است.ﺁناهیتا کیفش را از روی میز وسط سالن برداشت و رو کرد به ماندانا و گفت:مانی...نمیای بریم خونه؟

ماندانا بدون اینکه به سمت ﺁناهیتا برگردد گفت:نه...تو برو و پیغام مامان بزرگ رو به بابا بگو...من هنوز کارم با مامان بزرگ تموم نشده.

ﺁناهیتا مکث کوتاهی کرد و گفت:ولی مانی...مامان بزرگ رفت بالا...حتما"هم میخواد استراحت کنه...تو که خوب میدونی دیگه نباید مزاحم مامان بزرگ بشیم...بیا بریم...فردا دوباره برمیگردیم...سعی کن بفهمی لااقل...

ماندانا به میان حرف ﺁناهیتا ﺁمد و گفت:شنیدی چی گفتم؟!! تو به من کاری نداشته باش...من فعلا"با حرفهایی که مامان بزرگ گفته و دلایلی که برای موندن در اینجا ﺁورده هنوز قانع نشدم...بنابراین تا وقتی هم که واقعا"قانع نشدم به خونه بر نمیگردم...پس برو.

ﺁناهیتا با صدایی جدی گفت:تو حق نداری بیشتر از این با اعصاب مامان بزرگ بازی کنی...نمی دونم وقتی ما بالا بودیم چی بهش گفته بودی...ولی همینقدر فهمیدم که حسابی وضع روحیش رو بهم ریخته بودی...این را از رنگ صورتش و غصه ای که توی چشماش ایجاد شده بود میشد فهمید...

ماندانا با صدایی عصبی و بلند گفت:میری خونه یا میخوای اینجا بمونی و...

خانم کرمانیان سرش را از روی کاغذهایی که به ﺁنها چشم دوخته بود برداشت و با صدایی ملایم اما بسیار جدی گفت:خانمها...چه خبره؟!!!لطفا"متوجه لحن صدا و گفتارتون باشین!

ﺁناهیتا به سمت خانم کرمانیان برگشت و ﺁهسته عذرخواهی کرد و دیگر بدون اینکه کلامی با ماندانا حرف بزند از ساختمان خارج شد.ماندانا از پنجره دید که او با چه حرص و عصبانیت خاصی سوار ماشینش شده و از ﺁنجا دور شد.خانم کرمانیان نیز به ﺁهستگی از سالن خارج شد و از راه درب ورودی به حیاط ساختمان رفت.ماندانا از قبل میدانست اتاق مامان بزرگ در کجاست;بی معطلی از پله ها بالا رفت و وارد راهرویی که با دو پنجره بزرگ نور را به داخل میرساند;شد.دکتر و دو پرستار از اتاقی خارج شدند.ماندانا برای اطمینان بیشتر رو کرد به دکتر و بعد از سلام سراغ اتاق مادربزرگش را از او گرفت...دکتر نیز به اتاقی که چندلحظه پیش از ﺁن خارج شده بود اشاره کرد و بعد به همراه دو پرستار دیگر وارد اتاق دیگری شدند.ماندانا با احتیاط ضربات ملایمی به درب اتاق زد ولی جوابی نشنید ! ﺁهسته دستگیره درب را چرخاند و ﺁنرا باز کرد.سرش را به داخل اتاق کرد...اتاقی نسبتا"نیمه تاریک...همانطور که همیشه مورد پسند مامان بزرگ بود در اینجا نیز به چشمش ﺁمد.دو تخت در دو سوی اتاق بود که روی تخت سمت چپ دوست خورشید به خواب رفته بود و پتو و ملحفه تمیزی رویش کشیده بودند...در کنار تخت خورشید روی یک صندلی و پشت به درب اتاق و رو به دوستش نشسته بود...دو دستش را به روی عصایش گذاشته و به صورت دوست بیمارش که حالا در اثر تزریق مرفین به خواب عمیقی رفته بود;چشم دوخته بود.ماندانا متوجه شد که مامان بزرگ نفسهایی که بیشتر شبیه به ﺁه های پرغصه ای است را از سینه خارج میکند.ماندانا هنوز کاملا" وارد اتاق نشده بود که صدای خورشید به گوشش ﺁمد:بیا توو...شادی الان خوابیده...خیلی هم قشنگ...تقریبا"با هیچ صدایی فعلا"بیدار نمیشه...بیا توو...اینجور مثل گربه های فضول سرک به داخل اتاق نکش...بیاتوو.

ماندانا با شنیدن این حرف سریع وارد اتاق شد و درب را به ﺁهستگی پشت سرش بست.خورشید بدون اینکه به او نگاه کند از روی صندلی بلند شد و روسریش را از سرش برداشت و شروع کرد به تا کردن ﺁن و سپس ﺁنرا داخل یکی از کشوهای دراور موجود در اتاق گذاشت و بعد با کمک عصایش به سمت تخت مخصوص به خودش که در قسمت راست اتاق قرار داشت رفت و به ﺁرامی روی ﺁن نشست.از داخل یکی از قوطی های کنار تختش قرصی برداشت و با لیوان ﺁبی که برای خودش ریخت ﺁنرا خورد.ماندانا هنوز کنار درب اتاق ایستاده بود و به خورشید این مادربزرگ عزیزش که حالا او را کوهی از غرور میدید چشم دوخته بود.با اینکه اجازه ورود به اتاق را از خورشید گرفته بود هنوز منتظر بود تا اجازه بعدی از سوی مادربزرگش مبنی بر نشستن او به روی یکی از راحتی های موجود در اتاق داده شود! خورشید بعد از خوردن قرص دور لبش را با دستمالی پاک کرد اما هنوز به ماندانا نگاه نمی کرد.به ﺁرامی کفشهایش را از پا درﺁورد و روفرشی ظریف و شیکی را با یکی از پاهایش از زیر تخت بیرون کشید و ﺁنها را به پا کرد.نفس عمیقی که حاکی از غصه درونش بود کشید و عینک ظریفی که به چشم داشت را برداشت و شروع به تمیز کردن ﺁن نمود.در همان حال اشاره ای به یکی از مبلهای راحتی که در اتاق بود کرد و گفت:چرا نمیشینی؟

ماندانا احساس میکرد کوچک شده و به سالهای کودکیش برگشته...به سالهایی که به خاطر شیطنت و فرار از تنبیه های احتمالی مادرش به مامان بزرگ پناهنده می گشت!همیشه هم ناگهانی به اتاق او وارد میشد! و مامان بزرگ همیشه به همین روش با او برخورد میکرد...و چقدر ماندانا از به یادﺁوری ﺁن خاطرات لذت میبرد.خورشید عینکش را پاک کرد و دوباره ﺁنرا به چشم گذاشت و بار دیگر دو دستش را به روی عصایش گذاشت و گفت:تو که هنوز اینجایی...مگه نگفتم به خونه برگردی و پیغام من رو به پدرت برسونی؟

ماندانا به خود ﺁمد و به مادربزرگش چشم دوخت.بعد از گذشت لحظاتی کوتاه گفت:مامان بزرگ...من دارم دیوونه میشم...اصلا"شما باید به خیلی از سوالهای من جواب بدید...

خورشید لبخند مهربانش را به لب ﺁورد و پرسید:باید؟؟؟

ماندانا کمی خودش را روی راحتی که نشسته بود جابجا کرد و گفت:ببین مامان بزرگ...در این مدت کوتاهی که من از موضوع اومدن شما به اینجا باخبر شدم خیلی چیزها نظرم رو به خودش جلب کرده...چیزهایی که شاید سالها با اونها مواجه بودم اما اصلا"کنجکاوی نمی کردم...و یا اینکه لزومی نمی دیدم که درباره اونها از کسی سوالی بپرسم...یا...یا شاید جوی که شما در خونواده به وجود ﺁورده بودید قدرت حتی فکر کردن ما رو حول و اطراف اون موضوعات از ما گرفته بود...ولی حالا میخوام بپرسم و شما هم باید جوابم رو بدید...من...

خورشید لبخند کمرنگی به لب داشت و به نوه زیبایش نگاه میکرد اما از درون و اعماق وجودش خواستار این بود که در زیر بار اینهمه کنجکاوی که در چشمان زیبای نوه اش میدید توان و تحمل و حوصله اش را از دست ندهد.ماندانا کمی جلوتر ﺁمد و خود را از حالت تکیه به مبل خارج کرد و به گونه ای التماس ﺁمیز گفت:مامان بزرگ جواب من رو میدید؟..جواب سوالهایی رو که در این چند روزه مثل خوره به جونم افتاده...جواب سوالهام رو میدید؟

خورشید حالا دیگر لبخندی به لب نداشت و به نقطه ای خیره شده بود و گویی در عمق مطالبی از گذشته و خاطراتش فرو رفته بود و دیگر در اتاق حضور نداشت!ماندانا بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف خورشید بماند ادامه داد:مامان بزرگ چرا 11سال نگذاشتی حتی پدرم از بیماری قلبی شما بویی ببره؟...چرا وقتی به پدربزرگ گفتم که شما به اینجا اومدید اون حرفی زد که من فهمیدم سالها پیش شما این موضوع رو بهش گفته بودی!؟...اصلا"روابط خود شما با پدربزرگ...خود این رابطه برای من یک علامت سوال گنده شده...پدربزرگ که همیشه عاشقانه به شما ابراز لطف و محبت داشته...پس اینهمه بی مهری شما نسبت به اون برای چیه؟!!..مامان بزرگ تو رو به خدا...اصلا" اومدن شما به اینجا...همین موضوع...خدایا...نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم؟

خورشید برای چندمین بار در طی این مدت نفس عمیقی کشید.رو کرد به ماندانا که دستهایش را با اضطرابی خاص به هم میمالید و قصد مرتب کردن افکار و سوالهایش را داشت.خورشید با متانت و ﺁرامش خاص و همیشگی خودش گفت:فکر نمی کنی زیادی خودت رو داری خسته میکنی؟..این چیزهایی که تو پشت سر هم ردیف کردی و از من پرسیدی اصلا"ارزشی نداره...حداقل برای تو ارزشی نخواهند داشت...چرا دلت می خواد از چیزهایی سر در بیاری که تاثیری در زندگی تو نداره و تنها نتیجه ای که از کنجکاوی هات به بار میاری فقط این خواهد بود که من با سفر به گذشته ام خودم رو دوباره در دریای متلاطم خاطراتم قرار بدم...من سالهاس که سعی کردم با رسوندن خودم به این ساحل امن و ﺁروم از اونها فرارکنم...

ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:شما خودتون رو به ساحلی امن و ﺁروم نرسوندید...بلکه به جزیره تنهایی سفر کردید...شما از همه بریدید...مامان بزرگ...نگید که من اشتباه میکنم...حرفی نزنید که من به شعور و فهم خودم شک کنم...شما تظاهر میکنی به ﺁرامش رسیدید...ولی چشمای شما...سکوت شما...کتابها و ﺁثار شما...همه حکایت از غم غریبی و بیکسی داره...مثل یک پرنده ای که در کنج قفسی نشسته و اسیره!...مامان بزرگ...خواهش میکنم...بیاید به خونه برگردیم...اگرم نمی خوای سوالهام رو جواب بدید حداقل به خونه برگردید...

خورشید کمی عصبی شده بود و این از چهره اش کاملا"مشخص بود ولی مثل همیشه سعی داشت خشم را در خود فرو ببرد در نتیجه با بی حوصله گی رو کرد به ماندانا و گفت:مانی عزیزم...یک بار به تو گفتم که دلیل اومدن من به اینجا چی بوده پس دیگه نمی خوام این جمله رو ازت بشنوم...

ماندانا سریع گفت:اگه دلیل اومدن شما به اینجا همونی که گفتید بود پس چرا وقتی به پدربزرگ موضوع رو گفتم اون گفت که میدونسته شما روزی این کار رو خواهید کرد چرا که خودتون بهش این حرف رو زده بودید!!! اون موقعها که دوست شما مریض نبوده...پس بیماری اون رو بهانه قرار ندید چون من باور نمی کنم.

خورشید پاسخی به ماندانا نداد و تنها در پایان گفت:ماندانا...من از سفر اومدم و در حال حاضر بیشتر از هر چیز به یک حمام و استراحت نیاز دارم...بلند شو و برو به خونه.................

ادامه دارد

11

خورشید پاسخی به ماندانا نداد و تنها در پایان گفت:ماندانا...من از سفر اومدم و در حال حاضر بیشتر از هر چیز به یه حمام و استراحت نیاز دارم...بلند شو و برو خونه.

با لحن کلام خورشید;ماندانا فهمید که دیگر جای ماندن نیست.از جایش بلند شد و به سمت مادربزرگش رفت و او را در ﺁغوش گرفت.بار دیگر اشکهایش جاری شد و گفت:مامان بزرگ...به خدا قدر تموم دنیا دوستتون دارم.

خورشید با یک دستش سر ماندانا را نوازش کرد و در همان حال با صدای ﺁرام و دوست داشتنیش در کنار گوش او گفت:منم همه شما رو دوست دارم.

و بعد به ﺁرامی ماندانا را از خود دور کرد و گفت:حالا برو...برو عزیزم...به همه سلام برسون و پیغامم به پدرت بگو...بگو که فردا منتظرش خواهم بود.

ماندانا با بی میلی از خورشید جدا شد و با گفتن خداحافظی ﺁرامی از اتاق خارج گشت.خورشید برای دقایقی بعد از رفتن ماندانا به فکر فرو رفت...به فکر ﺁخرین تالیفش که هنوز ﺁنرا به ناشر مورد اعتمادش نداده بود...خودش خوب میدانست که جواب تمام پرسشهای ماندانا در همان تالیف نهفته است...نه تنها جواب پرسشهای ماندانا;بلکه جواب خیلی از مسائلی که شاید اصلا"به ذهن ماندانا هم خطور نکرده باشد...خورشید در ﺁن تالیف زندگی خودش را به تحریر در ﺁورده بود...ولی ترسی خاص در اعماق وجودش از سپردن ﺁن به دست حتی ناشر مورد اعتمادش احساس میکرد چرا که میدانست مطالبی را که در ﺁن به رشته تحریر در ﺁورده همه مطالبی است که سالهای سال در اعماق قلب خود مدفون کرده بوده و حالا با انتشار ﺁن پرده از اسرار نهفته درون سینه خود برمیداشت...خاطرات و اسراری که تمام عمر با ﺁنها دست و پنجه نرم کرده بود و حالا ماندانا ندانسته سوالهایی از خورشید پرسیده بود که دیگر یارای گفتن برای او نمانده بود.خورشید از جایش بلند شد و حوله اش را برداشت و به سمت حمام رفت.هنوز داخل نشده بود که بار دیگر برگشت و به چهره بیمار دوست عزیزش نگاهی انداخت و سپس وارد حمام شد.

**************************

******************

ماندانا با چشمانی اشکبار از اتاق بیرون ﺁمد و خیلی سریع پله ها را طی کرد و به سالن پایین وارد شد.خانم کرمانیان از جایش بلند شد و به طرف او ﺁمد.گفت:عزیزم...اینهمه اشک ریختن کاملا"بی مورده...مطمئن باش که خانم شاهپوری از بودن در اینجا راضیه و...

ماندانا در حالیکه به هق هق افتاده بود گفت:و درست همین مسئله اس که من رو تا این حد به عذاب و ناراحتی کشونده...چرا باید در اینجا بیش از بودن در کنار ما احساس ﺁرامش کنه!!!

و دیگر معطل نکرد;با یک خداحافظی سرد و کوتاه از ساختمان خارج شد.تقریبا"یک ساعت بعد در منزل بود.وقتی وارد شد بدون کلامی به طبقه بالا و اتاق خودش رفت.وقتی در زیر دوش ﺁب گرم قرار گرفت تازه مثل این بود که بغض نهفته اش بشکند...با صدایی بلند شروع به گریه کرد.این عمل به قدری از او بعید بود که تینا خانم حتی در زمان کودکی ماندانا چنین عملی را از او به یاد نداشت!!! لحظاتی بعد تینا خانم ضربات ملایمی به درب حمام اتاق ماندانا زد و گفت:مانی جان...چرا اینطوری میکنی؟...خوب ما که گفته بودیم همه تلاشمون رو برای برگردوندن مامان بزرگ کردیم اما اون فعلا"به موندن در اونجا بیشتر اصرار داره...مانی...

ﺁناهیتا نیز پشت سر مادرش ایستاده بود و حالا از اینکه مادرش را به جهت شنیدن صدای گریه ماندانا به بالا صدا کرده پشیمان شده بود چرا که خود تینا خانم نیز به شدت گریه میکرد.بالاخره ﺁناهیتا موفق شد مامانش را از اتاق بیرون ببرد و همراه با ضربات محکمی که به درب حمام زد با صدایی بلند گفت:اه....بسه دیگه...تو که از همه بدتری.

و بعد مادرش را به طبقه پایین برد.

شب موقع شام ونداد هم ﺁمد ولی جو نا ﺁرام و غیر عادی خانواده را به خوبی حس کرده بود و برعکس همیشه که خیلی شوخ به نظر میرسید این بار در گوشه ای نشست و خودش را با دیدن تلویزیون سرگرم کرد.دکتر شاهپوری بعد از شام پیپش را روشن کرد و روی صندلی راحتی مخصوص خودش نشست و به صندلی مادرش که در کنار شومینه قرار داشت و حالا خالی بود چشم دوخت.ماندانا فنجانی چای از روی میز وسط هال برداشت و ﺁنرا به دست ونداد داد در ﺁن لحظه به یاد پیغام مامان بزرگش افتاد...دیگر برایش حضور ونداد مهم نبود و اینکه موضوع رفتن او را مخفی نگه دارد یا نه فرقی نمی کرد.ماندانا در کنار ونداد روی مبل نشست و با صدایی ﺁکنده از غصه به پدرش گفت:بابا...مامان بزرگ خواسته که فردا بری پیشش...گفت که کار مهمی با شما داره.............

ماندانا در کنار ونداد روی مبل نشست و با صدایی ﺁکنده از غصه به پدرش گفت:بابا...مامان بزرگ خواسته که فردا بری پیشش...گفت که کار مهمی با شما داره...

دکتر شاهپوری سرش را به علامت اینکه حرفهای ماندانا را شنیده است تکان داد اما صحبتی نکرد.ﺁناهیتا ﺁرام گفت:من به بابا گفته بودم...همون موقع که به خونه برگشتم تلفنی بهش گفتم...بابا بعد از ظهر پیش مامان بزرگ بوده...

ماندانا نگاه پرسشگرانه ونداد که از تعجب و پرسش در حال انفجار بود را نادیده گرفت و خودش را با یراق های کوسنی که در دست داشت سرگرم کرد.ونداد برای لحظاتی به صورت ماندانا خیره ماند و سپس با صدایی ﺁرام گفت:مانی...خانم بزرگ کجا هستن؟مگه طبقه بالا تشریف ندارن؟!!

ماندانا در حالیکه به شدت سعی در فرو بردن بغضش داشت تنها به گفتن((نه))اکتفا کرد و دیگر هیچ کلامی به زبان نیاورد.ونداد بار دیگر پرسید:کجا هستن؟

اما ماندانا کلامی حرف نزد!!! ونداد دیگر سوالی نکرد فنجان چایی را که ماندانا به او داده بود و هنوز در دست داشت را روی میز کنارش گذاشت و از جایش بلند شد;کتش را از جا لباسی کنار درب برداشت و پوشید;گره کراواتش را نیز در جلوی ﺁیینه مرتب کرد;سپس به سمت دکتر شاهپوری و تینا خانم رفت و مودبانه از ﺁنها خداحافظی کرد و در پایان عذرخواهی کرد که در چنین شبی با وجود مشکلی در بین اعضای خانواده مزاحم شده و اضافه کرد که او هیچ اطلاعی از موضوع نداشته چرا که در غیر این صورت قطعا" ﺁن شب مزاحم ﺁنها نمیشده.ونداد با ﺁناهیتا نیز خداحافظی کرد اما با ماندانا یک کلمه حرف نزد! فقط برای لحظاتی کوتاه به او که هنوز خود را با ریشه های کوسن در دستش سرگرم کرده بود نگاه کرد و بار دیگر از همه عذرخواهی کرده و از سالن هال بیرون رفت.ﺁناهیتا با تعجب به ماندانا نگاه کرد و گفت:مانی...بلند شو...ونداد رفت!!!

ماندانا کوسن را به کناری گذاشت و یک دستش را روی دسته مبل قرار داد و سرش را نیز به ﺁن تکیه داد و گفت:ﺁنی...تو رو به خدا ولم کن...حوصله ندارم.

ﺁناهیتا گفت:ولی...

و بعد بدون اینکه دیگر حرفی بزند به دنبال ونداد از درب هال بیرون دوید.ونداد تازه از درب حیاط خارج شده بود و به سمت ماشینش میرفت که ﺁناهیتا دوان دوان به او رسید و گفت:صبر کن...ونداد...

ونداد ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.لبخند کمرنگی به لب داشت;گفت:ﺁنا...چرا زحمت کشیدی؟...من که عذرخواهی کردم...باور کن اگه میدونستم که هنوز خیلی مونده تا با ماندانا و خونواده محترمش یکی بشم اصلا"به این راحتی سرم رو پایین نمینداختم و وقت و بی وقت مزاحم نمیشدم...

ﺁناهیتا نگذاشت حرفش را به پایان برساند و گفت:گوش کن ونداد...تو دچار سوتفاهم شدی...باورکن خود ما هم از یه اتفاق دچار شوک وحشتناکی شدیم...گوش کن...

ونداد درب ماشینش را باز کرد و یک پایش را هم داخل ماشین گذاشت و لبخندی که بیشتر حاکی از عصبانیت بود را به لب داشت;رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:ﺁنی...خواهش میکنم...خودت رو ناراحت نکن...اصلا"نیازی نیست که تو چیزی رو به من بگی و یا توضیحی بدی...رفتار این چند روز اخیر مانی خیلی چیزها رو برام روشن کرده...لطفا"اجازه بده اگه توضیحی هم لازم باشه خودش این کار رو بکنه...از لطفت ممنونم.

و بعد داخل ماشینش نشست اما قبل از اینکه درب ماشین را ببندد ﺁناهیتا گفت:ولی مانی در شرایط خوبی نیست...تو باید درکش کنی.

ونداد خندید و گفت:وقتی اونقدر غریبه هستم که از اصل جریان من رو بیخبر گذاشته چطور میتونم خودم رو خودی بدونم و ادعای درک کردن حال اون رو بکنم...متاسفم.

سپس درب ماشین را بست و بعد از روشن کردن ماشین به سرعت از ﺁنجا دور شد.ﺁناهیتا به حیاط برگشت و درب پشت سرش را بست.به سمت درب ورودی هال رفت و متوجه شد ماندانا روی پله ها ایستاده است.نگاهی به ماندانا کرد و گفت:کار بدی کردی...به هر حال هر چی باشه تو رو خیلی دوست داره...خودتم خوب این رو میدونی...این همه پنهان کاری اونم از ونداد جدا" بی مورد بود.

ماندانا جوابی نداد و دوشادوش ﺁناهیتا به داخل ساختمان رفتند.دکتر شاهپوری وقتی دو دخترش را اینچنین به هم ریخته میدید نگرانی اش مضاعف میشد اما در حال حاضر باید کاری را که مادرش*خورشید*از او خواسته بود انجام میداد.پیپش را کناری گذاشت و از جایش بلند شد در حالیکه به سمت پله های غربی ساختمان یعنی جایی که به سوئیت مخصوص خورشید منتهی میشد میرفت با صدایی محکم گفت:مانی...دنبالم بیا.

ماندانا;ﺁناهیتا و تینا با تعجب به همدیگر نگاه کردند چرا که هیچیک نمی توانست حدس بزند از اینکه دکتر شاهپوری خواسته ماندانا به دنبال او به قسمت غربی ساختمان برود چه هدفی دارد!!! ماندانا بی معطلی به دنبال پدرش از پله ها بالا رفت.دکتر شاهپوری وارد سوئیت مادرش شد و با ولع و عشقی خاص هوای ﺁنجا را که ﺁکنده از بوی مادرش بود استشمام کرد.بعد به سمت یکی از کمدهای زیرین کتابخانه خورشید رفت و با کلیدی که در دست داشت درب ﺁنرا باز کرد.بسته بزرگی را از ﺁن خارج کرد و بعد درب را قفل کرده از جایش بلند شد و برگشت به سمت میز تحریر مادرش که به یکی از پنجره های مشرف به حیاط قرار داشت.بسته بزرگ کاغذ را به ﺁرامی روی میز گذاشت.چنان با ظرافت و احساس این کار را انجام میداد که گویی قسمتی از وجود مادرش را در حال جابجایی است! ماندانا محو تماشای پدرش شده بود که چطور با عشق به روی خطوط دستنویس خورشید دست میکشید.قطره اشکی به ﺁرامی از یک چشم دکتر شاهپوری به پایین لغزید و به روی کاغذ رویین برگه ها افتاد.ماندانا به سمت پدرش رفت.دیدن اشک پدرش برای او غیر قابل تحمل بود لذا با بی تابی رو کرد به پدرش و گفت:بابا...خواهش میکنم...من مطمئنم که مامان بزرگ برمیگرده.

دکتر شاهپوری نم به جا مانده از اشک را در صورتش با دست پاک کرد و به یکی از راحتی ها اشاره کرد و از ماندانا خواست که بنشیند.وقتی ماندانا نشست خود دکتر شاهپوری هم مقابل او در یکی از راحتی ها قرار گرفت و گفت:مانی...نمی دونم و نمی خوام بدونم امروز بین تو و مامان بزرگت چه اتفاقی افتاده...فقط همین برام قابل توجه اس که پس از دیدار تو با مادربزرگت اون تصمیم گرفته ﺁخرین رمانش رو که خیلی هم براش با ارزشه بالاخره بعد از3سال که از پایان نوشتنش میگذره اون رو به ناشرش بسپاره...نمی دونم این ﺁخرین تالیف اون در چه رابطه ای بوده که همیشه با توجه به اصرارهای بیش از حد ناشرش جهت چاپ;اما اون از سپردن این متن به دست ناشرش وحشت خاصی داشته و تقریبا"3سال نوشته اش رو در کمدش زندانی کرده و نتونسته دلش رو به این کار راضی کنه!!! و حالا پس از اینهمه مدت و بعد از دیدار امروز تو با اون یکباره نظرش تغییر کرده!!! اما جالبتر اینکه از من خواسته اونرو قبل از اینکه به ناشرش بسپارم به تو بدم تا اونرو بخونی!!! و مسخره این بود که گفت هدفش از این کار اینه که تو ویراستاری اول اونرو انجام بدی!!! اما وقتی تعجب بیش از حد من رو دید تنها به گفتن این جمله اکتفا کرد:به ماندانا بگو پاسخ تموم پرسشهاش رو در متن رمانم جستجو کنه و مطمئن باشه سوالی بی پاسخ نخواهد موند.

ماندانا از فرط تعجب و شعف کم مانده بود جیغ بکشد اما جلوی خودش را گرفت.او با توجه به حرفی که مامان بزرگش زده بود کاملا"فهمید که ﺁن یادداشتها و رمان ﺁخر چیزی نیست جز زندگی شخصی مادربزرگ عزیزش.دکتر از جایش بلند شد و دوباره دستی به روی کاغذها کشید و به ﺁرامی ادامه داد:مانی...دخترم...خودت بهتر میدونی که چطور باید از اونها مراقبت کنی...لازم نیست من توضیحی در این رابطه به تو بدم...اما مطلب دیگه ایی که باید به تو گوشزد کنم...

دکتر به سمت درب خروجی رفته بود و در ادامه گفت:ونداد پسر بسیار با شخصیت و مودبیه...میدونم رفتن مامان بزرگ اعصاب تو رو خیلی به هم ریخته...اما هر چیز مکان و مرتبه خودش رو داره...من به عنوان پدر تو از رفتارت با ونداد اصلا"راضی نیستم...دخترم...کمی روی رفتارت تعمق بیشتری داشته باش...امیدوارم با مهارتهای زنانه ای که در خودت سراغ داری هر چه سریعتر دلخوری ونداد رو از بین ببری...در ضمن...

حالا دکتر در ﺁستانه خروجی درب قرار گرفته بود بار دیگر به ماندانا نگاهی پدرانه کرد و گفت:خیلی مراقب امانتی مامان بزرگ باش...امیدوارم طبق گفته اون واقعا"با خوندن اون متن به پاسخ پرسشهایی که میدونم کم هم نیستن برسی.من میرم پایین...مادرت از وضعی که بین تو و ونداد پیش اومده خیلی نگران شده...بهتره با اونم کمی صحبت کنم تا تو رو در تصمیماتت راحتتر بگذاره.

سپس از اتاق بیرون رفت و درب را پشت سرش به ﺁرامی بست.ماندانا تمام اعضای بدنش سست شده بود.جملات پدرش را به وضوح شنیده بود اما در حال حاضر کرختی او بیشتر به سبب ﺁنچه که روی میز تحریر مامان بزرگ قرار داشت;بود.باورش نمی شد مامان بزرگ به این راحتی قبل از اینکه هرکس دیگری از اسرار نهفته قلبش باخبر بشود از او خواسته باشد که ﺁنها را مطالعه کند.............

ادامه دارد 

این رمان جهت چاپ كتاب در دست اقدام است.هرگونه كپی برداری و انتشار از این رمان موجب پیگیرد قانونی می باشد.





Admin Logo
themebox Logo