تبلیغات
شادی داودی - رمان پرستار مادرم فصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
مخالف ازدواج نباشید٬موافق عشق باشید.اگر عشق به ازدواج تبدیل شود خوب است ولی امیدوار نباشید که ازدواج بتواند عشق بیاورد این غیر ممکن است.عشق می تواند به ازدواج تبدیل شود.باید خیلی هشیارانه عمل کنید تا بتوانید عشق را به ازدواج بدل کنید.ولی مردم معمولا" با ازدواج کردن عشقشان را نابود کرده اند!
----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت ششم
با عجله از اتاق خارج و وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم امید در حالیكه هنوز گوشه ی رو میزی توی دستش است كنار دیوار ایستاده و تمام بشقابها و غذاها روی زمین ریخته و شكسته شده...
به خانم گمانی نگاه كردم...دیدم متعجب و تا حدودی وحشت زده به یخچال تكیه داده و به غذاها و ظروف شكسته شده ی روی زمین نگاه میكنه...
برای لحظاتی نمیدونستم باید چیكار كنم!!!
امید با دیدن من گوشه ی رومیزی رو كه هنوز توی دستش بود رها كرد و با سرعت از كنار پای من رد شد و دوید به اتاقش و درب رو محكم به هم كوبید!
خانم گمانی كه گویا سریعتر از من تونسته بود به خودش مسلط بشه از یخچال فاصله گرفت و شروع كرد به جمع كردن ظروف و آنچه كه به روی زمین ریخته شده بود.
صندلی رو عقب كشیدم و با حالتی كه بی شباهت به آدمهای درمانده نبود به روی آن نشستم و در حالیكه به حركات خانم گمانی نگاه میكردم گفتم:چرا اینجوری كرد؟
- نمیدونم...شاید این غذا رو دوست نداره...شاید یاد چیزی افتاده...شایدم من كاری كردم كه باعث شد عصبانی بشه...
- مگه شما كاری كردی یا حرفی زدی؟
- نه به خدا...
- باشه...برم پیشش ببینم چرا این كار رو كرد...
خانم گمانی در حالیكه كف آشپزخانه رو تمیز میكرد دیگه حرفی نزد و منم از آشپزخانه خارج شدم.
وقتی به اتاق امید رفتم دیدم در بین حد فاصل تخت و كمدش روی زمین نشسته و زانوهاش رو در آغوش گرفته و با اخم به نقطه ای خیره شده.
نمیدونستم باید باهاش چیكار كنم!..تا توضیح نداده بود در واقع منم نباید عكس العملی نشون میدادم چون میدونستم اگه بخوام قبل از شنیدن حرفاش اون رو تنبیه كنم ممكن بود بعد پشیمون بشم.
روی تخت نشستم و برای دقایقی دستانم رو بهم گره كردم و با نگاه كردن به طرح كارتونی فرشی كه كف اتاق بود سعی كردم زمان لازم رو بهش بدهم تا بلكه كمی آروم بشه...
در همون موقع بوی سرخ شدن سوسیس از آشپزخانه هم به مشام می رسید و فهمیدم خانم گمانی حالا داره برای ناهار سوسیس سرخ میكنه چون دیگه چیزی از غذای ناهار نمونده بود!
میدونستم امید سوسیس خیلی دوست داره بنابراین گفتم:امید...غذای مورد علاقه ی من رو كه ریختی روی زمین...ولی مثل اینكه بدم نشد چون به قول تو((سهیلا جون))حالا داره سوسیس سرخ میكنه...
امید به من نگاه كرد و گفت:میخوای دعوام كنی؟
- نه...تا ندونم دلیل كارت چی بوده كه بیخودی دعوات نمیكنم...دیگه میدونم مثل دفعات قبل نباید زود عصبانی بشم...چون ممكنه ایندفعه هم تقصیر اصلی متوجه تو نبوده...مثل دفعه ی قبل كه خانم سعیدی پرستار قبلی اینجا بود و بهت گفته بود تو نباید نوشابه بخوری و عصبانی شده بودی و اون كار رو كردی..یادته؟
امید با حركت سرش جواب مثبت بهم داد كه یعنی همه چیز رو خوب به خاطر داره...بعد ادامه دادم:ببینم...ایندفعه از چی عصبانی شدی؟
نگاهی بهم كرد كه فهمیدم بغض كرده و چشماش پر از اشك شده...برای لحظه ای فكر كردم خانم گمانی بهش حرفی زده...از جایم بلند شدم و گفتم:باشه...اگه خانم گمانی باعث عصبانیتت شده همین الان میرم بهش میگم از اینجا بره...
و بعد به سمت درب اتاقش رفتم كه گفت:بابا؟
- جونم بابا؟
- نه...نگو بره...اون چیزی بهم نگفت...
- ایستادم و برگشتم نگاهش كردم و گفتم:پس چرا این كار رو كردی؟
با گریه گفت:نمیدونم...
و با صدای بلند شروع كرد به گریه كردن!
خواستم به طرفش برم كه چند ضربه ی ملایم به درب اتاق خورد و درب باز شد.
خانم گمانی در حالیكه لبخند به لب داشت اومد داخل اتاق و نگاهی به من و امید كرد و رو به من گفت:آقای مهندس میشه خواهش كنم شما تشریف ببرید ناهارتون رو بخورید...اگه اجازه بدین میخوام امید جون رو خودم بیارم سر میز تا ناهارش رو بخوره...
مردد بودم كه آیا به حرفش گوش كنم یا نه كه دیدم امید از روی زمین بلند شد و به طرف خانم گمانی اومد و در حالیكه از تعجب به حد انفجار رسیده بودم دیدم امید خودش رو در آغوش خانم گمانی انداخت و با شدت بیشتری شروع كرد به گریه!
خانم گمانی روی زانو نشست و امید رو به آغوش گرفت و گفت:اشكالی نداره عزیزم...اصلا"چیز مهمی نیست...حالا بیا بریم ناهار بخوریم.
و بعد اشكهای امید رو پاك كرد و اون رو سخت در آغوش گرفت و چندین مرتبه صورتش رو بوسید!!!
باورم نمیشد كه در یك نصفه روز اینقدر تونسته باشه با امید ارتباط خوبی برقرار كرده باشه...مات و متحیر به هر دوی اونها نگاه میكردم كه شنیدم امید در حالیكه هنوز در آغوش خانم گمانی بود گفت:میخوام من و تو توی این اتاق تنهایی غذا بخوریم...فقط من و تو.
خانم گمانی خواست حرفی بزنه كه گفتم:هیچ اشكالی نداره...شما و امید اینجا ناهار بخورید...منم ناهارم رو توی آشپزخانه میخورم...بعدش باید زود برگردم شركت.
خانم گمانی امید رو كمی از خودش فاصله داد و گفت:پس امید جان تو همین جا بمون تا من برم ناهارمون رو بیارم همین جا با هم دو تایی بخوریم.
امید لبخند رضایتی روی لبش نشست و بعد از خانم گمانی فاصله گرفت.
وقتی همراه خانم گمانی به آشپزخانه وارد شدم دیدم مقداری سوسیس سرخ شده با چند عدد تخم مرغ نیمرو روی میز آماده گذاشته...با اینكه خیلی دلم میخواست از مرغ و برنج و سیب زمینی سرخ شده ی قبل چیزی خورده بودم اما با شرایط ایجاد شده همین سوسیس و تخم مرغ هم غنیمتی بود.
وقتی نشستم روی صندلی تا ناهارم رو بخورم در همون حالیكه خانم گمانی برای خودش و امید غذا در بشقابها میكشید و گوجه و خیارشور خورد میكرد پرسیدم:خیلی عجیبه...چطور تونستی در عرض نصف روز اینقدر با امید صمیمی بشی؟...چیكار كردی باهاش كه اینطوری حضورت رو پذیرفت؟!!!
- نمیدونم...شاید به خاطر اینه كه از صبح تا الان هر كاری كرد هیچی بهش نگفتم.
- مگه از صبح تا الان چیكار كرده؟!!
لبخند كمرنگی زد و نگاهی بهم كرد و گفت:هیچی...
و بعد همراه یك سینی بزرگ كه حاوی بشقابهای غذای خودش و امید به همراه مخلفات لازم بود از آشپزخانه خارج شد.
حدس زدم احتمالا"امید از صبح تا الان كارهایی مثل همین كشیدن رومیزی و كثیف كردن خونه و شیطنتهای خاص خودش رو كرده كه صدای خانم گمانی رو دربیاره و این دختر هم با صبر و حوصله همه رو تحمل كرده كه حالا امید اینجوری متوجه شده این پرستار با پرستارهای قبلی فرق داره و به همین خاطر رابطه اش خیلی سریع رنگ صمیمت به خودش گرفته...
وقتی میخواستم دوباره به شركت برگردم متوجه شدم مامان خانم گمانی رو صدا میكنه و او هم بی معطلی از اتاق امید خارج و به اتاق مامان رفت.
برای خداحافظی دیگه داخل اتاق مامان نرفتم و از همون هال با مامان خداحافظی كردم.وقتی درب اتاق امید رو باز كردم دیدم دوباره عصبانی شده و نشسته روی تخت و به بشقابهای نیمه كاره ی غذای خودش و خانم گمانی نگاه میكنه...جلو رفتم ببوسمش اما با عصبانیت صورتش رو برگردوند و حتی جواب خداحافظی منم نداد...!
وقتی خواستم از اتاقش خارج بشم ایستادم و بهش نگاه كردم و گفتم:بعد از ظهر كه اومدم...پسر گلم حاضر باشه كه با هم بریم بیرون...باشه؟
جوابم رو نداد و من هم از اتاق خارج شدم و به شركت رفتم.
وقتی برگشتم خونه ساعت از7گذشته بود...میدونستم خانم گمانی هنوز نرفته چون ساعت كاریش از7صبح تا9شب بود بنابراین مطمئن بودم الان امید رو آماده كرده تا به پارك ببرمش.
زمانیكه وارد خونه شدم بر عكس انتظارم همه جا ساكت و مرتب بود...اطراف هال و پذیرایی و حتی ناهار خوری رو نگاه كردم...اما از امید خبری نبود!
به اتاق مامان رفتم و دیدم مامان خوابیده...آرامش عجیبی در چهره ی مامان میدیدم؛آرامشی كه مدتها بود در چهره اش گم شده بود اماحالا دوباره شاهد اون بودم.
سامسونتم رو روی یكی از مبلهای داخل هال گذاشتم و به آرامی صدا كردم:امید؟...كجایی بابا؟
چون با كلید درب خونه رو باز كرده و ماشینمم جلوی درب حیاط پارك كرده بودم برای همین خانم گمانی تقریبا" از حضور من در خانه كاملا" بی اطلاع بود و با شنیدن صدای من با حالتی حاكی از تعجب از آشپزخانه خارج شد و گفت:سلام...شما كی تشریف آوردین؟!!!
- سلام...همین الان...امید كجاس؟...قرار بود حاضر باشه تا ببرمش پارك.
- واقعیتش از دست من دلخور شد...یك كمی هم گریه كرد...اما...
- اما چی؟...مگه شما چی گفتی بهش؟...من كه به شما گفته بودم امید بچه ی حساسیه...پس چرا باعث عصبی شدنش شدی؟
صدای من هنگام گفتن این جملات كمی عصبی و با صوتی بلند بیان شده بود كه دیدم با چشمانی متعجب به من نگاه میكنه و كمی به من نزدیكتر ایستاد و مستقیم به صورت عصبی من نگاه كرد و با آرامشی خاص گفت:هیس...آقای مهندس...چرا شما اینقدر زود عصبی میشین؟...من كی گفتم امید رو عصبی كردم؟...من حرف خاصی به امید نزدم...تو رو خدا یه ذره آروم صحبت كنید...هم مامان خوابیده هم امید...ممكنه با صدای شما بیدار بشن.
- امید خوابیده؟!!!...الان؟!!!...الان چه وقته خوابه؟!!!...قرار بود ببرمش پارك...
- بله میدونم...ولی اصرار داشت منم همراه شما بیام پارك...وقتی بهش گفتم كه من نمیتونم با شما بیام خیلی ناراحت شد و كلی هم گریه كرد...بعدش هر كاری كردم نخواست لباسش رو عوض كنه و دائم گریه میكرد...منم بغلش كردم و برای اینكه ساكت بشه كنارش روی تختش دراز كشیدم...وقتی یك كم آروم شد از من خواست براش یكی از كتابهای قصه اش رو بخونم...منم این كار رو كردم...وسطهای قصه بود كه دیدم توی بغلم خوابش رفته...الانم توی اتاقش خوابیده...اگه اجازه بدین برم بیدارش كنم و هر طور شده راضیش كنم تا با شما بیاد پارك...
تمام مدتی كه حرف زده بود به صورت زیباش كه مهربانی از عمق چشمهای جذابش هر بیننده رو مجذوب میكرد؛خیره شده بودم.
چطوری این دختر اینقدر با خودش؛با حرفهاش و با حركاتش آرامش به این خونه آورده؟!!!
خدایا...این دختر با این رفتار چه آتشی رو داره در دل من روشن میكنه؟...نه...حتما" دارم اشتباه میكنم!
متوجه شدم كه داره به سمت اتاق امید میره كه گفتم:نه خانم گمانی...بیدارش نكنید...بگذارید بخوابه...هر وقت بیدار شد میبرمش...مشكلی نیست...اگرم خیلی دیر بشه فردا می برمش پارك...اصلا"لازم نیست بیدارش كنید...
برگشت و نگاهی به من كرد و گفت:باشه...هر طور میل شماست.
و بعد به سمت آشپزخانه رفت.
بی اراده دنبالش رفتم...نمیدونم چرا ولی واقعا" بی اراده این كار رو كرده بودم!
روی یكی از صندلیهای آشپزخانه نشستم و نگاهش كردم...متوجه شدم برای ناهار فردا داره گوشت و مخلفات دیگه ایی رو در آرامپز قرار میده...
همه جای آشپزخانه از تمیزی برق میزد...نمیدونستم چطوری ازش تشكر كنم ولی در درونم بیشتر ممنون مسعود بودم كه این دختر رو به منزلم فرستاده بود.
بعد از اینكه كارش تمام شد دستهاش رو زیر شیر آب شست و من بدون اینكه خودش متوجه باشه هنوز به رفتار و حركاتش نگاه میكردم.
نمیدونم چرا اما حس میكردم چیزی در وجود این دختر هست كه باعث میشه بی اراده آدم جذبش بشه...!
وقتی دستاش رو شست نگاهی به ساعت دیواری آشپزخانه انداخت و به سمت درب آشپزخانه رفت.
سریع گفتم:لازم نیست بیدارش كنید...گفتم كه...باشه اصلا"فردا میبرمش پارك...
سر جایش ایستاد و نگاه آكنده از محبتی كه در چشمان شفافش موج میزد به من انداخت و گفت:آقای مهندس!...یك بار گفتین...منم كاملا"متوجه ی حرفتون شدم...الانم نخواستم امید رو بیدار كنم...ساعت نزدیك8شده میخوام داروهای مامان رو بهشون بدم...بعدشم كم كم باید حاضر بشم چون وقتی به آژانش زنگ زدم گفتن تا ساعت10ماشین ندارن بعدش مسعود اینجا زنگ زد...وقتی فهمید شب ساعت9كارم تموم میشه و آژانسم ماشین نداره گفت ساعت8:30میاد دنبالم تا من رو برسونه خونه...ولی اگه شما بخواین تا ساعت9 اینجا هستم...اما فكر میكنم دیگه كاری نمونده...
از كار خودم كه گمان كرده بودم میخواد امید رو بیدار كنه خنده ام گرفت و در عین حال از تسلطی كه در كلام این دختر موقع حرف زدن بود غرق لذت شده بودم...
با اینكه22سالش بیشتر نبود و از مهشید همسر اولم خیلی كوچیكتر بود اما اصلا"مثل مهشید موقع حرف زدن لوس بازی و ناز و ادای بیجا نداشت...خیلی سنگین و پخته و شمرده شمرده و با آرامش صحبت میكرد...
عجیب بود...چرا هر كار این دختر اینقدر برام دلنشین بود؟!!!
وقتی از آشپزخانه خارج شد سریع بلند شدم و با آژانس تماس گرفتم و از اونجایی كه مدیر آژانس كاملا"من رو می شناخت وقتی خواستم به طور قراردادی راننده ایی رو استخدام كنم تا هر روز صبح به آدرس خانم گمانی بره و اون رو به منزلم بیاره و شبها هم راس ساعت9دوباره اون رو به آدرس منزلش برگردونه خیلی سریع قبول كرد كه از فردا به همون آدرسی كه داده بودم راننده ی مطمئنی رو خواهد فرستاد.
دیگه از بابت رفت و آمدش هم خیالم راحت شد...چون نمیشد هر وقت مشكلی پیش بیاد از مسعود بخوام این زحمت رو تقبل كنه...
توی همین فكرها بودم كه صدای زنگ درب بلند شد و وقتی اف.اف رو پاسخ دادم فهمیدم مسعود اومده...
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
ما معشوق را تصاحب می کنیم - موضوع عشق مورد تصاحب قرار میگیرد و عاشق می گوید٬هیچ کس دیگر را دوست نداشته باش.فقط عاشق من باش.آنگاه عشق نحیف و پژمرده می گردد و معشوق قادر به عشق ورزیدن نیست٬عشق ورزی غیر ممکن میگردد.این به آن معنی نیست که باید عاشق همه باشی بلکه باید در حالتی از ذهن که عاشقانه است قرار داشته باشی.درست مانند نفس کشیدن است:حتی اگر دشمنت نیز رو به رویت باشد٬باز هم نفس خواهی کشید.معنی این سخن مسیح(ع)که می گوید٬دشمنت را دوست بدار همین است.
--------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتم
دیگه از بابت رفت و آمدش هم خیالم راحت شد...چون نمیشد هر وقت مشكلی پیش بیاد از مسعود بخوام این زحمت رو تقبل كنه...
توی همین فكرها بودم كه صدای زنگ درب بلند شد و وقتی اف.اف رو پاسخ دادم فهمیدم مسعود اومده...
مسعود اومد داخل٬مشخص بود عجله داره اما مثل همیشه با چهره ای خندان وارد شد.بعد از سلام و علیك دوباره به آشپزخانه برگشتیم و در همانجا روی صندلیها نشستیم.وقتی سراغ امید رو گرفت و ماجرا رو بهش گفتم اصلا" تعجب نكرد و گفت:میدونستم سهیلا خیلی راحت با امید ارتباط برقرار میكنه...از بس كه این دختر مهربونه...
در همین لحظه سهیلا وارد آشپزخانه شد و مسعود بعد از سلام و احوالپرسی با اون گفت كه زودتر حاضر بشه تا برسونش خونه منهم سریع موضوع آژانس و وسیله ی رفت و آمدی كه از این پس برای خانم گمانی در نظر گرفته بودم رو گفتم...
مسعود برای لحظاتی به من خیره شد و بعد گفت:نیازی نبود سیاوش...من خودم میتونم برنامه ام رو تنظیم كنم و سهیلا رو بیارم و ببرم...
خانم گمانی از من تشكر كرد و رو به مسعود گفت:نه مسعود...این طوری خیلی بهتره...البته میدونم برای آقای مهندس این موضوع هزینه برداشته ولی اینجوری خودمم راحتترم چون نمیشه هر روز و هر شب مزاحم تو بشم بالاخره تو هم برای خودت كار و زندگی داری...بیكار كه نیستی.
و بعد برای اینكه سریعتر حاضر بشه و به همراه مسعود بره از آشپزخانه خارج شد.
رو كردم به مسعود و گفتم:خیلی دلم میخواد زودتر بفهمم چرا تو اینقدر با خانم گمانی خودمونی هستی!
- این موضوع ناراحتت میكنه؟
- چی!!!...این كه تو با خانم گمانی خودمونی هستی؟...نه...اصلا"...فقط كنجكاوم بدونم چرا!
مسعود برای لحظاتی كوتاه به من نگاه كرد و بعد بدون اینكه پاسخ من رو بده به سمت یخچال رفت و برای خودش كمی آب در لیوان ریخت و خورد.
در همین موقع خانم گمانی در حالیكه آماده ی رفتن شده بود وارد آشپزخانه شد.
مسعود كمی به خانم گمانی نگاه كرد و گفت:راستی سهیلا مامانت كی انشالله عازم مكه اس؟
سهیلا با تعجب نگاهی به من و بعد به مسعود انداخت و گفت:دو روز دیگه پروازشونه...حالا چی شد تو یكدفعه یاد سفر مامان من افتادی؟
من سكوت كرده بودم و هر دوی اونها رو نگاه میكردم و حالا منتظر پاسخ مسعود بودم!
مسعود كمی گره كراواتش رو شل كرد و گفت:خوب بالاخره باید میدونستم دیگه...مگه كسیكه میخواد بره خونه ی خدا نباید افرادی برای بدرقه اش برن فرودگاه...خوب خواستم بدونم كی پرواز داره...
خانم گمانی خندید و گفت:چقدر هم تو به این چیزها اعتقاد داری...مسعود اصلا" بهت نمیاد ادای آدمهای مذهبی و متدین رو دربیاری...حالا اگه آقای مهندس رو بگی یه چیزی...
مسعود خندید و گفت:نفهمید چی شد...چی شد...چطور قیافه ی عبوس و بداخلاق این سیاوش شبیه پیغمبرهاس ولی من شبیه ابلیس مطلقم؟
خانم گمانی در حالیكه روسریش رو مرتب میكرد گفت:حالا كی گفت تو ابلیس مطلقی؟...ببین خودت داری روی خودت اسم میگذاری...
متوجه شده بودم كه مسعود اینهمه حرف نامربوط رو زده تا از پاسخ سوال من در حضور خانم گمانی طفره رفته باشه!...برای همین بدون اینكه به حرفهای اونها توجهی كنم از روی صندلی بلند شدم و كتم رو درآوردم و كراواتمم باز كردم...نمیدونم چرا اما این حركتم باعث شد لبخند از صورت خانم گمانی محو بشه و بعد از اینكه من رو در اون حال دید رو كرد به مسعود و گفت:بهتره دیگه بریم...آقای مهندس دیگه از چرندیات من و تو خسته شده و حتما میخوان استراحت كنن...بریم دیگه مسعود...خداحافظ.
و بعد از آشپزخانه خارج شد و به سمت درب هال رفت.
مسعود كه یك سیب بزرگ و قرمز از توی یخچال برداشت و گازی هم به اون زد سمت من اومد و با صدایی آروم طوریكه فقط من شنیده باشم گفت:سر فرصت درباره ی همه چیز با هم صحبت میكنیم...
و بعد در حالیكه با انگشت اشاره اش به وسط دو ابروی من اشاره كرد و كمی فشار آورد گفت:سیاوش حالم از این اخمی كه همیشه توی صورتت داری بهم میخوره...گرچه از خیلی دخترها و زنها شنیدم همین اخم توی صورتت جذابیتت رو صد برابر كرده ولی اگه من زن بودم محل سگ هم بهت نمیدادم...بدبخت حالا كه دیگه از دست زنت راحت شدی این اخم لعنتی توی صورتت رو بندازش دور...
و دوباره با ولع گاز دیگری به سیب زد و از آشپزخانه خارج شد.
لحظاتی بعد كه مسعود و خانم گمانی رفته بودن به اتاق خوابم رفتم و كتم رو به روی صندلی گذاشتم و روی تخت دراز كشیدم.
ناخودآگاه به زندگی گذشته ام فكر كردم...واقعا" من با تمام ویژگی های خاصی كه از نظر خیلی ها داشتم اما هیچ وقت از زندگیم لذت نبرده بودم!..مهشید كاری با من كرده بود كه اصلا" چیزی به نام لذت رو از یاد برده بودم...به قول مسعود با تمام ثروت و جذابیت خاصی كه برای خیلی از زنها در اولویت انتخاب و توجه قرار داره ولی واقعا"نسبت به زنها سرد شده بودم...از اینكه خیانت مهشید با ذكاوتی كه مسعود داشت بهم ثابت شده بود همیشه یه جورهایی بعد از اون وقایع برای فرار از دیدن خیانت مجدد سعی كرده بودم در كنار احترامی كه برای تمام جنسهای مخالفم قائل بودم اما میل و گرایشی هم بهشون در خودم ایجاد نكنم...و چقدر مسعود سر این موضوع با من بحث كرده بود...اما فایده ایی نداشت...دلم نمیخواست دیگه وابسته ی زنی بشم...دیگه ته دلم از خیانت ترسیده بودم!
عشق و عاشقی رو سالها بود از یاد برده بودم...وقتی فكر میكردم می دیدم من هیچ وقت طعم عاشقی رو در زندگی با مهشید نفهمیده بودم...اما نسبت به زندگیم و همسرم همیشه حس مسئولیت داشتم...همیشه سعی كرده بودم تا حد امكان از خطاهای مهشید چشم پوشی كنم و تمام تلاشم رو میكردم...با توجه به تمام سردی روابط زن و شوهری كه سالها بود بین ما به وجود اومده بود و هر دو در اتاقهایی جدا می خوابیدیم اما نمی خواستم حتی همین زندگی مزخرف هم به از هم پاشیدگی برسه...اونم فقط و فقط به خاطر امید.با اینكه میدونستم مهشید نسبت به امید هم هیچ حسی نداره اما دلم نمیخواست امید به عنوان بچه ی طلاق شناخته بشه!
ولی روزی كه مسعود تونست بهم ثابت كنه كه مهشید چه زن كثیف و هوسبازی هست و با چه كسانی ارتباط برقرار میكنه دیگه همه چیز برام تغییر كرد...حس میكردم خورد شدم...احساس میكردم دیگه هیچ غروری برام باقی نمونده...به قدری از مهشید متنفر شدم كه حتی حاضر نبودم لحظه ایی تحملش كنم!
مسعود اصرار داشت با توجه به قوانین حاكم در شریعت حكومت بدترین شرایط رو برای مهشید به وجود بیارم...شرایطی مثل سنگسار كه البته با مدارك مستندی كه مسعود تهیه كرده بود این حكم برای مهشید اجتناب ناپذیر میشد...
چه شبها و روزهایی با اعصاب خراب به این قضیه فكر كرده بودم و از شدت غصه و فشار عصبی چه ساعتهایی در تنهایی سر به دیوار كوبیده و اشك ریخته بودم...
مسعود چقدر اصرار داشت كه من با ارائه اون مدارك باید به دادگاه مراجعه كنم!
من آدم شناخته نشده ایی نبودم و میدونستم با این كار چه عواقبی در انتظار حیثیت خانوادگی و شغلی من خواهد بود...اما چیزی كه باعث شد برای طلاق مهشید هیچكدوم از اون مدارك رو به دادگاه ارائه ندهم فقط و فقط ترسی بود كه از آینده ی امید داشتم...
وحشت از اینكه اجرای اون حكم چه عواقب وخیم و ترسناكی میتونه در روح و روان و زندگی آینده ی امید داشته باشه...
با اینكه امید هیچ وابستگی به مهشید نداشت اما به هر حال مهشید نام مادر امید رو با خودش یدك می كشید...
من فقط و فقط به امید فكر كرده بودم نه به آبروی شخصی و كاری خودم!
برای همین هم بدون ارائه هیچكدوم از اون مدارك و فقط با اتكا به اینكه با هم تفاهم نداریم و رضایت طرفین به جدایی٬مهشید رو از زندگی خودم و امید با ذكر عنوان طلاق بیرون كرده بودم!
روی تخت نشستم و در حالیكه پاهام روی زمین بود سرم رو میان دو دستم گرفتم و با تمام قدرت انگشتهام رو روی شقیقه هام فشار دادم...دلم میخواست قدرت داشتم و تمام اون خاطرات مزخرف رو از ذهنم پاك میكردم...اما این ممكن نبود!
صدای امید رو شنیدم كه به هال اومده و خانم گمانی رو صدا میكرد:سهیلا جون؟...سهیلا جون؟
از روی تخت بلند شدم و سعی كردم با كشیدن چند نفس عمیق كمی از اون حالت عصبی خودم رو خارج كنم و بعد به هال رفتم.
امید رو دیدم كه با چهره ایی نگران و مضطرب از آشپزخانه خارج شد و به محض دیدن من به طرفم دوید و خودش رو در آغوشم انداخت و گفت:تو بهش گفتی بره؟!!!
صورتش رو بوسیدم و گفتم:نه عزیزم...اما خانم گمانی ساعت كارش برای امروز تموم شده بود و باید میرفت خونشون...ولی فردا صبح دوباره برمیگرده.
- دروغ نمیگی؟
- بابا كی به تو دروغ گفته كه این دومین بارم باشه؟
- حتما" میاد؟
- آره عزیزم...مطمئن باش...فردا صبح وقتی بیدار بشی سهیلا جون اینجاس...خیالت راحت.
چهره ی امید از اون حالت اضطراب خارج شد و لبخند قشنگی به چهره ی معصومش نشست.
صورتش رو بوسیدم و گفتم:حالا دیگه اونقدر خانم گمانی رو دوست داری كه به من سلام هم نمیكنی...آره؟...خیلی نامرد شدی...
و بعد شروع كردیم با هم به بازی و سر و كله زدن و به قول امید كشتی گرفتن كه صد البته این من بودم كه باید همیشه شكست میخوردم!
اون شب امید حاضر نشد دیگه برای گردش ببرمش به پارك از طرفی نمیشد با نبودن خانم گمانی در منزل٬مامان رو تنها بگذارم و از اینكه امید هم تمایلی به بیرون رفتن نداشت از درونم راضی بودم.
وقتی می خواستم برای شام چیزی درست كنم متوجه شدم خانم گمانی حتی فكر شام رو هم كرده بوده و این دیگه واقعا" خارج از وظایف اون بود...حس میكردم هنوز هیچی نشده باید یادم بمونه كه اگر اون بخواد به این كارها و محبتهاش ادامه بده عنقریب خیلی بیش از این حرفها به او بدهكار خواهم شد!
فردا صبح وقتی با صدای زنگ درب بیدار شدم قبل از اینكه حتی از تخت بیرون بیام احساس كردم كسی درب حیاط رو با اف.اف باز كرد!
با عجله از تخت اومدم بیرون و در حالیكه سریع لباسم رو می پوشیدم و دكمه های پیراهنم رو میبستم از پنجره دیدم درب هال باز شد و امید به حیاط دوید و وقتی خانم گمانی وارد حیاط شد با چنان عشقی خودش رو در آغوش خانم گمانی انداخت كه باعث شد برای لحظاتی به هر دوی اونها از پشت پرده های پنجره ی اتاق خیره بشم و نگاهشون كنم...
خانم گمانی با محبت امید رو در آغوش گرفت و چندین بار صورتش رو بوسید و بعد در حالیكه دست امید رو به دست گرفت آرام آرام به سمت درب هال آمدند.
باورم نمیشد امید اینقدر سریع به خانم گمانی وابسه شده باشه...اونقدر كه صبح زود به عشق اون بیدار شده و منتظر باشه تا وقتی زنگ زد خودش درب رو برای اون باز كنه!
در همین فكرها بودم كه ترجیح دادم حالا كه امید درب رو باز كرد و خانم گمانی هم با امید سرگرم هست و مطمئنا"اول به كارهای مامان رسیدگی خواهد كرد؛ترجیح دادم قبل خروج از اتاق دوش بگیرم و همین كار رو هم كردم.
دقایقی بعد وقتی از حمام بیرون اومدم و لباسم رو پوشیدم و خودم رو در آینه نگاه كردم خنده ام گرفت! مدتها بود اینجوری با اعصاب آروم به سر و وضعم نرسیده بودم...مطمئن بودم مسعود امروز من رو با صورت مرتب و اصلاح كرده ببینه كلی سر به سرم میگذاره!
وقتی از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم امید مشغول خوردن صبحانه ایی بود كه خانم گمانی بعد از فارغ شدن از كارهای مامان روی میز مهیا كرده بود و هر دو با هم مشغول صحبت در مورد یك شخصیت كارتونی مورد علاقه ی امید بودن.
با وارد شدن من به آشپزخانه هر دوی اونها برای لحظاتی من رو نگاه كردن.
خانم گمانی سریع از روی صندلی بلند شد و بعد از گفتن سلام و صبح بخیری كه به من كرد مشغول ریختن چای برای من شد ولی امید همچنان به صورت من نگاه میكرد سپس در حالیكه لبخندی روی لبهاش اومده بود گفت: بابا چقدر خوشگل شدی!!!
از حرف امید خنده ام گرفت و در حالیكه روی صندلی می نشستم لپش رو كشیدم و گفتم:آخه دیدم پسرم همیشه خوشگله خواستم منم مثل پسرم باشم.
- تا سهیلا جون تو رو هم مثل من دوست داشته باشه؟
از حرف امید یكه خوردم...سریع به خانم گمانی نگاه كردم...اما اون همانطور كه خودش رو مشغول ریختن چای كرده بود با اینكه دیدم لحظاتی كوتاه دست از كار كشید اما برنگشت به سمت من و امید!...و دوباره مشغول كارش شد.
به امید نگاه كردم و دیدم با لبخندی عمیق تر به من و خانم گمانی نگاه میكنه...
برای اینكه جو رو از حالت ایجاد شده خارج كنم گفتم:امید دیشب كه نشد ببرمت پارك ولی امروز بعد از ظهر دیگه حتما می برمت.
- سهیلا جون هم باید بیاد...
خانم گمانی كه فنجان چای رو روی میز جلوی من قرار میداد گفت:امید جان دیروز كه برات توضیح دادم و گفتم كه به چه علتی من نمیتونم بیام...یه پسر خوب كه همه چیز رو متوجه میشه نباید دوباره روی مسئله ایی اصرار كنه...
امید به من نگاه كرد و گفت:خوب مامان بزرگ رو بگذاریم روی صندلی چرخدارش و ببریمش بیرون...اونم می تونیم با خودمون ببریمش پارك...نمیشه؟
حرف امید و استدلالش كاملا" درست بود برای همین رو كردم به خانم گمانی و گفتم:اتفاقا"اگه شما فقط مشكلتون مامان هست باید بگم امید درست میگه...مامان ویلچر هم داره...
خانم گمانی با لبخند به امید نگاه كرد و گفت:اگه مامان بزرگ هم راضی باشه با این حساب دیگه حرفی باقی نمیمونه...
امید فریادی از سر شوق كشید و با عجله از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق مامان دوید.
در حالیكه چای میخوردم به خانم گمانی كه هنوز به امید خیره بود نگاه كردم...
خدایا این احساس درونی من چیه؟...نكنه بی خبر من هم به این دختر وابسته شدم؟...نه...باید حواسم رو جمع كنم...باید این افكار رو از خودم دور كنم............
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
وقتی علم تمام قوای خود را منتشر کرده و همه ی انسانها از لحاظ مادی به رضایت خاطر رسیده باشند - از خانه٬غذا و تحصیلات مناسب برخوردار شده باشند - آنگاه برای نخستین بار متوجه میشوند که غذایی تازه ضرورت دارد.آن غذا عشق است و علم نمی تواند آن را فراهم کند.فقط دین قادر به تغذیه ی روح است.دین٬علم عشق است.
--------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هشتم
امید فریادی از سر شوق كشید و با عجله از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق مامان دوید.
در حالیكه چای میخوردم به خانم گمانی كه هنوز به امید خیره بود نگاه كردم...
خدایا این احساس درونی من چیه؟...نكنه بی خبر من هم به این دختر وابسته شدم؟...نه...باید حواسم رو جمع كنم...باید این افكار رو از خودم دور كنم...
متوجه نبودم كه چه مدت طول كشید و من همچنان به نیم رخ دلنشین خانم گمانی خیره مانده بودم...لحظه ای به خودم اومدم و دیدم او هم به من نگاه میكنه!
سریع از روی صندلی بلند شدم و كتم رو از پشت صندلی برداشتم و تنم كردم.
حالا اون بود كه با تعجب داشت به من و رفتارم نگاه میكرد و بعد شنیدم كه گفت:آقای مهندس!!!...شما كه هنوز صبحانه نخوردین!!!...دارین میرین؟!!!
- بله...باید زودتر برم شركت...
از آشپزخانه خارج شدم و به سمت اتاق خوابم رفتم تا سامسونتم رو بردارم.وارد اتاق شده بودم كه صدای خوشحال امید رو شنیدم با فریاد میگفت:سهیلا جون...مامان بزرگ میگه با ما میاد پارك...
جلوی آینه ایستادم و كراواتم رو مرتب كردم...كمی به چهره ی خودم در آینه نگاه كردم و زیر لب گفتم:سیاوش...خجالت بكش...اون فقط22سالشه...اون فقط و فقط برای پرستاری مادرت به این خونه اومده...شرف و غیرتت كجا رفته؟...تو مردی نیستی كه چشمت به این راحتی دنبال دختری با شرایط اون باشه...بچه نشو مرد...
حالت كلافه ای بهم دست داده بود...انگار داشتم با خودم كشتی میگرفتم.مثل این بود كه مبارزه ی سختی رو با خودم آغاز كرده بودم كه ترس از خود باعث میشد باخت رو از همین ابتدای مبارزه احساس كنم!
دو دستم رو در لابه لای موهایم فرو بردم و دوباره به چهره ی خودم در آینه خیره شدم و گفتم:سیاوش خدا لعنتت كنه...
ضربات ملایمی به درب اتاق خورد و بعد صدای ملیح و آروم خانم گمانی رو شنیدم كه همراه با باز كردن آروم درب اتاق به گوشم رسید:آقای مهندس...یك كم از گوشتی كه برای ناهار مامان در آرام پز پخته شده بود رو براتون برداشتم و لای نون باگت گذاشتم...كمی هم گوجه و خیار شور گذاشتم لای اون...تا به شركت برسین حین رانندگی می تونید بخوریدش...
دستهام رو انداختم و برگشتم دیدم با ساندویچی كه درست كرده و در كیسه ی فریزر گذاشته داخل اتاق كنار درب ایستاده و منتظره تا ساندویچ رو از دستش بگیرم.
اون روز هم یك تی شرت مثل روز قبل به تن داشت؛اما كرم رنگ بود به همراه یك شلوار قهوه ایی...موهاش هم نصفش رو بسته و بقیه باز بود و دورش ریخته بود...
چقدر این چهره معصوم و دوست داشتنی بود...چرا از ذره ذره ی وجود این دختر محبتی كه در این خونه متصاعد میشد داشت درون من رو به آتش می كشید؟...محبت همیشه همراه خودش آرامش میاره؛پس چرا من تمام وجودم و درونم داغ میشه و به غوغا می افته؟!!!...خدایا...دارم به خطا میرم؟...خدایا كمكم كن...
حس میكردم زمان از حركت ایستاده...كاری كه این دختر كرده بود هیچ وقت در مدت10سال زندگی مشتركم از مهشید ندیده بودم!...چقدر حسرت داشتن یك همسر دلسوز رو سالها به دل كشیده بودم...اما مهشید نسبت به هر چیز بی ارزشی حساس بود غیر از من و زندگیش و فرزندمون!!!...و حالا این دختر...خدایا...
وقتی دید من مثل آدمهای مسخ شده سرجایم ایستادم و فقط دارم نگاهش میكنم دو قدم به من نزدیكتر شد و گفت:آقای مهندس؟...حالتون خوبه؟!!
به خودم اومدم...خم شدم و سامسونتم رو از روی زمین برداشتم و در همون حال گفتم:بله...بله...خوبم.
از كنارش رد شدم و به سمت درب اتاق رفتم كه دوباره گفت:آقای مهندس؟
برگشتم و نگاهش كردم...خدایا چرا از نگاهش گریزان شدم؟!!!
در سكوت نگاهش میكردم...گویی تمام دنیا رو داشتم در صورت این دختر میدیدم...هیچ چیز دیگه رو متوجه نمیشدم!!!...باید از خونه برم...باید هر چه سریعتر از خونه برم بیرون...باید...
صداش رو از فاصله ی نزدیكتر به خودم شنیدم كه گفت:بفرمایید.ساندویچتون...
تازه متوجه شدم كه هنوز دستش رو به طرف من گرفته و منتظره تا ساندویچ رو ازش بگیرم.
نمی خواستم این اتفاق بیفته...اما وقتی ساندویچ رو از دستش گرفتم برای لحظاتی خیلی كوتاه دستش رو هم لمس كردم...چقدر لطیف...چقدر مهربان...
دیگه نباید معطل میكردم!
سریع ساندویچ رو گرفتم و در جیب كتم گذاشتم و تشكر سردی از لبهام خارج شد كه خودم از شنیدن اون تشكر تمام بدنم یخ كرد...!
درنگ جایز نبود!...سریع برگشتم و از اتاق خارج شدم.
وقتی به حیاط رفتم صدای امید رو شنیدم كه از پنجره ی آشپزخانه با فریاد گفت:بابا...عصر زود بیا خونه...باشه؟
در حالیكه سامسونتم رو در ماشین میگذاشتم خندیدم و برگشتم و گفتم:یعنی دیگه امروز لازم نیست ناهار بیام خونه؟...تا بعد از ظهر به بابا اجازه میدی شركت بمونم؟
در همین لحظه چشمم به خانم گمانی افتاد كه در كنار امید ایستاد و اون رو در آغوش گرفت.
امید خندید و برای من دست تكون داد و گفت:نه...دیگه ناهار نیا...بمون شركت...من و سهیلا جون با هم ناهار میخوریم.
و بعد با حركت دستش با من خداحافظی كرد و دستش رو به دور گردن خانم گمانی انداخت و صورت اون رو بوسید و سپس از كنار پنجره دور شدن...
وقتی رسیدم شركت طبق معمول به قدری كار روی سرم ریخته بود كه فرصت نكردم به هیچ چیز دیگه ایی فكر كنم.
باید به دو شركت دیگه ام هم سر میزدم...وقتی از شركت دوم اومدم بیرون و در ماشین نشستم به ساعتم نگاه كردم تقریبا"نزدیك یك بود و تازه اون موقع بود كه حس كردم ازگرسنگی دلم داره ضعف میره برای همین جلوی یك رستوران نگه داشتم و برای خوردن ناهار رفتم به اون رستوران.
وقتی سفارش غذا رو دادم و گارسون رفت كه سفارشم رو بیاره تازه به یاد ساندویچی كه اون روز صبح خانم گمانی بهم داده بود افتادم...دستم رو كردم در جیبم و اون رو بیرون آوردم و گذاشتمش روی میز...برای دقایقی نگاهش كردم...و باز به یاد همون چهره ی زیبا و مهربون افتادم!
باید قبل از اینكه احساسم نسبت به این دختر قوی تر میشد یه جوری خودم رو كنترل میكردم...اما چطوری؟...انگار یه پسر20ساله شده بودم...من...كسیكه همیشه در بدترین شرایط هم می تونست احساس خودش رو در كنترل خویش بگیره حالا دلم می لرزید...وای چرا اینقدر من بچه شدم؟...سیاوش به خودت بیا...
بی اراده گوشی موبایلم رو برداشتم و شماره ی منزل رو گرفتم و با سومین زنگی كه خورد امید گوشی رو برداشت.صداش لبریز از شوق بود...دیگه اون كلافگی كه چند روز پیش در صداش پای تلفن همیشه به گوشم می رسید اثری ازش باقی نمونده بود!
ازش پرسیدم ناهار خورده و اون با تمام قدرت بچگی كه در صداش خبر از شعف اقتضای سنیش داشت و همیشه در پس كوهی از غصه كه در دلش مدفون میكرد و حالا نمایان بود٬گفت:آره بابا...سهیلا جون یه ناهار خوشمزه برام درست كرده بود...یه ماكارونی خیلی خیلی خوشمزه...
بی اراده سوال كردم:الان خانم گمانی كجاس؟
- پیش مامان بزرگ.
- میتونی گوشی رو ببری بدهی به خانم گمانی؟...كارش دارم.
- نكنه میخوای بهش بگی بعد از ظهر نمیتونی ببریمون پارك؟
- نه پسرم...اتفاقا" میخوام بهش بگم چه ساعتی حاضر باشین تا وقتی اومدم دیگه معطل نشیم...
میتونستم این حرف رو به خود امید هم بگم!...اما نمیدونم چرا در اون لحظه دوست داشتم صدای خانم گمانی رو هم پای تلفن بشنوم!
در همین لحظه گارسون غذام رو آورد و از پشت خط هم متوجه شدم امید گوشی رو به خانم گمانی داد.
- بله؟...بفرمایین؟
- سلام خانم گمانی...منم سیاوش.
- سلام آقای مهندس...بله بفرمایید؟
- میخواستم بگم بعد از ظهر ساعت6حاضر باشین...من ساعت6خودم رو میرسونم خونه.
- بله چشم.
در همین لحظه مجبور شدم پاسخ گارسون هم كه از من سوال میكرد چیز دیگه ایی لازم دارم یا نه رو هم بدهم كه خانم گمانی بعد از مكثی گفت:آقای مهندس؟!...شما توی رستوران دارین غذا میخورین؟!!!
- آره.
- خوب چرا تشریف نیاوردین خونه؟
- دیگه فرصت این كه بیام خونه و برگردم رو ندارم...برای همین بیرون غذا میخورم...شما غذاتون رو خوردین...درسته؟
- غذای مامان رو دادم...امید هم گرسنه اش شده بود؛ناهار هم چون ماكارونی بود نمی تونست منتظر باشه...اما من فكر میكردم شما تشریف میارین منزل و برای اینكه تنها غذا نخورین منتظرتون بودم تا با هم غذا بخوریم...
احساس كردم تمام وجودم داغ شد...خدایا این دختر با این حرفها و حركاتش داره باعث میشه من حس كنم میخواد تمام كمبودهای زندگی من رو جبران كنه...اما چرا...چرا باید این فكر احمقانه به سرم بزنه؟...نه...خدایا من بچه نیستم...دیگه در شرایطی نیستم كه اینجوری مجذوب یك دختر بشم...اما این دختر داره تمام وجود من رو به آتش میكشه!!!
سكوت بین ما طولانی شده بود برای همین همزمان با حرف خانم گمانی كه گفت:آقای مهندس؟
پاسخ دادم:اصلا" لزومی نداره شما ناهار منتظر من باشین...من هیچ وقت ناهار منزل نمیام چون كار شركت طوریه كه نمیرسم بیام خونه...این مدت هم به خاطر اینكه پرستاری در منزل نبود ناچار بودم خودم رو برای ناهار برسونم منزل...خواهشا"از این به بعد برای اومدن من به خونه در وقت ناهار حساب نکنید...شما هم الان برو ناهارت رو بخور...بابت زحماتتون بازم ممنونم.
- صبح لقمه ی ساندویچی كه براتون درست كرده بودم رو خوردین؟
چشمم خیره به ساندویچ در كیسه فریزر روی میز بود...پاسخ دادم:نه...اونم وقت نكردم بخورم...
احساس كردم ناراحت شده چون مكثی كرد و بعد با صدای آرومی گفت:خوب...فرمایش دیگه ایی ندارین؟
- نه...فقط یادتون باشه ساعت6میام.
- باشه چشم..خداحافظ.
وقتی خداحافظی كردم و گوشی رو قطع كردم به قدری از دست خودم عصبانی شده بودم كه محكم با دست كوبیدم روی میز و همین باعث شد چند نفری كه در میزهای اطراف برای صرف ناهار نشسته بودن با تعجب به من نگاه كنند و من هم سریع عذرخواهی كردم و خودم رو مشغول خوردن غذا نشون دادم...اما دائم در درونم به خودم بد و بیراه میگفتم:مرتیكه ی احمق...میمردی بهش میگفتی آره این لقمه رو خوردی...خاك برسرت كه اینقدر احمقی...
دچار تضاد فكری شده بودم...حتی نمی تونستم تشخیص بدهم كه در پای تلفن رفتارم و گفتارم با خانم گمانی درست بوده یا نه؟!!!
در آن واحد درست مثل این بود كه دو شخصیت پیدا كرده بودم و این دو شخصیت با هم در جدال قرار گرفته و دائم سعی داشتند با حرفها و دلایل خودشون همدیگرو بكوبند!
اصلا" نفهمیدم غذا چی خوردم!...وقتی نیم ساعت بعد از رستوران خارج شدم موقعی كه به سمت ماشینم می رفتم دیدم هنوز اون كیسه ی فریزی و ساندویچ درونش رو در دست دارم!!!...كمی این طرف و اون طرف پیاده رو رو نگاه كردم و به اولین سطل آشغالی كه رسیدم انداختمش درون اون و با كلافگی خاص و بی دلیلی سوار ماشین شدم و به شركت بعدی رفتم كه باید در اون روز به وضع اون هم رسیدگی میكردم.
ساعت از4 گذشته بود كه به شركت اصلی برگشتم و وقتی وارد دفترم شدم در كمال تعجب دیدم مسعود در دفتر من روی یكی از مبلهای چرمی نشسته و با دیدن من از جایش بلند شد و طبق معمول با خنده و شوخی شروع كرد به احوالپرسی.
بعد از اینكه جواب سلام و علیكش رو دادم گفتم:مسعود تو اون شركتت رو میشه بگی چطوری اداره میكنی؟!!...تو كه سر و تهت رو بزنن یا پیش منی یا بیرون شركت و به قول خودت داری مخ یه دختر یا یه زن رو میزنی...كی پس به كارهات میرسی؟
خندید و گفت:اولا" من یه شركت دارم و مثل جنابعالی قدرت ریسكم بالا نبوده و نخواهد بود كه یه شركت رو تبدیل به سه شركت بكنم...در ثانی اینجور مواقع خدا زنده نگه داره معاونم رو...وای از وقتی هم كه یه دختر ترشیده ی45ساله رو به خاطر اینكه مدرك مدیریت داره و سابقه كاری خوبم داره بیای بهش مقام معاونت شركت رو بدهی...دیگه نور علی نور میشه...از طرفی دلش رو داره صابون میزنه بلكه روزی با خركاریهایی كه داره میكنه رئیس شركت كه بنده باشم خر بشم و بگیرمش؛از طرفی برای نشون دادن اینكه زنان با مردان برابرند با توان مضاعف داره تمام كارها و مسئولیتها رو به دوش میكشه...بعدش رئیس شركت كه بنده باشم چیكار میكنه؟...خوب معلومه دیگه...میره به عشق و حالش میرسه و اون پیردختر ترشیده رو با افكار مسخره ی فمینیستی و برابری زن و مرد و در نهایت رویای شیرین اینكه روزی بنده خر بشم و بگیرمش سرگرم میشه...
- تو كی میخوای دست از این مسخره بازیهات برداری؟
- چیه؟...حسودیت میشه خودت عرضه ی این كارها رو نداری؟
خندیدم و گفتم:ولله این كارهای تو عرضه نمیخواد...یه جو بی غیرتی و یه ذره بی حیایی واسش بسه..............
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
در صورتی که عشق در مسیر درست پیشرفت کند تبدیل به دوستی میشود.ولی اگر در مسیر اشتباه پیش برود تبدیل به کینه و دشمنی خواهد شد...در صورتی که عاشق کسی باشید دو حالت ممکن است اتفاق بیفتد٬یا تبدیل به دوستانی خوب می شوید و یا عاقبت عشقتان به دشمنی می انجامد.
---------------------------------
داستان دنباله دار قسمت نهم
خندیدم و گفتم:ولله این كارهای تو عرضه نمیخواد...یه جو بی غیرتی و یه ذره بی حیایی واسش بسه...
مسعود با صدای بلند خندید و گفت:سیاوش واقعا حیف این قیافه و هیكل و ثروتی كه تو داری...میدونی لب تر كنی چند تا دختر همین الانشم برات غش میكنن؟
خندیدم و گفتم:مگه اینهایی كه اسم بردی خودت نداری؟
- من؟...صد البته كه دارم...فقط من یه چیزی هم بیشتر از تو دارم...
- حتما" اونهم قدرت سو استفاده از جنس مخالفته...
- تو اینطوری معنیش كن چون خودت بی عرضه ایی...ولی من اسمش رو میگذارم قدرت لذت بردن از لحظات زندگی...
پشت میزم نشستم و برای لحظاتی به مسعود نگاه كردم.
واقعا هم مسعود از تمام لحظات زندگیش لذت میبرد و بیشتر هم سعی داشت این لذت رو با گذروندن وقتش با هر دختر و زنی كه كوچكترین تمایلی بهش نشون میداد تكمیل كنه...
مسعود كه به من نگاه میكرد چهره ایی جدی به خودش گرفت و گفت:نه...نه...من وقت ندارم برای تو كلاس خصوصی بگذارم و راه و روش خوش گذرونی رو یادت بدهم..اصلا" اصرار نكن...
از حرفی كه با چهره ایی جدی اما در واقع به شوخی بیان كرده بود خنده ام گرفت و گفتم:واقعا" مسخره ایی مسعود...
- خوب...امروز بعد از ظهر چیكاره ایی؟
- یعنی چی چیكاره ام؟...چیه باز میخوای بری خوشگذرونی اومدی ببینی میتونی من رو هم با خودت همراه كنی؟
- چه اشكالی داره؟...مگه ساعت5:30كار شركتت تعطیل نمیشه؟...سهیلا هم كه تا ساعت9پیش مامانت هست...دیگه نگرانی هم نداری...بیا بریم یكی دو ساعتی سمت فرحزاد...به جون خودم سیاوش كافیه یه ذره روی خوش نشون بدهی...چنان دخترهایی بهت پا میدن كه فكرشم نمیكنی...بعد از اونهمه دنگ و فنگ و اعصاب خورد شدنی كه داشتی واقعا لازمه یه مدتی به خودت بیای...
هیچ وقت از این طرز تفكرات مسعود خوشم نمی اومد و من هرگز نتونسته بودم مثل اون باشم و جنس مخالفم رو فقط وسیله ایی برای تفریح و برطرف كردن امیال نفسانی ببینم...ناخودآگاه اخمهام در هم رفت و گفتم:بس كن مسعود...تو كه میدونی من اهل این كثافتكاریها نیستم...از همه ی اینها گذشته به امید قول دادم بعد از ظهر ببرمشون پارك.
مسعود از روی مبل بلند شد و برای لحظاتی به من نگاه كرد و با حالتی متفكر گفت:ببریشون پارك؟...مگه امید چند نفره؟
- امید دوست داره خانم گمانی هم همراه ما باشه...مامان هم قبول كرد ببریمش بیرون.
- پس بگو موضوع اینجوریاس...میبینم بعد از مدتها به سر و صورتت صفا دادی نگو میخوای بعد از ظهر آقا امید رو به گردش ببری...جدی مامان راضی شد با اون ویلچری كه براش خریدیم از خونه بیاد بیرون؟!!!
- آره...فكر میكنم همه ی اینها رو در درجه اول باید ممنون تو باشم كه خانم گمانی رو بهم معرفی كردی.
مسعود سیگاری از جیبش بیرون آورد و آتش زد و در حالیكه دود غلیظی رو به سقف می فرستاد گفت:چه ربطی به سهیلا داره؟!!
تمام مسائل و رفتاری كه در این مدت كوتاه از خانم گمانی توی خونه دیده بودم رو برای مسعود تعریف كردم...به غیر از قسمتی كه مربوط به حس درونی و ناشناخته ام نسبت به خانم گمانی بود!
در تمام مدتی كه من صحبت میكردم مسعود خیلی دقیق به حرفهای من گوش میكرد و در سكوت سیگارش رو میكشید...بعد كه حرفهای من تموم شد سیگارش رو در زیرسیگاری روی میز خاموش كرد و در حالیكه هنوز معلوم بود مسئله ایی ذهنش رو مشغول كرده ایستاد و لباسش رو كمی مرتب كرد و گفت:جالبه...!...خوب من دیگه باید برم...
- مسعود؟
- هان؟
- تو قرار بود سر فرصت برای من یه چیزهایی رو تعریف كنی...
مسعود لبخندی زد و گفت:اتفاقا" اومده بودم همون حرفها رو بگم...البته نه همین الان...میخواستم بعد از ظهر كه با هم می رفتیم فرحزاد همه چیز رو برات تعریف كنم اما ماشالله فك تو گرم شد و من از كار و زندگی افتادم...الانم باید برم شركت...
به سمت درب اتاق رفت ولی نرسیده به درب برگشت و گفت:بعد از ظهر منم با شما میام پارك...كدوم پارك میخوای ببریشون حالا؟
مكان مورد نظرم رو بهش گفتم؛سری تكون داد و گفت:باشه...منم از راه شركت خودم رو میرسونم اونجا...چه ساعتی اونجا هستی؟
- فكر میكنم تا برم خونه و بچه ها رو سوار ماشین كنم و برسم اونجا حدود7باشه.
مسعود سری تكون داد و گفت:منم حدود7:30خودم رو میرسونم اونجا...
و بعد خداحافظی كرد و رفت!
وقتی مسعود رفت كار زیادی نداشتم برای همین كشو رو باز كردم و چشمم به مدارك خانم گمانی افتاد.همه رو آوردم بیرون؛كپی شناسنامه...كپی مدرك تحصیلی...و چند برگه ی دیگه...
وقتی به كپی شناسنامه نگاه میكردم نمیدونم چرا اما احساس كردم این كپی با اصل تفاوت داره!!!...
كمی دقیق تر به كپی نگاه كردم.
حس میكردم در دو قسمت شناسنامه دست برده شده...!
اما این غیر ممكنه...مگه میشه كسی بتونه توی شناسنامه ی خودش دست ببره؟!!!...و بعد از اون كپی بگیره؟!!!
به كپی مدرك تحصیلیش نگاه كردم...
درست در همون دو نقطه ایی كه حس میكردم در شناسنامه دست برده شده و سایه ایی مبهم در كپی اون مشخص بود همون نقاط در مدرك تحصیلی هم سایه انداخته بود!!!
خدایا این دیگه چه جور شكی بود كه داشت به جونم ریشه می انداخت؟!!!
مهشید با زندگی و افكار من چه كرده بود كه حالا نسبت به مسائلی كه هیچ تاثیری در زندگی من هم نداره و مربوط به دختر جوان دیگه ایی میشه دارم حساسیت نشون میدهم!!!
نكنه واقعا دارم عقلم رو از دست میدهم؟!!...اینها مدارك كامل اون دختره...چرا باید بیخودی حساس بشم و شك كنم...
به قدری كلافه شدم كه همه رو جمع كردم و دوباره در كشوی میزم ریختمشون و درب كشو رو با شدت بستم و بلند شدم و چند قدمی در اتاق راه رفتم...
بعد از دقایقی به ساعت نگاه كردم...از5گذشته بود برای همین ترجیح دادم وسایلم رو جمع كنم و به خونه برم.
وقتی رسیدم خونه امید لباسش رو پوشیده بود وتوی حیاط فوتبال بازی میكرد و طبق معمول از دیدن من كلی ابراز خوشحالی كرد.
لحظاتی بعد خانم گمانی رو دیدم كه سعی داره دو لنگه ی درب هال رو باز كنه تا ویلچر مامان رو كه روش نشسته بود از درب هال بیاره بیرون و چون برای باز كردن دو لنگه ی درب دچار مشكل شده بود به سمت اونها رفتم و در حینی كه سلام و احوالپرسی با مامان كردم سعی داشتم دربها رو هم باز كنم...
امید هم در این بین دائم میان دست و پای من و خانم گمانی و دور ویلچر می چرخید و با خنده و صدای بلند با خانم گمانی صحبت میكرد و او هم با حوصله پاسخ حرفهای امید رو میداد و در این بین امید دائم سهیلا جون؛سهیلا جون رو هم تكرار میكرد...یعنی برای گفتن هر جمله اش چندین بار هم كلمه ی سهیلا جون تكرار میشد!
وقتی دو لنگه ی درب هال رو باز كردم دیدم خانم گمانی به سمت ویلچر رفت تا مامان رو از درب بیرون ببره كه من سریعتر سمت ویلچر رفتم و بی اراده گفتم:سهیلا بگذار خودم ویلچر رو میبرم بیرون...
و تازه متوجه شدم در اثر تكرار اسم سهیلا توسط امید من هم به طور ناخودآگاه اون رو به اسم صدا كرده بودم!
امید كه در حال جست و خیز در بین ما بود بی حركت سر جایش ایستاد و با لبخند به من نگاه كرد و گفت:بابا شما هم سهیلا جون رو به اسمش صدا كردی و دیگه بهش نگفتی خانم گمانی...
دوباره حس كردم تمام وجودم داغ شد...سریع به خانم گمانی نگاه كردم و گفتم:معذرت میخوام...از بس این بچه اسم شما رو آورد و تكرار كرد باعث شد من...
سهیلا لبخند زیبایی به لبهایش نشست و صورت امید رو كه حالا به اون تكیه داده بود و جلوی پایش ایستاده بود و به من نگاه میكرد؛بوسید و رو كرد به من و گفت:راحت باشید آقای مهندس...اصلا" نیازی به عذرخواهی نیست...اتفاقا" من خودمم اینطوری راحتترم...خانم صیفی من رو سهیلا صدا میكنه٬امیدم همین طور...فقط شما بودین كه من رو به اسم صدا نمیكردین...اتفاقا"من اسمم رو خیلی دوست دارم...خوشحال میشم از این به بعد اسمم رو صدا كنید...البته اگر خودتون صلاح میدونید ولی اگه براتون سخته كه خوب هر طور مایلید...
امید سرش رو كج كرده بود و با لبخند شیطنت و شیرینی به من نگاه میكرد و گفت:بابا دیگه به سهیلا جون نگو خانم گمانی...من از فامیلی سهیلا جون خوشم نمیاد...باشه؟
مامان خندید و در حالیكه به صندلی تكیه داده بود و سهیلا حسابی اون رو روی صندلی مهار كرده بود تا كاملا"راحت باشه نگاهی به امید كرد و گفت:ماشالله به این زبونی كه تو داری بچه...
سعی كردم حرفهای امید رو نشنیده بگیرم و دیگه بدون هیچ حرفی مامان رو از درب بیرون آوردم و بعد همگی سوار ماشین شدیم.
وقتی به پارك رسیدیم از همان بدو ورود امید شدید اصرار داشت كه هر كجا میخواد بره سهیلا هم با اون بره و از اونجایی كه خانم گمانی بیشتر خودش رو مسئول نگهداری و مراقبت مامان میدونست همراهی كردن امید برایش معضلی شده بود اما وقتی من گفتم كه خودم مراقب مامان هستم و بهتره اون با امید باشه دیگه امید دست بردار نبود و در نهایت سهیلا با او همراه شد.
تقریبا20دقیقه ایی از ورودمون به پارك گذشته بود كه مسعود با من تماس گرفت و گفت كه به پارك اومده و وقتی من نشونی مكانی از پارك رو كه در اونجا روی نیمكت نشسته بودم و مامان هم به روی صندلی چرخدارش در كنارم بود بهش دادم خیلی سریع تونست ما رو پیدا كنه.
مسعود وقتی مامان رو دید بعد از سلام و احوالپرسی كلی سر به سر مامان گذاشت و اون رو به خنده انداخت...
از اینكه مسعود اینقدر شاد و سرحال بود منهم لذت میبردم اما هیچ وقت نتونسته بودم مثل او از لحظات زندگیم لذت ببرم...!برای همین همیشه از درون او و اخلاق و زندگیش رو تحسین میكردم.
لحظاتی بعد وقتی سهیلا و امید برگشتن متوجه شدم امید اصرار داره كه با سهیلا سوار ماشینهای برقی بشه و این بار سهیلا واقعا"از این بازی عاجز بود و دائم سعی داشت امید رو راضی كنه كه بازی دیگه ایی رو انتخاب كنه...
مسعود كه فهمید امید اصرار به چه چیزی داره پیشنهاد كرد كه امید با او سوار ماشین برقی بشه چرا كه ترسو بودن زنها و از جمله سهیلا رو عنوان كرد و شجاعت امید رو به رخ كشید و همین باعث شد امید لبخند كودكانه و پیروزمندانه ایی رو به لب بیاره و به همراه مسعود برای سوار شدن اون وسیله از ما دور شدند.
مامان غرق تماشای امید بود...میدونستم چقدر امید رو دوست داره چرا كه تنها نوه ی مامان محسوب میشد...تمام هوش و حواس مامان متوجه ی امید بود و در نگاهش اوج عشق و علاقه اش رو به امید میشد خوند.
خانم گمانی در ابتدا برای نشستن روی نیمكت كمی مردد بود چرا كه با توجه به كوچكی نیمكت اگر می نشست كاملا" كنار من قرار میگرفت!...من كه پی به این موضوع بردم از جا بلند شدم و خواهش كردم تا روی نیمكت بنشینه و خودم به بهانه ی خریدن سیب زمینی سرخ كرده با پنیر از اونها دور شدم.
مسعود و امید هنوز سوار وسیله ی مورد نظر امید نشده بودن چون صف خرید بلیط اون وسیله خیلی طولانی تر از وسایل بازی دیگه بود برای همین به اونها نزدیك شدم و دو ظرف سیب زمینی هم به اونها دادم و بعد خودم به همراه دو ظرف سبی زمینی دیگه به طرف مامان و سهیلا رفتم.
ظرفی رو به مامان دادم كه تشكر كرد و مشغول خوردن شد.
برای لحظه ایی فراموش كردم كه نیمكت كوچك است و شاید سهیلا از نشستن من در كنار خودش معذب بشه برای همین وقتی نشستم و ظرف سیب زمینی رو بهش دادم تازه یاد این موضوع افتادم...خواستم بلند بشم كه سهیلا گفت:آقای مهندس میشه چیزی بگم؟
نگاهش كردم و از بلند شدن منصرف شدم و در حالیكه به نیمكت تكیه میدادم گفتم:بفرمایید...
- امید رو تا حالا پیش یك روانشناس كودك بردین؟
از حرفش كمی دلخور شدم كه بلافاصله فهمید و سعی كرد حرفش رو تكمیل كنه و گفت:قصد ناراحت كردن شما رو ندارم...اما احساس میكنم امید خیلی كمبود عاطفی داره...درسته؟
پاسخی نمیدادم و هنوز نگاهم به او بود و منتظر بودم تا حرفش رو ادامه بده.........
ادامه دارد
رمان پرستار مادرم - شادی داودی
دنیا پر از آدمهای دیوانه است٬کسانی که تمام زندگی خود به دنبال خوشبختی می گردند - اما پشت خود را به عشق کرده اند!
-----------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دهم
از حرفش كمی دلخور شدم كه بلافاصله فهمید و سعی كرد حرفش رو تكمیل كنه و گفت:قصد ناراحت كردن شما رو ندارم...اما احساس میكنم امید خیلی كمبود عاطفی داره...درسته؟
پاسخی نمیدادم و هنوز نگاهم به او بود و منتظر بودم تا حرفش رو ادامه بده...
وقتی دید من حرفی نمیزنم گفت:ببینید آقای مهندس...امید بچه ی نازنینیه...اما اگه شما به كمبودهای عاطفی كه در اون به وجود اومده توجه نكنید ممكنه عواقب بدی در آینده به انتظارش باشه...
نگاهم رو از خانم گمانی گرفتم و به چراغهای رنگی روشن در پارك چشم دوختم.
سهیلا حرف از كمبود عاطفی زده بود...كمبودی كه حتی در وجود من هم بی نهایت وجود داشت...كمبود عاطفی و عشقی كه همیشه در قلبم احساس كرده بودم...كمبودهایی كه با وجود دنیای محبتی كه من سعی داشتم در زندگی خودم به وجود بیارم اما مهشید همیشه از زندگیمون دریغ كرده بود!
نفهمیدم چرا اما بی اراده این جملات رو با صدایی آروم بیان كردم:فقط امید نیست كه كمبود عاطفی داره...ای كاش كسی بود تا من هم حرف میزدم و بشنوه تا ببینه من كه پدر امید هستم دنیایی از این كمبودم...امید رو میشه با كمی توجه خلاء زندگیش رو آنچنان پر كرد كه بعدها اصلا چیزی از این كمبود در ذهنشم باقی نمونه...اما من چی؟...تمام زندگیم و هستیم فنا شد...در اقیانوسی از حسرت و دلمردگی مدت10سال دست و پا زدم...ای كاش فقط یك نفر...فقط یك نفر هم در این دنیا بود نه اینكه بخواد خلاءعاطفی من رو پر كنه...نه اصلا"این رو نمیخوام...بلكه كاش فقط یك نفر بود تا من از خودم میگفتم...از غصه های درونم...از زجری كه كشیدم...ای كاش فقط یك جفت گوش شنوا بود تا حرفهای من رو بشنوه...به نقطه ایی رسیدم كه حس میكنم دارم خفه میشم...دارم منفجر میشم...خدایا...مهشید تو با زندگی من چه كردی...
بعد از گفتن این جملات بی اراده صورتم از اشك خیس شده بود!..
خودم هم نفهمیدم چرا این حالت به من دست داده بود...اما انگار تمام غصه های دلم همون لحظه میخواستن از قلبم بیرون بریزن...
برای لحظه ای متوجه شدم سهیلا از روی نیمكت بلند شد و جلوی من ایستاد و حتی خیلی هم نزدیك اومد و بعد با صدایی آروم كه التماس در اون كاملا"مشهود بود گفت:آقای مهندس؟!!!...تو رو خدا اشكهاتون رو پاك كنید...امید هنوز سوار اون ماشینها نشده...میترسم متوجه بشه شما چه حالی دارین...عجب اشتباهی كردم اصلا"حرف زدم...تو رو خدا...
از روی نیمكت بلند شد و سریع برگشتم به طرف نرده های كنار چمن و در حالیكه هر دو دستم رو به نرده ها گذاشته بودم پشت به صف بازی كه امید و مسعود در اون ایستاده بودند كردم.
تمام خاطرات تلخ و گزنده ایی كه از مهشید داشتم مثل فیلم توی ذهنم در حال تكرار بود و هر چه سعی میكردم افكارم رو روی موضوع دیگه ای متمركز كنم موفق نمیشدم...
نگاهی سریع به مامان انداختم كه با اشاره سری تكون داد و گفت:گریه كن مادر...میدونم چی توی قلبت میگذره...الهی من بمیرم...
صورتم رو برگردوندم و دوباره به چمنها و گلهایی كه زیر نور زرد رنگ محیط پارك تا حدودی زیبایی خدادادی خودشون رو از دست داده بودن نگاه كردم...
صدایی از گلوم خارج نمیشد...هنوز اشك می ریختم و با دستم میله ی نرده ها رو فشار میدادم...
برای لحظاتی احساس كردم سهیلا كنارم ایستاده...
به آرومی دستی به بازوی من كشید و گفت:آقای مهندس...تو رو خدا بس كنید...خواهش میكنم...اینجا جاش نیست...ولی قول میدم با تمام وجودم توی فرصت مناسب شنونده ایی بشم كه شما دنبالش هستین...به تمام حرفهاتون گوش میكنم...فقط تو رو خدا...الان هر لحظه ممكنه امید متوجه بشه...خواهش میكنم...
و بعد دستش رو از بازوی من جدا كرد و دستمالی از كیفش بیرون آورد و داد به من و گفت:شما بهتره كمی از این محیط دور بشی...كمی قدم بزنید...خواهش میكنم...فقط یك كم...
صدای امید رو شنیدم كه از اون فاصله با فریاد گفت:بابا...بابا...من و عمو مسعود داریم میریم داخل پیست...برگرد ما رو ببین...
با دستمالی كه خانم گمانی به من داده بود سریع صورتم رو پاك كردم و برگشتم به سمت صدای امید و براش دست تكون دادم...متوجه شدم مسعود با چهره ایی گرفته به من نگاه میكنه و بعد هر دو داخل پیست شدند.
از خانم گمانی عذرخواهی كردم و اون در حالیكه باز هم اون لبخند زیبا رو در چهره ی مهربونش نشونده بود گفت:شما چرا عذرخواهی میكنید؟...من باید عذرخواهی كنم كه با حرفم اینجوری باعث نارحتی شما شدم...
- نه...شما حق دارین...امید خلاءهای عاطفی زیادی داره...اونم از ناحیه ی مادرشه...اما فكر نمیكنم نیازی به دكتر روانشناس داشته باشه...
- بله...شایدم حق با شما باشه و من اشتباه میكنم...اما امیدوارم حرف دیگه ی من رو جدی بگیرید...اونم اینكه...هر وقت حس كردین می تونین حرفهای نگفته ی خودتون رو به من بگید مطمئن باشید با دل و جون حاضرم به تمام حرفهاتون گوش كنم...من برای شما احترام زیادی قائلم...خیلی زیاد...
صداقت رو در صداش حس میكردم اما متوجه شدم توانایی نگاه كردن بیش از این رو بهش ندارم...توی چشمهاش وقتی بهم نگاه میكرد حالت خاصی رو میدیدم كه دوست نداشتم این نگاه تداوم داشته باشه!
بعد از اینكه سكوت من رو دید برگشت به سمت مامان و روی نیمكت نشست.
دقایقی بعد كه مسعود و امید از پیست خارج شدند دیگه زمانی باقی نمونده بود و باید برمیگشتیم منزل...
امید خیلی از تفریح اون شب راضی بود و تا حد زیادی هم خسته شده بود چرا كه داخل ماشین كه نشست تا برسیم به منزل خوابش رفت.
جلوی درب منزل كه رسیدیم ماشین آژانس منتظر خانم گمانی بود و او هم بعد از اینكه من مامان رو به داخل منزل آوردم و كارهای مربوط به مامان رو سریع انجام داد با همون ماشین به منزلشون برگشت.
مسعود؛امید رو به داخل خانه آورد و به اتاق خوابش برد و اون رو روی تخت خوابوندش و بعد هم برگشت پیش من كه در آشپزخانه بودم.
حرفی نزد...! حتی برخلاف همیشه كه میدید توی خودم هستم هم اون شب پیش من نموند...فقط برای لحظاتی كوتاه ایستاد و نگاهم كرد و بعد كتش رو از روی صندلی برداشت و زیرلبی خداحافظی كرد و رفت.
میتونستم حدس بزنم كه شاید رفتارم در اون شب باعث كسالت مسعود هم شده و چون میدونه خاطرات گذشته چقدر روی اعصاب من اثر بدی گذاشتن دیگه سوالی برای پرسش نمیدید و ترجیح داده در اون شب من رو به حال خودم بگذاره...
دو ساعتی توی آشپزخانه بودم...سرم به شدت درد گرفته بود...دلم میخواست شرایطی برام پیش می اومد و فارغ از هر فكر و خیال و مسئولیتی مدتی از همه چیز و همه كس دور میشدم...
با خستگی زیاد از روی صندلی بلند شدم و سری به مامان و امید زدم.
مامان هنوز بیدار بود ولی امید خواب بود...با چهره هایی كه پر از آرامش بودن...همین كه میددیم اونها تا حدودی آرامش گمشده ی خودشون رو دارن به دست میارن برام تسلی بزرگی بود.
وقتی به اتاقم وارد شدم ترجیح دادم قبل از خواب دوش بگیرم...میخواستم دقایقی طولانی زیر دوش آب سرد بمونم بلكه اعصابم كمی آرامش بگیره كه صدای زنگ موبایلم رو شنیدم.مجبور شدم حوله ام رو به تن كنم و از حمام بیام بیرون...وقتی به گوشیم نگاه كردم شماره ناشناسی روی اون بود...با تعجب پاسخ دادم و متوجه شدم خانم گمانی پشت خطه!
ساعت از11گذشته بود...برای همین بعد از سلام با تعجب پرسیدم:چی باعث شده این وقت شب تماس بگیرید؟!!...مشكلی پیش اومده؟
- نه...ببخشید...میدونم دیر وقته...مزاحم شدم...شرمنده...حتما"خواب بودین...
- نه هنوز نخوابیدم...بفرمایین...
سكوت كرده بود و من صدای نفسش رو به راحتی پای تلفن می شنیدم؛روی تخت نشستم و گفتم:متاسفم...امشب رفتارم باعث شد شما هم ناراحت بشی...
- شما خیلی راحت متوجه احساس اطرافیانتون میشین...اما آقای مهندس...من...من...
حالا این من بودم كه سكوت كرده بودم...می فهمیدم كه شنیدن صدای سهیلا هم برای من نوعی آرامش به همراه داره كه هیچ وقت این حس رو در خودم با فرد دیگری متوجه نشده بودم!
ادامه داد:به خدا نمیخواستم شما رو به اون حال ببینم...اصلا"فكرشم نمیكردم صحبت من در رابطه با امید كار رو به اونجا بكشونه...از وقتی اومدم خونه دائم به خودم بد وبیراه میگم...
سرم رو به بالای تخت تكیه دادم...دلم می خواست ساكت باشم و ساعتها اون صدا رو كنار گوشم داشته باشم...دوباره صداش رو شنیدم كه گفت:الانم نمیدونم...یعنی نمیفهمم چطوری به خودم اجازه دادم این وقت شب مزاحمتون بشم...ولی این رو مطمئنم كه از وقتی با اون حال دیدمتون تا همین الان حال خوشی ندارم...آقای مهندس؟
- بله؟
- به خدا من...آدمی نیستم كه رفتار و حركات كسی تاثیری روش داشته باشه...ولی نمیدونم چرا امشب اینقدر از خودم بدم اومده...تا حالا توی زندگیم كاری نكرده بودم اشك كسی سرازیر بشه...اونم یك مرد..مردی مثل شما...مدت زیادی نیست كه شما رو شناختم...میشه گفت اصلا" مدتی نیست ولی...نمیدونم...به خدا خودمم نمیفهمم چه مرگم شده!!!
به میون حرفش رفتم و گفتم:نگران نباشید...من خوبم...
- اصلا" بهتون نمیاد دروغ بگین...
از لحن صداش متوجه شدم داره گریه میكنه!!!
دوباره همون شور و التهاب درونی در من بیدار شد...داغ داغ شدم...
- آقای مهندس؟...به خدا من دختری نیستم كه تظاهر كنم...ولی واقعا" امشب نگرانتونم...چرا...چرا مردی با شرایط شما باید امشب یكدفعه اون حال رو توی پارك پیدا كنه...
- سهیلا...من اگه هر مشكلی هم دارم مربوط به زندگی گذشته ی منه...خاطراتم آزارم میده...الانم اصلا"دلیلی نمیبینم كه تو گریه كنی...
نمیدونم چطور اما این جملات رو به قدری راحت و با لحنی خودمونی گفته بودم كه انگار سالهاست این دختر به من نزدیك بوده!
- كاش امشب میتونستم خونه پیش شما و امید و خانم صیفی بمونم...كاش اونقدر باورم داشتین كه متوجه میشدین واقعا"از اینكه امشب باعث ناراحتی شما شدم چقدر از دست خودم...
صدای گریه ی آروم و بغض آلودش باعث تعجب من شده بود...نمی تونستم باور كنم دختری كه هیچ وقت ارتباطی با من نداشته حالا این طوری نگران من و متاثر از حال اون شب من شده باشه!
بی اراده گفتم:دلم میخواد بعضی چیزها رو برات تعریف كنم...سهیلا...شاید این یك نیاز احمقانه باشه...آره حتما" هم احمقانه اس اگر بخوام همین الان ببینمت...ولی حس میكنم به نقطه ایی رسیدم كه دوست دارم یكی كه اصلا" من رو نشناخته و نمیشناسه حرفهای من روگوش كنه...اگه...همین الان بیام دنبالت میتونی بیای از خونه بیرون؟
سكوت كرده بود و فقط صدای نفسهای بغض آلودش رو می شنیدم كه حكایت از این میكرد داره گریه میكنه...
بعد از چند لحظه گفتم:معذرت میخوام...خواسته ی غیرمعقولی بود...ببخشید...
صداش رو شنیدم كه گفت:چند لحظه صبر كنید...
بعد شنیدم با شخص دیگه ایی كه گویا مادرش بود شروع كرد به صحبت و گفت:مامان شما ساعت چند باید فرودگاه باشی؟
یكباره یادم اومد كه مادرش همون شب عازم سفر مكه اس!
بلافاصله گفتم:سهیلا...سهیلا؟
- آقای مهندس...من تقریبا" یك ساعت دیگه باید مامان رو ببرم فرودگاه...مامان كه پروازشون انجام شد میام منزلتون...به مسعود میگم من رو بیاره اونجا...خوبه؟
نمیدونستم چه جوابی باید بدهم...سكوت كرده بودم...
در همین وقت صدایی كه مشخص بود مادر سهیلاست و داره با سهیلا صحبت میكنه به گوشم رسید كه گفت:تو كه رفته بودی حمام مسعود تلفن كرد و گفت نمی تونه بیاد ما رو ببره فرودگاه...خودمون باید بریم...مسعود نیست...
و سهیلا در جواب مادرش گفت:باشه آژانس میگیرم میریم...بعدش من باید برم منزل خانم صیفی...
فكری به ذهنم رسید؛میدونستم مامان اگر كار خاص و یا دستشویی نداشته باشه من میتونم شخصا" برم منزل خانم گمانی و اونها رو به فرودگاه برسونم و بعدش شاید فرصتی دست میداد تا اندكی از حرفهای دلم رو برای كسی مثل خانم گمانی یا همون سهیلا بازگو كنم.
برای همین گفتم:سهیلا...آژانس خبر نكن...من میام می برمتون فرودگاه.
- خانم صیفی چی؟...نمیشه كه تنهاش بگذارین...
- ازش سوال میكنم اگه كار خاصی با من نداشته باشه یكی دو ساعت رو میتونه تنها سر كنه...مشكلی نیست.
و بعد دیگه نگذاشتم سهیلا با تعارفات و حرفاش من رو از تصمیم خودم منصرف كنه...برای همین سریع خداحافظی كردم و لباس پوشیدم و به اتاق مامان رفتم.
معلوم بود تازه به خواب رفته...به آرومی بیدارش كردم و بهش گفتم برای بدرقه ی مادر خانم گمانی میخوام برم فرودگاه و مامان در حالیكه لبخندی به صورت مهربانش نشوند به من اطمینان داد كه مشكلی نداره و من میتونم با خیال راحت از منزل خارج بشم.
وقتی ماشین رو از حیاط خارج كردم حس عجیبی داشتم...یك حس غریب و ناشناخته...انگار گمشده ایی رو بعد از سالها پیدا كرده بودم و حالا قصد داشتم برای به دست آوردن دوباره ی اون با تمام وجودم به طرفش برم...حال خودم نبود...یك حس ناشناخته و عجیب...یك گرایش و یك میل شدید...اما به چی؟!!!
به اینكه فقط كسی رو پیدا كرده ام كه حرفهای انباشه در قلبم رو گوش كنه؟...به چه چیزی تمایل پیدا كرده بودم؟...به یك دختر22ساله؟...چرا این كشش اینقدر سریع و قوی داشت اتفاق می افتاد؟!!!................
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo