تبلیغات
شادی داودی - رمان خورشید فصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

6

ونداد بدون هیچ صحبتی به طرف ماشینش رفت و سوار شد و از کنار ماشین ماندانا به ﺁرامی با زدن تک بوقی گذشت و دور شد.ماندانا برای لحظاتی به دور شدن ماشین ونداد چشم دوخت و بعد با دو دست بالای فرمان اتومبیلش را گرفت و پیشانی اش را روی فرمان گذاشت.فقط چشمهای لبریز از عشق ونداد بود که دائم در نظرش مجسم میگشت.او میدانست که ونداد واقعا"عاشق اوست البته خودش نیز دست کمی از او نداشت ولی فعلا"در شرایطی نبود که به احساسات خودش فکر کند!!!رفتن مامان بزرگ از خانه برایش معمایی بود و کلا"در همین48ساعت گذشته خیلی از مسائل در رابطه با مامان بزرگ برایش به صورت معمایی درﺁمده بود و کنجکاوی در مورد هر کدام از ﺁنها کلافه اش کرده بود...او میدانست که جواب تمام سوالها و معماهایش را باید فقط از خود مامان بزرگ طلب کند ولی با توجه به شناختی که از خصوصیات اخلاقی او داشت میدانست شاید هیچ وقت به جوابهایش دست پیدا نکند.سرش را از روی فرمان بلند کرد.سوئیچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد دقایقی بعد جلوی یکی از بزرگترین باغات ییلاق حاشیه شهرکهای اطراف کرج توقف کرد.این همان باغ زیبایی بود که بسیاری از خاطرات بازیهای کودکانه او و خواهرش در این باغ شکل گرفته بود.باغی بزرگ که پر بود از درختهای میوه...دور تا دور دیوار باغ از داخل با سروهای زیبای شیرازی احاطه شده بود که هر یک از بلندی سر به فلک برداشته بودند...محوطه داخلی باغ تماما"زیر نظر دو باغبان حرفه ای رسیدگی میشد که به سفارش دکتر شاهپوری به ﺁنجا رفت و ﺁمد داشتند...در نواحی غیر از درختهای میوه همه جا با چمن افریقایی بسیار زیبایی پوشیده شده بود...گلهای نسترن و داودی و رزهای سرخ و زرد که با سلیقه ای خاص در جای جای چمنها تعبیه شده بود زیبایی محیط باغ را چند برابر میکرد...در گوشه ای از باغ تاب و سرسره ای جهت بازیهای دوران کودکی ﺁناهیتا و ماندانا به روی قلوه سنگهای یکدست و زیبایی قرار داشت...با اینکه سالها بود کسی از ﺁنها استفاده نمی کرد ولی باز هم به سفارش دکتر شاهپوری هر چند وقت یکبار ﺁنها را رنگ میزدند تا از زیبایی و طراوت باغ چیزی کاسته نشود.نمای باغ شبها که چراغهای پایه بلند و رنگارنگ سراسر باغ را روشن میکردند چندین برابر میشد...حوضهای ﺁب سه طبقه ای که در سومین طبقه از دست یک فرشته بالدار سفید رنگ برهنه ﺁب فوران میکرد و به طبقات زیرین میریخت در چهار گوشه باغ در نمای جلویی قرار داشت...ﺁناهیتا و ماندانا چقدر عاشق ﺁن فرشته ها بودند و سر اسم گذاشتن به روی ﺁنها در دوران کودکی چقدر با هم بحث میکردند و هر بار با دخالت و مهربانی های پدربزرگشان موضوع خاتمه می یافت.ساختمان ویلایی که در انتهای باغ قرار داشت خود از زیبایی چشم نوازی برخوردار بود که چشم هر بیننده ای بعد از بردن لذتی کافی از محیط باغ را سپس در انتهای باغ به روی خود ثابت میکرد...ساختمانی دو طبقه که کاملا"به سبک اروپایی از ﺁجر سرخ نما گرفته بود...با پنجره هایی مایل در بالکنهای شرقی غربی که قرینه یکدیگر ساخته شده بود...دور تا دور نمای بالکنها از ﺁجرهای کرم رنگ روشن اصفهان استفاده شده بود که جلوه خاصی به نمای ساختمان بخشیده بود.ماندانا و ﺁناهیتا یکبار از مادرشان شنیده بودند که این ﺁخرین خانه ای بوده که بابابزرگ وقتی هنوز دفتر مهندسی خود را اداره میکرده مطابق سلیقه مامان بزرگ ﺁنرا ساخته و به او هدیه کرده است اما عجیب این بود که مامان بزرگ تا ﺁنجا که به خاطر داشت بیش از چند بار ﺁنهم به جهت عیادت پدربزرگ در زمانی که کمی مشکل کلیه پیدا کرده بود پا به این باغ نگذاشته بود و هر بار هم که به خانه برگشته بود با کلی قرص اعصاب و ﺁرامبخش خود را ﺁرام میکرد و حتی تا2روز از پذیرفتن همه خود را معذور میکرد!!!ماندانا خوب به یادداشت که هر وقت هم جهت مهمانی و یا تفریح به همراه پدر و مادرش و ﺁناهیتا به این باغ میﺁمدند;مامان بزرگ از ﺁمدن به باغ امتناع میکرد!!!خود دکتر شاهپوری نیز بیشتر ترجیح میداد در زمانهایی که مادرش در سفرهای خارج از کشور به دیدن دوستش میرفت;ﺁنوقت به همراه خانواده اش به دیدن پدرش میﺁمد...گرچه این امر را نیز هیچ وقت بدون اطلاع مادرش*خورشید*انجام نمی داد...خورشید هم هیچ وقت مانعی بر سر این کار ﺁنها نبود!!! ماندانا بارها متوجه شده بود که حتی مامان بزرگ چقدر تاکید بر سرزدن به پدربزرگ را به همه ﺁنها میکند...اما این هم یکی دیگر از سوالهایی بود که اخیرا"باعث عذاب ماندانا شده بود!!! اصلا"به چه دلیل مامان بزرگ این روش را در زندگی اتخاذ کرده بود!مگر چه اتفاقاتی در گذشته وجود داشته که منجر به گرفتن اینگونه تصمیمها گشته بود!پدربزرگ که همیشه عاشقانه جویای حال مامان بزرگ بوده و اصلا"تمام در و دیوار خانه ای که پدربزرگ در ﺁن ساکن بود پر بود از عکسهای مامان بزرگ!!!عکسهایی در ابعاد کوچک و بزرگ...عکسهایی که گاه به تنهایی و گاه به همراه دکتر شاهپوری و خود پدربزرگ در سالهای دور انداخته شده بود...چرا هر وقت پدربزرگ به منزل ﺁنها میرفت مامان بزرگ بیش از چند دقیقه به طبقه پایین نمیﺁمد و این در حالی بود که چقدر چشمهای...........

نمیﺁمد و این در حالی بود که چقدر چشمهای پدربزرگ التماس بر بیشتر ماندن مامان بزرگ را در کنار خود داشت!!! اما مامان بزرگ همیشه بهانه ای برای رفتن به طبقه مخصوص به خود داشت!!! ماندانا با دنیایی از فکرهای درهم و برهم و خاطراتی از گذشته که همانند فیلمی از جلوی چشمانش میگذشت از ماشین پیاده شد و بعد از قفل کردن ماشین به سمت درب بزرگ ورودی باغ رفت.هنوز دستش به زنگ نرسیده بودکه درب باغ باز شد.

*********************************

**************

دقایقی بعد ماندانا در حالیکه به لطف و مهربانی های ﺁقا سید سرایدار قدیمی این باغ با خوشرویی پاسخ میداد مسیر درب ورودی باغ تا پله های منتهی به درب ورودی ویلا را طی کرد.جلوی پله ها که رسید پدربزرگ مثل همیشه با صورتی مهربان و چشمانی که از دریای محبتش در حال جوشش بود به استقبالش ﺁمده بود و دو دستش را برای در ﺁغوش گرفتن ماندانا از هم باز نگه داشته بود و در عین حال محو تماشای زیبایی خیره کننده نوه بزرگش نیز بود.او به خوبی میدانست که این نوه اش به جز رنگ ﺁبی چشمانش بقیه خصوصیات چهره و حتی فورم اندامش را نیز از مادربزرگش خورشید به ارث برده است...ولی گذشته از تمام زیبایی هایی که به ارث برده بود تشابه اخلاقی بسیاری نیز بین او و مادربزرگش وجود داشت...اخلاق و جوانی که پدربزرگ از خورشید خوب به خاطر داشت...خاطراتی که در ثانیه ثانیه زندگیش ثبت کرده بود...پدربزرگ بی نهایت ماندانا مورد توجه اش بود که اینها فقط به دلیل تشابه های زیادی بود که بین ماندانا و خورشید میدید...خورشیدی که سالها بود دیگر به زندگی او گرمی نبخشیده بود و تنها زندگی کردن را به در کنار او ماندن ترجیح داده بود.ماندانا به بالای پله ها نگاه کرد و با عجله پله ها را دو تا یکی بالا رفت زیرا میدانست پدربزرگش با اینکه هنوز همچنان سرپا و سالم به نظر میرسد ولی کهولت سنش انکار ناپذیر بود.وقتی به او رسید پدربزرگ او را در ﺁغوش گرفت...گویی به سالهای بسیار دور برگشته و این خورشید است که بار دیگر در میان بازوانش قرار گرفته.ماندانا از پدربزرگ فاصله گرفت و صورت مهربان او را بوسید و گفت:پدرجون...هر بار که شما رو میبینم بیشتر به سلیقه مامان بزرگ ﺁفرین میگم...جدا"که هنوزم لبریز از عشق و محبت هستین.

پدربزرگ با این جمله ماندانا فهمید که نوه اش بار دیگر دست او را خوانده و فهمیده که پدربزرگش با دیدن او دوباره به سفرهای دور در خاطراتش به همراه یگانه عشقش رفته است.لبخند کم رنگی روی لبهای پدربزرگ نشست و بعد دستان ظریف و زیبای ماندانا را که درست شبیه دستان خورشید بود در دست گرفت و او را به داخل ساختمان برد.وقتی وارد شدند ماندانا قبل از اینکه بنشیند به اتاق عمه مهرانگیز که عمه پدرش بوده و سالها بود که با پدربزرگش زندگی میکرد;رفت.نزدیک به4سال بود که او زمینگیر شده و در بستر خوابیده بود.بر اثر سکته مغزی که کرده بود هیچ چیز نمی فهمید...تنها مثل یک تکه گوشت روی تخت افتاده بود...تپش قلبی داشت و گاه صدای نفس های ﺁه مانندی از او به گوش میرسید...اما به لطف دکتر شاهپوری بهترین امکانات برای نگهداری عمه اش فراهم شده بود...دو پرستار در طول شبانه روز به صورت شیفتی در کنار او بودند و تمام تجهیزات لازم جهت نگهداری چنین بیماری را در منزل پدری دکتر شاهپوری فراهم گشته بود.ماندانا وقتی داخل اتاق شد پرستار به احترام او سریع از روی صندلی که نشسته بود و مجله میخواند بلند شد و سلام کرد.ماندانا از اوخواست که راحت باشد و بعد به کنار بستر عمه مهرانگیز رفت;صورتش درست به مرده ای شبیه بود و اصلا"خونی در زیر پوستش به نظر نمی رسید...اما نفس میکشید و دستگاه کاردیوگرافی کنار تخت میزان ضربان قلب او را نشان میداد.ماندانا خم شد و پیشانی او را بوسید و با اینکه میدانست او چیزی نمیشنود اما سلام کرد و فقط برای لحظاتی دستانش را روی دست سرد عمه مهرانگیز گذاشت و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.عمه مهرانگیز دو پسر داشت اما ماندانا هیچ وقت نفهمیده بود به چه دلیل ترک مادرشان را کرده اند و چرا هیچ وقت سراغی از او نمی گیرند.ماندانا حتی میدانست پسربزرگ او مهندس کامپیوتر و پسر کوچکش مهندس معدن است و از وضع مالی خوبی هم برخوردارند...اما هیچ وقت سراغی از مادرشان نگرفته بودند درست مثل اینکه نه ﺁنها وجود دارند و نه مادری برای ﺁنها به نام مهرانگیز!!! زن ﺁقا سید در فاصله این مدت چایی تازه دمی را ﺁماده کرده بود و در فنجانهای بسیار ظریف و قدیمی ریخته و به هال ﺁورده و برای تعارف سینی را جلوی ماندانا گرفت.ماندانا با تشکر یکی از فنجانها را برداشت و روی میز کنارش قرار داد و خودش هم بیشتر در مبلی که روی ﺁن نشسته بود فرو رفت.پدربزرگ در این فاصله از حیاط باغ برگشت به همراه انبوهی از گلهای رز سرخ و زردی که چیده بود...ﺁنها را به دست زن ﺁقا سید داد و گفت که گلهای پژمرده را خالی و به جای ﺁنها این گلهای تازه را بگذارد.خانم ﺁقا سید هم بدون حرف و کار دیگری سریع گلها را از پدربزرگ گرفت و از هال خارج شد.پدربزرگ مبل رو به روی ماندانا را برای نشستن انتخاب کرد و به محض اینکه روی ﺁن نشست اولین سوال همیشگی اش را تکرار کرد:مامان بزرگ چطوره؟خوبه؟

ماندانا برعکس همیشه که در جواب این سوال پدربزرگ کلی حرف و شوخی برای او داشت;سکوت کرد;درست مثل اینکه به دنبال مناسبترین جمله میگشت تا رفتن مادربزرگش را به او گزارش بدهد...از نظر ماندانا اینکه پدربزرگ تا الان هم بیخبر مانده بود کاری اشتباه بود.برای لحظاتی رنگ از صورت پدربزرگ پرید;بلند شد و ﺁمد کنار ماندانا نشست;دستش را روی شانه های ماندانا قرار داد و در حالیکه صدایش لرزش خاصی به خود گرفته بود گفت:ماندانا جان...عزیزم پرسیدم مامان بزرگ حالش چطوره؟

ماندانا لبخند کمرنگی به لب ﺁورد و به صورت منتظر و مضطرب پدربزرگش چشم دوخت و گفت:نگران نشید...مامان بزرگ خوبن...دلیلی نداره بد باشه...این ما هستیم که بدیم!

پدربزرگ دستش را از روی شانه های نوه اش برداشت و برای لحظاتی به او خیره نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟

ماندانا فنجان چایش را برداشت و در حالیکه سعی داشت با خوردن چای به خود نیز فرصت پیدا کردن جملات مناسبتری بدهد جرعه ای از چای را سر کشید و گفت:منظورم اینه که به گمونم مامان بزرگ دیگه از دیدن ماهم خسته شده چون زندگی جدای از ما رو به بودن در کنار ما ترجیح داده...

پدربزرگ به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:ماندانا...بابا درست صحبت کن...به خدا اگه بخوای اینطوری حرف بزنی و موضوع رو درست برام نگی شاید چند لحظه بیشتر نتونم تحمل کنم و قلب پیرم از حرکت بایسته.

ماندانا بلافاصله فنجانش را دوباره روی میز گذاشت و گفت:الهی من بمیرم...خدا نکنه...چرا شما اینقدر دلواپس مامان بزرگین؟

پدربزرگ بی تاب شده بود به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:ماندانا...بابا چرا اینقدر حاشیه میری...بگو ببینم خورشید حالش خوبه یا...؟

ماندانا که پریدگی رنگ صورت پدربزرگش را به وضوح احساس کرده بود سریع جواب داد:نترسین...مامان بزرگ فقط با تصمیم جدیدش و کاری که کرده همه رو دچار شوک کرده...اونم اینه که زندگی در بین یک سری پیرزن و پیرمرد رو در یک خونه سالمندان به بودن در کنار ما ترجیح داده...فقط همین.

پدربزرگ نفسی به راحتی کشید و پیشانی اش را که تا ﺁن زمان از عرق خیس شده بود با دست پاک کرد و بعد به مبل تکیه داد و به نقطه ای نامعلوم خیره ماند.ماندانا حلقه اشک را به روشنی در چشمان پدربزرگ دید.برای لحظاتی به صورت او خیره شد...صورتی که با وجود چین و چروک موجود در ﺁن هنوز جذابیت خود را حفظ کرده بود...مژه های بلند و مشکی پدربزرگ...بینی کشیده و زیبای مردانه اش...لبهای خوش فورم...و...و موهایش که دیگر گرد سپید پیری همه جای ﺁنرا پوشانده بود و کمی هم در قسمت بالای سرش خالی به نظر میرسید...همه و همه حکایت از یک جوانی پرخاطره و جذاب را برای ماندانا تداعی میکرد.ماندانا همانطور که به صورت پدربزرگش نگاه میکرد صدای ﺁرام پدربزرگ را شنید که گفت:پس بالاخره کار خودش رو کرد...

هنوز به همان نقطه نامعلوم خیره مانده بود.ماندانا در چشمان او مرورش را بر خاطراتی دور میفهمید اما عجیب برایش حرفی بود که چند لحظه پیش از دهان پدربزرگ خارج شده بود...پس پدربزرگ از تصمیم مامان بزرگ از قبل مطلع بوده؟!!!چشمان ماندانا از تعجب گرد شده بود و به پدربزرگ نگاه میکرد.سپس با صدایی ﺁرام و ﺁکنده از تعجب پرسید:پدرجون...شما از این موضوع باخبر بودی؟!!!

پدربزرگ با انگشتان دست راستش اشکهای چشمانش را قبل از خروج جمعشان کرد و دوباره نفس عمیق و پرغصه ای کشید و گفت:خورشید از این تصمیمش بارها در جوونی به من حرف زده بود...ولی هیچ وقت فکر نمی کردم زنده بمونم و این روز اون رو هم ببینم...خدایا یعنی خورشید حتی رفتن به خونه سالمندان رو به اومدن در کنار من ترجیح داده...اینها هنوز ادامه همون مجازاتهاییه که هنوز تمومش نکرده؟!!

این اولین باری بود که ماندانا چنین جملات درد ﺁلودی را از دهان پدربزرگش میشنید.زن ﺁقا سید با گلدان بزرگ کریستالی که پر شده بود از گلهای تازه رز به هال وارد شد...گلها به قدری قشنگ بودند که دل ماندانا ضعف رفته بود...با چشم زن ﺁقا سید و گلدان در دستش را دنبال میکرد او ﺁنها را روی کنسول بزرگ ﺁیینه برنزی قدیمی گذاشت و کمی برای خوش ترکیب قرار گرفتن ﺁنها دستش را در لابه لای ﺁنها تکان داد سپس برای جمع کردن فنجانهای خالی به طرف ﺁنها برگشت و بعد از برداشتن ﺁنها از هال خارج شد.ماندانا از جایش بلند شد و به طرف گلها رفت.پدربزرگ هنوز در افکار خود غوطه ور بود.ماندانا با انگشتان ظریف و کشیده خود گلبرگهای مخملی رزهای سرخ را نوازش کرد و گفت:پدرجون چقدر این گلها قشنگن...به خدا من حتی توی شیرازم وقتی به نمایشگاه گلهای تزئینی میرم زیبایی این گلها رو در اونجا هم نمی بینم.

صدای ﺁرام پدربزرگ را شنید که گفت:چقدر در حسرت روزهایی نشستم که خورشید به اینجا بیاد و خودش این گلها رو با همون سلیقه ی خوش همیشگیش بچینه و در گلدون بگذاره...خورشید همیشه عاشق رزهای زرد و سرخ بود...هر وقت براش گلی میخریدم باید از این دو نوع انتخاب میکردم...ولی افسوس که هیچ وقت راضی نشد به این خونه بیاد و...

ماندانا به میان حرف پدربزرگش رفت و گفت:پدرجون...واقعا"چرا مامان بزرگ اینقدر نسبت به شما بی تفاوته...چرا اینهمه احساسی رو که شما براش به خرج میدید رو نمیبینه...نمی بینه یا نمی خواد ببینه؟............

ادامه دارد

7

ماندانا به میان حرف پدربزرگش رفت و گفت:پدرجون...واقعا"چرا مامان بزرگ اینقدر نسبت به شما بی تفاوته...چرا اینهمه احساسی رو که شما براش به خرج میدید رو نمیبینه...نمی بینه یا نمی خواد ببیند؟

پدربزرگ نگاهش را از نقطه ای که به ﺁن خیره مانده بود گرفت و لحظاتی به قد و قامت ماندانا که شباهت زیادی به جوانی های مادربزرگش داشت انداخت و گفت:نه عزیز دلم...خورشید هیچ وقت نسبت به من بی مهر نبوده...خورشید سراسر وجودش از عشق لبریز بود...این من بودم که هیچ وقت عشق اون رو نفهمیدم...خورشید دنیایی از احساس بود...دنیایی از وفاداری به عشق...این من بودم که هیچ وقت سعی نکردم اونچه که اون میخواد باشم...

دوباره سکوت کرد و به همان نقطه قبلی خیره شد.ماندانا احساس میکرد به لحظاتی نزدیک میشود که مدتی است در پی ﺁن برای دسترسی به سوالهایش میباشد.از گلدان فاصله گرفت و دوباره کنار پدربزرگ روی مبل نشست و دست پیر و خسته او را در دستان زیبا و مرمرین خود گرفته و شروع به نوازش ﺁن کرد و گفت:پدرجون...چرا هیچ وقت مامان بزرگ نخواست به اینجا بیاد...

پدربزرگ نگاهش را از ﺁن نقطه به صورت ماندانا ادامه داد و فقط در سکوتی غمگین به او خیره شد و به جای پاسخ پرسش او گفت:ماندانا عزیزم...هیچ میدونی تو نه تنها شباهت ظاهریت به خورشید زیاده بلکه لحن صدات هم من رو به یاد روزهایی میندازه که خورشید هنوز شعله های گرم وجودش رو از زندگیم نگرفته بود.

ماندانا خودش نیز به خوبی میدانست که تنها تفاوتش با مامان بزرگ در رنگ چشمهایش است...اما این جواب پاسخ سوال او نبود...تا خواست بار دیگر سوالش را به گونه ای دیگر مطرح کند درب هال باز شد و دکتر شاهپوری با صورتی که تظاهر به خوشحالی میکرد وارد شد.ماندانا به احترام پدرش از جایش بلند شد.دکتر شاهپوری به سمت پدرش رفت و با محبتی زیاد او را بوسید و احوالش را جویا شد بعد رو کرد به ماندانا و گفت:پس تو هم اینجایی...فکر میکردم امروز رو با ونداد بگذرونی....

ماندانا در جواب گفت:نه...خواستم اول سری به پدربزرگ زده باشم.

پدربزرگ که از دیدن پسرش بیش از اندازه خوشحال شده بود و میدانست هر وقت به دیدن او میﺁید ناهار نیز پیش او خواهد ماند جهت دستورات لازم برای تدارک ناهار به زن ﺁقا سید از اتاق خارج شد.به محض خروج او دکتر شاهپوری رو کرد به ماندانا و با صدایی جدی گفت:امیدوارم به اینجا نیومده باشی که در مورد رفتن مامان بزرگ چیزی به پدربزرگ بگی.

ماندانا فقط به پدرش نگاه میکرد...دکتر شاهپوری با تردید نگاهی به ماندانا کرد و گفت:مانی...امیدوارم این کار رو نکرده باشی.

ماندانا دستش را روی دسته مبل گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد و گفت:متاسفم...دیر رسیدید.

دکتر شاهپوری با کلافه گی خاصی دستش را به سرش کشید و گفت:خدای من...ماندانا چرا این کار رو کردی...ﺁناهیتا وقتی تلفنی به من گفت که خواستی به منزل پدربزرگ بیای حدس زدم به چه دلیل راهی اینجا شدی...اما وقتی جلوی درب رسیدم و ﺁقا سید گفت که20دقیقه بیشتر نیست که رسیدی کمی خیالم راحت شد...اصلا"فکرشم نمی کردم در این مدت کوتاه مطلب به این مهمی رو به پدربزرگت گفته باشی...

ماندانا به میان حرف پدرش ﺁمد و گفت:اولا"20دقیقه بیشتره که من اینجا هستم...در ثانی اصلا" شما چرا نمی خواستید پدربزرگ رو در جریان این مسئله بگذارین...ثالثا"...

دکتر شاهپوری با عصبانیت بیسابقه ای رو کرد به ماندانا و گفت:بسه مانی...دیگه حرف نزن.

ماندانا از جایش بلند شد و گفت:ولی بابا...پدربزرگ از خیلی وقت پیش میدونسته که مامان بزرگ این کار رو خواهد کرد...

دکتر شاهپوری برگشت و بازوهای دخترش را در دست گرفت...برای لحظاتی به چشمان ﺁبی و زیبایی خیره کننده دخترش چشم دوخت و گفت:مانی...تو هنوز خیلی بچه هستی...خیلی.مسائلی هست که نه تنها تو که شاید هیچ کس دیگه ای از اون خبر نداره...پس خواهش میکنم...در این مورد دست از کنجکاوی های بچه گانه ات بردار...پدربزرگ و مادربزرگت رو با دخالتها و یا سوالهای احتمالیت که میدونم کم هم نیستن دچار عذاب و سفر به خاطراتشون نکن...خواهش میکنم...الان هم دیگه نمی خوام صحبتی در این باره از تو بشنوم...فقط کاری رو که میگم انجام بده...با مادرت تماس بگیر با ﺁنی هم همینطور...بگو ناهار بیان اینجا...اصلا"شام هم همینجا خواهیم موند...من امروز بعد از ظهر مطب ندارم و روز تعطیلمه.

ماندانا کمی فکر کرد و بعد گفت:ولی ونداد گفته شام خونه ما میاد...

دکتر شاهپوری به سمت پارچ کریستالی که پر بود از شربت لیمو رفت و لیوانی را پر کرد و سر کشید و بعد در حالیکه با دستمال کاغذی دهانش را پاک میکرد گفت:پس یک تماسم با اون بگیر و بگو برای شام اینجا بیاد.

پدربزرگ به هال برگشت.معلوم بود تدارک ناهار امروز را با سفارشهایی که داده;دیده است.ماندانا میدانست حتما"یکی از غذاهای ناهار جوجه کباب منقلی خواهد بود...چرا که پدربزرگ میدانست پسرش همچنان شیفته جوجه کبابهایی است که او با دستان لرزان و پیر خودش به روی منقل زیبایی که در بیرون ساختمان درست میکند;میباشد.ماندانا به سمت تلفن گوشه سالن رفت و شماره منزل را گرفت بعد از چند بوق مادرش از ﺁن سوی خط گوشی را برداشت و وقتی ماندانا به او گفت که دکتر شاهپوری خواسته که ﺁنها نیز به ﺁنجا بروند ابتدا تمام وجودش را وحشت گرفت...به هر حال در منازلی که افراد کهنسال زندگی میکنند برای تینا هر لحظه انتظار خبری ناخوشایند را به همراه داشت...اما وقتی از سلامت عمه مهرانگیز و در نهایت پدربزرگ خیالش راحت شد گفت که به همراه مامان بزرگ بیتا به ﺁنجا خواهد ﺁمد سپس چند کلمه ای هم با خود دکتر شاهپوری صحبت کرد و بعد با هم خداحافظی کردند.وقتی ماندانا برای بار دیگر خواست گوشی را بردارد تا به ﺁناهیتا هم اطلاع بدهد برای ناهار به ﺁنجا بیاید خود ﺁناهیتا به ﺁنجا تلفن کرد و ماندانا نیز برنامه ﺁنروز را به او نیز گفت.او هم با خوشحالی از برنامه ناهار ﺁنجا استقبال کرد چرا که او نیز مثل دکتر شاهپوری عاشق جوجه کبابهای پدربرزگش بود.ماندانا روی راحتی کنار تلفن نشست و در ضمن به پدربزرگ و پدرش که همیشه وقتی به یکدیگر میرسیدند بساط شطرنج را باز کرده و خود را سرگرم میکردند نیز چشم دوخت...اما غافل از صورت غم گرفته ﺁنها نیز نبود.ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره..........

ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره پدربزرگ را حس میکرد و میدانست که دلیل این مسئله فقط خبریکه او چند دقیقه پیش به او داده نیست بلکه به راستی پدربزرگ از مرور چند دقیقه ای خاطرات گذشته خود احساس نوعی عذاب در چهره اش نمودار گشته بود!ماندانا نمی توانست دلیل بی مهری مامان بزرگ را به این پیرمرد عاشق درک کند...ذره ذره وجود پدربزرگ خورشید را فریاد میزد و از صمیم قلب خواستار حضورش بود...نه تنها حالا که هر وقت در کنار او بود این خواهش قلبی پدربزرگ در رابطه با خورشیدﺁشکارا به نمایش در میﺁمد و چقدر در این لحظات ماندانا احساس حماقت میکرد که چطور هیچ وقت تا این اندازه نسبت به این موضوع دقیق و حساس نبوده است! شاید هم دلیلش تنها رفتار مامان بزرگ بود...او هیچگاه اجازه نداده بود کسی در رابطه با دلیل رفتارش با دیگران بخصوص پدربزرگ;کسی سوالی از او بپرسد...همه تابع محدودیتهایی بودند که مامان بزرگ در رابطه با خودش برای هرکس تعیین کرده بود...واقعا"چرا تا این لحظه هیچکسی سعی نکرده بود این دیوارهایی را که کم هم نبودند از اطراف مامان بزرگ بردارد...و یا اصولا"چرا این فکر به ذهن هیچ کسی نرسیده بود که لااقل اگر توانایی تخریب این دیوارها را ندارند حداقل دلیل ایجاد و برپایی این دیوارها را از او بپرسند...به راستی خورشید چرا اینقدر در طی سالیان دراز گوشه نشینی و تنهایی را بر همه چیز ترجیح داده بود!!! ماندانا از جایش بلند شد و به طرف درب هال رفت و از ﺁنجا قدم به ایوان مشرف به باغ گذاشت...زیبایی باغ در این فصل از سال به دلیل شرایط ﺁب و هوا و محیط این ناحیه صد چندان میشد...صدای پرندگان زیادی که از لابه لای شاخه ها ﺁواز می خواندند و هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگر میپریدند گویی قطعه ای از بهشت را به اشتباه در زمین جا گذاشته بودند.ماندانا ﺁقا سید را دید که از خرید زغال کبابی برگشته بود و به سمت منقل کنار ﺁلاچیق میرود تا ﺁنها را برای ﺁتش کباب به عمل ﺁورد.ﺁقا سید از قدیمی ترین کارگران این منزل بود و همیشه ارادت خاصی به پدربزرگ داشت هر وقت هم مامان بزرگ را میدید محبت و احترام فوق العاده ای برای مامان بزرگ قائل میشد...ماندانا خوب به خاطر میﺁورد که همین ﺁقا سید هیچگاه نتوانسته بود با عمه مهرانگیز رابطه درستی برقرار کند...البته این موضوع مربوط میشد به زمانهایی که عمه مهرانگیز هنوز سکته نکرده بود...جنجالهای همیشگی در این خانه بر سر اختلاف سلیقه های ﺁقا سید و عمه مهرانگیز پیش میﺁمد و معمولا"با دخالت و سیاست بابا یا پدربزرگ ختم به خیر میشد.یک سال13نوروز خوب در خاطر ماندانا بود که چطور میان عمه مهرانگیز و ﺁقا سید بر سر مسئله ای جزئی بحث در گرفت و اگر توپ و تشرهای پدربزرگ نبود شاید خیلی مسائل در ﺁنروز مطرح میشد...ماندانا به خاطر میﺁورد در میان بحث و مشاجره ﺁنها که نزدیک بود حسابی نحوست13نوروز دامن همه را بگیرد ﺁقا سید با چه عصبانیتی در حالیکه غرغر میکرد و دور میشد با صدایی نه چندان بلند گفته بود:پیرزن منحوس...کی میخواد بفهمه که اون یکی از بزرگترین دلایل تنهایی ﺁقا در این دورانه...بره و گورش رو گم کنه!!!

ماندانا باز هم به یاد میﺁورد که زن سید چطور بعد از شنیدن این حرف چندین بار پیاپی به صورت خود کوبیده بود و دست سید را گرفته و کشان کشان او را به اتاق مخصوص به خودشان در ته باغ برده بود و دیگر هیچکس تا شب ﺁقا سید را ندیده بود که به ساختمان نزدیک شود چرا که زن سید مقدار زیادی کله قند به او داده بود تا همان جا بنشیند و ﺁنها را خورد کند...و سید چطور با حرص قندشکن را به سرکله قندها میکوبید...ماندانا احساس میکرد که سرش در حال انفجار است...چطور شیطنتهای او در ﺁن سالها سبب شده بود به راحتی از کنار این قضایا بگذرد و هیچ وقت در مورد حرفهایی که میشنید کنجکاوی لازم را به خرج نمی داده! خاطرات دوران کودکیش مانند فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند و او هر لحظه بیشتر از بی تفاوتی های خودش نسبت به قضایای گذشته عصبی میشد.ﺁرام ﺁرام از پله ها پایین رفت و به سوی ﺁقا سید که حالا پشتش به او بود و ﺁتش منقل را ﺁماده میکرد حرکت نمود.دلش میخواست حالا که تنها هستند شاید بتواند اندکی از جواب سوالهای بیشمار خود را از این پیرمرد باوفا و مهربان که میدانست علاقه ای خاص به پدربزرگ نیز دارد به دست ﺁورد.اما به محض اینکه خواست سرحرف را با او باز کند صدای بوقهای پیاپی ماشین ﺁناهیتا را شنید که پشت درب باغ منتظر مانده بود تا بلکه کسی درب باغ را برایش باز کند.هر چه ﺁقا سید اصرار کرد که برود درب را باز کند ماندانا قبول نکرد و خودش برای باز کردن درب باغ رفت.وقتی درب را باز کرد متوجه شد ﺁناهیتا از ﺁزمایشگاه به منزل رفته و با ماشین خودش مامان و مادربزرگ بیتا را نیز ﺁورده است.ناهار را در فضای باز و در بالکن خوردند.بر عکس همیشه کاملا"معلوم بود که هیچ کس ﺁن طور که باید غذا را با لذت نخورده است...گویی هرکس هزاران حرف ناگفته در سینه برای گفتن دارد که مجالی برای بیان ﺁنها نمی یابد...میز ناهار که مثل همیشه بسیار مفصل در ایوان چیده شده بود بعد از صرف غذا تقریبا"دست نخورده به ﺁشپزخانه برگردانده شد.زن ﺁقا سید کارهای مربوط به ﺁشپزخانه را انجام میداد و در این مواقع معمولا"تینا خانم نظارتهایی بر ﺁشپزخانه انجام میداد و هر ﺁنچه را که لازم میدید برای تهیه ﺁن سفارشش را یا به دکتر شاهپوری میگفت و یا به ﺁقا سید.مادر بزرگ بیتا هیچ وقت به اتاق عمه مهرانگیز نمی رفت چرا که از دیدن او در ﺁن وضعیت رقت بار حسابی اعصابش به هم میریخت;هر وقت هم که به طور تصادفی به همراه ﺁنها به باغ میﺁمد بیشتر خودش را با گلها و گیاهان باغ سرگرم میکرد.ﺁناهیتا طبق عادت همیشگی اش بعد از ناهار به یکی از اتاق خوابها در طبقه بالا رفت تا ساعتی بخوابد.ماندانا هم روی یکی از راحتی های نزدیک پدر و پدربزرگش تقریبا"به حالت دراز کشیده درﺁمد و به موسیقی قدیمی که از دستگاه پخش به گوش میرسید;گوش سپرده بود.دقایقی قبل با ونداد نیز تماس گرفته و به او نیز گفته بود که برای شام به منزل پدربزرگ بیاید.ماندانا از وضعیت پیش ﺁمده برای شب بیشتر راضی بود چرا که حداقل با بودن در باغ و ﺁمدن ونداد به ﺁنجا;غیبت مامان بزرگ در باغ امری معمولی جلوه میکرد چون ونداد کم و بیش اطلاع داشت مامان بزرگ به خاطر داشتن مشغله زیاد وقتی برای به باغ ﺁمدن ندارد و ﺁنچنان تمایلی به تفریح دست جمعی نیز ندارد...پس امشب ماندانا می توانست تا حدودی مسئله را از ونداد مخفی نگه دارد...ماندانا شدیدا"نسبت به رفتن مامان بزرگ حساسیت پیدا کرده بود...دلش نمی خواست افرادی که نسبت غریبه و یا دورتری دارند از ماجرا بویی ببرند ! دکتر شاهپوری و پدرش بار دیگر سرگرم شطرنج شده بودند...اما هر یک در افکار خود غرق گشته و در ﺁن روز بدترین بازی خود را به نمایش گذاشته بودند.ماندانا به روی مبلی که خوابیده بود تکانی خورد و به سمت ﺁنها برگشت...پدر و پدربزرگش هر دو به صفحه شطرنج خیره شده بودند...دقایقی گذشت ولی هر دو هنوز بیصدا به صفحه بازی جلویشان نگاه میكردند.ماندانا به صفحه شطرنج نگاهی انداخت برای یک لحظه فکر کرد اشتباه میکند اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد پدربزرگ پدرش را کیش و مات کرده!!! دوباره به صورت هر دو نگاه کرد...فهمید هیچکدامشان اصلا"در محیط بازی نیستند بلکه هر یک با افکار خود دست و پنجه نرم میکند.ماندانا برای اینکه هر دو را از ﺁن حال خارج کند با صدایی ﺁرام و ملایم گفت:بابا...مثل همیشه پدر جون شما رو کیش و مات کرده...راه فرار ندارید...مثل همیشه بهش باختی.

دکتر شاهپوری از افکار خود خارج شد و لبخند کم رنگی به لب ﺁورد و ﺁهسته شروع کرد به چیدن مجدد مهره ها.در این لحظه پدربزرگ با صدایی محزون گفت:خورشید کی این کار رو کرده؟

دکتر شاهپوری مهره اسب سیاه رنگی که در دست داشت را در میان انگشتانش به بازی گرفته بود در همان حال جواب داد:پدرجون...شما خودتون رو نگران نکنید...من تمام تلاشم رو برای برگردوندن مامان انجام میدم...فقط...

پدربزرگ نگذاشت دکتر حرفش را تمام کند دوباره گفت:پرسیدم مادرت چند وقته که رفته؟

دکتر شاهپوری کشوی مخصوص زیر میز شطرنج را بیرون کشید و مهره های ﺁن را در جای مخصوصشان قرار داد و گفت:هنوز یک هفته نشده...ولی قول میدم اون رو برگردونم...مامان...

پدربزرگ به مبلی که در ﺁن نشسته بود تکیه داد و به سقف خیره شد و با صدایی ﺁهسته گفت:خورشید دیگه برنمی گرده...بهتره اذیتش نکنی...بگذار ﺁخرین حرفشم به کرسی بنشونه...این ﺁخرین کاری بود که هنوز موعد انجامش نرسیده بود که رسید...همیشه فکر میکردم شاید خدا لطفی بکنه و مادرت این تصمیم خودش رو به فراموشی بسپره و بالاخره من به ﺁرزوم برسم و بازگشت خورشید رو به خونه ام ببینم...ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اونقدر زنده بمونم که ﺁخرین مرحله های مجازاتی که خورشید برام در نظر گرفته بود رو هم ببینم.

پدربزرگ نفس پردردی کشید و همانطور که با دسته های مبل بازی میکرد گفت:میدونی پسرم...خیلی سخته که اونقدر خودت رو امیدوار نگه داری ولی اصلا"به اونچه که ﺁرزوش رو داری نرسی و در عوض به جای اینکه وضع کمی بهتر بشه...بمونی و ببینی که ﺁخرین کورسوهای امیدتم به خاموشی میره و همسرت...تنها فردی که عاشقانه در زندگی دوستش داشتی و داری حاضره در میون یک مشت غریبه روزگارش رو سپری کنه اما بازم راضی به بازگشت پیش تو نباشه.

دکتر شاهپوری متفکرانه با دست چپ خود چانه اش را میفشرد و به زمین خیره بود...گویی نمی دانست در جواب حرفهای پردرد پدرش چه جواب تسکین دهنده ای را باید به زبان بیاورد.بعد از لحظاتی دکتر شاهپوری با صدایی ﺁهسته و غمگین گفت:پدرجون...خواهش میکنم...اینقدر خودتون رو عذاب ندید...مرور خاطرات گذشته اصلا"کار درستی نیست...

اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:......................

ادامه دارد 

8

اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:خورشید دنیایی از محبت و گرما برای زندگی من بود ولی من چقدر احمق بودم که هیچ وقت به درستی نیازش رو درک نمی کردم...من همیشه عاشقش بودم...خورشید سراسر وجودش عشق و محبت بود...تنها...تنها ایرادی که داشت و بالاخره با همون ایراد هم من رو مجازات کرد...کینه ای بودنش بود...خورشید هیچ وقت نخواست در کنار اونهمه عشق و مهربونی و زیبایی که داشت دست از این خصلتش برداره...و همین خصلتش باعث عذاب من تا امروز شد...خدایا...ای کاش خورشید تموم بدیهایی که درحقش میشد رو تلافی میکرد...ولی افسوس که به جای تلافی همه رو در قلب مهربونش انبار میکرد...خدایا...نمی دونم چرا خورشید هیچ وقت نخواست گذشته ها رو فراموش کنه...

دکتر شاهپوری کمی از روی میز شطرنج خم شد و ضربات ملایمی که مثل نوازشی ﺁسمانی بود دست پدرش را مورد لطف قرار داد و با صدایی حاکی از التماس گفت:پدرجون...خواهش میکنم...بس کنید...دلم نمی خواد به گذشته ها فکر کنید...خواهش میکنم.

ماندانا هنوز روی مبل به حالت نیمه درازکش قرار داشت و تمام گفتگوی ما بین پدر و پدربزرگش را بی صدا دنبال میکرد و از ابهام و سر در گمی که دراین میان از شنیدن ماجراهای مجهول به او دست داده بود احساس کلافه گی میکرد...حالا تا حدودی می توانست حدس بزند که گذشته مامان بزرگ شاید خود داستانی شنیدنی است که هنوز فرصت بیان ﺁن نرسیده...به راستی چه کسی میتوانست این داستان را برای او بازگو کند؟!!در این لحظه تینا خانم در حالیکه رنگ از صورت او پریده بود وارد هال شد و با صدایی که سعی در حفظ ﺁرامش ﺁن داشت رو کرد به دکتر شاهپوری و گفت:امیر جان...لطفا"چند لحظه بیا...فکر میکنم حال عمه مهرانگیز...

هنوز حرف تینا تمام نشده بود که دکتر و پدرش و پشت سر ﺁنها ماندانا از جا برخاستند و به دنبال تینا راهی اتاق مخصوص عمه مهرانگیز که درش باز بود و پرستار حاضر در ﺁن اتاق به تکاپو افتاده بود;رفتند.ﺁن روز تا شب اصلا"حال عمه مهرانگیز تغییری نکرد اما عجیب این بود که بعد از4سال فلج اعضا و اعصاب چشمهایش باز شده بود و ﺁنها را ثابت به سوی درب نگه داشته بود گویی انتظار ﺁمدن و دیدار فرد یا افرادی را داشت!!! لبهایش نیز حرکت نامحسوسی میکرد;ﺁنقدر که هر کس با دقایقی خیره ماندن و نگاه کردن به صورت او احساس میکرد چیزی میگوید!!! اما همه افراد حاضر در ﺁن خانه هر قدر تلاش کردند چیزی نفهمیدند...ﺁناهیتا بارها گوشش را کاملا"به لبهای خشکیده او نزدیک کرد اما نتوانست تشخیص بدهد که او چه میخواهد و یا چه چیزی میگوید!!! ونداد هم وقتی غروب ﺁمد از وضع پیش ﺁمده خیلی متاسف شد و حتی در خلوت به ماندانا پیشنهاد کرد که به پسرهای عمه مهرانگیز تلفن بزنند تا ﺁنها بیایند ولی در کمال ناباوری از ماندانا شنید که اتفاقا"دکتر شاهپوری این کار را کرده و به هر دو نفر ﺁنها تلفن کرده و وضعیت موجود را به ﺁنها گفته اما ﺁنها در کمال وقاحت و بی مهری گفته اند که از نظر ﺁنها سالهاست که مادرشان مرده است و اصلا"نمی خواهند خود را درگیر هیچ مسئله ای در رابطه با مادرشان بکنند!!!ونداد بعد از شنیدن این جملات برای لحظه ای دچار چنان بغض ناشناخته ای شد که حتی ماندانا و مادرش نیز متوجه این موضوع شدند و در نتیجه ماندانا;ونداد را به بیرون از ساختمان برد تا با قدم زدن در باغ کمی او را از ﺁن حالت خارج کند.ﺁن شب تا دیر وقت ﺁنجا ماندند و با وضع پیش ﺁمده دیگر هیچ حرفی درباره مامان بزرگ میان ﺁنها مطرح نشد;تنها در این میان دکتر شاهپوری با خانم کرمانیان دو بار تماس گرفت و از حال مامان بزرگ جویا شد و اینکه در طالقان به ﺁنها خوش میگذرد یا خیر و احیانا"مشکلی برایشان پیش نیامده باشد...اما تمام این مکالمات بنا به خواهش ماندانا برای مخفی ماندن موضوع از ونداد در خفا صورت گرفته بود.موقع برگشتن به خانه دکتر شاهپوری و تینا خانم در منزل پدربزرگ ماندند.ﺁناهیتا مادربزرگ بیتا را به منزلش رساند.ماندانا هم با ماشین خودش به خانه برگشت که البته ونداد با ماشین خودش او را تا جلوی درب منزلشان دنبال کرده بود.جلوی درب خانه هم وقتی ونداد برای خداحافظی با ماندانا از ماشینش پیاده شد ماندانا خداحافظی خیلی سردی با او کرده بود که سبب دلخوری ونداد را بیش از ﺁنچه که فکرش را میکرد فراهم نموده بود تا جاییکه وقتی ﺁناهیتا بعد از اینکه مادربزرگش را رسانده و برگشته بود هنوز کاملا"میشد از رفتار ماندانا به مشاجره سختی که بین او و ونداد رخ داده پی برد.ﺁناهیتا چیزی به ماندانا نگفت ولی کاملا"متوجه رفتار غیر معقول و عصبی او شده بود.با اینکه خیلی دیر وقت بود اما هیچکدام تمایلی به خوابیدن نداشتند.گویا وقایع اخیر روال طبیعی همه چیز را بهم ریخته بود.ﺁناهیتا به ﺁشپزخانه رفت و بساط چایی را به لطف چایی های ﺁماده خیلی زود فراهم کرد و با دو لیوان چای به هال برگشت و ﺁنها را روی میز وسط هال گذاشت سپس از پاکت سیگارش دو نخ سیگار بیرون کشید و ﺁنها را ﺁتش زده یکی را به ماندانا و دیگری را خودش به دست گرفت.ﺁناهیتا همیشه چای را داغ داغ میخورد بنابراین در ضمنی که سیگارش را میکشید مشغول خوردن چای نیز شد و در همان حال به صورت غمزده خواهرش نیز نگاه میکرد.بعد از گذشت لحظاتی ماندانا گریه اش گرفت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.ماندانا و ﺁناهیتا تا چند وقت پیش چنان زندگی ﺁرامی داشتند که هیچ وقت پیش بینی نمی کردند این ﺁسمان صاف و ﺁبی زندگیشان ممکن است گاهی دچار تند بادی نیز بشود و با توجه به اتفاقات اخیر کاملا"میشد فهمید که ماندانا با اینکه دختر بزرگ دکتر شاهپوری است اما از شکنندگی بیشتری نسبت به مصائب برخوردار است تا ﺁناهیتا.البته ﺁناهیتا هم به راستی نگران قضایا بود اما بیتابی ماندانا و رفتار این دختر نشانگر حساسیت بیش از حد او نسبت به وقایع بود.ﺁناهیتا لحظاتی به صورت پر از اشک ماندانا نگاه کرد و با پکهای محکمی که به سیگارش میزد گویا میخواست اعصاب خود را نیز کنترل کند در ضمن فرصت بیشتری هم به ماندانا برای تخلیه فشار روحیش بدهد...بالاخره مجبور شد سیگارش را نیمه تمام در زیرسیگاری خاموش کند و از جایش بلند شود و به کنار ماندانا برود.ماندانا بی معطلی خودش را در ﺁغوش خواهر کوچکترش که البته فقط یک سال تفاوت سنی ﺁنها بود انداخته و باز هم به گریه پر صدای خودش ادامه داد.ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا..................

ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا خسته شدم...اعصابم پاک بهم ریخته...اون از مامان بزرگ...این از عمه مهرانگیز که امروز اینطوری شده...اون از پسرهای بیمعرفتش...اینهم از ونداد احمق...

و باز گریه کرد.ﺁناهیتا موهای لخت و مشکی ماندانا را از دور شانه اش جمع کرد و پشتش ریخت و با صدایی ﺁرام گفت:مانی...تو چه مرگت شده؟...چرا اینطوری میکنی؟..خوب عمه مهرانگیز چند ساله که مریضه و حال خوبی نداره...حالا امشب نه بالاخره باید راحت بشه یا نه؟..رفتار پسرهای اونم ربطی به من و تو نداره...بالاخره هر فردی برای رفتار خودش دلایلی داره که فکر نمی کنم ما در رفتار دیگران تقصیری داشته باشیم...خودت میدونی که بابا و مامان و بابابزرگ از هیچ محبتی به عمه مهرانگیز دریغ نکردن...حالا این وسط هر موضوعی هست به من و تو ربطی نداره...کار مامان بزرگ هم این وسط خوب همه رو یه جورهایی ناراحت کرده...اما فکر نمی کنم در این بین دلیل درستی برای احمق بودن ونداد دیده باشم...از نظر من اون اصلا"هم احمق نیست...ونداد بیچاره که دستش رو بو نکرده تا بفهمه تو چقدر خودت رو توی فشار عصبی قرار دادی...در ضمن بهتره یادت نره که بنا به خواست خودت مهمترین دلیل بی حوصله گیت که همون رفتن مامان بزرگه از نظر ونداد مخفی مونده...خوب اون بیچاره نمی تونه رفتار و بی حوصله گی تو رو برای خودش تعبیر و معنی کنه...

ماندانا هنوز گریه میکرد ولی صداش ﺁرامتر شده بود دوباره به پشتی مبل تکیه داد و گفت:ﺁنی...خیلی بی حوصله شدم...احساس میکنم من و تو خیلی زودتر از اینها باید به خیلی مسائل ﺁگاه میشدیم ولی...

ﺁناهیتا خندید و در حالیکه لیوان چایی ماندانا را به دستش میداد گفت:لطفا"من رو قاطی فضولیهای خودت نکن...من اصلا"به اندازه تو کنجکاو و فضول نبوده و نمی خوام هم باشم...

ماندانا لبخندی به لب ﺁورد و در حالیکه اشک چشمش را پاک میکرد گفت:گمشو...دیوانه.

ﺁناهیتا قندان را هم جلوی ماندانا گرفت تا از ﺁن قند بردارد و بعد گفت:جدی میگم مانی...اصلا"تو که اینقدر حساسی مگه مرض داری دنبال درد سر میگردی...مگه نمی بینی بابا و حتی مامان خوششون نمیاد ما سر از خیلی چیزها در بیاریم...همین امشب متوجه پچ پچهای مامان و بابا نبودی...حتی مامان بزرگ بیتا با اینکه به اتاق نمی اومد اما در هر فرصتی مشغول صحبت هایی یواشکی با بابابزرگ بود و به محض اینکه یکی از ما دو نفر به اونها نزدیک میشد حرفهاشون رو قطع میکردن...خوب این از نظر تو مسخره نیست؟...ما با اینکه تنها نوه های بابابزرگ هستیم اما یکجورهایی غریبه فرض میشیم...ﺁخه ﺁدم عاقل باید دیوونه باشی که با توجه به این رفتارها بازم بخوای کنجکاوی کنی...برو بابا بذار راحت به زندگی خودمون برسیم.

ماندانا با اخم به ﺁناهیتا نگاه کرد و گفت:ﺁنی...ولی مامان بزرگ قضیه اش فرق میکنه...ما هیچی از گذشته مامان بزرگ نمی دونیم...من یکجورهایی حس میکنم باید مطالبی این وسط باشه که...

ﺁناهیتا حرف ماندانا رو قطع کرد و گفت::اه...تو که همه اش حرف خودت رو میزنی...خوب حالا که از حس فضولی داری خفه میشی...فردا بازجویی خودت رو از مامان بزرگ ﺁغاز کن...یا حالت رو میگیره و میفهمی دنیا دست کیه یا اینکه...

ماندانا کوسن کنارش را به طرف ﺁناهیتا پرت کرد و صدای خنده ﺁناهیتا در فضا پیچید.بالاخره ساعت4:30سحر بود که هر دو خواهر در حالیکه هر کدام روی یکی از کاناپه های هال دراز کشیده بودند به خواب رفتند.

****************************

 ***************

 صبح روز بعد تینا خانم بعد از اینکه دکتر شاهپوری به او اطمینان خاطر لازم را جهت عمه مهرانگیز داد راهی خانه شد.وقتی از ماشین ﺁژانس پیاده شد و با کلید درب کوچک ورودی حیاطشان را باز کرد و ماشین هر دو دخترش را در حیاط دید فهمید که باید هر دو در خانه باشند.حیاط را طی کرد و وارد ساختمان شد.در هال با کمال تعجب دید که هر دو دخترش با وضعی نامناسب و بدون هیچ بالشت و رو اندازی به روی کاناپه ها به خواب رفته اند.برای لحظاتی به صورتهای زیبای دخترانش نگاه کرد سپس به طبقه بالا رفت و دو ملحفه تمیز ﺁورد و روی هر کدام را با ملحفه پوشاند و درجه برودت اتاق را هم کم کرد.به ساعتش نگاه کرد از10گذشته بود.از ظاهر دخترهایش فهمید که باید شب گذشته را تا دیر وقت بیدار مانده باشند;بنابراین سیمهای تلفن داخل هال و ناهار خوری و پذیرایی را از پریز خارج کرد;تلفنهای همراهشان را هم به حالت بیصدا درﺁورد;تنها تلفن ﺁشپزخانه را برای تماسهای احتمالی از پریز خارج نکرد اما صدای زنگ ﺁنرا نیز به حداقل رساند.کمی به دور و برش نگاه کرد.در این چند سال که با دکتر شاهپوری زندگی کرده بود این اولین باری بود که احساس سر در گمی میکرد...حتی با توجه به برنامه غذایی که به دیوار ﺁشپزخانه زده بود هنوز نمی دانست برای ناهار باید چه تصمیمی بگیرد...با بیحوصله گی فیله های مرغی را از فریزر بیرون کشید و چند سیب زمینی هم شست تا ﺁنها را خورد کند.هنوز مشغول به کارش نشده بود که لرزش ﺁرام تلفن ﺁشپزخانه توجهش را جلب کرد.دستانش را شست و بدون توجه به خیسی ﺁنها در اثر اضطراب ناشی از وقایع شب گذشته و انتظار شنیدن خبری ناخوشایند گوشی تلفن را برداشت و با صدایی ﺁهسته اما لبریز از اضطراب به گونه ای که قصد داشت دخترانش را هم از خواب بیدار نکند گفت:بله...بفرمایید.

صدای دکتر شاهپوری را از ﺁن سوی خط بلافاصله شناخت که گفت:تینا جان...منم...نگران نشو...اتفاق خاصی نیفتاده حال عمه مهرانگیز مثل دیشبه...زیاد فکرت رو نگران نکن...

تینا خانم با لرزشی خاص در صدا که حالا برای دکتر شاهپوری کاملا"مشهود بود که همسرش در حال گریه است;گفت:امیر جان...تو رو خدا راست میگی؟...عمه مهرانگیز حالش بدتر نشده؟...خود پدرجون چی؟

دکتر با صدایی مهربان گفت:نه عزیزم...نگران نباش...حالشون خوبه...منم الان اومدم بیمارستان چون باید یکی از بیمارام رو عمل کنم...فقط خواستم وضعیت رو به تو اطلاع بدم تا نگران نباشی...در ضمن با ماندانا هم کار دارم...گوشی رو به ماندانا بده...

تینا خانم برای لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت:دخترها هنوز خوابن...مثل اینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودن...ولی اگه خیلی واجبه برم مانی رو بیدار کنم؟.

دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت:نه...نه بیدارش نکن...فقط هر وقت بیدار شد بگو یه تماس با ونداد بگیره...حتما"بگو این کار رو بکنه...بگو که من گفتم...یادت نره.

تینا خانم با تعجب گفت:امیر جان اتفاقی افتاده؟

دکتر خنده ای کرد و گفت:فکر میکنم...دوباره این دختر کوچولوی ما حسابی خودش رو برای ونداد لوس کرده...تینا جان من باید به اتاق عمل برم...پس یادت نره چی گفتم...بگو که حتما"با ونداد تماس بگیره;باشه...خداحافظ.

تینا خانم دیگر حرفی نزد و با دکتر خداحافظی کرد.مثل همیشه میدانست که باید مقصر ماندانا باشد که دکتر اینگونه اصرار داشت تا ماندانا با ونداد تماس بگیرد.حتما"ونداد گله ماندانا را صبح اول وقت به گوش دکتر خوانده بود.در همین افکار بود که صدای ماندانا را شنید:مامان...سلام...کی اومدی؟

ماندانا هنوز روی کاناپه بود و به بدن خودش کش و قوسی میداد بلکه خواب را از بدن و چشمان خودش دور کند.تینا خانم از ﺁشپزخانه بیرون رفت و با لبخندبه ماندانا نگاه کرد و گفت:سر و صدام بیدارت کرد؟

ماندانا از روی کاناپه بلند شد و دمپایی های روفرشی اش را پوشید و به سمت دستشویی رفت و گفت:نه...نمی دونم چرا با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیدیم اما دیگه از خواب سیر شدم.

ﺁناهیتا در حالیکه کوسنهای کاناپه را برمیداشت و سعی داشت ﺁنها را روی گوشش بگذارد گفت:سلام مامان...ااااه...مانی چقدر بلند حرف میزنی...نمی ذاری ﺁدم بخوابه.

تینا خانم جواب سلام ﺁناهیتا را نیز با مهربانی داد و سپس به ﺁشپزخانه رفت تا بساط صبحانه دخترانش را هم فراهم کند...اما ﺁناهیتا هنوز اصرار به ادامه خوابش داشت بالاخره هم با کلی غرغر از جایش بلند شد و برای خوابیدن به طبقه بالا رفت.ماندانا از دستشویی بیرون ﺁمد.مامان مثل همیشه برای صبحانه او گوجه و خیار خورد کرده بود که ماندانا با اشتهایی کامل همراه با چایی و نان و پنیر ﺁنها را خورد.تینا خانم در حینی که کارهای مربوط به ناهار ظهر را انجام میداد از اشتهای ماندانا خنده اش گرفته بود و در ﺁخر گفت:مانی جان...چه خبرته...کسی ندونه فکر میکنه از سال قحطی فرار کردی!!! اون وقتها که من همسن و سال تو بودم و تازه با پدرت نامزد کرده بودم اگه کوچکترین اختلافی بین ما پیدا میشد من از ناراحتی و غصه دق میکردم!!!ولی با وضعی که از تو میبینم مثل اینکه هر بار که با ونداد مشکلی پیدا میکنی اشتهات بیشترم میشه!

ماندانا لیوان چایی تلخی را که در حال خوردن ﺁن بود روی میز گذاشت و بعد گفت:ﺁهان...پس دوباره مثل بچه ها شکایت من رو کرده...فقط این بار به جای اینکه به بابا شکایتم رو بکنه به شما گفته...درسته؟

تینا خانم سیب زمینی های خورد شده را زیر ﺁب شست و گفت:نه...بازم شکایت اخلاق بد تو رو به پدرت گفته...مانی تو...

ماندانا به میان حرف مادرش ﺁمد و گفت:ااااااااه...خسته شدم...ونداد هیچی نمی فهمه...

تینا خانم لحن صدایش جدی شد;سبد حاوی سیب زمینی های خورد شده را در کنار ظرفشویی گذاشت و صندلی رو به روی ماندانا را عقب کشید و روی ﺁن نشست و گفت:مانی...این دفعه نمی دونم سرچه چیز حرفتون شده...ولی جالبه بدونیکه منم از وضع تو خسته شدم...پدرت علنا"روش نمی شه به من بگه که شاید تربیت من در مورد تو بد بوده...اما ماندانا...این رو بدون این تو هستی که نمیفهمی با مرد مورد علاقه ات چطور رفتار کنی...ونداد پسر فوق العاده مهربون و مودبیه...هر بار که بین شما بحثی در گرفته وقتی خوب به مسئله فکر کردم دیدم اگه مقصر صددرصد نبودی حداقل هفتاد;هشتاد درصد تقصیرها به گردن تو بوده...اصلا"تو از جون این ونداد چی میخوای که اینقدر اذیتش میکنی...

ماندانا بقیه چایش را خورد.از جایش بلند شد و به هال رفت.پاکت سیگارش را برداشت و دوباره به ﺁشپزخانه برگشت.ولی قبل از اینکه سیگاری روشن کند تینا خانم با عصبانیت پاکت سیگار را از دست ماندانا گرفت و گفت:ااااه...مانی...بسه...ﺁخه این چیه که اخیرا"تو و ﺁناهیتا اینقدر در استفاده از اون اصرار دارین...

و نگذاشت ماندانا سیگار بکشد.ماندانا هم در انجام ﺁن اصراری نکرد اما کمی کلافه به نظر میرسید...جوابی برای حرفهای مادرش نداشت و فقط با لیوان خالی چایش شروع کرد به بازی.تینا خانم ادامه داد:در ضمن...بابات گفته هر وقت از خواب بیدار شدی با ونداد تماس بگیری.

ماندانا با بیحوصله گی گفت:مامان بسه...تماس بگیرم که چی...وقتی ونداد نمیفهمه زمانیکه من حوصله ندارم به جای اینکه رعایت حال من رو بکنه بدتر خودش رو لوس میکنه...

تینا خانم لیوان خالی چای ماندانا را برداشت و دوباره ﺁنرا از چایی پر کرد و جلوی ماندانا گذاشت و گفت:خوب ﺁخه عزیزم...تو خیلی خودت رو درگیر ماجرا میکنی...درسته که اتفاقات پیش اومده خیلی ناراحت کننده و ناگهانی بوده اما...

صدای ﺁناهیتا که از پله ها پایین ﺁمده بود و به سمت دستشویی میرفت بلند شد که گفت:ﺁخه مامان گلم...مشکل خود ماندانا س که ونداد رو در جریان نمیذاره...خوب اون بدبخت چه طوری میتونه حدس بزنه که شدت ناراحتی این دختر لوس تا چه اندازه اس...

ماندانا برگشت و نگاهی به ﺁناهیتا انداخت و گفت:بالاخره بیدار شدی؟

تینا خانم بار دیگر از جایش بلند شد تا صبحانه ﺁناهیتا را که همیشه یک کاسه ماست با نان بود و این عادت را تا به حال از بچگیش حفظ کرده بود را روی میز بگذارد و در همان حال به ماندانا گفت:واقعا"مانی چرا نمی خوای و اصرار داری که ونداد بیخبر بمونه...اونکه نقشی در ماجرا نداشته...درثانی ونداد اگه در جریان قرار بگیره صددرصد وضع تو رو بهتر درک میکنه و...

ماندانا از جایش بلند شد و ﺁخر لیوانش را سر کشید و بعد از اینکه لیوان را در ظرفشویی قرار داد از ﺁشپزخانه بیرون رفت;گفت:هر چی باشه ونداد فعلا"غریبه اس...من دوست ندارم اون از مسائل خانوادگی ما سر در بیاره.

ﺁناهیتا از دستشویی بیرون ﺁمده بود و در حالیکه با حوله صورتش را خشک میکرد خندید و گفت:بیچاره ونداد خبر نداره بعد از7سال رفت و ﺁمد به این خونه از نظر همسر محترم ﺁینده اش هنوز یک غریبه اس...

ماندانا که حالا به جلوی پله های مشرف به طبقه دوم رسیده بود;برگشت و با عصبانیت به ﺁناهیتا نگاه کرد که ﺁناهیتا بلافاصله گفت:خوب بابا...اصلا"به من چه مربوطه...هر غلطی میخوای بکن...

ماندانا به طبقه دوم رفت.ﺁناهیتا در حینی که صبحانه اش را میخورد در جواب سوالات مادرش تنها توانست توضیحات ناقصی از اتفاقات شب گذشته میان ونداد و ماندانا به او بدهد چرا که خودش نیز به درستی از جریان پیش ﺁمده اطلاع دقیقی نداشت...اصولا"ماندانا دختری نبود که زیاد در رابطه با مسائلش حتی با خواهرش صحبتی بکند.ماندانا وقتی به طبقه بالا رفت یک دوش ﺁب سرد گرفت و کمی به اعصابش مسلط شد اما با این حال هیچ تلفنی به ونداد نکرد وقتی هم به طبقه پایین برگشت و مادرش در این رابطه از او سوال کرد گفت:به مطبش زنگ زدم نبود...تلفن همراهشم خاموش کرده...بیمارستانم نرفته...حتما"جایی سرش گرمه.امیدوارم نخواین که به درب خونه شون برم!!!

تینا خانم دیگر حرفی نزد ولی ﺁناهیتا با توجه به شناختی که از خواهرش داشت مطمئن بود که ماندانا دروغ میگوید چرا که در این ساعت از روز محال بود ونداد به مطب نرفته باشد اما جرات نکرد حرفی بزند چرا که ماندانا از نظر اخلاقی شباهت زیادی به مامان بزرگ داشت و از اینکه دیگران بخواهند در کارش دخالت بکنند مطمئنا"عاقبت خوشی را نمیشد پیش بینی کرد;بنابراین سکوت را به همه چیز ترجیح داد.برای ناهار ماندانا به بهانه دیدن ونداد از خانه بیرون رفت و وقتی دکتر شاهپوری به منزل برگشت و هنگام ناهار سراغ ماندانا را گرفت تینا خانم گفت که برای دیدن ونداد بیرون رفته;لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بست.اما ﺁناهیتا تنها کسی بود که میدانست ماندانا به مکان جدید زندگی مامان بزرگ رفته نه برای دیدن ونداد...بنابراین خودش هم بعد از صرف ناهار مامان و بابایش را بوسید و گفت که به دیدن مامان بزرگ میرود و سپس سریع حاضر و از خانه خارج شد.

********************************

 ****************

ماندانا برای ناهار به یکی از رستورانها رفت و بعد از سفارش یک ناهار مختصر و خوردن ﺁن به ساعتش نگاه کرد هنوز چند دقیقه به ساعت3بعد از ظهر مانده بود.درست مثل دفعات قبل که با ونداد بحثش میشد دائم چشمش به گوشی همراهش بود بلکه ونداد با او تماسی بگیرد چرا که همیشه این ونداد بود که در ﺁشتی ها پیش قدم میشد...اما این دفعه ماندانا احساس دیگری داشت...بحثی که شب گذشته بین این دو صورت گرفته بود خیلی جدی تر از بحثهای قبلی ﺁنها بود و از ﺁنجایی که این بار ماندانا بعد از بحثشان در تهران مانده بود و سر از شیراز و محل کارش در نیاورده بود طبعا"توقع داشت ونداد خیلی سریعتر از دفعات پیش تمایل به ﺁشتی را از خود نشان بدهد...اما تا ﺁن لحظه هیچ تماسی با ماندانا نگرفته بود...غرور ماندانا نیز به او این اجازه را نمی داد که با ونداد تماس بگیرد.از جایش بلند شد و پول ناهارش را حساب کرد.سوار ماشینش شد و به سمت محل سکونت مامان بزرگ به راه افتاد...گر چه که احتمال میداد هنوز از سفر کوتاه خود به طالقان برنگشته باشند اما به هر حال فعلا"تنها هدف او رفتن به ﺁنجا بود.ﺁناهیتا زودتر از ماندانا جلوی ساختمان مورد نظر رسید.وقتی میخواست ماشینش را پارک کند هنگام دنده عقب تماس ملایمی با ماشین پشت سرش که پارک شده بود پیدا کرد و همین موجب به صدا در ﺁمدن صدای وحشتناک و بلند دزدگیر ماشین شد بطوریکه ﺁناهیتا سریع ماشینش را به حالت صحیح پارک در ﺁورد و در حالیکه از ماشین خودش پیاده شده بود و ﺁنرا قفل میکرد با چهره ای که حاکی از شکایت نسبت به صدای بلند دزدگیر ماشین مزبور بود به ماشین پشت سرش نگاه میکرد.در این موقع درب ساختمان باز شد و پسر قد بلندی که پیراهن چهارخانه ریز لیمویی به تن و شلوارمشکی نیز به پا داشت از ﺁن بیرون ﺁمد...چهره بسیار جذاب و دلنشینی داشت...موهای مشکی لخت که به سمتی کج شده بود...ابروانی پیوسته و چشمانی کشیده...بینی خوش فورمی که به تمام جذابیت صورت او زیبایی بیشتری می بخشید.ﺁناهیتا و او در یک لحظه نگاهشان به یکدیگر افتاد...ﺁناهیتا بی معطلی گفت:صداش رو قطع کنید...گوش همه کر شد.

پسری که از ساختمان خارج شده بود با ریموتی که در دست داشت دزدگیر ماشینش را قطع کرد و لبخندی به لب ﺁورد و به صورت زیبای ﺁناهیتا نگاهی کرد و گفت:بله...چشم.

ﺁناهیتا حرف دیگری نزد و از کنار او رد شد و داخل ساختمان رفت و پشت سر او همان پسر نیز داخل شد.خانم کرمانیان به محض دیدن ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت او ﺁمد و بعد از دست دادن با او حالش را پرسید.در تمام این مدت ﺁن پسر وارد شده نیز روی یکی از راحتی های سالن نشسته بود و چشم از ﺁناهیتا برنمی داشت.خانم کرمانیان به سمت او برگشت و گفت:کوروش جان...با خانم شاهپوریﺁشنا شو.

و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و ادامه داد:ﺁناهیتا جان...این پسرم کوروشه.

کوروش به احترام ﺁناهیتا دوباره از روی راحتی بلند شد و به سبب ﺁشنایی با ﺁناهیتا سرش را به نشانه ادب کمی خم کرد و همانطور که لبخندی به لب داشت گفت:بله...چند لحظه پیش جلوی درب دیدمشون...خیلی از ﺁشنائیتون خوشبختم.

خانم کرمانیان از خانم سوروکی خواهش کرد چند فنجان چایی بیاورد و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:عزیزم تا یکی دو ساعت دیگه مسافران من از راه میرسن بهتره من یک سر برم بالا و اتاقها رو وارسی کنم...دلم نمی خواد بعد از این مسافرت کوتاه که خیلی هم به همه اونها خوش گذشته و برمیگردن ایرادی در اتاقهاشون به چشمشون بخوره.

بعد رو کرد به کوروش که همچنان از هر فرصتی برای نگاه کردن به ﺁناهیتا استفاده میکرد و گفت:کوروش جان تو فعلا"اینجا پیش خانم شاهپوری بمون تا من برگردم.

خانم کرمانیان از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا پرسید:خانم کرمانیان;مانی اینجا نیومده؟

خانم کرمانیان ایستاد و گفت:نه...ولی تلفن کرد و سراغ زمان برگشت خانم شاهپوری رو از من گرفت...احتمالا"اونم باید کم کم پیداش بشه.

خانم کرمانیان قبل از اینکه از پله ها بالا برود رو کرد به پسرش و گفت:راستی کوروش جان صدای دزدگیر ماشینت رو قطع کن دلم نمی خواد فعلا"که اینجا هستی و هر لحظه ممکنه مسافران برسن صدای وحشتناک دزدگیرت دوباره بلند بشه...راستی نفهمیدی چرا صداش در اومده بود؟

چشمان شیطان ﺁناهیتا بلافاصله از روی مجله ای که با ﺁن خودش را سرگرم کرده بود سریع به صورت کوروش خیره شد.کوروش هم دوباره لبخندش را به لبﺁورد و در حالیکه مستقیم به چشمهای ﺁناهیتا خیره شده بود گفت:نه...مثل اینکه اتصالی داره.

خانم کرمانیان که از پله ها بالا میرفت ﺁخرین جمله اش به گوش ﺁنها رسید:چه بی موقع اتصالی کرده...سر ظهر...همه خوابن...خوب پسرم زودتر درستش بکن که تکرار نشه.

دیگر صدای پای خانم کرمانیان هم به گوش نمی رسید.ﺁناهیتا سرش را بار دیگر روی مجله انداخته بود و تظاهر به مطالعه ﺁن میکرد.کوروش یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و با صدای ملایمی گفت:ولی من فکر نمی کنم این دفعه بی موقع صداش در اومده باشه...به نظرم خیلی هم به موقع به صدا دراومد.

و با لبخند به ﺁناهیتا نگاه میکرد.ﺁناهیتا منظور او را کاملا"فهمیده بود به خصوص که لحن صدایش را طوری ادا کرده بود که فقط خودش و ﺁناهیتا بشنوند.ﺁناهیتا سرش را از روی مجله برداشت و با بی محلی نسبت به کوروش خودش را مشغول تماشای عکسهای روی دیوار کرد.کوروش با همان صدای ﺁرام ادامه داد:ببخشید از اینکه ماشینم جوری پارک شده بود که ماشین شما مجبور شد به اون بخوره.

ﺁناهیتا به چهره جذاب کوروش نگاه کرد و گفت:حالا که اتفاقی نیفتاده...در ضمن من که به عمد این کار رو نکردم.

کوروش با خنده گفت:به هر حال خواستم عذر خواهی کرده باشم.

ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذر خواهی کنم..........

ادامه دارد





Admin Logo
themebox Logo