هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان همین امشب-شادی داودی
اسرار عشق را دریابید؛به عمق شعر عشق فرو روید؛در آهنگ آن حركت كنید؛متمركز در آگاهی عشق و محبت شوید؛و دیگر ترس از دست دادن هیچ چیز را نداشته باشید.
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوازدهم
مجید و منوچهر هم به جهت شنیدن صدا به هال آمده بودند و از دیدن جمعیتی كه دور آنها حلقه زده بود كلافه شدند و سپس مجید با صدایی نسبتا" بلند گفت:بابا برین كنار اینجوری كه دورش جمع شدین بدتر هوایی نیست كه بتونه نفس بكشه و به حال بیاد...
با شنیدن صدای مجید عده ی زیادی از خانمها كنار رفتند و سپس مجید بی اراده سوی افسر رفت و با صدایی بلند به منوچهر گفت:منوچهر در اون یكی اتاق خواب كه خالیه باز كن من میارمش توی اون اتاق...
و سپس با حركتی سریع افسر را در آغوش گرفته و به سمت اتاق خوابی كه حالا منوچهر در آن را باز نگه داشته بود راهی شد.
زمانیكه مجید افسر را روی تخت قرار داد ماهرخ و افسانه آخرین كسانی بودند كه وارد اتاق شدند.
منصوره خانم در حالیكه نگران حال افسر شده بود با كمك مهری خانم مشغول به حال آوردن او شده و مجید هنوز كنار تخت ایستاده بود.
منوچهر با صدای عموجلال كه او را صدا میكرد تا بفهمد در بین خانمها چه چیز باعث اینهمه ولوله ی ناگهانی شده بود به سمت پذیرایی برگشت.
افسانه بنا به خواست مهری خانم به آشپزخانه برگشت تا لیوان آب قندی درست كرده و به اتاق بیاورد.
ایران خانم اشك میریخت و شانه های افسر را ماساژ میداد و در حالیكه افسر حالا به او تكیه كرده بود كمی هوش و حواسش سرجا برگشته بود.
مجید با صدای منصوره خانم كه از او خواست كمی لای پنجره را باز كند تا هوای بیرون به افسر بخورد نگاهش را كه تا آن لحظه به افسر بود از او گرفت و به سمت پنجره برگشت و درست در همین لحظه چشمش به ماهرخ افتاد كه در كنار در اتاق ایستاده و به او خیره بود...نگاهش با همیشه فرق داشت و این موضوع از دید تیزبین مجید مخفی نماند!
ماهرخ برای چند ثانیه ی كوتاه به او نگاه كرد سپس برگشت و از اتاق خارج شد!
مجید بعد از اینكه كمی پنجره را باز كرد روی كرد به منصوره خانم و گفت:خاله ببخشید با من كه دیگه كاری ندارین...درسته؟...من دیگه میرم بیرون.
مهری خانم كه لیوان آب قند را حالا از دست افسانه می گرفت به جای منصوره خانم پاسخ داد:نه عزیزم دیگه كاری با تو نداریم الحمدلله افسر هم كه به هوش اومده...دستت درد نكنه عزیزم...تو دیگه برو بیرون.
منصوره خانم هم با سر حرف مهری خانم را تایید كرد و وقتی مجید میخواست از اتاق خارج شود ایران خانم نیز از او به جهت زحمتی كه كشیده بود تشكر كرد.
زمانیكه مجید از اتاق خارج شد با نگاهی سریع به جمع خانمهایی كه در هال نشسته بودند دنبال ماهرخ گشت اما او در هال نبود به همین خاطر مجید به سمت آشپزخانه رفت و با یك نگاه متوجه ی او شد كه در جلوی پنجره ی آشپزخانه در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه گره كرده به حیاط خیره شده است...به آشپزخانه رفت و به بهانه ی اینكه برای خودش چایی بریزد به سماور برقی كه روی كابینت بود و از آن بخار زیادی بلند میشد و نشان از جوش بودن آبش داشت نزدیك شد و استكانی برای خودش از میان استكانهای شسته شده ی كنار سینك ظرفشویی برداشت و مشغول چایی ریختن برای خودش شد و در همان حال با صدایی آهسته گفت:ماهرخ؟
ماهرخ در همان حالتی كه ایستاده بود لحظاتی كوتاه صورتش را برگرداند و به مجید كه در فاصله ی خیلی كمی با او ایستاده بود نگاه كرد و بدون معطلی اما با صدایی آهسته كه فقط خود مجید آن را بشنود گفت:چرا اومدی از اتاق بیرون؟می موندی همونجا بلكه به تنفس مصنوعی هم احتیاج داشته باشه...كی بهتر از تو؟
مجید كه میدید حدسش در رابطه با دلخوری ماهرخ از اینكه او افسر را به اتاق برده درست از آب درآمده بود در حالیكه قوری را در دست داشت در نیمه ی راه دستش بی حركت ماند!!!
او كاملا" متوجه ی ناراحتی ماهرخ شده بود اما تصورش را هم نمیكرد كه لحن كلام ماهرخ تا این حد تند و گزنده شده باشد!...مجید اخمی ناخواسته در چهره اش نشست و سپس در حالیكه مشغول ریختن چای داخل استكان شد گفت:ماهرخ از تو بعیده...این چه حرفیه؟!
ماهرخ نگاهش را از او گرفت و برگشت از آشپزخانه خارج شود كه مجید سریع قوری و استكان را روی كابینت گذاشت و بازوی ماهرخ را گرفت و مانع رفتن او شد وبا صدایی آرام اما بسیار جدی گفت:صبر كن ببینم.
ماهرخ خواست حرفی بزند كه منوچهر وارد آشپزخانه شد و گفت:مجید یه لحظه بیا بیرون بابام كارت داره.
بعد از گفتن حرفش تازه متوجه ی حالت ماهرخ و مجید شد و بلافاصله فهمید بین آن دو مشكلی پیش آمده!...به هر دوی آنها نزدیك شد و با صدایی آرام روی كرد به ماهرخ و گفت:چی شده؟!
ماهرخ نفس عمیقی از روی كلافگی كشید وبازدمش را با صدای پوف از دهان بیرون داد و گفت:هیچی...چیز خاصی نشده...فقط به مجید گفتم چرا اینقدر زود از اتاق اومده بیرون؟این كه افسر رو بغل كرد برد توی اتاق...خوب همونجا میموند شاید تنفس مصنوعی هم لازم میشد كه...
منوچهر با عصبانیت و اخمی عمیق در چهره به ماهرخ خیره شد و گفت:چرت نگو ماهرخ...همین الان كلی اراجیف از عموجلال شنیدیم كه باعث عصبانیت بابا و عموحسین شده...دهنت رو ببند برو ببین خاله مهری كارت داره یا نه؟
در تمام این مدت مجید هنوز بازوی ماهرخ را در دست داشت و با اخم و عصبانیت به نیمرخ زیبای ماهرخ چشم دوخته بود.
ماهرخ نگاهش را به مجید برگرداند و گفت:بازوم رو ول كن.
مجید كه مستقیم به چشمهای ماهرخ خیره شده بود به آهستگی بازوی ماهرخ را رها كرد و با صدایی دلخور و آرام گفت:بعدا" با هم صحبت میكنیم.
ماهرخ در ضمنی كه از بین منوچهر و مجید میگذشت زیر لب گفت:لازم نكرده برو با همونی صحبت كن كه بغلش میكنی میبریش توی اتاق و دلنگرانشی.
سپس به سمت در آشپزخانه راهی شد.
منوچهر كه كاملا" صحبتهای ماهرخ را شنیده بود قبل از اینكه كاملا" از آشپزخانه خارج شود قدمی به سوی او برداشت كه مجید محكم بازوی منوچهر را گرفت و نگذاشت به ماهرخ نزدیك شود و گفت:منوچهر تو دیگه اوضاع رو بدترش نكن...الان كه وقت درگیری تو با ماهرخ نیست...باشه بعدا" خودم باهاش صحبت میكنم.
منوچهر عصبی و كلافه گفت:دختره ی خر حالیش نیست اصلا"!
مجید نگاه كلافه ی خودش را به منوچهر دوخت سپس گفت:بس كن منوچهر...بریم ببینیم عموامیر چیكارم داره؟
سپس هر دو از آشپزخانه خارج شدند و به سمت سالن پذیرایی رفتند.
كنار در ورودی پذیرایی جلال ایستاده بود و به محض نزدیك شدن مجید با صدایی گرفته و عصبی گفت:مجید شنیدم حسابی افتادی توی زحمت...
در همین لحظه امیرخان كه با دیدن مجید و منوچهر از روی مبلی كه نشسته بود بلند شده و به سمت آنها آمده بود كنار برادرش رسیده و با صدایی محكم اما آرام به میان حرف او رفته و نگذاشت ادامه بدهد و گفت:منوچهرجان با مجید یه سرشماری كنید ببینید چند نفر مهمون داریم از مادرت هم یه سوال كن ببین كیا واسه شام میخوان بمونن دوتایی برین چلوكبابی((برادران كریم)) سفارش شام بدین.
منوچهر با سر حرف امیرخان را تایید كرد و مجید كه متوجه ی نیش كلام آقا جلال در چند لحظه پیش شده بود حالا به معنی واقعی از كمكی كه كرده گیج و پشیمان شده و برگشت كه همراه منوچهر به سمت دیگری حركت كند و در همان حال منوچهر زیرلب گفت:مجید من نوكرتم...از دست این عموجلال دلخور نشو...این كلا" مثل اینكه با افسر مشكل داره!...از سرصبحی هی به پروپای بابا پیچیده سر افسر!...طفلك افسر...خوب شوهرش معتاده كه باشه به این بنده خدا چیكار دارن من نمیدونم!
مجید در ضمنی كه با نگاه سعی داشت مهمانها را بشمارد با صدایی آهسته گفت:من اگه میدونستم این وضع میخواد پیش بیاد غلط میكردم دخترعمه ات رو بغلش كنم ببرمش توی اتاق...چه گیری كردما!!!
منوچهر نگاهی به صورت عصبی و گرفته ی مجید انداخت و دیگر حرفی نزد و خودش هم مشغول شمارش مهمانها شد.بالاخره بعد از چند بار شمارش و پرسیدن سوالهای لازم از منصوره خانم و مهری خانم تعداد پرسهای شامی كه باید سفارش میدادند مشخص شد.
منوچهر بعد مشورت كوتاهی با امیرخان و گفتن حرفهای لازم مادرش به او به سمت مجید برگشت و چون تا زمان شام فرصت چندانی نداشتند تصمیم بر این شده بود همان موقع هر دو برای سفارش تهیه ی شام از منزل خارج شوند.
ماهرخ كه بی اراده عصبی شده بود به حیاط رفته و همراه دو سه نفر دیگر از دخترهای فامیل مشغول شستن میوه هایی شده بود كه چند دقیقه قبل محسن خریده و همه ی جعبه ها را در حیاط گذاشته بود.
مجید به محض ورودش به حیاط متوجه ی حضور ماهرخ و دخترهای دیگر شد كه همگی كنار حوض بزرگ وسط حیاط مشغول شستن میوه ها بودند...لحظاتی كوتاه ماهرخ و مجید نگاهشان در هم گره خورد...عمق چشمان ماهرخ حكایت از دلخوری داشت كه به نظر مجید كاملا" نابجا بود!
مجید تمام مدتی كه یك پایش را برای بستن بندهای كتانی روی نرده های ایوان گذاشته بود چشم از ماهرخ برنمیداشت اما ماهرخ دیگر نگاهش را از او گرفته بود و خودش را مشغول شستن میوه ها نشان میداد.
منوچهر كه سریعتركفشش را به پا كرده بود به مجید گفت:مجید من میرم ماشین بابا رو از پارك در بیارم...اونقدر ماشینها كیپ تا كیپ هم پارك كردن كه كلی مكافات دارم برای بیرون آوردنش از پارك.
سپس دیگر معطل نكرد و با عجله از پله ها پایین و بعد هم از حیاط خارج شد.
مجید كه حالا از بستن بندهای هر دو كتانی اش فارغ شده بود صاف ایستاد و كمی لباسش را مرتب كرد و به محض اینكه خواست برای لحظاتی كوتاه ماهرخ را صدا كرده و چیزی به او بگوید افسر سرش را از در راهرو بیرون آورد و با صدایی بلند گفت:آقا مجید؟...آقا مجید؟
با صدای افسر ماهرخ هم توجهش به سمت ایوان جلب شد!
مجید كمی مكث كرد سپس به سمت در راهرو رفت و گفت:بله؟...بفرمایین.
افسر بعد از كلی شرمندگی و عذرخواهی در حالیكه هنوز ضعف از تمام وجودش نمایان بود گفت:دایی امیر گفت با منوچهر دارین میرین شام سفارش بدین و بگیرین...میشه خواهش كنم اگه امكانش هست سر راهتون یه سر هم برین داروخانه و از این قرص برای من بگیرین؟
سپس جلد خالی شده ی قرصی را به سمت مجید گرفت.
مجید نگاهی به جلد خالی شده از قرص انداخت و گفت:باشه چشم...به منوچهر میگم سر راه یه سر هم به داروخانه بریم و قرصتون رو بگیریم...فرمایش دیگه ایی ندارین؟
افسر تشكر كرد و خواست همان موقع مبلغ پول لازم را هم از كیفش درآورده و به دست مجید بدهد كه مجید گفت:باشه حالا افسرخانم...عجله ایی نیست...حالا بریم ببینیم اصلا"داروخانه این قرص رو داره یا نه؟شاید نداشته باشن...بعد كه گرفتم اون وقت باهاتون حساب میكنیم...
افسر تشكر مجددی كرد و به داخل برگشت و در راهرو را هم بست.
مجید برگشت و از پله های ایوان پایین رفت و ماهرخ كه تمام حرفهای مجید را شنیده بود عصبی تر از قبل با سبدی پر از میوه ی شسته به سمت پله های زیرزمین راهی شد و روی كرد به بقیه ی دخترها و گفت:مامانم گفت میوه ها رو كه شستین همه رو توی آبكش بگذارید ببرید توی زیرزمین كه خنكه بگذارید.
بقیه ی دخترها كه هنوز مشغول شستن باقی میوه ها بودند با سر حرف ماهرخ را تایید كردند و ماهرخ از مقابل مجید رد شد و به پله های زیر زمین رسید و با حرص و عصبانیت از پله ها پایین رفته و وارد زیرزمین شد.
مجید جلوی در حیاط رفت و دید منوچهر همچنان در تلاش بیرون آوردن ماشین از پارك است برای همین با دست به او اشاره كرد كه چند دقیقه صبر كند الان برمیگردد و سپس با عجله سمت زیرزمین برگشت و با سرعت از پله ها پایین رفته و وارد زیرزمین شد.
ماهرخ كه از شیشه های زیرزمین آمدن مجید را از قبل دیده بود پشت به در زیرزمین كرده و تظاهر به پیدا كردن جای مناسب برای گذاشتن سبد میوه داشت!
مجید به سمت ماهرخ رفت و با عصبانیت سبد را از او گرفت و زمین گذاشت ومقابلش ایستاد. ماهرخ خواست با عجله به سمت در زیرزمین برگردد كه مجید بازوی راست او را گرفت و به سمت خودش برگرداند و با صدایی عصبی و آرام گفت:ماهرخ؟
ماهرخ كه حالا درست سینه به سینه ی مجید قرار گرفته بود با خشم به چشمهای مجید خیره شد و گفت:فرمایش؟
مجید از عصبانیت رفتاری كه حالا میدید صورتش به عرق نشسته بود و دانه های درشت عرق به وضوح روی پیشانی اش به رقص درآمده بودند و در حالیكه به اجزای صورت ماهرخ نگاه میكرد گفت:معنی این رفتارت چیه؟!...مثلا" میخوای بگی من به دخترعمه ات نظر خاصی دارم و تو اونقدر باهوشی كه اینو فهمیدی؟...ببین ماهرخ برای من دختر عمه ی تو یا هر كس دیگه هیچ فرقی نداره هر كی دیگه هم بود همین كار رو میكردم...اینو بفهم تنها كسی كه برای من ممكنه با دیگران فرق داشته باشه خود تویی نه كس دیگه...می فهمی چی میگم یا میخوای به این رفتار زشتت ادامه بدهی؟
ماهرخ نیشخند كنایه آلودی به لب آورد و گفت:جدی؟...نه من خنگم نه تو...خودت میدونی كه افسر با وجود شرایطی هم كه الان داره تونسته نظر كل پسرهای فامیلمون رو جلب كنه...و تو...و تو هم شدی سوپرمنش...میخوام بدونم توی اون جمع هیشكی دیگه نبود به داد دخترعمه ی از حال رفته ی من برسه كه فقط تو باید بغلش میكردی و میبردیش توی اتاق خواب؟...منوچهر با تو دو قدمم بیشترفاصله نداشت...میخوام ببینم یعنی تو احساس مسئولیتت نسبت به افسر از منوچهرم بیشتره؟...اصلا" به تو چه ربطی داشت كه اینجوری بخوای خودت رو نشون بدهی؟...از همه ی اینها گذشته باید الان بعد اون دل و قلوه ایی كه همین الان با افسر جلوی در راهرو به هم دادین و گرفتین خیلی هالو باشم كه نفهمم چی توی مخ تو داره میگذره...
مجید به قدری عصبی شد كه نگذاشت ماهرخ حرفش را ادامه بدهد و گفت:خجالت بكش ماهرخ...به خدا زشته...متاسفم برات كه اینقدر افكارت خرابه...
ماهرخ دستش را به سینه ی پهن مجید گذاشت و خواست از او فاصله بگیرد و در همان حال گفت:فكرم خراب نیست...وقتی توی ماشین گفتی فهمیدی كه چقدر من به افسر شبیه هستم همون موقع باید میفهمیدم كه چقدر فرصت داشتی كه توی صورت اون دقیق بشی و این تشابه رو بفهمی و این دقتت به صورت افسر فقط یه دلیل میتونه داشته باشه...اونم این كه...
مجید بازوی ماهرخ را رها كرد و برگشت به سمت در زیرزمین تا از آنجا خارج شود اما نرسیده به در دوباره ایستاد و صورتش را به سمت ماهرخ برگرداند و گفت:ماهرخ زشته خجالت بكش...دخترعمه ی تو شوهر داره و من اونقدر بی شرف نیستم كه به زن شوهردار نظر داشته باشم...اگه دیدی گفتم تو با اون شبیه هم هستین فكر میكردم اونقدر دركت بالا باشه كه بفهمی این تو هستی كه تك تك اجزای صورتت توی ذهنم نقش بسته و برای همینه كه كوچكترین تشابه تو با افراد دیگه رو میتونم سریع بفهمم حالا افسرخانم كه جای خود داره چرا كه غیر از من خیلی های دیگه هم این حرف رو زدن...
در همین لحظه منوچهر كه دقایقی پیش بالاخره موفق شده بود ماشین را از پارك خارج كند و در حیاط به دنبال مجید میگشت از صدای صحبتی كه شنیده بود به سمت زیرزمین آمده و حالا جلوی در زیرزمین ایستاده و خیلی سریع متوجه ی اصل بحث میان خواهرش و مجید شده بود برای همین با عصبانیت روی كرد به ماهرخ و گفت:باز داری حرف بیخود میزنی؟
مجید به طرف منوچهر رفت و جلد خالی قرصهایی كه افسر به او داده بود را به سمت منوچهر گرفت و گفت:این قرصها رو توی مسیر باید برای دخترعمه ات پیدا كنی...بریم.
و بعد دیگر معطل نكرد و از كنار منوچهر گذشت و از پله های زیرزمین بالا رفت و سپس از حیاط هم خارج شد.
منوچهركه به جلد خالی قرص در كف دستش خیره شده بود نگاهش را به سمت ماهرخ كه در وسط زیرزمین ایستاده بود امتداد داد و گفت:حیف كه الان عجله دارم برای رفتن دنبال شام ولی ماهرخ وای به حالت اگه چرت و پرت به مجید گفته باشی...بیچاره مجید از صبح تا الان پا به پای من فقط دویده و دنبال خورده فرمایشهای بابا و عمو بوده...یه كم اون مغز نخودیت رو كار بنداز...فعلا" باید برم ولی توی راه از مجید میپرسم چی بهش گفتی...جواب اراجیف عموجلال رو كه نتونستم بدهم اما با تو میدونم چی كار كنم...وای به حالت اگه حرف زیادی بهش زده باشی.
سپس برگشت و با عصبانیت و عجله از پله های زیرزمین بالا رفت و بعد هم از حیاط خارج شد.
در همین لحظه بقیه ی دخترها با سبدهایی كه پر بود از میوه های شسته یكی یكی وارد زیرزمین شدند و طبق راهنمایی ماهرخ سبدها را در جایی كه مادرش قبلا" به او سفارش كرده بود چیدند.
در داخل منزل و سالن پذیرایی حسین آقا كه دقایقی قبل از حرفهای جلال به شدت رنجیده و عصبی شده بود در گوشه ایی از پذیرایی روی یكی از مبلها نشسته و به نقطه ایی خیره بود.
امیرخان كه كاملا" متوجه ی حالت او شده بود در فرصتی مناسب كنار او نشست و دستش را به آرامی روی پای وی زد و گفت:حسین...زیاد به دل نگیر.
حسین آقا با همان اخمی كه در چهره نشانده بود نگاهش را به سمت امیرخان برگرداند و گفت:امیر آخه جلال اصلا" حالیش نیست چی میگه!مجید اگه كاری كرده فقط و فقط قصدش كمك بوده نه اینكه بخواد با این كار...
امیرخان به میان حرف او رفته و گفت:میدونم...میدونم...اینو لازم نیست به من بگی...من كه مجید رو میشناسم و خودتم میدونی مثل منوچهر دوستش دارم...ولی مشكل جای دیگه اس...
حسین آقا كه تا آن لحظه سعی كرده بود عصبانیتش را در رابطه با حرفهای جلال مهار كند یكباره بدون معطلی روی كرد به امیرخان و با صدایی عصبی اما به گونه ایی كه كسی غیر از خودشان متوجه نشود گفت:ببین امیر اگه شماها توی فامیلتون بی ناموسی و بی حیثیتی وجود داره گیرتون رو از دیگران بردارین و سعی كنین آب گل آلود رو از سرچشمه ایرادش رو بگیرین...اگرم لازمه همونجا سرچشمه رو كورش كنید نه اینكه به بچه ی من بخواین وصله ی ناجور بزنید...مجید اگه هر چی هم باشه تربیت شده ی خود منه و توی دامن مهری بزرگ شده درست مثل خود منوچهر كه روی ادب و مرامش میشه قسم خورد...به تو میگم كه بری به جلال بگی چون اگه خودم بخوام حرفی بزنم صلاح نیست بعید نمیدونم كه با جلال درگیر هم بشم...پس خوب گوش كن:لكه ی ننگی اگه هست بین خودتون بهتره اون رو پاك كنید نه اینكه وصله اش كنید به این و اون...گرفتی چی میگم؟
امیرخان كه تا پایان حرف حسین آقا سكوت كرده و به چشمهای هم خیره بودند نفس عمیقی از روی كلافگی و عصبانیت كشید و دیگر حرفی نزد و از كنار او بلند شد و سمت دیگر سالن پذیرایی رفته و كنار چند نفر دیگر نشست!
ماهرخ كه چند دقیقه ایی بود به داخل منزل برگشته و كنار گلرخ در هال نشسته بود از لا به لای رفت و آمد مهمانها متوجه ی برخورد میان عموحسین و پدرش نیز شده بود اما دلیل اصلی آن را نمی توانست حدس بزند!
در همین لحظه افسر از جایش بلند شد و به پذیرایی رفت و كنار گوش امیرخان لحظاتی كوتاه چیزهایی گفت و سپس از آنجا خارج شد و به سمت تلفنی كه در هال بود رفت و قبل از اینكه دو شاخه اش را از پریز خارج كند روی كرد به منصوره خانم و گفت:زندایی اجازه هست چند دقیقه تلفن رو ببرم توی یكی از اتاقها و ...
منصوره خانم خیلی سریع در جواب گفت:آره عزیزم ببر اجازه لازم نیست...ببر.
افسر در حالیكه دوشاخه را از پریز خارج میكرد گفت:البته از دایی امیر هم اجازه گرفتم ولی خواستم از شما هم اجازه گرفته باشم.
منصوره خانم با حركت سرش به افسر نشان داد كه نیازی به اجازه نبوده و می تواند تلفن را به اتاق ببرد.
وقتی افسر با تلفن وارد یكی از اتاق خوابها شد پشت سر او آقاجلال نیر به اتاق رفت و در را هم بست!
ماهرخ كه از چهره ی عصبی عمویش متعجب و كنجكاو شده بود از جایش بلند شد كه گلرخ گفت:كجا؟
ماهرخ به دستش كه توسط گلرخ گرفته و از او میخواست سرجایش بنشیند نگاهی كرد و گفت:توی حیاط كه داشتیم میوه ها رو میشستیم پایین شلوارم خیس شده میخوام برم شلوارم رو عوض كنم.
گلرخ گفت:آهان...فكر كردم میخوای بری دنبال كاری خواستم بگم تو دیگه بشینی خسته شدی من خودم میرم...خوب برو پس شلوارت رو عوض كن...ماهرخ راستی محسن رو ندیدی؟
ماهرخ شانه اش را بالا انداخت و گفت:نه...میوه ها رو كه آورد فكر كنم بابا دوباره فرستادش پی كار دیگه...
و سپس دیگر معطل نكرد و به اتاقی كه چند لحظه پیش افسر و بعد هم عموجلال به آن وارد شده بودند رفت.
به محض ورودش متوجه ی تحكم و عصبانیت كلامی عمویش شد كه روی به افسر گفت:تو خجالت نمیكشی با این شلوار لی تنگ و چسبون كه همه ی جونت رو داره نشون میده و فقط یه بلیز مشكی تنت كردی دائم توی پذیرایی جلوی مردها مانور میدی؟
افسر كه با چهره ایی مضطرب در حالیكه هنوز تلفن را به پریز وصل نكرده و آنرا به گونه ایی كه گویا در بغل گرفته و از شدت ترس نگاه آقاجلال سیمهای آنرا در در دست میفشرد جواب داد:ولی دایی من فقط یه لحظه اومدم توی پذیرایی تا از دایی امیر اجازه بگیرم برای زدن تلفن...به خدا شلوار مشكی درست و درمون هم توی خونه پیدا نكردم كه بپوشم وقتی سیروس اجازه داد بیام دیگه به شلوارم فكر نكردم...ببخشید...
ماهرخ كه حالا در اتاق را بسته بود و خود را مشغول گشتن در كمد لباس برای پیدا كردن شلوار نشان میداد از برخورد عمویش با افسر به شدت متعجب و حتی ناراحت هم شده بود!
جلال بار دیگر با تحكم بیشتری گفت:توی حیاط چی داشتی به پسر حسین میگفتی؟
افسر با صدایی بغض گرفته گفت:به قرآن هیچی...قرص قندم تموم شده بود خواستم ازش به منوچهر بگه توی مسیر اگه داروخانه دیدن برام بخره...فقط همین.
ماهرخ برای لحظاتی به معنی واقعی دلش از مظلومیت نگاه افسر كه با دریایی از اشك در چشمهایش به نمایش درآمده بود سوخت و بی اراده به صورت او خیره شده بود كه دراین موقع آقاجلال نگاهی به ماهرخ كرد و گفت:تو اینجا چی میخوای عمو؟
ماهرخ كه یكباره به خودش آمده بود گفت:پاچه های شلوارم توی حیاط موقع شستن میوه ها خیس شده اومدم شلوار بردارم عوضش كنم.
جلال نگاه خشمگین خود را به هیكل و پاهای افسر برگرداند و دوباره به ماهرخ نگاه كرد و گفت:یه شلوارم بده این بپوشه...مشكی باشه.
ماهرخ كه حالا متوجه ی افسر شده بود كه در حال پاك كردن اشك سرازیر شده از چشمانش است گفت:عمو سایز من و افسرجون كه فكر نكنم به هم بخوره ولی گلرخ گمونم شلواری كه به درد افسرجون بخوره رو داشته باشه الان میرم گلرخ رو صدا میكنم بیاد.
سپس به سمت در اتاق رفت و در همان حال شنید كه عمویش بار دیگر با عصبانیت به افسر گفت:شلوارتم كه عوض كردی دیگه نبینم بیای قاطی مردها وگرنه میدونم چیكارت كنم...میتمرگی كنار مادرت...حالیت شد؟...دور و پر پسرها و جونها هم نبینم بچرخی ها...ملتفتی چی میگم یا نه؟
صدای افسر دیگر كاملا نشان از گریه اش داشت كه گفت:دایی من كی دور و پر پسرها گشتم؟...ولی باشه چشم...هر چی شما بگی.
ادامه دارد
رمان همین امشب-شادی داودی
پرسیده اید:((چرا باید هر چیزی را به خاطر یك لحظه عشق و محبت به خطر انداخت؟))معنای آن در خودش است.تمام چیزهای دنیا را باید یك طرف گذاشت و یك لحظه {عشق} و محبت را در طرف دیگر.طرف محبت سنگین تر و با ارزش تر خواهد بود.
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت سیزدهم
صدای افسر دیگر كاملا نشان از گریه اش داشت كه گفت:دایی من كی دور و پر پسرها گشتم؟...ولی باشه چشم...هر چی شما بگی.
ماهرخ ضمن باز كردن در اتاق نیم نگاه سریع و كوتاهی به افسر انداخت و در همان چند ثانیه نگاه به وی اوج مظلومیت را در چهره ی او مشاهده كرد و چقدر از اینكه عموجلال همچنان با نگاه پر از خشم و توهین آمیز خویش به افسر قصد خورد كردن او را داشت عصبی شد!...
بنابراین به سرعت نگاهش را از آن دو گرفت و از همان لای در صورتش را كمی بیرون برد و با صدایی كه برای گلرخ قابل شناسایی باشد خیلی سریع توانست توجه او را به آن اتاق جلب كند و لحظاتی بعد گلرخ نیز وارد اتاق شد و درست همزمان با ورود او جلال با خشم و عصبانیت از جلوی گلرخ كه سریع خودش را كنار كشیده بود تا به عمویش برخورد نكند گذشت و از اتاق خارج شد!
گلرخ كه از هیچ چیز اطلاع نداشت با تعجب نگاهی به ماهرخ كه در را بسته و پشت آن ایستاده بود سپس به افسر كه در حین پاك كردن اشك چشمهایش سعی داشت خودش را سرگرم وصل دوشاخه ی تلفن به پریز نشان دهد انداخت و گفت:چیه ماهرخ؟برای چی صدام كردی؟
ماهرخ به سمت كمدش رفت و شلوار مناسبی برای خودش بیرون كشید و در همان حال گفت:عموجلال خواست بیای یه شلوار بدهی به افسرجون...چون میگه شلوارلی كه پوشیده خیلی تنگه...
گلرخ كه در آن شرایط سعی بسیار داشت با افسر همدردی كند از شنیدن این حرف به شدت تعجب كرد طوریكه ابروان كمانی و كشیده اش برای لحظاتی بالا ماند و چشمان درشت شده از تعجبش را به افسر كه حالا روی زمین نشسته و به دیوار تكیه داده و باز هم ضمن پاك كردن اشكهایش در حال گرفتن شماره تلفنی هم بود دوخت و گفت:وا!!!این عموجلالم یه چیزیش میشه ها!!!حالا توی این هاگیر واگیر هیچی مهمتر از شلوار افسر نبوده كه اون بهش گیر بده؟!
افسر كه مشخص بود در انتظار برداشتن گوشی از آن سوی خط است با بی حوصلگی و غمی بی اندازه در نگاه و صدایش روی كرد به گلرخ و گفت:گلرخ قربونت بشم یه شلوار مشكی ببین دم دستت داری بیاری من پام كنم؟دایی جلال راست میگه شلوارم مناسب مجلس عزای بابام نیست ولی وقتی می اومدم اونقدر عجله داشتم كه اصلا" حواسم به این چیزها نبود.
كاملا" مشخص بود كه افسر با این حرف و عمل قصد دارد از ادامه ی بحث پیرامون رفتار جلال و یا از ایجاد سروصدا جلوگیری كرده باشد و گلرخ سریع منظور او را فهمید و با حركت سر حرف افسر را تایید كرده سپس از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه با شلوار پارچه ایی مشكی اتوكرده ایی كه در یك رخت آویز بود به اتاق برگشت و آنرا به افسر كه ضمن صحبت با تلفن دستش را سمت او دراز كرده بود داد.
ماهرخ كه حالا خودش هم لباسش را عوض كرده بود نگاهی به افسر و گلرخ كرد و به سمت در اتاق رفت تا از آن خارج شود اما قبل از اینكه در را باز كند برگشت و به افسر نگاهی كرد و گفت:افسرجون ولی خودمونیم خیلی حوصله كردی كه هیچی به عموجلال نگفتی من كه داشتم منفجر میشدم...فكر كرده كیه؟همچین حرف میزد انگار داره با یه دختر5ساله حرف میزنه...پر روو...
گلرخ كه از شنیدن حرفهای ماهرخ متعجب و به جهت بی احترامی كلامی او نسبت به عموجلال هر لحظه بیشتر بهتزده میشد گفت:ماهرخ!!!این چه طرز حرف زدن در مورد عموجلاله؟!!تو چرا اینقدر بی ادب شدی؟!!!
ماهرخ بلیز مشكی خودش را كمی مرتب كرد و گفت:آخه تو نبودی ببینی چطوری داره با افسرجون حرف میزنه!
در همین موقع صدای منصوره خانم به گوش رسید كه گفت:ماهرخ؟ماهرخ؟كجایی بیا با سوسن و پروانه برین پایین یه سری میوه بیارین بالا...
ماهرخ با عجله از اتاق خارج شد تا همراه دو نفر از دخترها آنچه را كه مادرش گفته بود به انجام برساند.به محض اینكه وارد حیاط شد دید منوچهر ومجید كه معلوم بود همان لحظه برگشته اند از در حیاط داخل شدند.زمانیكه ماهرخ از پله های ایوان پایین رفت سوسن و پروانه زودتر از او وارد زیر زمین شده بودند و مجید و منوچهر هم هر دو مقابل او رسیده و منوچهر با عصبانیت به ماهرخ نگاه كرد و گفت:كجا؟
مجید خواست از كنار ماهرخ رد شده و به سمت در ورودی هال برود كه منوچهر بازوی او را گرفت و مشخصا" او را از رفتن باز داشت و با نگاه منتظر پاسخ ماهرخ ماند.
ماهرخ نگاهی از روی لجبازی به منوچهر كرد و در جواب گفت:كجا دارم برم؟معلومه دارم میرم زیرزمین میوه بیارم بالا...مامان گفت.
منوچهر با صدایی محكم طوریكه تحكم عجیبی از آن قابل تشخیص بود نگاه كوتاهی به مجید كرد و سپس روی به ماهرخ گفت:قبلش یه عذرخواهی به مجید بدهكاری.
مجید یكه ایی خورد و به منوچهر نگاه كرد و گفت:چی میگی منوچهر؟!ولش كن بگذار بره به كارش برسه...
منوچهر عصبی تر پاسخ داد:حرف مفت زده باید عذرخواهی كنه.
ماهرخ كه حالا از شنیدن این حرف صورتش از خشم به سرخی گرائیده بود نگاهی به مجید كرد و گفت:معذرت خواهی كنم؟!
مجید بلافاصله بازوی منوچهر را گرفت و در حالیكه با فشار شانه به شانه ایی كه به او وارد میكرد و قصد داشت همراه وی از جلوی راه ماهرخ كنار رفته و بحث را خاتمه بخشد گفت:نه نیازی به عذرخواهی نیست...منوچهر چرا چرند میگی؟
سوسن و پروانه كه با سبدهای میوه از زیرزمین خارج شده بودند از كنار آنها گذشتند و به داخل خانه رفته و در هال را هم بستند.
ماهرخ با دستش كمی منوچهر را از سر راه خود كنار زد و از مقابل آن دو گذشت و به سمت پله های زیرزمین رفت و در همان حال گفت:من كاری نكردم كه لازم بدونم از مجید عذرخواهی كنم.
منوچهر با شتاب سمت ماهرخ برگشت اما قبل از اینكه به او برسد مجید سریع سد راه او شد و گفت:ای بابا ول كن دیگه تو هم...حالا گیر دادی به ماهرخ...بیخیال شو...اینهمه توی ماشین اصرار كردی كه هی بگم ماهرخ چی گفته چی گفته واسه این بود كه اومدیم خونه ازش بخوای عذرخواهی كنه؟...مگه من همچین چیزی میخوام؟...ول كن بابا...اه.
ماهرخ با عصبانیت صورتش را به سمت مجید برگرداند و گفت:فكر كردی حالا اگه خودتم میخواستی من همچین كاری میكردم؟نخیرم...من هنوزم سر حرفم هستم...اگه بنا بود كسی افسر رو بغل كنه ببرش تو اتاق اون شخص قاعدتا" یا باید بابای من بود یا یكی از عموهام نه جنابعالی...
منوچهر سعی كرد با فشار مجید را از سر راه خود كنار بزند و دستش را به ماهرخ برساند كه ماهرخ سریع دو پله از پله های زیر زمین را پایین رفت و مجید كه محكم جلوی منوچهر ایستاده بود با عصبانیت گفت:بابا زشته...چرا تو نمیفهمی منوچهر؟...حالا میخوای سر و صدا به پا كنی اونم به خاطر همچین موضوعی؟...اصلا" تو برو بالا به عموامیر بگو چطوری شام رو سفارش دادیم من خودم با ماهرخ حرف میزنم...یا من قانع میشم یا اون...غیر از این نیست كه...اصلا" اگه بی احترامی هم شده به من شده...من و ماهرخ طرف حساب همیم...یا ماهرخ منو قانع میكنه یا من اونو...جون من بیخیال شو زشته الان یكی ماها رو ببینه چی فكر میكنه؟
منوچهر كه از خشم نفسهایش صدادار و عصبی شده بود با صدایی آهسته در حالیكه به چشمهای خواهرش خیره شده بود گفت:آدمت میكنم ماهرخ صبر كن...خیلی رووت زیاد شده.
ماهرخ در حالیكه كمی از عصبانیت منوچهر مضطرب شده بود اما سعی داشت این اضطراب را بروز ندهد و برگشت از پله های باقی مانده پایین رفت و در همان حال گفت:برو بابا دلت خوشه...
منوچهر باز حركتی به خود داد تا به سمت پله ها روانه شود كه مجید همچنان محكم جلوی او ایستاده بود و با صدایی جدی گفت:د...برو دیگه...باز داره زور میاره بره دنبال ماهرخ!
بالاخره منوچهر برخلاف میلش مجبور شد از پله های ایوان بالا رفته و وارد هال شود و وقتی در هال را پشت سرش بست گویا خیال مجید از بابت رفتن او كاملا" راحت شده باشد چرا كه تازه به خود آمد و راهی پله های زیرزمین شد.
ماهرخ كه موقع برداشتن یكی از سبدها باعث شده بود چندتایی از میوه ها به زمین بیفتد در حال جمع كردن آنها بود و با ورود مجید به زیرزمین نگاه كوتاهی به او كرد و گفت:چیه؟...اومدی بهت بگم ببخشید؟
سپس از جایش بلند شد و چند میوه ایی كه در دستش بود را زیر شیرآبی كه كنار دیوار زیرزمین بود بار دیگر شست و در سبد ریخت و وقتی خم شد تا سبد را بردارد مجید هم خم شد و با دستش سبد را محكم نگه داشت تا او نتواند آنرا بلند كند و بعد هر دو صاف مقابل هم ایستادند و ماهرخ كه از تصور عذرخواهی از مجید كلافه شده بود گفت:من حرف بدی بهت نزدم كه بخوام عذرخواهی كنم.
مجید مستقیم به چشمهای ماهرخ خیره شد و گفت:منم چنین توقعی از تو ندارم و برای شنیدن عذرخواهیتم نیومدم زیرزمین...با اینكه حرفت برخورنده بوده و منم خدائیش بر خلاف تصور تو قصدی جز كمك كردن به دخترعمه ات رو نداشتم ولی همچین بیراه هم نمیگی...درسته باید عموامیر یا آقا جلال اونو میبردنش توی اتاق...خوب حالا من اشتباه كردم یا نه به هر حال كاری بوده كه اون لحظه فكر میكردم از دستم برمیاد و انجامش دادم اونم صد در صد بی منظور نه با اون هدفی كه توی كله ی توئه...ولی از كل این ماجرای مسخره یه چیزی خوب دستگیرم شده كه بی نهایتم از بابتش خوشحالم...
ماهرخ با حرص و عصبانیت به میون حرف مجید رفت و گفت:هان؟چیه؟خیلی خوشت اومد از اینكه بغلش كردی نه؟واسه اینه خوشحالی...آره؟
مجید از شنیدن این حرف ماهرخ یكباره نگاهش بی نهایت جدی شد و هر دو بازوی ماهرخ را گرفت و با حركتی سریع او را به دیوار زیرزمین تكیه داد و خودش هم در فاصله ی بسیار كم از او قرار گرفت و بعد صورت ماهرخ را با یك دست گرفت طوریكه نتواند حركتی بكند و گفت:دیوونه...من عاشق توام...حالیت میشه چی میگم؟...تا وقتی هم كه جونم به جونت بسته اس به هیچ بنی بشر دیگه ایی نه فكر میكنم نه نظر دارم...خوشحالیم از این جهته كه حسادت قشنگ دخترونه ی تو رو با كارم تحریك كردم و همین باعث شده یه مشت چرندیات توی مغزت به هم ببافی و اونها رو تحویلم بدهی وگرنه اگه نسبت به من بی تفاوت و بی علاقه بودی اصلا" برات مهم نبود كه من افسر رو بغلش كنم یا حتی به قول تو بمونم و بهش تنفس مصنوعی هم بدهم یا نه.
و بعد یكباره بی اراده بدون اینكه مهلت كوچكترین حركتی به ماهرخ بدهد لبهایش را به لبهای ماهرخ نزدیك كرد و...
ماهرخ با تمام قدرت سعی داشت با فشار دستانش به سینه ی مجید او را از خود دور كند اما به هیچ وجه موفق نبود...
لحظاتی بعد افسانه وارد زیرزمین شد و با حیرت و ناباوری دید كه مجید چگونه در حال بوسیدن لبهای ماهرخ است و ماهرخ هم تلاشی عبث در خلاصی از وضع ایجاد شده دارد كه صد البته در این امر به دلیل ظرافت اندامی كه در مقابل مجید داشت موفق نمی توانست باشد.
افسانه گیج و متعجب و حتی تا حدی عصبی از آنچه دیده بود با صدایی كه برای مجید قابل شنیدن باشد گفت:مجید؟!!!
با شنیدن صدای افسانه مجید یكباره ماهرخ را رها كرد و عقب رفت و ماهرخ كه حالا تصور میكرد خودش با فشار دست توانسته فاصله ایی تا حد امكان با مجید ایجاد كند نفسش به شماره افتاده بود...از مجید فاصله ی بیشتری گرفت و در ضمنی كه بی اراده كف دستش را به روی لبهایش میكشید به تصور پاك كردن اثر این بوسه ناگهانی با خشم و صدایی بلند گفت:مجید خیلی بیشعوری.
و سپس بی معطلی به سمت در زیر زمین برگشت و اگر افسانه با سرعت خودش را عقب نكشیده بود حتما" ماهرخ به او میخورد!
زمانیكه ماهرخ از زیرزمین بیرون رفت افسانه نگاهش را به سمت مجید كه حالا هر دو دستش را در پشت گردنش قلاب كرده و با كلافگی به سقف خیره بود انداخت و گفت:مجید!!!...تو فكر نكردی اگه یكی دیگه جای من سر رسیده بود الان باید چه بلوایی رو جمعش میكردیم؟!...یعنی تو اینقدر سست اراده ایی كه نمیتونی احساست رو كنترل كنی؟!...وای اگه مامان از من نخواسته بود كه به جای خاله منصوره بیام پایین و خود خاله اومده بود و این صحنه رو دیده بود چی؟!!!
مجید در حالیكه به شدت از وضع پیش آمده عصبی و پشیمان شده بود در همان حال كه هنوز هر دو دستش را در پشت گردن قلاب كرده و چشم از سقف برنداشته بود گفت:افسانه دهنت رو ببند...
افسانه كه كاملا" متوجه عصبی شدن بیش از حد مجید شده بود به سمت سبد میوه رفت و آنرا از روی زمین برداشت و در حالیكه به سمت در زیر زمین میرفت با صدایی آهسته و زیرلب اما به گونه ایی كه برای مجید قابل شنیدن باشد گفت:واقعا كه!!!كارت به جایی كشیده كه یه دختر به سن ماهرخ برگرده بهت بگه بیشعور!!!واقعا كه مجید!!!
ماهرخ این بار نه تنها از این اتفاق لذتی نبرده بود بلكه بینهایت هم اعصابش تحریك شده بود...صورتش از ناراحتی به شدت قرمز شده و با اینكه بعد ورود به راهرو چند نفس عمیق كشیده بود تا بلكه بتواند حالتی طبیعی به خود بگیرد اما زیاد موفق عمل نكرد چرا كه وقتی وارد هال شد گلرخ كه در حال صحبت با محسن در كنار در آشپزخانه بود كاملا" متوجه ی حالت او شد و وقتی ماهرخ با عجله به اتاق خودش كه تنها اتاق خالی از جمعیت در آن ساعت بود رفت او نیز صحبتش را با محسن نیمه كاره رها كرد و گفت:ماهرخ حسابی خسته شده...همشم تقصیر این مادر و خواهر توئه كه نمیگذارن من زیاد كار كنم...طفلكی گناه داره...برم ببینم چش شده.
و بلافاصله به اتاق ماهرخ رفت.وقتی وارد اتاق شد دید ماهرخ كنار تختش روی زمین نشسته و زانوانش را در آغوش گرفته و هر دو دستش را به آنها تكیه داده و سرش را میان دو دست گرفته و به نقطه ایی خیره شده!چشمهایش از اشك پر بود و ورود گلرخ به اتاق هم باعث نشد هیچ تغییری در حالت خود ایجاد كند!
گلرخ در را بست واز آنجاییكه نسبت به اصل موضوع بی خبر بود به پشت در تكیه داد و گفت:الهی بمیرم میدونم خیلی خسته شدی اصلا "دیگه لازم نیست از اتاق بیای بیرون هر كی هم صدات كرد جواب نده به خدا خودم دیگه به كارها رسیدگی میكنم.
سپس به سمت ماهرخ رفت و كنار او روی زمین نشست و با دلسوزی خواهرانه ایی ماهرخ را در آغوش كشید و همین حركت باعث شد كه ماهرخ بغض خود را شكسته و به گریه بیفتد...
اما گریه ی او دلیلش به هم ریختگی اعصابش از كار مجید بود نه خستگی از كارهای محوله ایی كه تا آن لحظه بر دوشش گذاشته بودند ولی نمی توانست این واقعیت را برای گلرخ فاش نماید.
دقایقی به همین منوال گذشت سپس صدای ضربات ملایمی كه به در اتاق خورد سبب شد ماهرخ به آهستگی خودش را از آغوش خواهرش بیرون بكشد و هر دو به در اتاق خیره شدند.
در ادامه ی شنیدن صدای ضرباتی كه به در خورد افسانه در اتاق را باز كرد و به داخل آمد و روی كرد به گلرخ و گفت:گلرخ خاله منصوره كارت داره...فكر كنم خواهر شوهرت میخواد برای شام نمونه...خاله خیلی داره بهشون اصرار میكنه گفت بیام بهت بگم بیای نگذاری اونها برای شام برن...
گلرخ با عجله از جایش بلند شد و از افسانه به خاطر خبری كه داده بود تشكر كرد و سپس در حالیكه به سمت در اتاق میرفت به ماهرخ گفت:نیای بیرونا...بشین دیگه توی اتاق...خسته شدی...افسانه تو هم خسته شدی...بمون پیش ماهرخ...دخترها زیادن همه كمك میكنن...واسه شامم نمیخواد بیاین بیرون كمك كنید من و خاله مهری و بقیه حواسمون به همه چی هست خودم براتون غذا میارم توی اتاق...
سپس به افسانه نگاه كرد و گفت:افسانه جان تو بمون پیش این...طفلكی از صبح تا حالا هم خیلی خسته شده هم حسابی اعصابش ریخته به هم...
افسانه نگاه معنی داری به ماهرخ كرد كه گلرخ به دلیل عجله اش برای بیرون رفتن متوجه ی معنی آن نگاه نشد و در جواب گفت:آره بایدم اعصابش به هم ریخته باشه...حق داره...
گلرخ از اتاق بیرون رفت و در را هم به آرامی پشت سرش بست.
ماهرخ كه خیره به افسانه نگاه میكرد و نیش كلام او را هم به وضوح دریافت كرده بود منتظر شد ببیند افسانه اولین واكنشش بعد از اتفاقی كه چند دقیقه پیش در زیرزمین شاهد آن بوده چه چیز می تواند باشد!
افسانه كه هنوز نگاه معنی دار خود را به چشمهای ماهرخ دوخته بود گفت:مجید رفت.
ماهرخ بی معطلی جواب داد:به جهنم...بهتر كه رفت.
افسانه به او نزدیك شد و لبه ی تختخواب نشست و گفت:ببین ماهرخ قبول داری كه خیلی خدا به هردوی شما رحم كرد؟هر دوتاتون خیلی حماقت كردین...
ماهرخ كه با چشمانی سرخ شده از گریه های دقایق پیشش با عصبانیت به افسانه چشم دوخته بود به تندی گفت:صبر كن صبر كن...ببینم نكنه فكر كردی من از خدام بوده كه مجید منو ببوسه و با برنامه ی قبلی دوتایی رفتیم توی زیرزمین...آره؟
افسانه به میان حرفش رفته و نگذاشت كلامش را به پایان برساند و گفت:نه...از عكس العملت كاملا" میشد فهمید كه توقع اون كار رو از مجید نداشتی ولی یه چیز برام مسلمه...اونم اینه كه تا دختر تمایلی از خودش نشون نده هیچ پسری دنبال فرصت نیست برای انجام این كار...مطمئنم یه موضوعی بین تو و مجید از قبل بوده كه باعث شده بوده مجید به خودش این اجازه رو بده دنبالت بیاد توی زیرزمین و تنها گیرت بیاره و بعدم اونجوری ببوستت وگرنه چرا با دخترهای دیگه این كار رو نكرده؟...پس حتما" چیز دیگه ایی این وسط از قبل وجود داشته...به قول یكی از خاله هام كرم از درخته...مگه نه؟
ماهرخ از عصبانیت دندانهایش را به روی هم فشرد و گفت:افسانه به اندازه ی كافی اعصابم به هم ریخته تو دیگه بدترش نكن چون میترسم یه جوابی بهت بدهم كه اون وقت اشكت دربیاد...
افسانه خنده ی ریزی كرد وبعد با نگاهی موذیانه گفت:ببین رابطه ی من و منوچهر چیزی نیست كه ازش بخوام آتو دست كسی داده باشم...همه میدونن من و منوچهر چه حسی نسبت به هم داریم...ولی این اتفاقی كه بین تو و مجید افتاده فرق داره...در ثانی حرف الان من اینه كه اگه ریگی به كفشت نبوده چرا اصلا" اجازه دادی مجید دنبالت بیاد توی زیرزمین و یا چرا اونقدر معطلش كردی كه تحریك بشه و اون كار رو بكنه...هان؟
ماهرخ با عصبانیت خواست از روی زمین بلند شود و در همان حال گفت:افسانه چرند نباف به هم...تو از موضوع بی خبری پس حرف نزن...من كاری نكردم كه مجید تحریك شده باشه و بخواد منو ببوسه...
افسانه با فشار دستش بر روی شانه ی ماهرخ او را وادار كرد دوباره سرجایش بنشیند و بعد گفت:به هر حال خواستم بگم حواست رو جمع كنی...اگرم خواستی از این به بعد غلطی با مجید بكنی حداقل به زمان و مكانش توجه داشت باش...اگه به جای من یكی دیگه اومده بود توی اون زیرزمین میدونی الان چی شده بود؟
در همین موقع در اتاق به تندی باز شد و منوچهر به داخل آمده و با عصبانیت به ماهرخ و سپس به افسانه نگاه كرد و در را پشت سرش بست و بی هیچ مقدمه ایی روی به ماهرخ گفت:كار خودت رو كردی آره؟...چه چرندی به مجید گفتی كه هر كاری كردم گفت اعصابش خراب شده و نمی تونه بمونه و رفت؟...هان؟...مگه نگفتم بهت حق نداری حرف مفت بزنی به مجید؟...اصلا" خوب كرد افسر رو بغل كرد...میخوام ببینم تو چی كاره ایی كه بخوای حرف بزنی...هان؟...شیطونه میگم بزنم لهت كنم...
منوچهر با هر جمله ایی كه گفته بود قدمی به ماهرخ نزدیكتر شده و حالا درست مقابل او كه هنوز روی زمین نشسته بود ایستاده و به قدری عصبی بود كه احتمال بلند شدن دستش به روی او هر لحظه بیشتر میشد.
افسانه كه با شنیدن حرفهای منوچهر متعجب و تا حدودی تازه اصل موضوع را درك كرده بود خیلی سریع بین او و ماهرخ ایستاد و در ضمنی كه با هر دو دست به سینه ی منوچهر فشار وارد میكرد تا او را عقب نگه دارد گفت:صدات رو بیار پایین منوچهر...زشته...دیوونه الان میگن توی این اتاق چه خبر شده...برو بیرون ببینم...زورت رو میخوای به ماهرخ نشون بدهی؟...مجید رفت كه رفت به جهنم...تو حالا برو بیرون.
در همین موقع در اتاق باز شد و منصوره خانم و پشت سرش مهری خانم وارد اتاق شده و سریع در را هم بستند.
مهری خانم كه دقایقی قبل از زبان افسانه آنچه كه در زیرزمین دیده را به طور خیلی خلاصه شنیده بود با اشاره ایی سریع از افسانه خواست اتاق را ترك كند و او نیز در ضمنی كه هنوز نگران برخورد میان منوچهر و ماهرخ بود مجبور به ترك اتاق شد.
بعد از بیرون رفتن افسانه از اتاق منصوره خانم با دلواپسی خاص مادرانه اش چنگی به صورتش زد و با صدایی بسیار آهسته گفت:خدا منو مرگ بده راحت بشم...منوچهر چته؟صدات رو بیار پایین همه سرشون برگشته سمت در این اتاق...
منوچهر كلافه و عصبی اما این بار با صدایی آهسته روی به مادرش كرد و در حالیكه با دست به ماهرخ اشاره میكرد گفت:تقصیر این تحفه اس...بهش بگو حواسشو جمع كنه چی از دهنش درمیاد و به كی داره حرف میزنه...مامان به قرآن میزنم لهش میكنما...
منصوره خانم كه از همه چیز بی خبر بود با دلهره از اینكه مبادا مهمانها به هر نحو ممكن از وقایع داخل اتاق باخبر شوند و متعجب از اینهمه خشمی كه در رفتار پسرش میدید برگشت و با نگاهی سریع به در اتاق از بسته بودن كامل آن اطمینان حاصل كرد و سپس گفت:ای وای خاك بر سرم...چته تو منوچهر؟...مجید واسه چی رفت؟هر چی گفتم صبر كنه گوش نكرد!!!... محسن رو فرستادم دنبالش جلوش رو بگیره...مگه چی شده؟نكنه ماهرخ چیزی گفته به مجید؟!...بر فرضم گفته باشه مگه مجید بچه اس كه قهر كرده باشه با حرف این دختر؟!!!...برو دنبالش...محسنم رفته دنبالش...تو هم برو نگذاره بره...چه مكافاتی گیر كردم این وسط...به جای اینكه شماها مراقب اوضاع باشین سر و صدایی از كسی در نیاد و همه چی آبرومندانه برگزار بشه ببین چیكار دارین میكنین؟...آخه الان وقت جنگ و دعوای بین شماهاس؟!!!...تو برو دنبال مجید صداتم سرت ننداز...مهمونها پیش خودشون چی فكر میكنن؟...بیا برو...بیا برو تا من ببینم ماهرخ چه دسته گلی به آب داده كه مجید اینجور میكنه؟!!
مهری خانم كه كمی بیشتر از منصوره خانم از وقایع مطلع بود بازوی منصوره را گرفت و او را هم در پی منوچهر به سمت در اتاق روانه كرد و گفت:تو هم برو بیرون منصوره...همین الان غذای شام رو آوردن برو یه نظارتی روی پخش غذاها و اینكه توی هر بشقاب چقدر باید بكشن داشته باش من خودم با ماهرخ حرف میزنم...همش تقصیر برادر شوهرته كه از وقتی مجید ؛ افسر رو آورد توی این اتاق گیر داده بهش...حسینم از دست جلال دلخور شده تا الانم پدر منو درآورده هی اشاره میكنه بریم خونه...حالا این وسط منوچهر گیر داده به این گل دختر...هر دوی شما برین بیرون خودم با ماهرخ حرف میزنم ببینم چی شده؟
منصوره با تعجب به منوچهر نگاه كرد و گفت:آره؟!!...جلال حرفی زده؟!
منوچهر با سر پاسخ مثبت به مادرش داد و گفت:هم اون چرت و پرت گفته همین این دختر لوس شما...
منصوره خانم اخمی به چهره نشاند و به چشمهای منوچهر خیره شد و گفت:جلال چی گفته؟
منوچهر به در تكیه داد و گفت:هیچی بابا یه مشت حرف مفت زده...گفته اول اینكه افسر الكی خودشو به غش میزنه و دوم اینكه هدفش جلب توجه پسراس و توی این بین مجید بیشتر از همه...ماهرخم كه گیر داده به مجید چرا اون بغلش كرده آوردش توی اتاق.
منصوره خانم با همان اخمی كه در چهره داشت نگاهش را به صورت ماهرخ امتداد داد و گفت:به این چه ربطی داره كه اصلا" برگشته به مجید همچین حرفی زده؟!
منوچهر بلافاصله گفت:حرف منم همینه دیگه...مجید به احترام بابا به عموجلال حرفی نزده ولی دیگه از این فسقلی هم بخواد حرف بشنوه خیلیه ولله...
مهری خانم به میان حرفهای آنها رفت و بار دیگر با تاكید بر اینكه با ماندن در آن اتاق توجه بیشتری از مهمانها را جلب خواهند كرد و وقت توزیع شام است بالاخره توانست منوچهر و منصوره خانم را كه همچنان سعی داشت نگاه خشمگینش را به ماهرخ تداوم ببخشد از اتاق بیرون فرستاد و در همان لحظه كه در اتاق را می خواست ببندد متوجه شد كه محسن موفق به برگرداندن مجید نشده و او به منزل برنگشته!
دلیل اصلی كار مجید را شاید به غیر از خود مجید تنها كسی كه به واقع درك میكرد همان مهری خانم بود!
او به خوبی میدانست با توجه به شناخت اخلاقی كه از پسرش داشته مطمئنا" حركتی كه در زیرزمین از او سرزده بوده كاملا" غیرارادی بوده و با توجه به روحیه ایی كه هم اكنون از ماهرخ میدید اطمینان داشت كه برخورد لفظی هم با مجید داشته اند ولی نمی دانست چطور عمل مجید را در ادامه ی توضیحاتی كه از ماهرخ میخواست بشنود باید توجیه كند!
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo