تبلیغات
شادی داودی - رمان همین امشب فصل3-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان همین امشب-شادی داودی
عشق؛آزادت میكند.هر چه بیشتر عشق بورزی؛آزادتر می شوی.سرانجام به آزادی غبطه برانگیز ابرها می رسی.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت ششم
امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
منصوره خانم نگاه عمیق و پر از سوال خودش را چنان بر ذره ذره ی وجود امیرخان انداخت كه او بلافاصله دستش را به علامت دعوت وی به سكوت بلند كرد و گفت:صبر كن صبر كن...قبل از اینكه بخوای دوباره شروع كنی به غرغر كردن از جلال بگذار همه چیز رو برات بگم...میدونم تو هیچ وقت دل خوشی از جلال به خاطر بداخلاقیش نداری ولی خوب اون طفلكم گناهی نداره خمیر مایه اش اینجوری شكل گرفته...كلا"عبوس و كم حرفه و با تمام كم حرفیهاش اما امروز چیزهایی گفته كه خیلی منو به فكر انداخته!
و سپس شروع كرد به گفتن هر آنچه كه جلال از افسر گفته بود را برای منصوره خانم...
زمانیكه حرفهایش به پایان رسید منصوره خانم كه تا آن لحظه سكوت كرده و دست راستش را به دسته ی راحتی گذاشته و سرش را هم به آن تكیه داده بود حالا نفس عمیقی كشید و صاف نشست و دستش را با حركتی تند اما كوتاه در لابه لای موهایش كشید و سپس گفت:امیر میدونم جلال داداشته و ایرانم خواهرته اما یادت نره كه افسرم دخترخواهرته...این حرفهایی كه جلال میزنه بر فرض هم كه راست باشه اما با اخلاقی كه من توی این همه سال از داداشت دیدم بوی خوبی از قضیه به مشامم نمیرسه...تو رو جون بچه هات با طناب جلال توی چاه نرو...ولش كن بگذار هر غلطی میخواد بكنه خودش بكنه با اون همقدم نشو و آتیش به آشیونه ی ما نزن.
امیرخان برافروخته شد اما با صدایی آهسته و عصبی روی به منصوره خانم گفت:یعنی میگی برفرضی هم كه حرفهای گفته شده صحت داشته باشه بگذارم افسر توی لجن غرق بشه و ولش كنم؟!
منصوره خانم بلافاصله در جواب گفت:من كی همچین چیزی گفتم؟من فقط میگم با طناب جلال توی چاه نرو...اونو ولش كن خودت برو تحقیق كن ببین تا چه حد این حرف و حدیثها صحت داره بعد از راه درستش وارد شو نه از روی غیرت و تعصب نسنجیده...ببین امیر این ماجرا بوی خون میده...من نمیخوام كار افسر رو تایید كنم ولی با توجه به اینكه بعد ازدواجش با اون مرتیكه ی هیچی ندار تو و جلال به كل گذاشتینش كنار و از اونجایی هم كه كم و بیش از ایران قبلا"ها شنیده بودم باباشم اصلا"تحویلش نمیگیره خوب اگه مشكلی هم داشته یا براش پیدا شده شماها هم بی تقصیر نبودین...
امیرخان عصبی پاسخ داد:این چه حرفیه منصوره؟!...مگه هر كی كه شوهرش معتاده باید بره هرزگی كنه؟!
منصوره خانم كلافه پاسخ داد:من كی همچین حرفی میگم؟من میگم در وحله ی اول نباید بیگدار به آب بزنی...خوب تحقیق كن با جلال هم نباش...خودت تنهایی برو پرس و جو كن...بعد اگه دیدی خدای ناكرده حرفها صحت داره از راه درستش وارد شو نه اینكه با اون جلال كه هیچ معلوم نیست توی اون مغز خراب و عصبی خودش چه نقشه های بدی برای افسر بدبخت كشیده همدست بشی!...مشكل افسرهر چی هم باشه حتما" راه حلی هم داره...هرچی باشه دخترخواهرتونه اصلا" اول باید با ایران صحبت كنی ببینی اونم میدونه یا نه؟...افسر و شوهرش چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد عضوی از فامیلتون محسوب میشه پس ننگ اون ننگ همه ی فامیله ولی اینكه با سروصدا و هیاهوی اخلاقی جلال بخوای بری جلو این قضیه میشه تف سربالا...هر قدرم سرتون بالا باشه صاف برمیگرده میخوره توی صورت خودتون...امیر عقلت رو نده دست جلال...این حرف اول و آخر منه!
امیرخان استكان خالی شده از چای را روی میز كنارش گذاشت و گفت:خوب بر فرض كه تحقیق كردم و دیدم همه چی صحت داره اون وقت چی؟با این چیزهایی كه تو میگی یعنی باید كلاهمو بگذارم بالاتر و حتما" بعدشم شونه هامو بندازم بالا بگم به منچه یا نه سرمو مثل كبك كنم توی برف كه نكنه سروصدایی بلند بشه و به قول تو بشه تف سربالا...آره؟
منصوره خان استكانها را در سینی گذاشت و گفت:امیرتو چرا حرف منو متوجه نمیشی؟من فقط میگم با جلال همقدم نشو...تو هیچ وقت بی عقلی توی كارها و تصمیمهات در این چند سال زندگیمون از خودت نشون ندادی ولی نمیدونم چرا این موضوع دلنگرانم كرده!...شاید دلیلش فقط و فقط این باشه كه مطمئنم یه سرقضیه به جلال داره ختم میشه...انشالله كه همش شایعه باشه و اینهمه حرف و سخن كه پشت افسر زدن فقط به خاطر همون شوهر معتادش باشه ولی زبونم لال اگرم راست باشه بازم میشه بدون هیاهو و آبروریزی بیشتر جلوی ضرر رو از هرجایی گرفت كه منفعت داشته باشه...اما اگه بخوای با جلال همپا بشی خدا عاقبتمون رو باید بخیر كنه!
امیرخان از روی راحتی بلند شد و دستی از روی كلافگی به سر و صورتش كشید و گفت:بلندشو خانم...بلندشو...من حواسم به همه چی هست تو هم هی بیخود جلال جلال نكن...بلندشو بریم بخوابیم كه خیلی خسته ام و سرمم سنگینه...فردا میرم خونه ی ایران...فقط خداكنه همه چی دروغ باشه.
منصوره خانم در عمق وجودش جوانه های دلهره و اضطرابی كه ناشی از خبرهای شنیده شده را به خوبی احساس میكرد حرفی نزد اما در آن لحظه تنها چیزی كه به ذهنش می رسید این بود كه اگر لازم باشد حاضر است به پای امیرخان بیفتد و او را التماس كند كه در این خصوص دیگر با جلال هم صحبت نشود و این موضوع را هم با درایت همیشگی خویش حل و فصل نماید اما چهره ی گرفته و خسته و عصبی امیرخان كه بعد از اتمام حرفش سریع به دستشویی رفته و مسواك زد و برای خواب خود را آماده كرد انجام هر كار و حرفی را بر منصوره خانم سد كرد!
منصوره خانم در حالیكه غرق در افكاری نامعلوم و مضطرب كننده ایی گشته بود سینی حاوی استكانهای خالی چای را برداشت و به آشپزخانه رفت تا آنها را شسته و سپس برای خواب آماده شود.
***---***---***
ساعتی از نیمه شب هم گذشته بود وتمام فضای خانه و باغ با سكوتی سنگین پر شده و فقط صدای بادی كه در لابه لای شاخ و برگها می وزید به گوش می رسید.
مهری خانم هنوز نتوانسته بود چشم بر هم بگذارد و فكرش به شدت مشغول و نگران امیرخان و خانواده ی وی گشته بود و دلش شور میزد!...هر قدر به خود نهیب میزد كه باید دست از افكار منفی بردارد اما بی اراده گاه صحنه هایی را به چشم می دید كه گویا در همان لحظه وقوع هر یك را حتمی میدانست!
از فرط بیخوابی كلافه شده بود...به آهستگی از كنار حسین آقا بلند شد و پتویش را پس زد و از اتاق بیرون رفت.به آرامی وارد آشپزخانه شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما هنوز لیوان به لبش نرسیده بود كه صدای جیغی فضای خانه را پر كرد!
اعضای حاضر در خانه تك و توك بیدار شدند به خصوص آنهایی كه در هال خوابیده بودند!
مهری خانم كه صدای جیغ را كاملا" شناخته و مطمئن بود این صدا متعلق به ماهرخ بوده هر كس كه از خواب بیدار میشد را سریعا" به خواب دوباره دعوت میكرد و میگفت:چیزی نیست...چیزی نیست...بخوابین...ماهرخ خواب دیده...احتمالا" هنوز هول و هراس افتادن توی رودخونه به دلش مونده...شماها بخوابین من میرم توی اون اتاق ببینم چطوره...
كسانی هم كه بیدار شده بودند به علت خستگی روزانه ایی كه در باغ عارضشون شده بود با اطمینانی كه مهری خانم به آنها داده بود بار دیگرماندن در رختخواب را بر هر كار دیگری ترجیح داده و چشمهای خویش را با نوازش تداوم خواب شبانه گرم كردند...
در این بین فقط مجید با تمام اصرای كه مادرش كرده بود اما نخوابیده و به بهانه ی خوردن آب به آشپزخانه رفته و سپس پشت سر او به اتاقی كه ماهرخ و چند دختر دیگر در آن خوابیده بودند وارد شد.
به محض اینكه وارد اتاق شدند در كمال تعجب دیدند كه از جمع شش نفره ی دخترهای داخل اتاق غیراز ماهرخ و افسانه و یك دختر دیگر كه بیدار بودند سه دختر دیگر در خوابی عمیق هستند!
ماهرخ از شدت گریه به هق هق افتاده بود و هرچه افسانه تلاش میكرد او را ساكت و یا علت جیغش را متوجه شود پاسخی به او نمیداد...ماهرخ صورتش را بین دو دست گرفته و پاهایش را در خود جمع كرده و در حالیكه موهای بلندش طوری دورش ریخته بود كه گویی زیرانبوهی از مو همه ی وجودش پنهان شده فقط اشك میریخت و هق هق میكرد!
با ورود مهری خانم و مجید به اتاق افسانه خودش را كناری كشید و با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:فكر كنم یه خواب خیلی بد دیده...جیغ كشید...من و ساناز داشتیم با هم حرف میزدیم كه ماهرخ یكدفعه جیغ كشید و بعدشم پرید از جاش و شروع كرده به گریه...هركاری هم میكنم ساكت نمیشه!
مهری خانم برگشت به سمت مجید و گفت:برو آشپزخونه یه لیوان شربت آب و قند درست كن بردار بیار ببینم.
مجید كه نگاهش در تاریك و روشن اتاق به روی ماهرخ كه در اثر گریه و هق هق بدنش می لرزید ثابت مانده بود با حركت سر حرف مادرش را تایید كرد و سپس از اتاق خارج شد.
مهری خانم كورمال كورمال كنار بستر ماهرخ روی زمین نشست و قبل از هركاری به افسانه گفت:روی دخترها رو با پتو بپوشون الان مجید برمیگرده توی اتاق...اون چراغ خواب لعنتی رو هم روشن كن ببینم تا یه ذره این اتاق روشن بشه.
افسانه و دختر دیگركه ساناز نام داشت خیلی سریع كارهایی كه مهری خانم خواسته بود را انجام دادند...حالا اندكی با نور چراغ خواب فضای اتاق روشنایی یافته بود و مهری خانم توانست به درستی جای مناسبی برای نشستنش بیابد و بعد در ضمنی كه موهای پریشان شده و بلند و صاف ماهرخ را از دورش جمع كرد و به پشتش ریخت او را در آغوش كشید و گفت:خاله قربونت بشم...چته؟...خواب دیدی؟...گریه نكن قربونت بشم...چیزی نیست...چرا همچین میكنی...بسه عزیزم...گریه نكن...دستات رو بردار از جلوی صورتت بگذار اون صورت مثل ماهتو ببینم...گریه نكن دخترگلم...خواب دیدی ترسیدی...ترس افتادن توی رودخونه هنوز توی دلته...چیزی نیس عزیزم...گریه نكن فدات شم...فردا بریم تهران مامانت اون چشمهای خوشگلتو ببینه پیش خودش میگه ببین یه روز سپردمش دست مهری معلوم نیست چه به روز دخترم آورده كه اینجور اشك ریخته...گریه نكن عزیز دلم...
ماهرخ كه بی وقفه هق هق میكرد و اشك میریخت خودش را درآغوش مهری خانم انداخت و گفت:خاله جون یه خواب خیلی خیلی بد دیدم...
مهری خانم سر و شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و در همان حال به مجید كه با لیوانی آب و قند كه هم زده و قندش را هم حل كرده بود وارد اتاق شد نگاه كرد و متوجه ی نگرانی بیش از حد در چهره ی او كه به ماهرخ خیره بود شد...لیوان را از دست مجید گرفت و با اشاره ی سر به او فهماند كه چیز مهمی نیست و ماهرخ فقط خواب بد دیده و بعد به ماهرخ گفت:خوابت خیر باشه انشالله عزیزم...خودت داری میگی خواب دیدی خوب قربونت بشم واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...نیگا نفست در نمیاد...بیا...بیا...درست بشین این آب قند رو یه ذره بخور...
و بعد سعی كرد به ماهرخ كمك كند تا صاف بنشیند اما ماهرخ كه هر دو دستش را به دور كمر مهری خانم حلقه كرده بود با همان گریه ادامه داد:خاله...خواب دیدم عروسیه گلرخ شده...عمو جلالم میخواست جلوی پای گلرخ گوسفند بكشه ولی وقتی سر گوسفند رو برید دیدم گلرخ رو داره با چاقو تیكه تیكه میكنه...وای خاله بعدش بابام از در حیاط بیرون رفت...هر چی جیغ كشیدم كه بابا بیا عموجلال گلرخ رو با چاقو تیكه تیكه كرده اما بابام جواب نمیداد...هی رفت هی رفت...پشتش رو به ما كرده بود...اصلا" برنمیگشت ببینه چی شده...برگشتم به عمو جلالم نگاه كردم...فكر میكردم هنوز داره گلرخ رو تیكه تیكه میكنه ولی این بار دیدم بابام زیر دستهای عموجلال افتاده و عموم داشت اونو تیكه تیكه میكرد...گلرخم یه گوشه كنار محسن ایستاده بود داشت نگاه میكرد كه چطور عمو داره بابا رو تیكه تیكه میكنه...ولی لباس عروسش دیگه سفید نبود غرق خون شده بود...بعدش با محسن از خونه رفتن بیرون...وای خاله عموجلال داشت بابامو با چاقو تیكه تیكه...
مهری خانم دوباره ماهرخ رو در آغوش گرفت و روی سرش رو بوسید و گفت:خاله فدات بشم...خواب بوده...واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...بسه قربونت بشم...خیر باشه انشالله...خوابت تعبیر بد نداره...مرگ نشونه ی عمر درازه گریه هم كه خوشیه...بیا یه ذره آب قند بخور آروم بشی عزیز دلم...
و بعد با كمك افسانه كمی از آب قند درون لیوان را به ماهرخ دادند...
مجید با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:مامان از دست من كاری ساخته اس؟...بمونم یا برم؟
مهری خانم كه حالا اندكی ماهرخ آرامتر شده بود در پاسخ مجید گفت:برو مادر...تو برو بخواب...نگران نباش...چیز مهمی نیست...گفتم كه ماهرخ خواب دیده...
مجید زمانیكه میخواست از اتاق خارج شود بی اراده خم شد و دستش را روی سر ماهرخ كشید و گفت:بهتری الان؟
ماهرخ با حركت سر پاسخ مثبت به او داد و سپس مجید به مادرش گفت:اگه فكر كردی كاری از دستم برمیاد صدام كن...من بیدارم.
مهری خانم لبخندی زد و به مجید اشاره كرد كه دیگر از اتاق بیرون برود.
تقریبا" یك ربع بعد با كمك و محبتهای مهری خانم ماهرخ هم آرامشی دوباره یافت و در رختخوابش دراز كشید.
زمانیكه مهری خانم قصد خروج از اتاق را داشت روی كرد به افسانه و گفت:افسانه بیا بیرون یه دقیقه مادر باهات كار دارم.
افسانه در پی مادرش از اتاق خارج شد و در را پشت سر بستند.
زمانیكه هر دو وارد آشپزخانه شده و چراغ را روشن كردند در كمال تعجب دیدند مجید هنوز بیدار و روی یكی از صندلیهای آشپزخانه به انتظار برگشت مهری خانم نشسته است!
مهری خانم كه به شدت عصبی بود نتوانست تحمل كند و با شدت به سمت افسانه برگشت و در حالیكه بازوی او را با عصبانیت در دست گرفته و تكانش داد با صدایی بسیار آهسته گفت:پدرسگ...داشتی با ساناز در مورد چی حرف میزدی؟...نكنه حرفهایی كه آقا جلال به امیرخان گفته بود رو داشتی به ساناز میگفتی كه ماهرخ شنیده و بعد كه خوابش رفته این كابوس رو دیده؟...هان؟
مجید كه از واكنش مادرش به شدت تعجب كرده بود بی اراده از روی صندلی بلند و به هر دوی آنها نزدیك شد و با صدایی آهسته در حالیكه سعی داشت دست مادرش را از بازوی افسانه جدا كند گفت:هیس...مامان!!!
افسانه كلافه چشم در چشم مادرش دوخت و گفت:مگه خلم كه اون حرفها رو برم به ساناز بگم؟...من و ساناز حرف میزدیم ولی نه در مورد این چیزی كه شما گفتی...خواب دیدن ماهرخ چه ربطی به من داره؟!...اونم همچین خوابی كه اون دیده!...خودتم كه بهش گفتی تعبیرش خوبه...حالا چی شد یكدفعه فكر كردی من توی خواب دیدنش مقصرم؟!...مامان به جون بابا من یك كلمه هم در مورد اون موضوع با كسی غیر شما حرف نزدم...عجب گیری كردما...
مهری خانم بازوی افسانه را رها كرد و در همان حال گفت:خودم خفه ات میكنم اگه بفهمم حرفی جایی زده باشی...موضوع ناموسیه یه بنده خدا چه راست چه دروغ به ما ربطی نداره...شنیدی چی گفتم؟
افسانه كه متوجه ی حال عصبی مادرش شده بود با سر حرف او را تایید كرد سپس با عجله از آشپزخانه خارج شد.
مهری خانم بی توجه به مجید كه همچنان بهتزده ایستاده و به او خیره بود برگشت و روی یكی از صندلیها نشست و دستش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تكیه داد...با تمام حرفهایی كه به ماهرخ در رابطه با كابوسش گفته بود اما دلش گواهی بدی میداد...خوابی كه ماهرخ دیده بود با توجه به بی اطلاعی او از مسائل پیش آمده و حرفهایی كه بین عمو و پدرش رد و بدل شده بود حالا برای مهری خانم گواهی خوبی دال بر وقوع حوادث ناخوشایندی داشت كه با تمام وجود اضطرابش را احساس میكرد!
مجید كه از رفتار و حرفهای چند لحظه پیش مادرش گیج و مبهوت گشته بود به طرف او برگشت و نزدیكترین صندلی به او را عقب كشید و به آهستگی دستش را روی آن دست مهری خانم كه آزاد روی میز قرار داشت گذاشت و گفت:مامان؟!
مهری خانم چنان غرق درافكار خود بود كه اصلا" متوجه ی مجید نمیشد!
مجید یك بار دیگر دست مادرش را نوازشی كرد و گفت:مامان؟!
مهری خانم یكباره از افكار مغشوش خویش خارج و تازه متوجه ی حضور مجید در كنارش شد و گفت:تو هنوز اینجایی مادر؟!...بلند شو...بلند شو برو بخواب...ماهرخم الحمدلله آروم شده...فكر كنم دیگه خوابش رفته باشه...پاشو پاشو برو بخواب...
مجید كه با نگاهی جدی وعمیق به چشمان مضطرب مادرش خیره بود مثل مهری خانم با همان صدایی آهسته اما محكم گفت:مامان موضوع آقاجلال با امیرخان چی بوده؟...قضیه ی ناموسیی كه گفتی چیه؟!...چی باعث شده اینقدر نگران باشی؟!...اتفاقی افتاده؟!
مهری خانم نفس عمیقی كشید و گفت:هیچی مادر...یه موضوعی بوده بین امیرخان و آقا جلال این افسانه ی ورپریده شنیده...از غروب كه بهم گفته یه ذره عصبی شدم...چیز مهمی نیست كه به ما ربط داشته باشه...تو هم بیخود فكرت رو خراب نكن...
مجید دستش را از روی دست مادرش برداشت و به صندلی تكیه داد و گفت:اگه چیز مهمی نیست و به ما هم ربطی نداره پس شما چرا اینقدر ریختی به هم؟!...یه دقیقه پیش نزدیك بود بازوی افسانه رو له كنی كه نكنه حرفی زده باشه كه باعث بهم ریختگی ماهرخ شده باشه...بعدش میگی به ما اصلا" ربطی نداره...حرفات عجیب غریبه مامان!!!
مهری خانم كلافه از روی صندلی بلند شد و گفت:مجید سر به سرم نگذار...بهت میگم به ما ربطی نداره یعنی نداره...اگرم بنا باشه كسی از این موضوع باخبر بشه باباته...
مجید كه هر لحظه تصور غلطی از حرفهای مادرش در ذهنش تداعی میشد از روی صندلی بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت:موضوع مربوط میشه به چی؟...مامان تا نگی من آروم نمیشم...شما به افسانه گفتی موضوع ناموسیه بعد میگی چیز مهمی نیست...ما و عموامیر و خاله منصوره سالهاس رابطه داریم...حالا چی شده كه یكهو شما خرجت رو داری سوا میكنی؟
مهری خانم به چشمهای جذاب پسرش خیره شد و اوج جدیت را به وضوح در تك تك كلماتی كه از دهان او جاری شده بود را به خوبی احساس كرده بود...بنابراین مكثی كرد و سپس با صدایی گرفته و غمگین گفت:ببین مجید جان...دلم نمیخواد شما بچه ها چیزی از این موضوع بدونید چون اولا" این مسئله مربوط میشه به بچه ی خواهر امیرخان دوما"موضوع همونطور كه گفتم ناموسیه و از اونجایی كه كم و بیش اخلاق آقا جلال دستمه حس خوبی نسبت به قضایای پیش اومده ندارم و آخر از همه این كه اگه بنا باشه این موضوع رو به كسی بگم مطمئن باش ترجیح میدهم اول بابات رو در جریان بگذارم...
مجید با نگاهی عصبی و دلخور به مادرش خیره شد و گفت:یعنی من بچه ام؟!...یا غریبه ام؟!
مهری خانم لبخند كمرنگ اما مادرانه ایی روی لبهایش نقش بست و گفت:نه عزیزم...نه پسرم...تو نه غریبه ایی نه بچه...ولی مشكل اینجاس كه گفتن این مسائل و پخش شدنش خوبیت نداره و میدونم از دست تو كاری ساخته نیست...اگه از دست كسی كاری ساخته باشه اونم در صورتی كه امیرخان بخواد خام حرفهای آقا جلال بشه فقط باباته...اگه میبینی میگم به ما مربوط نیست منظورم این نیست كه بخوام تو رو غریبه یا ناپخته فرض كنم...نه عزیزم...میخوام این موضوع رو اول به بابات بگم ببینم اون چی میگه...راستش دلنگرانی من بیشتر به خاطر امیرخان و خانواده اشه...از آقا جلال و اخلاقی كه توی این چند سال ازش دیدم دلم شور افتاده میترسم كار دست امیرخان بده...عزیزم از من دلخور نشو ولی اجازه بده اول بابات رو در جریان بگذارم.
مجید نگاه دلخور و عصبیش رو از مادرش گرفت و سپس از آشپزخانه خارج شد و به رختخوابش برگشت و دراز كشید...دستهایش را زیر سرش گذاشت و بار دیگر به سقف خیره گشت!...با تمام دلخوری كه در آن لحظات برایش پیش آمده بود اما بار دیگر خستگی بر او چیره گشت و خواب چشمانش را ربود.
مهری خانم هر قدر تلاش كرد حتی دقیقه ایی نتوانست چشم بر هم بگذارد...هول و هراس عجیبی به دلش افتاده بود و با تعریفی كه ماهرخ از خوابش برای او كرده بود ذهنش بیش از پیش در انتظار وقوع ناگوار برای این خانواده اصرار می ورزید.
ادامه دارد
رمان همین امشب-شادی داودی
انسان برای اینكه بتواند به دیگران عشق بورزد؛ابتدا باید یاد بگیرد كه چگونه خود را قبول كند و به خود عشق بورزد.شخصی كه با خودش كنار نیامده است هرگز نمی تواند با جهان خارج كنار بیاید.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتم
روز بعد به علت ابری بودن هوا آسمان كمی دیرتر از معمول روشن شد اما هنوز خواب به چشمان مهری خانم نیامده بود!به یكی از اتاقها رفت و ژاكت نازكی كه برای روزهای مبادا و سرد و احتمالی اینچنینی در كمد گذاشته بود را برداشت و تن كرد و از خانه خارج شد و روی یكی از صندلیهای بالكن نشست.
دقایقی بیشتر طول نكشید كه حسین آقا هم به جهت عادت سحرخیزی كه داشت بیدار شد و به بالكن رفت تا از هوای صبح لذت ببرد اما به محض اینكه پایش را از در هال بیرون گذاشت چشمش به همسرش افتاد كه در بالكن نشسته و به نقطه ایی نامعلوم خیره بود!
به آهستگی پشت سر او رفت و دستهایش را روی شانه های مهری خانم گذاشت و خم شد و بوسه ی ملایمی بر گونه ی او گذاشت و گفت:اینجا چیكار میكنی خانم؟...بیدار شدم دیدم نیستی فكر كردم توی آشپزخونه داری چایی دم میكنی.
مهری خانم دستش را روی یكی از دستهای حسین آقا كه همچنان به روی شانه اش بود گذاشت و گفت:چایی دم كردم...خیلی وقته.
حسین آقا صندلی كنار او را عقب كشید و نشست و گفت:هوا كاملا"پاییزی شده دیگه...سرما نخوری؟...حالا چرا اومدی اینجا نشستی؟
مهری خانم دستی به موهایش كشید و سپس گفت:دیشب تا حالا یه دقیقه هم خواب به چشمم نیومده.
حسین آقا با تعجب به او خیره شد و گفت:چرا؟!!...راستی اون صدای جیغ دیشب مال كی بود؟...حتما" همون صدا نگذاشت دیگه بخوابی...آره؟
مهری خانم نگاهی به حسین آقا كه منتظر پاسخ او بود انداخت و نفس عمیقی كشید و گفت:اون صدای جیغ مال ماهرخ بود...خواب بد دیده بود...ولی من با صدای اون بدخواب نشدم...قبل از جیغ اونم نتونسته بودم بخوابم.
حسین آقا برای لحظاتی نگاه متفكر و پرسشگر خودش را به صورت او دوخت و سپس گفت:مهری؟!...چیزی شده؟!
مهری خانم یك دستش را روی میز جلویش گذاشت و سرش را به آن تكیه زد و جواب داد:راستش حسین...از دیروز تا به حال یه فكر مثل خوره افتاده به جونم...دلم آشوب شده...بدجور نگرانم.
و سپس در حالیكه زیر رگبار نگاه متعجب حسین آقا قرار گرفته بود تمام ماجرایی را كه از دیروز مطلع گشته بود برای او بازگو كرد.
زمانیكه حرفهایش به پایان رسید احساس میكرد بار سنگینی را از دوش خود برداشته چرا كه گمان میبرد بی شك حسین آقا تدبیری خواهد كرد و از بروز هرگونه فاجعه جلوگیری میكند.
حسین آقا كه هر دو دستش را به روی سینه گره زده و حالا به پشتی صندلیش تكیه داده بود دقایقی سكوت اختیار كرده و به سطح میزی كه در جلویشان قرار داشت خیره گشت.سپس نگاهش را به صورت همسرش امتداد داده و گفت:امیر بچه نیست كه عقلش رو بده دست كسی مثل جلال این اولا"...دوما" این كه تو از من میخوای برم با امیر صحبت كنم ولی این در جایی ممكنه كه خود امیر باب صحبت رو با من باز كنه نه اینكه من سر خود بلند بشم برم بهش حرفی بزنم...ثالثا" خودت داری میگی قضیه ناموسیه كه مسلما" درستم میگی پس اگه من بخوام سرخود برم پیش امیر و در این خصوص باهاش حرف بزنم به هیچ وجه كار درستی نكردم...امیر اگه خودش صلاح میدونست همون دیروز كه جلال اینها رو بهش گفته بوده یه صلاح و مشورتی با من میكرد حالا كه حرفی به من نزده پس جایز نیست سرخود راه بیفتم برم بهش بگم موضوع چیه؟شاید امیربه عنوان یه مرد اصلا" دوست نداشته باشه من بفهمم چه حرف و حدیثهایی حالا چه راست چه دروغ پشت سر دخترخواهرش دارن میزنن...هر چی باشه غیرت و تعصب بار سنگینیه و نمیشه با تكیه بر رفاقت توی این مسائل دخالت كرد...
مهری خانم با نگاه و صدایی نگران به میان حرف حسین آقا رفت و گفت:ولی حسین...ما نون و نمك همدیگرو خوردیم...اگه یه وقت جلال زیر پای امیر بشینه و كار دست امیر بده تا دنیا دنیاس تو خودت رو نمیتونی ببخشی كه چرا زودتر جلوی امیر رو نگرفتی...آشیونه ی زندگی امیر و منصوره مثل آشیونه ی زندگی خود ماست...اهمال كنی بعید نیست امیر از طرف جلال آنتریك بشه یه وقت زبونم لال دست به كاری بزنه كه زندگیشون از این رو به اون رو بشه...جلال از نگاهش شرارت میباره...من هیچ وقت نتونستم این مرد رو تحمل كنم اما همیشه به احترام امیرخان حرفی نمیزدم...خود منصوره هم دل خوشی از جلال نداره...ولله از این جلال بعید نیست بزنه اون دختر بدبخت رو بكشه پای امیرم گیر بندازه و آینده ی بچه های امیرم تباه كنه...
حسین آقا كلافه از روی صندلی بلند شد و گفت:ای بابا بس كن خانم...جلال فقط یه ذره ترشروس همین اما قاتل كه نیست...همچین حرف میزنی كه انگار اون بنده خدا یه قاتل حرفه ایی و فراریه...دست بردار خانم...زیادی داری قضیه رو گنده میكنی...حرف من همینه كه گفتم...قبول دارم سالهاست با امیر سر یه سفره نشستم و نون و نمك هم رو خوردیم اما توی این قضیه نمیشه سرخورد حرفی زد...حداقل تا وقتی خود امیر حرفی نزده من نمیتونم چیزی بگم...بعدشم امیر عاقلتر از این حرفاس كه تو بخوای دلشوره بگیری نكنه خام جلال بشه...این حرفم همین جا تمومش كن...شتر دیدی ندیدی...به افسانه هم بگو دهنش رو درز بگیره یه وقت این موضوع رو جای دیگه مطرح نكنه...حالا هم بلند شو بریم داخل الانا كم كم مهمونها بیدار میشن صبحانه میخوان...پاشو یه املت مشتی و حسابی هم كنار صبحانه برای همه درست كن و بیخودی نشین فكر و خیالم نكن...بلند شو خانم...بلند شو.
حسین آقا دستش را زیر بازوی مهری خانم گذاشت تا او را از روی صندلی بلند كند كه مهری خانم با نگاهی ملتمسانه به او گفت:حسین...جون بچه هات واسه خانواده ی امیرخان كوتاهی نكن...به خدا میترسم بعدها پشیمون بشیما...
حسین آقا دستش را انداخت و كلافه تر از پیش گفت:لااله الا الله...میگم بیخود فكر خیال نكن...منم كوتاهی نمیكنم یعنی نمیخوام كه بكنم اما این كه تو میخوای وقتی برگشتیم تهران كله كنم برم با امیر حرف بزنم هم منطقی نیست...چرا متوجه نمیشی خانم؟!
در این لحظه در هال باز شد و مجید بیرون آمد و در حالیكه سلام و صبح به خیری به پدر و مادرش گفت سمت كتانی هایش رفت و در ضمنی كه آنها را به پا میكرد گفت:مامان من میرم نون بگیرم چیز دیگه نمیخوای واسه صبحانه؟
حسین آقا كه همیشه از دیدن پسرش احساس غرور میكرد با لبخند تحسین برانگیزی سرتاپای مجید را برانداز كرد و گفت:صبر كن بابا منم باهات میام...از كله ی سحر این مادرت مخ منو خورده...بریم یه ذره با هم قدم بزنیم نون هم میگیریم.
مجید صاف ایستاد و به صورت دلخور مادرش نگاهی انداخت و سپس با شوخی روی كرد به پدرش و گفت:ولله این مامان خوشگلی كه من دارم بعید میدونم مخ شما رو خورده باشه...تا اونجایی كه شواهد امر نشون میده این شما بودی كه مخ مامان منو زدی و تونستی گولش بزنی و كله ی كچل و شكم گنده ی شما رو نبینه و زنت بشه...
حسین آقا خنده ی بلند ی كرد و با كف دست ضربات ملایمی بر شانه ی مجید زد و گفت:ای پدرصلواتی...حالا دیگه من كچل و شكم گنده ام و مخ مادرت رو زدم و گول خورده زنم شده...آره؟صبر كن...صبر كن زن بگیری ببینم چند مرد حلاجی...اگه من كچلمو و شكم گنده مطمئن باش تو پیریت بهتر از من نمیشه اون وقت حسابی زیرآبت رو پیش زنت میزنم كه به التماس بیفتی...
و بعد روی كرد به مهری خانم و گفت:برو داخل خانم..برو خیالتم راحت باشه بیخود فكر بد به سرت راه نده...برو بساط صبحانه رو حاضر كن من و مجید میریم نون بگیریم الان برمیگردیم.
مهری خانم به سمت در هال رفت ولی قبل اینكه آن را باز كند برگشت و به شوهر و پسرش كه هر دو به او خیره بودند نگاه كرد...نگاه مجید مهربان ولی آكنده از هزار سوال بود همان نگاهی كه شب گذشته در آخرین مكالمه ی خودش با او در چشمانش دیده بود و نگاه همسرش لبریز از اصرار بر حفظ آرامش وی...مهری خانم نفس عمیقی كشید و روی به حسین آقا گفت:حسین روی حرفهام فكر كن.
حسین آقا با دست به او اشاره كرد كه به داخل برود و در حالیكه مشغول پوشیدن كفشش شده بود گفت:برو داخل خانم...من حرفم رو بهت زدم این تویی كه باید بری روی حرفم فكر كنی نه من...من فكری ندارم جز انتظار این كه ببینم امیر تا چه حد به من اجازه ی مداخله میده...برو خانم.
و سپس دستی به شانه ی مجید زد و گفت:بریم بابا...بریم وگرنه این مادرت ول كن نیست!
مجید برگشت و همراه پدرش از پله ها پایین رفته و دقایقی بعد از در باغ خارج و به سمت جاده راهی شدند.
نانوایی در امتداد جاده بود و فاصله ی چندانی با باغ نداشت و در آن وقت صبح به علت خلوتی جاده و رطوبت ناشی از بارانهای گاه و بیگاه شب گذشته و ابری بودن هوا بوی نان تازه پخت در تنور نانوایی تمام فضای اطراف را پركرده بود و اشتهای هر رهگذری را تحریك كرده و با استشمام این بو لذت خوردن یك صبحانه ی اصیل و ایرانی را در ذهن تداعی میكرد.
مجید دلش میخواست با پدر در رابطه با حرفهایی كه چند دقیقه پیش مادرش در خلوت به او گفته بود صحبت كند اما میدانست با بیان هر مطلبی اولین انگشت اتهام به سوی او نشانه خواهد رفت كه چرا صحبتهای پدر و مادرش را استراق سمع كرده است...اما مجید قصدش یواشكی گوش كردن به حرفهای آنها نبود ولی از آنجائیكه پنجره ایی از هال كه او در زیر آن خوابیده بود برای عوض شدن هوای سنگین داخل هال دقایقی قبل از شروع حرفهای آنها توسط مجید نیمه باز شده بود و وقتی آن دو با یكدیگر گرم صحبت می شوند مجید ابتدا به طور ناخواسته و سپس به جهت كنجكاوی كه از شب پیش در این خصوص عارضش گشته بود تمام حرفهای آنها را شنیده بود!
مجید هم مانند مهری خانم بعد از مطلع شدن از قضیه به علت نقشی كه آقاجلال همواره از خود در جمع نشان داده بود حالا احساس نگرانی میكرد و دوست داشت پدرش به هر نحو ممكن در ارتباط بیشتری با امیرخان قرار گرفته و به او كمك فكری كند...مجید هر چه با خود كلنجار رفت كه حرفی در رابطه با موضوع پیش آمده مطرح كند و باب صحبت را با پدرش باز نماید نتوانست كلامی بیابد و از آنجایی كه رای و عقیده ی او را هم در این خصوص از لابه لای حرفهایشان فهمیده بود در نتیجه بیش از هر لحظه ایی واژه كم می آورد!
حسین آقا خود نیز تمام مسیر تا نانوایی را در سكوت همراه با مجید همقدم شده و پر واضح بود كه در دنیایی از نگرانی دست و پا میزند اما همچنان بر حرف خویش پابرجا بود و ترجیح میداد با دخالت بی مورد در یك مسئله ی خانوادگی كه شاید برخلاف میل امیرخان باشد رفاقت چندین ساله ی خود را با او دچار خدشه ننماید.
بعد از خرید نان زمانیكه هر دو به باغ برگشتند ساعتی بعد همه ی افراد و مهمانها از خواب بیدار شده و پس از خوردن صبحانه ایی لذیذ كه مهری خانم تدارك دیده بود روزی دیگر را آغاز كردند و قرار شد بعد از ناهار همگی به تهران برگردند.
از وقتی ماهرخ بیدار شده بود و به همراه دخترهای دیگر صبحانه اش را خورده بود چهره اش گرفته و نگران به نظر می رسید و حتی چند باری كه مجید با اشاره از او علت را جویا شده بود او نیز با حركت سر و شانه هایش گفته بود چیز مهمی نیست اما خود ماهرخ بیشتر و بهتر از هر كسی میدانست كه دلیل اضطراب و نگرانی او دیدن كابوس شب گذشته است...دائم از تكرار آنچه كه در خواب دیده بود وحشتی عجیب تمام وجودش را میگرفت و نكته ی مبهم خوابی كه دیده بود هر لحظه بیشتر برایش جای فكر و تامل را هموار می ساخت...از صبح كه بیدار شده بود با تكرار آنچه در خواب دیده بود حالا به جزئیات بیشتری از خوابش واقف میشد و مسئله ی اصلی برایش این شده بود كه او در ابتدا تصور كرده بود عموجلال گلرخ را با چاقو مورد ضرب و شتم قرار میداده در حالیكه صبح بهتر در خاطرش زنده میشد كه او گلرخ نبوده بلكه شخص دیگری بود و گلرخ با لباس عروسی آلوده به خون در گوشه ایی ایستاده و با وحشت به صحنه نگاه میكرده...اما هر چه فكر میكرد نمی توانست تشخیص بدهد دختری كه زیر دست و پای عموجلال افتاده و هر لحظه بیشتر در خون غرق میشد كه بوده؟!
ساعت نزدیك11شده بود و جوانهای حاضر در باغ همگی برای بازی والیبال خود را آماده كرده بودند اما ماهرخ با چهره ایی گرفته در هال روی یكی از راحتی ها نشسته بود.سرش را به آن دستش كه روی دسته ی راحتی بود تكیه داده و گوشه ی لبش را بی اراده با دندان گرفته و به نقطه ایی خیره بود!
افسانه بعد از كلی سروصدا و گشتن در كمد یكی از اتاق خوابها بالاخره توانسته بود لباس مناسبی برای بازی والیبالش پیدا كرده و بپوشد از اتاق خارج شده و به سمت در هال رفت و در این وقت چشمش به ماهرخ افتاد ایستاد و گفت:ماهرخ!!!چرا نشستی؟!بلند شو بریم بازی همه منتظرن!
ماهرخ بدون اینكه خط نگاهش را تغییر دهد پاسخ داد:تو برو من نمیام.
افسانه اخمی به چهره اش نشاند و گفت:لوس بازی درنیار دیگه...از صبح كه بلند شدی همین جور اخمات توی هم رفته و یك كلمه حرف نزدی...چته؟!
ماهرخ از روی راحتی بلند شد و در حالیكه از كنار افسانه میگذشت و به سمت یكی از اتاق خوابها راهی شده بود پاسخ داد:چیزیم نیست...دیشب بعد اون كابوس مسخره یه ذره بدخوابم برد حوصله ندارم.
افسانه شانه اش را بالا انداخت و در ضمنی كه در هال را هم باز میكرد گفت:به هر حال اگه دیدی حالت یه ذره بهتر شد تنها نمون بیا بیرون همه داریم بازی میكنیم تو هم بیا...
مهری خانم كه در آشپزخانه مشغول دم كردن چای مجدد بود تمام رفتار و حركات ماهرخ را هم زیر نظر داشت و وقتی قوری را از آب جوش پركرد و روی سماوربرقی گذاشت به قصد رفتن به همان اتاقی كه ماهرخ رفته بود از آشپزخانه خارج شد اما به محض اینكه خواست به سمت اتاق برود مجید در یكی دیگراز اتاقها را باز كرد و درست مقابل او قرار گرفت و وقتی متوجه ی عجله ی مادرش برای رفتن به اتاق كناری شد گفت:باز چی شده؟ایندفعه چرا مضطربی؟
مهری خانم گفت:نه عزیزم مضطرب نیستم دارم میرم توی اتاق ببینم ماهرخ چرا اینقدر از صبح كه بیدار شده دمق و توی خودشه؟!
مجید به در اتاقی كه ماهرخ به آن رفته بود نگاه كوتاهی انداخت و گفت:من الان میبرمش بیرون یه ذره قدم میزنه حالش سرجا میاد...شما نگران نباش.
مهری خانم نگاه عمیقی به چشمهای پسرش انداخت و سپس با صدایی آرام و در حالیكه لبخندی هم به لبش آمده بود گفت:مجید جان مثل اینكه از این به بعد هم باید نگران ماهرخ باشم هم نگران دل پسرم كه بدجور به تب و تاب داره میفته...نه؟
مجید لبخند كمرنگی روی لبش نشست وجواب داد:برای من نگران نباش...تب وتاب دل من به وقتش آروم میگیره...شما به فكر دل مهربون خودت باش كه واسه همه می تپه جز خودت!
و سپس بوسه ی ملایمی به گونه ی لطیف و مهربان مهری خانم گذاشت و برگشت به سمت اتاقی كه ماهرخ در آن بود وچند ضربه ی ملایم به در زد...لحظاتی بعد صدای ماهرخ را از داخل اتاق شنید كه گفت:بله؟
مجید به مادرش نگاه كرد و با صدایی آهسته گفت:خیالت راحت باشه شما برو الان راضیش میكنم ببرمش بیرون.
مهری خانم لحظاتی كوتاه لبخند پر از محبت مادرانه اش را به صورت پسرش دوخت سپس با سر حرف مجید را تایید كرد و بار دیگر به آشپزخانه برگشت.
مجید آهسته دستگیره ی در را پایین آورد و كمی آن را باز كرده وگفت:اجازه هست بیام توو؟
ماهرخ با شنیدن صدای مجید نگاهش را از پنجره گرفت و به سمت در برگشت و گفت:بیا توو...
و بار دیگر صورتش را به سمت پنجره برگرداند.
مجید وارد اتاق شد و دید ماهرخ روی تخت نشسته و در حالیكه به دیوار تكیه داده نگاهش هم به پنجره دوخته!...ماهرخ حتی برنگشت مجید را نگاه كند!
مجید كمی به او نگاه كرد و سپس گفت:ماهرخ بلند شو مانتو و روسریت رو بردار بپوش بریم بیرون یه ذره قدم بزنیم.
ماهرخ با بی حوصلگی و صدایی آهسته گفت:نه...حوصله ندارم...هوا هم ابریه میترسم بارون بگیره.
مجید كه كاملا" متوجه ی حال ماهرخ شده بود گفت:چون حوصله نداری میگم بلند شو بریم بیرون دیگه...بعدشم نترس بارون نمیاد...برفرضم كه بارون بیاد مگه میترسی گچ نپخته باشی و زیر بارون وابری؟...بلند شو بریم یه كم قدم بزنیم سرحال بشی...این قیافه ایی كه تو از صبح تا حالا به خودت گرفتی همه رو ناراحت كرده...بلند شو.
و سپس به سمت ماهرخ رفت تا دست او را گرفته و از روی تخت بلند كند كه ماهرخ نگاه اخم آلودش را به او دوخت و هر دو دستش را طوری عقب كشید كه مجید هیچیك را نتواند بگیرد سپس گفت:گفتم حوصله ندارم یعنی حوصله ندارم ولم كن مجید.
مجید كه دستش در فضای بین خودش و ماهرخ برای لحظاتی كوتاه ثابت مانده و با تعجب به حركت ماهرخ چشم دوخته بود با صدایی محكم گفت:ماهرخ!...میگم میدونم حوصله نداری واسه همینه میخوام ببرمت بیرون یه ذره حرف بزنیم ببینم چت شده؟...با این رفتارت از صبح تا حالا بیشتر از همه مامان رو نگران كردی...همین الانم داشت می اومد توی این اتاق ببینه چی شده...هیچكس نمیدونه به چه دلیل تو یكدفعه از دیشب تا امروز صبح كه بیدار شدی چرا 180درجه تغییر اخلاق دادی...هر كسی پیش خودش فكر میكنه حتما كاری كردن حرفی زدن كه باعث دلخوری تو شده...زشته...بلند شو بریم بیرون یه ذره قدم میزنیم و تو هم حرف بزن ببینم چته؟
ماهرخ به مجید كه كنار تخت ایستاده و با نگاهی مصمم به او چشم دوخته بود نگاه كرد و گفت:كسی كاری به من نداشته و حرفی نزده كه بخوان نگران بشن...نگرانی من مربوط به خودمه...من به كسی كاری ندارم.
مجید نفس عمیقی كشید و سپس با حركتی سریع مچ دست ماهرخ را گرفت و او را به راحتی از روی تخت بلند كرد و زمانیكه ماهرخ درست مقابل او روی زمین ایستاد به چشمهایش خیره شد و گفت:نگرانی تو الان نگرانی منم محسوب میشه...نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه؟...من دوست ندارم اینطوری تو رو دمق و ناراحت ببینمت...یا باید دلیل ناراحتیت رو بدونم یا باید اونقدر مهارت داشته باشی كه چنان تظاهر در رفتارت به خرج بدهی كه من هیچ وقت نفهمم ناراحتی یا مشكلی داری...اینو الان میگم و امیدوارم همیشه توی گوشت بمونه...اگه ببینم ناراحتی تا دلیلشو نفهمم ولت نمیكنم...گرفتی چی میگم یا نه؟
ماهرخ نگاهش را از چشمهای جدی و جذاب مجید گرفت و به فرش زیر پایشان خیره شد و گفت:آخه چیز مهمی نیست.
مجید با لحنی جدی گفت:نمیدونم این چه رازیه كه جماعت همجنس شماها هر وقت یه موضوعی بیش از اندازه مهم هست رو با گفتن این جمله كه((چیز مهمی نیست))میخواین سر و تهش رو هم بیارین و فكر میكنید جماعت اطرافتون یه مشت هالو تشریف دارن...اگه مهم نیست پس چرا از صبح این جوری غمبرك زدی؟!...الانم نرفتی با بقیه والیبال بازی كنی اومدی توی این اتاق تك وتنها میخوای بشینی...هان؟!...زود لباست رو عوض كن بریم بیرون یه ذره قدم بزنیم...بیرون منتظرتم.
مجید دیگر معطل نكرد و به سمت در اتاق رفت و آنرا باز كرد و در حین بیرون رفتن بار دیگر به ماهرخ روی كرد و گفت:ماهرخ منتظرتما.
و سپس خارج شده و در را بست.
ماهرخ حوصله ایی برای بیرون رفتن در خود نمی دید اما از سویی كاملا" این را نیز درك كرده بود كه اگر بنا باشد به جهت مشغولیت ذهنی كه برای خویش درست كرده دائم در اتاق بماند بیش از هر لحظه ی دیگری ممكن است توجه دیگران را به خود جلب نماید و از آنجایی كه مجید گفته بود رفتار او از صبح تا آن لحظه سبب نگرانی و شاید هم ناراحتی مهری خانم گشته لذا بهتر دید با تمام بی حوصلگی كه دارد اما به پیشنهاد مجید عمل كرده و همراه وی برای ساعتی از باغ خارج شده و قدم بزند.
دقایقی بعد زمانیكه مانتو پوشیده و روسری را روی سرش مرتب كرد از خانه خارج شد.
وقتی پله های بالكن را پایین میرفت افسانه كه در حال بازی والیبال همراه با دیگر جوانهای حاضر در باغ بود چشمش به او افتاد و با صدایی بلند گفت:ماهرخ كجا؟!
ماهرخ نگاهی گذرا به جمع آنها انداخت و گفت:دارم میرم بیرون با مجید یه ذره قدم بزنیم.
افسانه لحظاتی سر جای خود ایستاد و بی حركت به او كه سمت در باغ میرفت چشم دوخت و خواست حرفی زده و به دنبال او برود كه در این لحظه توپ به سمت او آمد و مجبور شد بازی را ادامه دهد اما هنوز از اینكه مجید و ماهرخ را نسبت به دفعات قبل كه به باغ آمده بودند این بار در وابستگی قابل ملاحظه ایی مشاهده میكرد احساس خوبی نداشت و دلش میخواست هر چه زودتر بازی تمام شود و به داخل خانه رفته و حس خودش را به مادرش بار دیگر بازگو نماید!
ماهرخ از در باغ خارج شد و دید مجید به دیوار تكیه داده و كف یك پایش را هم به دیوار گذاشته و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه در هم گره زده به جلوی پایش خیره است و با شنیدن صدای بسته شدن در به حالت عادی ایستاد و گفت:خوب بریم...كنار رودخونه كه فكر نكنم دوست داشته باشی بریم...درسته؟
ماهرخ لبخند كمرنگی به لب آورد و گفت:چرا نباید دوست داشته باشم بریم كنار رودخانه؟مگه قراره منوچهرم بیاد؟
مجید خندید و گفت:پس با این حساب تو از منوچهر میترسی اما از رودخونه نه...درسته؟
ماهرخ لبخند روی لبهاش عمیق تر شد و گفت:خوب مسلمه...رودخونه كه منو نكشید توی خودش...این منوچهر بود كه باعث شد بیفتم توی رودخونه...پس باید از منوچهر بترسم نه از رودخونه!
مجید و ماهرخ به سمت راهی كه منتهی به حاشیه ی كنار رودخانه میشد به راه افتادند...مجید هر دو دستش را در جیبهای شلوار جینی كه به پا داشت فرو برد و ماهرخ یك دستش را به دور بازوی مجید حلقه كرده بود.
چند لحظه بعد مجید گفت:خوب...بگو؟
ماهرخ كمی مكث كرد و سپس با صدایی آهسته گفت:چی بگم؟...گفتم كه چیز مهمی نیست.
مجید كه حالا در حین قدم زدن به نیمرخ ماهرخ هم نگاه میكرد گفت:آره...قبلا" گفته بودی كه مهم نیست...ولی من میخوام همون موضوع بی اهمیت رو كه باعث شده از صبح اینقدر توی خودت باشی رو بدونم كه چیه.
ماهرخ حلقه ی دستش را از دور بازوی مجید باز كرد و شاخه ی كوتاه و نازك درختی كه روی زمین افتاده بود را برداشت و در ضمنی كه آنرا در هوا با حركت دستش به بازی گرفته بود گفت:واقعیتش مجید دیشب اون كابوسی كه دیدم یه ذره فكرمو مشغول كرده.
مجید در حالیكه حالا مسائلی را در رابطه با امیرخان و خانواده ی ماهرخ مطلع گشته بود سعی كرد با حفظ ظاهر لبخندی بزند و در ادامه ی صحبت او گفت:ای بابا ماهرخ خودت داری میگی كابوس...ولش كن...بیخودی فكرت رو مشغول یه خواب كه اعصابت رو خراب كرده نكن...اهمیت نده...بخوای دائم بهش فكر كنی فقط خودت رو اذیت كردی.
ماهرخ مكثی كرد و سپس گفت:میدونی مجید دیشب وقتی از خواب پریده بودم بیشتر دیدن كاری كه عموجلال توی خواب داشت میكرد جلوی چشمم بود و ترسیده بودم ولی از صبح كه بیدار شدم جزئیات بیشتری از خواب داره توی ذهنم تكرار میشه...جزئیاتی كه مثل معماس بیشتر.
مجید دست ماهرخ را گرفت و كمك كرد از نهر آبی كه جلوی راهشان به علت بارندگیهای شب گذشته و بالا آمدن سطح رودخانه پدید آمده بود بگذرد و سپس به حاشیه ی كنار رودخانه رسیدند و در حالیكه هركدام روی تخته سنگهایی كه اندكی نمدار و خیس بود نشستند ماهرخ حرفش را ادامه داد:دیشب اولش فكر كرده بودم عموجلال گلرخ رو داره با چاقو تیكه تیكه میكنه...اما اونی كه عموجلال داشت میكشتش گلرخ نبود...یه نفر دیگه بود...یه دختر دیگه...گلرخ یه كنار ایستاده بود و فقط لباس عروسش خون خالی شده بود و مثل من با ترس به كاری كه عموجلال میكرد چشم دوخته بود اما جیغ نمیزد...محسن كنارش بود...انگار بودن محسن یه دلگرمی خاصی بهش میداد...برای همینم بود وقتی عموجلال مثل وحشیها داشت كارش رو میكرد دیدم گلرخ همراه محسن رفتند انگار محسن میخواست گلرخ رو یه جای امن ببره...مجید هر چی فكر میكنم نمیتونم بفهمم اون دختری كه عمو داشت اونجوری تیكه تیكه اش میكرد كی بود!...اصلا" چرا بابام رفت و به جیغهای من توجهی نكرد؟!...چرا بعدش دیدم عمو داره بابا رو میكشه؟!...وای مجید...
مجید به میان حرف ماهرخ رفت و گفت:تمومش كن دیگه ماهرخ...خوشت میاد بیخود اعصاب خودت رو خراب كنی؟...خواب و رویا اسمشون روشونه...واقعیت ندارن...به قول مامان شاید واقعا" ترس افتادن توی رودخونه باعث شده بوده دچار كابوس بشی.
ماهرخ نگاهش را به آب رودخانه كه در اثربارندگی شب گذشته و چه بسا ادامه ی بارندگی در ارتفاعات طول مسیر جاده ی شمال گل آلود شده بود معطوف كرد...آب با شدت در جریان بود...دیدن آن آب با شرایط ایجاد شده صحنه ی هجوم سیلهای خانمان برانداز را در ذهن هر بیننده تداعی میكرد...سیلهای خروشانی كه هیچ راه گریزی برای انسانها باقی نمیگذارند وهمه چیز را با خود كنده و می برند و نابود میكنند!
مجید از روی تخته سنگی كه نشسته بود بلند شد و كنار ماهرخ نشست و دستش را دور شانه ی او انداخت و گفت:فقط همین موضوع نگرانت كرده بوده؟یعنی همین معما كه به قول خودت اون دختری كه زیر دست عموت بوده رو نشناختی؟
ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند و گفت:آخه میدونی مجید...دائم حس میكنم اون رو میشناسم...انگار بارها دیده بودمش...ولی نمیدونم چرا هر چی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد كی بوده!
مجید كمی مكث كرد و سپس گفت:ولش كن ماهرخ...این فقط یه خواب بوده.
ماهرخ به چشمهای مجید خیره شد و بعد مجید شانه های او را بیشتر به خود نزدیك كرد و طوری نشستند كه ماهرخ كاملا" به مجید تكیه داده و مجید نیز او را در آغوش داشت...هر دو به آب رودخانه نگاه میكردند و مجید برای اینكه ماهرخ را از هجوم آن فكرها خارج كند لبش را به گوش ماهرخ نزدیك كرد و گفت:دیگه از اون شرطهایی كه دیشب برام گذاشتی نمیخوای برام بگذاری؟
ماهرخ لبهایش با لبخند از هم باز شد و صورتش را به سمت مجید برگرداند.
مجید هم لبخندی به لب داشت و به چشمهای ماهرخ خیره شده بود.
ماهرخ با چوب كوتاه و نازكی كه هنوز در دستش بود ضربه ی ملایمی به سر مجید زد و گفت:ای بدجنس...منو بگو فكر كردم آوردیم بیرون از خونه تا به قول خودت قدم بزنیم و نگذاری ناراحت باشم...حالا فهمیدم برای چی منو آوردی بیرون!
مجید در ضمنی كه او را در آغوش نگه داشته بود آن چوب را با تمام ممانعتی كه ماهرخ میكرد از دستش بیرون كشید و به سمت رودخانه پرتاب كرد و گفت:یعنی واقعا"اینطوری فكر میكنی؟
ماهرخ كه حالا با توجه به ظرافتش در مقابل اندام مجید كاملا" در آغوش او جای گرفته و با عشقی پاك و خالصانه بیشتربا تكیه به او خودش را در آغوش وی غرق می ساخت گفت:اولش اینطوری فكر نمیكردم ولی الان مطمئنم.
مجید به صورت ماهرخ كه بر سینه ی وی تكیه زده بود نگاه كرد و گفت:یعنی آوردمت بیرون كه ببوسمت؟
ماهرخ با یك دستش صورت مجید را نوازش كرد و با سر پاسخ مثبت داد.
مجید نگاه عمیقی به چشمها و تك تك اعضای صورت ماهرخ انداخت و سپس گفت:ماهرخ...من الان فقط شوخی كردم...اما لازمه یه چیزهایی رو بهت بگم...تو متوجه ی بعضی چیزها یا نیستی یا نمیخوای باشی...كه البته شاید هر كسی دیگه جای من بود این حالت تو بهترین موقعیت براش میشد جهت نهایت كامجویی و سوءاستفاده از تو...ولی من به هیچ وجه قصد ندارم كه...
ماهرخ بلافاصله متوجه ی منظور مجید شد و با جدیت و سرعت خودش را از آغوش او بیرون كشید و با نگاهی جذاب و جدی مستقیم به چشمهای مجید خیره شد و گفت:مجید...من نه بچه ام...نه احمق...اگه میبینی اینطوری خودم رو توی بغلت میندازم یا حتی در مقابلت وقتی توی اتاق بوسیدیم مقاومتی نكردم یا حتی دیشب اون شوخی رو باهات موقع رقصیدن بقیه كردم همه و همه دلیلش اینه كه میشناسمت و میدونم چه اخلاقی داری...شاید تا دو روز پیش نمیدونستم عاشقتم اما نسبت به رفتارت كه كور نبودم...از وقتی یادمه خانوادهامون با هم رفت و آمد داشتن...اگه پسر بدی بودی مطمئن باش حتی با تصور اینكه سنم پایین تر از شماهاس اما اینو می فهمیدم كه آدم درستی نیستی...تو فكر كردی من اونقدر بی شخصیتم كه اجازه میدادم هر كسی غیر از تو بتونه در این شرایط قرار بگیره كه میگی اگه هر كی دیگه جای من بود ال میكرد و بل میكرد و از من و موقعیتی كه بهش میدادم سوءاستفاده میكرده؟!...یعنی تو فكر كردی من با هر كی از راه برسه همین صمیمتی كه با تو دارم حس میكنم رو با اونم حس میكردم و بهش اجازه میدادم اینطوری مثل تو با من رفتار كنه؟!
مجید كه محو گفتار جدی و زیبایی و جذابیت ماهرخ شده و خیره در چشمهایش نگاه میكرد در همون حال گفت:منظورم این نبود!
ماهرخ با عصبانیت از جایش بلند شد وگفت:...
ادامه دارد
این رمان جهت چاپ كتاب در دست اقدام است.هرگونه كپی برداری و انتشار از این رمان موجب پیگیرد قانونی می باشد.




Admin Logo
themebox Logo