تبلیغات
شادی داودی - رمان همین امشب فصل2-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان همین امشب-شادی داودی
اگر انسان به عشق((نه))بگوید در غم و بیچارگی باقی خواهد ماند و همیشه این نفس است كه تمایل دارد((نه))بگوید.در صورتی كه انسان به عشق((بله))بگوید؛زندگی او تبدیل به شادی و جشن می شود...و این تسلیم شدن خالص است.در این تسلیم عشق شروع به جاری شدن می كند.
------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت چهارم
امیرخان دلش شور میزد زیرا هم نگران ماهرخ بود و هم هنوز در بهت و ناباوری آنچه كه جلال در رابطه با افسر دختر خواهرشان به او گفته بود در دریایی از شك و دو دلی دست و پا میزد...اما به راستی اگر حرفهایی كه جلال گفته بود واقعیت داشت چشم پوشی از ننگ پیش آمده در فامیل هم ممكن نبود!
زمانیكه منصوره خانم آخرین سفارشها و تشكرهایش را هم از مهری خانم جهت مراقبتش از ماهرخ به زبان آورد دیگر جز خداحافظی با بقیه كاری باقی نمانده بود...محسن و گلرخ و منوچهر روی صندلیهای عقب و منصوره خانم هم روی صندلی جلو كنار امیرخان نشسته و با تكان دادن دست و رویی باز و لبخند آخرین خداحافظی را هم كردند و ماشین امیرخان و پشت سرش ماشین آقا جلال سوی تهران به راه افتادند.
منصوره خانم كه هنوز به درستی دلیل این بازگشت عجولانه را نمیدانست با دلخوری روی كرد به امیرخان و گفت:چرا یكدفعه ساز بریم بریم زدی؟!!...مگه قرار نبود همه با هم اومدیم با همم برگردیم...این جلال از دیروز مثل مرغ پركنده هی دور و پرت ووول ووول میزد...قبل از ظهرهم یه لحظه اومدم توی حیاط دیدم داره باهات پچ پچ میكنه...چی گفت بهت كه یهو جنی شدی و گفتی بریم؟...این بریم بریم اینبار بدجور همه رو به شك انداخت...معلوم نیست داداشت چی گفته كه حتی حاضر شدی ماهرخ رو بگذاری بدون ما پیش بقیه توی باغ بمونه اما خودمون برگردیم!
گلرخ به میان حرف مادرش رفت و گفت:طفلكی الان ماهرخ بیدار بشه شوك میشه ببینه ما برگشتیم تهران و اونو با خودمون نیاوردیم...
منوچهركه تا آن لحظه اخمهایش را حسابی در هم و خود را سرگرم تماشای مناظر در طول مسیر كرده بود با كلافگی و عصبانیت گفت:نترس...همچین شوك هم نمیشه...تازه بیدار بشه ببینه ما نیستیم كبكشم خروس میخونه...كنار رودخونه سر همین بحثمون شد دیگه...همون وقت كه بهش گفتم مامان گفته برگرده وسایلش رو جمع كنه ساز مخالف زد گفت نمیاد...
منصوره خانم با عصبانیت به منوچهر چشم غره ایی رفت و گفت:واسه همینم هلش دادی بیفته توی رودخونه؟...
منوچهر با صدایی بلند و به شدت عصبی پاسخ داد:هی میگه هلش دادی هلش دادی هلش دادی...مگه خلم كه هلش بدم توی رودخونه؟...چرا نمیگی ماهرخ دست و پا چلفتیه؟...اون نمیتونه درست و محكم سرجاش وایسته به من چه ربطی داره؟...اعصابمو خورد كردی مامان...الان دو ساعته هی میری روی مخم...ول كن دیگه...میگم هلش ندادم خودش رفت عقب پاش سرخورد افتاد توی آب حالا هی شما بگو هلش دادی...اه.
محسن با صدایی آهسته به منوچهر گفت:هیس منوچهر چه خبرته؟
منوچهر با عصبانیت صورتش را به سمت شیشه ی كنار خودش برگرداند و زیر لب و با صدایی آهسته گفت:ول كن نیست...حرف الكی هی میزنه.
منصوره خانم كه همیشه در این وقتها توقع داشت امیرخان با یك توپ و تشر و صدایی محكم منوچهر را توبیخ كرده و تذكرهای لازم را به او بدهد اما این بار در كمال تعجب متوجه شد كه همسرش اصلا" حواسش به حرفها و اتفاقات در ماشین نمی باشد و در حین رانندگی افكارش نیز حول موضوعی مهمتر دور میخورد!
برای لحظاتی كوتاه نگاه هر چهار نفر به روی امیرخان ثابت و سكوت حكمفرما شد.
اما امیرخان به راستی در افكار خویش غوطه ور بود!...
آیا حرفهایی كه جلال زده بود همه واقعیت داشت؟...آیا واقعا" افسر دچار انحراف اخلاقی شده و برای تامین معاش زندگی خویش و تهیه ی مخارج لازم جهت فراهم كردن موادمخدر برای همسر نالایقش دست به خودفروشی میزند؟!اگر واقعیت داشته باشد چه باید كرد؟چه كسی را باید مقصر دانست؟ایران و همسرش را كه نادانسته و بدون تحقیق تنها فرزند خود را به دست مرد معتادی سپرده و رضایت به ازدواج آنها داده بودند باید مقصر قلمداد میكرد؟آیا باید همسر افسر را كه با وجود داشتن همسری زیبا و داشتن زندگی نسبتا" خوب اما در نهایت به دلیل بی ارادگی به دام اعتیاد افتاده بود مقصر دانست؟آیا جامعه و فساد مستتر در آن برای به دام افتادن افرادی چون سیروس(همسرافسر)مقصر اصلی است؟آیا من به عنوان دایی افسر هیچ تقصیری بر گردن ندارم؟من كسی كه بنا به اراده ی خودم به محض فهمیدن اعتیاد سیروس روابطم را با افسر قطع و در نهایت با خواهرم نیز به حداقل رسانده ام مقصر نیستم؟آیا من به خاطر در امان ماندن فرزندان خودم خصوصا"منوچهر از دام اعتیاد این كار را كردم؟آیا عمل من خودخواهی محض نبوده؟چرا هیچ وقت سعی نكردم قدمی در حل مشكل افسر بردارم؟آیا منی كه فقط به فكر بیرون كشیدن گلیم خویش از آب بوده ام در این امر به همان اندازه ی دیگران مقصر نیستم؟زمانیكه من و جلال خواهرزاده ی خود را به جهت مشكلات پیش آمده ترك كردیم آیا فكرش را نمی كردیم كه با تنها گذاشتن وی مشكلاتش نه تنها حل نشده بلكه در منجلاب هر لحظه بیشتر از قبل غرق خواهد شد؟جلال از كجا اینقدر با اطمینان خبر داشت؟چند وقت بوده كه موضوع خودفروشی افسر را میدانسته و سكوت كرده بوده؟آیا ایران هم از موضوع خبر دارد؟
منصوره خانم كه متوجه ی حال همسرش شده بود با صدایی آهسته گفت:امیر؟هیچ معلومه داری به چی فكر میكنی؟اصلا"حواست به ما هست یا نه؟این جلال چی به تو گفته؟
امیرخان كه تازه متوجه ی صدای اعتراض آمیز منصوره شده بود گفت:بسه دیگه خانم...هی میگی جلال جلال جلال...
و بعد با عوض كردن دنده به سرعت ماشین افزود و در حالیكه هنوز نگاه متعجب بقیه را به روی خود كاملا" احساس میكرد اجازه ی ادامه ی هرحرفی را از همه گرفت!
***---***---***
ماهرخ در اتاق هنوز خواب بود و بقیه ی افرادی كه در باغ بودند هر كس خودش را به كاری مشغول كرده بود...با اینكه همه سعی داشتند بر تداوم لحظات خوش تلاش كنند اما رفتن امیرخان و آقا جلال به همراه خانواده هایشان از باغ به نوعی با ایجاد جای خالی خویش گویا شعف واقعی نیز رنگ باخته بود!
مجید كه بعد رفتن خانواده ی امیرخان احساس خستگی بیش از حدی در تمام بدنش حس میكرد در هال دراز كشید و بعد از گذشت دقایقی به خواب رفت.افسانه برایش پتو آورد و در حالیكه روی او را می پوشاند با صدایی آهسته طوریكه فقط مهری خانم كه به روی راحتی نزدیك او نشسته بود بشنود گفت:داداش منم خل شده...نزدیك بوده به خاطر ماهرخ خودشو به كشتن بده.
مهری خانم نگاه متعجب خود را به افسانه دوخت و گفت:وا!!!این چه حرفیه دختر؟هر كسی دیگه هم جای مجید بود همین كار رو میكرد...اگه خدای نكرده زبونم لال الان ماهرخ بلایی سرش اومده بود هم این حرفو میزدی؟
افسانه اخمی به چهره نشاند و سپس در كنار مهری خانم روی راحتی نشست و گفت:داداشش كه بوده خوب وظیفه ی اون بوده ماهرخ رو از آب بگیره...به مجید چه ربطی داشته؟
مهری خانم كه مدتها بود از علاقه ی میان منوچهر و دخترش با خبر بود حالا با شنیدن این حرف از زبان افسانه تعجبش بیش از پیش گشت و پرسید:دختر تو چه مرگته؟!...با ماهرخ مشكل داری یا با منوچهر دعوات شده كه اینجوری حرف میزنی؟!...اگه خدایی نكرده تو توی رودخونه افتاده بودی و فقط منوچهر و مجید اونجا بودن یعنی ما فقط باید از مجید توقع میكردیم تو رو از آب بكشه بیرون؟!...چرا چرند میگی؟!
افسانه به راحتی تكیه داد و گفت:مجید گلوش پیش ماهرخ گیر كرده...
مهری خانم از شنیدن این حرف یكه ایی خورد اما خیلی سریع توانست حفظ ظاهر كند و با تحكم روی به افسانه گفت:خوب این موضوع به تو چه ربطی داره؟تو چرا چشمت بار ورنمیداره؟یعنی منظورت اینه كه چون مجید از ماهرخ خوشش اومده حق ماهرخ مردن توی رودخونه بوده؟خجالت بكش افسانه...
افسانه كلافه و عصبی كمی به سمت مهری خانم چرخید و در حالیكه سعی داشت صدایش را پایین تر از قبل بیاورد گفت:مادر من...من كی گفتم دلم میخواسته ماهرخ بمیره؟...حرف من اینه كه مجید نفهمیده داره دل به دختری میبنده كه خانواده اش هر كدوم یه جورای خاصی نمیشه زیاد روشون حساب كرد...
مهری خانم به میان حرف افسانه رفت و در حالیكه با اخم به او خیره شده بود گفت:افسانه خجالت بكش...تا همین چند وقت پیش جون و عمرت منوچهر بود حالا چی شد كه یكدفعه مشكل دار میبینیشون؟اونم نه یكیشون نه دوتاشون بلكه همشونم جمع میبندی؟...به ولله اگه بابات بشنوه این حرفو میزنی یه چیزی بهت میگه...
بعد از این حرف مهری خانم با عصبانیت از روی راحتی بلند شد و به آشپزخانه رفت تا استكانها و فنجانهای به جا مانده از خوردن چای بعدازظهر را شسته و با جمع آوری آشپزخانه مانع از ادامه ی صحبتهای دخترش هم شده باشد اما افسانه در پی او به آشپزخانه رفت و در ضمنی كه به یكی از كابینتها تكیه داد و به حركات مادرش خیره شده بود گفت:آخه شما كه ندیدی منوچهر چه نمایش غیرتی بازی كرد...طفلكی مجید و ماهرخ مثل بقیه توی هال دراز كشیده بودن اون وقت اون رگ غیرتش ورم كرد و میخواست ماهرخ بره یه جای دیگه بخوابه...چرا؟چون با مجید روی یه بالشت خوابیده بودن!...از همه ی اینها گذشته راستش میخوام یه چیزی بگم كه از قبل ظهر تا الان قلنبه شده اینجام...
و بعد با دست به گلویش اشاره كرد!
مهری خانم كه از شنیدن حرفهای افسانه كه از دید او تا حدی بچگانه به نظر میرسید كلافه شده بود گفت:بس كن افسانه...مشكل بین مجید و منوچهر چیزی نیست كه تو به خودت بخوای اجازه بدی همچین حرفهایی بزنی...از همه ی اینها گذشته اصلا" از كجا معلوم مجید چشمش دنبال ماهرخ باشه یا اصلا" از كجا معلوم منوچهر به خاطر چیزی كه تو میگی خواسته ماهرخ بره جای دیگه بخوابه؟شاید ماهرخ و منوچهر بین خودشون مشكلی بوده...مگه یادت رفته موقع بازیتون چی شد؟...ماهرخ دختر كوچیكه ی خونشونه امیرخان هم زیادی دوستش داره شاید منوچهر یه ذره روی این مسئله...
افسانه به میان حرف مادرش رفت و گفت:باشه باشه باشه اصلا" هر چی شما میگی قبول...حالا میگذاری حرف اصلیمو بگم یا نه؟
مهری خانم كه در حال بستن بندهای پیش بند به پشت كمرش بود با بی حوصلگی گفت:چیه؟...لابد خودتم با منوچهر دعوات شده واسه همینم هست كه الان یك ساعته داری بدشون رو میگی...
افسانه اندكی از كابینت فاصله گرفت و قدمی به طرف مادرش برداشت و پاسخ داد:نخیرم...حرفی كه میخوام بگم اصلا" ربطی به منوچهر نداره...مربوط میشه به آقا جلال و حرفهایی كه با امیرخان میزدن...
مهری خانم كه یك دستش به روی سینك ظرفشویی ثابت مانده بود به سمت افسانه برگشت و سر تا پای دخترش را برانداز معنی داری كرد و گفت:باریك الله...باریك الله...حالا دیگه فال گوش وایمیستی حرف این و اونم گوش میكنی!!!...آخه دختر حرف بین دو تا داداش و عاقل مرد به تو چه ربطی داشته كه فال گوش وایستادی و دزدكی گوش كردی...هان؟!
افسانه گفت:من فال گوش نبودم...من و منوچهر رفته بودیم زیرزمین داشتیم گردو میشكستیم و میخوردیم كه خاله منصوره منوچهر رو نمیدونم واسه چه كاری صداش كرد...اونم از زیر زمین اومد بیرون...توی مدتی كه تنها مونده بودم اونجا داشتم گردو میخوردم كه امیرخان و آقا جلال بدون اینكه بدونن من توی زیرزمینم اومده بودن جلوی پنجره های زیرزمین داشتن با هم حرف میزدن من شنیدم...مامان باور میكنی یا نه اگه بهت بگم آقا جلال میگفت میخواد دختر ایران خانم رو بكشه...
مهری خانم با شنیدن این حرف برای لحظاتی بهت زده به افسانه خیره شد و سپس شیرآبی را كه باز كرده و قصد شستن فنجانها را داشت دوباره بست و گفت:دختر ایران خانم!!!...افسر!!!
افسانه كه بهتزدگی مادرش از شنیدن این خبر او را دچار هیجان بیشتری كرده بود با سر حرف او را تایید كرد و ادامه داد:آره...همون افسر كه خیلی خوشگل بود...الان چند سالی میشه كه دیگه نمیان باغ و نمی بینیمشون...یادمه خیلی خوشگل بود...وای عجب چشمهایی داشت... خدای خوش هیكلی بود...آقا جلال میگفت وضعش خراب شده و بدجور توی محلی كه زندگی میكنه انگشت نماش كردن...
مهری خانم كه همیشه دید بدی نسبت به آقا جلال داشت و هیچ وقت از چهره ی عبوس او خوشش نمی آمد با صدایی خفه كه گویا از اعماق چاهی خارج میشد گفت:خدا لعنتت كنه جلال...شیطون شده داره به جلد امیرخان میفته...خدا به خیركنه...بدبخت افسر...
و بعد در حالیكه گویا از عمق افكار و پیش بینی های وقایع تلخ آینده سعی داشت خودش را بیرون بكشد دوباره به افسانه نگاه كرد و گفت:امیرخان چی میگفت؟
افسانه با حركتی سریع به كابینت تكیه داده و سپس خودش را بالا كشید و روی آن نشست و در ضمنی كه سیبی را از بشقاب كنار ظرفشویی برداشت و شروع كرد به گاز زدن گفت:امیرخان حرف نمیزد بیشتر آقا جلال بود كه هی میگفت افسر وضعش خراب شده و چه میدونم افسر داره آبرومون رو میبره و باید ته و توی قضیه رو در بیاریمو و از این حرفها...ولی میدونی مامان وقتی برگشت به امیرخان گفت من حسابی تحقیق كردم حرفهایی كه پشت افسر میزنن واقعیت داره و خونش حلاله حس میكردم موی كله ام داره بلند میشه...طفلك امیرخان فقط این جمله رو ازش شنیدم كه گفت جلال شاید مردم دروغ میگن عجله نكن بگذار من خودم تحقیق میكنم...ولی مامان نمیدونی این آقا جلال چه اصراری داشت كه...
مهری خانم با حالتی منگ و گیج به صندلی آشپزخانه چنگی اندخت و آن را عقب كشید و نشست و در حالیكه سرش را به یك دست تكیه میداد گفت:پس دلیل این همه عجله برای برگشتنشون به تهران همین بوده...طفلك منصوره هی غر میزد میگفت دوست نداره جلال با امیر پچ پچ كنه نگو دلش گواهی بد میداده...منو بگو كه هی به منصوره میگفت خیال بد نكنه!...وای خاك بر سرم اگه امیرخان خام اون جلال خیر ندیده بشه چی؟!...زندگی امیرخان و منصوره هم تباه میشه...ولی نه...امیرخان عاقل تر از این حرفاس...بعدشم مگه شهر هرته؟...جلال هم غلط كرده دستش رو روی افسر بلند كنه...طفلك دختره سر زندگیشه حالا شوهرش معتاده خوب باشه...مطمئنا" امیرخان تحقیق میكنه میفهمه حرفهای جلال دروغه...یعنی امیدوارم كه دروغ باشه...برفرض كه دروغم نباشه...مملكت قانون داره مگه میشه دایی قصد جون خواهرزاده اش رو بكنه هیشكی هم به هیشكی نباشه...خدا لعنت كنه این مردم بد رو كه فقط نشستن واسه این و اون حرف دربیارن...از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نمیشه بست...امان از دست این مردم كه بعضی حرفاشون بوی خون میده...
افسانه از روی كابینتی كه نشسته بود پایین آمد و روی صندلی نشست و گفت:مامان...میدونی...میخوام یه چیزی بگم...من امروز از وقتی این حرفها رو شنیدم كلا" یه حس بدی بهم دست داده...نمیدونم چرا ولی انگار نظرم نسبت به خانواده ی امیرخان به كل برگشته...حتی دلم نمیخواد مجید هم به ماهرخ...
در این وقت حسین آقا سرش را از در هال داخل كرد و با صدایی بلند مهری خانم را مورد خطاب قرار داد و گفت:خانم...برای شام اگه میخواین كباب بخورین اون گوشت و موادش رو بده افسانه بیاره توی حیاط همین جور كه نشسته ام چنگش بزنم و سیخها رو آماده كنم...جمعیت زیاده طول میكشه...تا گوشت و سیخها آماده بشه خودش دو ساعت وقت میبره...
مهری خانم كه با صدای همسرش سعی داشت به هر زحمتی كه شده خودش را از دریای افكار منفی بیرون بكشد از روی صندلی بلند شد و در یخچال را باز كرده و گوشت چرخ كرده ی درون قابلمه را از یخچال بیرون آورد و به همراه مواد و وسایل دیگر به دست افسانه داد و از او خواست كه همه را به حیاط ببرد اما فكرش به شدت مشغول و ناراحت شده بود!
مجید كه بعد از یك خواب تقریبا یك ساعت و نیمه حالا بیدار شده بود به آشپزخانه رفت و وقتی مادرش را مشغول شستن چند تكه ظرف دید از پشت او را بغل كرد و صورتش را بوسید و گفت:قربون مامان خوبم بشم...میخوای كمكت كنم؟
مهری خانم كه همچنان غرق در افكارش بود لبخند تصنعی به لب نشاند و گفت:نه عزیزم...تو كه بلد نیستی ظرف بشوری...برو یه نگاه بنداز ببین ماهرخ چطوره؟بیدار شده یا نه؟اگه بیدار شده صداش كن بیاد میخوام واسه همه فالوده طالبی درست كنم اونم بخوره...
مجید بوسه ایی دیگر به صورت مادرش گذاشت و بعد از خوردن یك لیوان آب به سمت اتاقی كه ماهرخ در آن خوابیده بود رفت...دستگیره ی در را گرفت و خیلی آهسته آن را باز كرد و داخل شد.
ماهرخ كه دقایقی قبل بیدار شده بود با دیدن مجید بلند شد و روی تخت نشست و گفت:بیدارم...نمیخواد اینقدر آروم باشی...
مجید لبخندی زد و گفت:پس بلند شو بیا بیرون مامان میخواد فالوده طالبی درست كنه...
ماهرخ دستی در لا به لای موهای بلند و صاف و زیباش كشید و به بدنش كش و قوسی داد و از روی تخت بلند شد...مجید كه محو زیبایی او بود گلسر ماهرخ را از روی زمین و كنار تخت برداشت و گفت:بگیر...موهاتم ببند...اینجوری نریز دورت...
ماهرخ گلسر را از مجید گرفت و در حالیكه سعی داشت موهایش را پشت سرش جمع كند گفت:هنوز موهام یه ذره نم داره...آخه از حمام اومدم خشكشون نكردم همینجوری خوابیدم...الان مامانم ببینه موهام هنوز خیسه غر میزنه...
مجید كه به حركات ظریف ماهرخ چشم دوخته بود گفت:مامانت و بقیه برگشتن تهران...تو خواب بودی مامانم نگذاشت بیدارت كنن...فردا با ما برمیگردی...
ماهرخ لبخند شیطنت آلودی روی لبهایش نشست و به چشمهای مجید خیره شد و گفت:جدی؟...وای چه دماغی از منوچهر سوخته...دیوونه سر همین كه من نمیخواستم برم تهران كفری شد اونجوری اومد توی شكمم من افتادم توی رودخونه دیگه...
و بعد زد زیر خنده!
مجید با صدایی جدی گفت:اصلا" هم خنده نداره...ماهرخ باور كن امروز مرگم رو جلوی چشمم دیدم...به هیچ وجه دلم نمیخواد حتی یاد اتفاقی كه افتاد هم بیفتم.
ماهرخ یكباره ساكت و به مجید نزدیك شد و در حالیكه هر لحظه فاصله اش را با مجید كمتر میكرد و به چشمهای او خیره شده بود گفت:یعنی پشیمونی از این كه به خاطر من پریدی توی رودخونه؟...باشه اشكالی نداره...دفعه ی بعد كه افتادم توی آب بگذار غرق بشم...راست میگی...دست و پنجه نرم كردن با مرگ و آب رودخونه اونم به خاطر من كار مسخره ایی بوده...
مجید كه منظورش چیزی خلاف حرفهای ماهرخ بود و در واقع تمام نگرانی او به خاطر ماهرخ بوده نه چیز دیگر نگاه دقیق خود را مستقیم به چشمهای ماهرخ كه حالا در حداقل فاصله با او ایستاده بود دوخت و گفت:هیچ معلومه چی میگی؟...من واسه خودم نترسیده بودم...همه ی نگرانیم این بود كه نكنه خدای نكرده سر تو بلایی بیاد...اون وقت تو حالا داری میگی كه...
ماهرخ به میان حرف مجید رفت و در حالیكه با دو دست صورت مجید را گرفت و از برخورد نفسهای مجید به صورتش لذت میبرد گفت:میدونم شاید از نظر تو خیلی بچه باشم...اما میخوام بدونی كه امروز وقتی توی آب بغلم كرده بودی یه چیزو خوب فهمیدم...اونم این كه نمیدونم چه مدته اما انگار سالهاست عاشقتم...خنده داره نه؟...یه دختر15ساله اینقدر پر رو باشه كه به راحتی بهت داره میگه دوستت داره...مجید درسته بچه ام و سنم كمه و توی عشق هیچ تجربه ایی ندارم...اما حسم شیرینه اونقدر كه حتی از برخورد نفسهات به صورتم دارم مست میشم...چیه؟...به نظرت دارم چرت و پرت میگم؟...مجید اگه تو این حس رو نسبت بهم نداری بگو كه بتونم با خودم كنار بیام...بچه هستم اما احمق نیستم...حسم قشنگه میدونم اما نمیخوام یكطرفه باشه...بگو...حرف بزن...اگه فقط به چشم خواهر برادری بهم محبت داری همین الان بهم بگو تا بیشتر از این خودمو درگیر نكنم...خواهش میكنم مجید...
مجید كه توقع هر حرف و حركتی از سوی ماهرخ را داشت جز چنین چیزی با حالتی از بهت به صورت ماهرخ خیره شده بود...
ماهرخ قدش از مجید كوتاه تر بود و با اینكه صورت مجید در میان دو دست ماهرخ قرار داشت اما مجید كاملا" بر او مسلط بود و هر دو برای لحظاتی در چشمهای یكدیگر خیره شده بودند!
ماهرخ وقتی سكوت مجید را دید به گمان اینكه باید دست از احساس خود بكشد و واقع بینانه قبول كند كه مجید او را به چشم خواهر كوچكتر خود می بیند نه چیز دیگر آهسته آهسته دستانش را از صورت مجید جدا كرد و سرش را پایین انداخت و كمی از او فاصله گرفت و گفت:میدونستم...میدونستم...آره...من بچه ام...باشه...مرسی كه پنهان نكردی و احساست رو نشونم دادی...سعی میكنم خیلی زودتر از اونچه كه بشه فكرش رو كرد به احساساتم غلبه كنم و منم تو رو فقط مثل یه داداش دوستت داشته باشم.
وقتی آخرین كلمات از دهان ماهرخ خارج شد مجید یكباره با یك دست بازوی ماهرخ را گرفت و او را در آغوش كشید و سپس بی هیچ حرفی صورت ماهرخ را با دو دست گرفت وبه سمت بالا نگه داشت...لحظاتی كوتاه هر دو در چشمهای هم خیره شدند...مجید بیشتر از این طاقت دیدن عشق و تمنا را در چشمهای ماهرخ نداشت و بی اراده لبهای ماهرخ را با دنیایی از عشق بوسید...بوسه ایی كه هیچ ممانعتی از سوی ماهرخ همراهش نبود!
ادامه دارد
 
رمان همین امشب-شادی داودی
در صورتی كه عشق در مسیر درست پیشرفت كند تبدیل به دوستی می شود ولی اگر در مسیر اشتباه پیش رود تبدیل به كینه و دشمنی خواهد شد...در صورتی كه عاشق كسی باشید دو حالت ممكن است اتفاق بیفتد؛یا تبدیل به دوستانی خوب می شوید و یا عاقبت عشقتان به دشمنی می انجامد.
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت پنجم
وقتی آخرین كلمات از دهان ماهرخ خارج شد مجید یكباره با یك دست بازوی ماهرخ را گرفت و او را در آغوش كشید و سپس بی هیچ حرفی صورت ماهرخ را با دو دست گرفت وبه سمت بالا نگه داشت...لحظاتی كوتاه هر دو در چشمهای هم خیره شدند...مجید بیشتر از این طاقت دیدن عشق و تمنا را در چشمهای ماهرخ نداشت و بی اراده لبهای ماهرخ را با دنیایی از عشق بوسید...بوسه ایی كه هیچ ممانعتی از سوی ماهرخ همراهش نبود!
این بوسه اولین جرقه ی شروع عشقی عمیق در قلب ماهرخ بود و شیرینی كه در درك حقیقی این بوسه دریافت میكرد در ذره ذره ی وجودش جای می گرفت.
مجید از باور اینكه ماهرخ نیز به او علاقمند است و روح پاك و معصومش را خالصانه به او تقدیم میكند بیش از پیش از خدای عاشقان شاكر بود.
لحظاتی چنان غرق در یكدیگر شده بودند كه گویا دنیای آنها متفاوت از این دنیا گشته و هر دو در عالمی بی نظیر و ورای جهان مادی سیر میكنند!
مجید كه هنوز صورت ماهرخ را در میان دو دستش نگه داشته بود حالا اندكی بین صورت او و خودش فاصله ایجاد كرد و به چشمهایش خیره شد و گفت:اصلا" نمیدونم چی باید بگم...مدتها بود كه بهت فكر میكردم ولی به هیچ وجه تصورشم نمیكردم كه یه روز در اوج سادگی و صداقت از زبون خودت احساست رو بشنوم...ماهرخ باور میكنی اگه بگم فكرم فلج شده و اصلا" هیچ كلمه ایی رو نمیتونم پیدا كنم كه بشه باهاش حسم رو بهت بگم؟
ماهرخ لبخند شیرینی روی لبهایش نشست و دستهایش را به دور گردن مجید گره كرد و بیشتر خودش را در آغوش او غرق ساخت و سپس در حالیكه صورتش را در پناه سینه ی مردانه ی مجید قرار میداد گفت:وای مجید...الان توی دلم یه جوری شده...همه وقتی عاشق میشن اینجوری میشن؟
مجید لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و شانه های ماهرخ را نوازش كرد و گفت:شیطون نشو دختر...بیا بریم بیرون...الانه كه یكی بیاد توی این اتاق و اون وقت اگه منو و تو رو اینجوری ببینه...
ماهرخ سرش را از سینه ی مجید جدا و خنده ی ریز و قشنگی كرد كه او از دیدن آن خنده به معنای واقعی دچار ضعف میشد و قدرت نفوذ عشق ماهرخ را در روح و جانش حس میكرد و برای لحظاتی كوتاه به وضوح درك كرد كه بیش از این نباید در این اتاق همراه با ماهرخ تنها بماند!...بین خودش و ماهرخ فاصله ی بیشتری ایجاد كرد سپس گفت:ماهرخ جدی میگم...درست نیست توی اتاق با هم تنها باشیم...من میرم بیرون تو هم زودتر بیا...مامان داره فالوده طالبی درست میكنه دیر برسی ممكنه بهت نرسه.
و سپس معطل نكرد و از اتاق خارج شد!
ماهرخ غرق در عشقی كه حالا با اطمینان خود را سیراب از آن میدید عقب عقب رفت و بار دیگر روی تخت نشست و صورتش را در میان دو دست گرفت و در حالیكه لبخند شیرینی روی لبهایش نقش بسته بود صورتش را در بالشتی فرو برد...لذت درك عشق برای او در این سن شعفی خاص در ذره ذره ی وجودش ایجاد كرده بود كه شیرینی آن را به هیچ وجه تاكنون در هیچ زمانی حس نكرده و لذا تمام وجود و قلبش سرشار از یك احساس ناب شده بود!
مجید با خروج از اتاق گیج و مست از بوسه ایی كه چند دقیقه پیش بر لبهای ماهرخ گذاشته بود بی اراده سوی آشپزخانه رفت و داخل شد.
مهری خانم كه هنوز از آنچه كه دقایقی قبل افسانه به او گفته بود عصبی و فكرش مشغول شده بود در ابتدا اصلا" متوجه ی حضور مجید نشده و سرگرم بریدن و قاچ زدن طالبی ها و ریختن آنها در مخلوط كن بود.زمانیكه برگشت تا ظرف شكر را از كابینت دیگری بردارد تاره چشمش به مجید افتاد كه به دیوار كنار پنجره ی آشپزخانه تكیه داده و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه ی پهن و مردانه ی خود گره زده به نقطه ایی نامعلوم در محوطه ی باغ چشم دوخته بود!
مهری خانم لحظاتی به چشمان جذاب پسرش نگاه كرد و بی هیچ شكی متوجه ی حسی ناب در آنها شد كه تا به آن روز چنین چیزی را ندیده بود!...ظرف شكر را از كابینت برداشت سپس با صدایی ملایم گفت:مجید جان...تویه چه فكری عزیزم؟...ماهرخ رو بیدارش كردی؟
مجید صورتش را به سمت مادرش برگرداند و از دیوار فاصله گرفت و در حالیكه تی شرت خود را صاف و مرتب كرد گفت:هیچی...هیچی...داشتم بیرون رو نگاه میكردم...ماهرخ خودش بیدار شده بود...بهش گفتم بیاد چون فالوده طالبی داری درست میكنی.
مهری خانم نگاه دقیق خود را به سرتاپای مجید انداخت سپس بار دیگر گفت:مطمئنی؟...چشمات چیز دیگه میگه.
مجید خواست در رد نظر مادرش حرفی بزند كه ماهرخ وارد آشپزخانه شد و به سمت طالبی های بریده شده رفت و با شیطنت روی به مهری خانم كرده و گفت:خاله جون میشه یه ناخنك كوچولو بزنم؟...شما كه میدونی من چقدر طالبی دوست دارم...تا فالوده حاضر بشه دلم ضعف میره...
مهری خانم نگاه مهربانش را از مجید به سوی او برگرداند اما كاملا" متوجه ی نگاه عاشقانه ی پسرش به ماهرخ نیز بود و در جواب گفت:آره قربونت بشم...طالبی زیاد بریدم...بیا بشقاب بردار هر چندتا خواستی بخور...راستی خوب خوابیدی؟...سردردت بهتر شده؟
ماهرخ كه در حال خوردن تكه ایی از طالبی های بریده شده بود در همان حال گفت:بله حسابی خوابیدم الانم هیچ سردردی ندارم...راستی بابام چطوری اجازه داد من بمونم؟اصلا" چی شد یكهویی تصمیم گرفتن برگردن تهران؟!مگه قرار نبود همه با هم فردا برگردیم؟!
مهری خانم برای لحظاتی نمیدانست چه پاسخی باید به ماهرخ بدهد!با توجه به اینكه حالا میدانست دلیل رفتن آنها چه بوده گویا افكارش روی موضوع افسر و حرفی كه جلال به امیرخان گفته بود دائم قفل میشد!
ماهرخ متوجه ی حالت مهری خانم نبود چرا كه سرش را به روی بشقاب خم كرده تا قطرات آب طالبی در بشقاب ریخته شود اما مجید نگاهش به روی حركات مادرش ثابت شده و فهمیده بود احتمالا" باید مادرش از مسائلی مطلع گشته اما بنا به دلایلی صلاح نمیداند كه ماهرخ در جریان قرار بگیرد و لذا در ذهن خویش دنبال پاسخی مناسب برای ماهرخ جستجو میكند!
مجید برای اینكه مادرش را از دادن هر پاسخ غیرواقعی فرضی به ماهرخ خلاص كرده باشد به طرف ماهرخ رفت و یك تكه از طالبی های درون بشقاب او را برداشت و سریع به دهانش گذاشت و در همان حال گفت:چیه نكنه ناراحتی از اینكه جا گذاشتنت؟میخوای همین الان سوئیچ بابا رو بگیرم ببرمت خونتون؟
ماهرخ نگاه اخم آلود خودش را به مجید دوخت و گفت:نخیرم...من خیلی هم دوست دارم اینجا باشم ولی اگه تو ناراحتی از اینكه من اینجا موندم بحثش جداس.
و بعد با نگاه تیزبین و شیطنت بار خود به چشمهای عاشق مجید خیره شد.
مجید سریع نگاهش را از ماهرخ گرفت زیرا میدانست اگر بخواهد پاسخ آن نگاه را بدهد مطمئنا" از دید مادرش پنهان نخواهد ماند و سپس بار دیگر دستش را دراز كرد تا تكه ایی دیگر از طالبی های درون ظرف ماهرخ را برداشته و به دهان بگذارد كه ماهرخ سریعتر از او تكه ی آخر را در دهان گذاشت و با شوخی گفت:كور خوندی فكر كردی میتونی حواسم رو پرت كنی هی تند تند طالبیهای توی بشقابم رو بالا بكشی...منوچهر روزی صدبار از این كلكها بهم زده دیگه كار كشته شدم...صدتا مثل تو و منوچهر رو میبرم لب چشمه و تشنه برمیگردونم...چی فكر كردی؟
و از روی صندلی بلند شد و در ضمنی كه از آشپزخانه خارج میشد لیوانی كه مقدار كمی آب در آن بود را برداشت و آب درون آنرا به سمت مجید پاشید ولی مجید سریع سرش را پایین گرفته و در پی این حركت كه ماهرخ از آشپزخانه بیرون دوید او نیز با سرعت پارچ آب نصفه ایی كه روی میز بود را برداشت و به قصد ریختن آن به ماهرخ صدای جیغ و فریاد و خنده ی ماهرخ كه با التماس از مجید میخواست این كار را نكند سبب آمدن بقیه ی جوانها به داخل هال و شروع شوخی دوباره ایی شد...در كمتر از چند ثانیه تمام فضای خانه پر شد از صدای خنده و شوخی جوانها و مهری خانم كه در دل خدا را از این بابت شكرگزار بود از طرفی دیگر احساس آسودگی خیال میكرد كه مجبور به گفتن حقایق و یا خلاف واقعیت به ماهرخ نگشته و بار دیگر مشغول تهیه ی فالوده ی طالبی شد.
سرش به كار گرم بود كه دو تای دیگر از خانمهای حاضر در باغ برای كمك به كارهای احتمالی وارد آشپزخانه شدند و زمانیكه مهری خانم با آنها گرم گفتگو شد تا حدی موضوع را به فراموشی سپرد!
شب هنگام شام نیز غذا در فضایی نسبتا" شاد در حیاط باغ صرف شد و تقریبا" یك ساعتی بعد از شام هوا یكباره تغییر كرد و وزیدن باد و پیدا شدن ابر در آسمان خبر از وقوع باران میداد به همین خاطر بزرگترها ترجیح دادند بساط سرگرمیهایشان را هر چه زودتر به داخل خانه انتقال دهند تا وقتی باران گرفت یكباره به تكاپو نیفتند!
اما جوانها دست بردار نبودند و هرقدر مادرها اصرار میكردند كه آنها نیز به داخل بیایند اما وقتی یكی از پسرها دستگاه پخش صوتی را از داخل خانه بیرون آورد و با گذاشتن یك نوار شاد ایرانی سبب هیجان بقیه و آغاز رقصیدن شد دیگر محال بود بتوان آن جمع شاد و فارغ از غم را در آن لحظات به داخل خانه كشاند.
ماهرخ و مجید و چند نفر دیگر از دختر و پسرهای جمع روی تخت چوبی نشسته بودند و بقیه در حال خنده و رقص و مسخره بازی سبب خنده ی همدیگر میشدند.ماهرخ كاملا" به مجید تكیه داده بود و با توجه به خنك شدن بیش از حد هوا و بادی كه می وزید از اینكه كمرش در پناه آغوش مجید قرار داشت و از گرمای وجود او بدنش گرم میشد نهایت لذت را میبرد.
افسانه كه همراه با چند نفر دیگر مشغول رقص بود كم كم به سوی جمع می آمد و دختر و پسرهای دیگر را هم بلند میكرد تا آنها را نیز به رقص وادار كند.
مجید آهسته لبهایش را به گوش ماهرخ چسباند و با صدایی بسیار آهسته اما محكم گفت:ماهرخ اگه افسانه خواست بلندت كنه برقصی بلند نمیشی.
ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند طوریكه در آن شرایط فاصله ی بسیار كمی بین لبهای آن دو واقع شد و در همان حال گفت:چرا؟
مجید نگاه جدی اما عاشق خود را به چشمهای ماهرخ دوخت و گفت:چون من بارها و بارها رقصت رو دیدم و دوست ندارم كه الان برقصی...بقیه هم لزومی نداره رقص تو رو ببینن.
ماهرخ پاسخ داد:ولی من دلم میخواد برقصم!
مجید بار دیگر نگاه عمیق خودش را به صورت ماهرخ دوخت و گفت:دلت میخواد توی جمع برقصی؟!قاطی پسرها؟!
ماهرخ اخم زیبایی به چهره نشاند و گفت:همه دارن می رقصن...
مجید با لحنی جدی گفت:ولی من نمی رقصم...الانم دوست ندارم دختری رو كه دوستش دارم و میدونم اونم من رو دوست داره توی جمع برقصه و جلب و توجه كنه...از نظر من رقص توی جمع فقط برای جلب توجه دیگران انجام میشه...من الان دوست ندارم تو برقصی...ولی اگه خودت خیلی دوست داری برقصی و توی جمع خودت رو بیشتر نشون بدهی و به خواست من توجهی نداری نمیتونم زورت كنم...اما بدون كه واقعا" دوست ندارم توی جمع برقصی.
ماهرخ لبخند ملیحی به لب آورد و از اینكه حس میكرد مجید او را فقط برای خودش می خواهد احساس لذت وصف ناشدنی را درك كرد اما بنا به عادت شیطنت آمیزی كه داشت و هنوز صورتش را طوری قرار داده بود كه لبهایش در حداقل فاصله با لبهای مجید واقع شود با صدایی آرام و لبریز از شیطنتی شیرین گفت:باشه به یه شرط نمی رقصم...
مجید اخم ساختگی به چهره آورد و از اینكه ماهرخ راضی شده بود به خواست دل او احترام بگذارد لبخندی به لبش نیز نشست و گفت:چه شرطی؟
لبخند روی لبهای ماهرخ عمق بیشتری به خود گرفت و با همان صدای آرام طوریكه فقط مجید بشنود گفت:به این شرط كه همین الان منو ببوسی...
مجید لب پایینش را لحظاتی به میان دندانهایش گرفت و از اینهمه دلبری ماهرخ نهایت لذت را میبرد و خواست آهسته پیشانی ماهرخ را ببوسد كه باز ماهرخ با همان شیطنت به سرعت سرش را كمی عقب برد و گفت:پیشونی نه...لبم...شرط اینه كه لبمو ببوسی...
مجید خنده ی روی لبش عمیق تر شد واو هم با صدایی آهسته در جواب ماهرخ گفت:دختره ی شیطون من میگم جلوی جمع دوست ندارم برقصی بعد تو میگی باشه ولی به شرطی كه جلوی همه لبت رو ببوسم...ماهرخ تو خیلی شیطونی...اینی كه تو میخوای كه صد برابر بدتر از رقصیدنت توی جمعه...
ماهرخ كه برق خاصی در چشمانش هویدا شده و زیبایی و شیطنت ذاتی او را صد برابر كرده بود گفت:همینی كه هست...یا كاری كه خواستم رو میكنی یا من میرم می رقصم...
مجید به كه به علت نحوه ی نشستن ماهرخ و تكیه ایی كه به او داده بود كاملا" او را در آغوش داشت با عشق به تك تك اعضای صورت او نگاه كرد و بعد نگاهش به روی لبهای ماهرخ ثابت ماند و با صدایی آرام گفت:ماهرخ...برای من كه مشكلی نیست...الان اینجا یا هر وقت و هر جای دیگه كه باشه می بوسمت...من از چیزی نمی ترسم پس مطمئن باش برای بوسیدنت معطل نمیكنم ولی فقط یه سوال...واقعا" دوست داری جلوی جمع ببوسمت؟
ماهرخ كه تا آن لحظه همه ی حرفهایش را به شوخی گفته بود ناگهان با تمام وجود احساس كرد مجید واقعا" قصد بوسیدن او را در جمع كرده!!!...لبخند روی لبهایش محو شد و با صدایی آهسته كه حالا همراه با برق بهت و ناباوری در چشمهایش همراه گشته بود گفت:مجید!!!واقعا" میخوای منو الان ببوسی؟!!!
حالا این مجید بود كه لبخند شیطنت بار و برق عشق در چشمهایش همزمان به نمایش درآمد و گفت:آره...چرا كه نه؟...وقتی دختر به این قشنگی توی بغلم باشه...بدونه كه دوستش دارم اونم منو دوست داره و میخواد كه ببوسمش مگه خلم كه این كار رو نكنم؟
ماهرخ با دلهره به آرامی هر دو دستش را به سینه ی مجید گذاشت تا در صورت احساس واقعی تمایل او برای بوسیدنش بتواند او را همچنان با فشار هر دو دست از خودش دور نگه دارد و با صدایی مضطرب گفت:مجید دیوونه شدی؟!...زشته!
مجید یكباره زد زیر خنده و ماهرخ را بیشتر در بغل فشرد و در همان حال رگبار شدیدی شروع به باریدن كرد و همه با صدای جیغ و خوشحالی نه تنها از زیر رگبار فرار نكردند بلكه با شعفی بیشتر به رقص ادامه دادند و مجید كه هنوز ماهرخ را درآغوش نگه داشته بود بعد از اینكه خنده اش تمام شد در كنار گوش ماهرخ با صدایی آرام گفت:ماهرخ من حواسم به خیلی چیزها هست...ولی دیگه از این شوخی ها با من نكن.
ماهرخ كه در اثر ریزش باران كم كم خیس میشد گفت:جنبه نداری؟
مجید باز هم خندید و گفت:اتفاقا" خیلی هم جنبه دارم ولی مشكل اینجاس كه تو هنوز نمیدونی چه شوخی رو كجا باید با من داشته باشی...من جنبه دارم و خیلی هم شوخی پذیرم...ببینم اما تو چی؟...شوخی میكنی اما وقتی پاش میرسه از ترس قلبت مثل گنجشك شروع میكنه تند تند زدن...خوب دختر مگه مجبوری همچین شوخیهایی بكنی كه خودت بعد توش بمونی؟...تو كه دیدی چند ساعت پیش توی اتاق چطوری بوسیدمت...پس مطمئن باش هر وقت كه لازم باشه این كار رو میكنم ولی وای به لحظاتی كه خودت بخوای ببوسمت...
بعد كمی مكث كرد و گفت:ولی ماهرخ از شوخی گذشته...سعی كن حواست به حرفها و رفتارت باشه...
در این لحظه صدای عصبی و اعتراض آمیز حسین آقا كه از در هال بیرون آمده و روی صحبتش با جوانها بود به گوش همه رسید:بچه ها بسه دیگه...رگبارش زیادی طولانی شده...همتون خیس شدین...بیاین داخل سرما میخورین...بیاین داخل ببینم...زود باشین.
دیگه جای مخالفت نبود و همه با توجه به رگبار كه گویا هر لحظه هم شدت بیشتری میگرفت ترجیح دادند دیگر برای ماندن در حیاط اصرای نكنند و به داخل خانه بروند.
ماهرخ به همراه چند تا از دخترها زودتر از بقیه وارد خانه شد و مجید كه همراه دو تا از پسرها مشغول جمع كردن حصیر روی تخت چوبی شده بود وقتی آنرا تا كرد و روی لبه ی ایوان گذاشت خواست از پله ها بالا برود كه افسانه به آرامی بازوی او را گرفت به همین خاطر به سمت افسانه برگشت و با حركت سرش از او پرسید چه میخواهد؟
افسانه با نگاهی طعنه آلود و صدایی آرام گفت:اگه مامان و بابا و داداشش هم بودن اینجوری میتونستی بگیریش توی بغلت یا داشتی از فرصت پیش اومده سوءاستفاده میكردی؟كم مونده بود جلوی همه یه لبم ازش بگیری...مثل اینكه منوچهر حق داشت نگران باشه...منو بگو كه سنگ داداش چشم پاك و طیب و طاهرمو به سینه میزدم...دختره طفلك داشت توی بغلت بال بال میزد...همچین گرفته بودیش كه انگار كفتره و میترسی بپره...
مجید كه از شنیدن حرفهای افسانه به شدت عصبی شده بود گفت:دهنت رو ببند افسانه چرت و پرت نگو...
افسانه نگاه پرمعنی وكنایه آلودش را به مجید باز هم برای لحظاتی ادامه داد سپس به تندی از كنار او رد شد و از پله ها بالا رفته و داخل خانه شد!
در داخل خانه مادرها با غر زدن خود به جان پسرها و دخترها همه را به علت زیر باران ماندن و خیس شدنشان سرزنش میكردند و دراین بین تنها ماهرخ بود كه به علت نبودن خانواده اش از گزند هر حرفی در امان ماند.
ساعتی بعد همه برای خواب آماده شده بودند...ماهرخ با چند دختر دیگر به یكی از اتاق خوابها رفت و در رویای شیرین عشقی نوشكفته كه در دلش پدید آمده بود خیلی زود دعوت خواب را به چشمانش پذیرفت و در خوابی لبریز از آرامش غرق شد.
مجید كه به همراه چند نفر دیگر در هال رختخواب پهن كرده و مانند بقیه قصد خوابیدن داشت دراز كشیده و به سقف خیره بود...در ذره ذره ی وجودش عشق به ماهرخ شعله ور بود اما با رفتارهایی كه از او دیده بود حالا كاملا" مطمئن بود كه ماهرخ در مقوله ی عشق كاملا" بی تجربه و در اوج صداقت و پاكی به سر میبرد و به هیچ وجه در انجام بعضی رفتار و گفتار خود متوجه ی عواقب آن نمی باشد!...مجید بارها و بارها صحنه ایی كه داخل اتاق خواب او را بوسیده بود در ذهن تكرار میكرد و تسلیم بودن ماهرخ را كه به یاد می آورد هر لحظه بیش از پیش بیشتر به خود نهیب میزد كه با توجه به كمی سن ماهرخ و صداقت قلبی او و بی تجربگی اش در برخورد با یك پسر این مجید است كه در آینده باید خود را به رعایت خیلی از مسائل ملزم بداند تا اندكی ماهرخ تجربه و دید بهتری نسبت به برخوردش با محیط و حتی خود او كسب كند...و یا شوخی كه ماهرخ در یكی دو ساعت پیش با او در رابطه با درخواست بوسیدنش در جمع و حیاط كرده بود برایش هم بسیار شیرین و دلپذیر بود هم از فكر متوجه نبودن ماهرخ نسبت به شوخی ها و حرفهایش اندكی نگران شده بود...مجید برای لحظاتی آنقدر این نگرانی در او شدت گرفت كه دلش میخواست همان لحظه برود و ماهرخ را بیدار كرده و برخی مسائل را برایش توضیح بدهد!...اما در نهایت به این نتیجه رسید كه حتی در این خصوص نیز نباید عجله كند...ماهرخ فقط15سال سن دارد و مسلما" همینقدر كه او مطمئن شده بود اولین عشق ماهرخ است پس فرصت زیادی خواهند داشت تا در زمانهای مناسب بسیاری از مسائل را برای او روشن كرده و توضیح كافی بدهد و ماهرخ را متوجه ی نكات بسیار مهم و ظریف روابطش با خود بكند!
مجید ساعتها در افكار خویش غوطه ور بود و بالاخره این او بود كه به عنوان آخرین فرد در میان جمعیت حاضر در خانه محسور جادوی خواب گشت.
***---***---***
امیرخان زمانیكه به همراه خانواده به تهران رسیدند دقایقی بعد مسیرشان از آقا جلال جدا شده و هریك به سوی منزل خویش راهی گشت.
در طول مسیر دیگر هیچ حرفی میان افراد حاضر در ماشین مطرح نشده بود و فقط گاه گاهی این صدای صحبتهای آرام محسن و گلرخ بود كه سكوت عجیب و آزار دهنده ی داخل ماشین را كه با یكدیگر صحبت میكردند می شكست!
زمانیكه وارد خانه شدند منوچهر به علت خستگی وقایع بعدازظهر خیلی سریع به اتاقش رفت و خوابید حتی برای شام هم بیدار نشد.
گلرخ و محسن هم بعد از صرف شام برای خواب آماده شده و به اتاق گلرخ رفتند.
امیرخان كه برعكس همیشه چهره اش بسیار گرفته و دائم غرق در فكر بود بیش از هر وقت دیگر توجه منصوره خانم را به خودش جلب كرده بود.
بعد از شام امیرخان در هال نشست و خود را در ظاهر مشغول خوردن چایی كه همسرش برایش ریخته بود نشان داد ولی این هم چیزی نبود كه از چشمان تیزبین منصوره خانم دور بماند و متوجه ی تظاهر همسرش نگردد!
منصوره خانم كه حالا خودش نیز چایی از داخل سینی برداشته و رو به روی امیرخان در یك مبل راحتی می نشست با صدایی آهسته گفت:امیر؟...چیزی شده؟!...از وقتی از باغ اومدیم بیرون تو اصلا" خودت نیستی یه چیزی بدجور فكرت رو مشغول كرده...
امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo