تبلیغات
شادی داودی - رمان همین امشب فصل1-شادی داودی

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.
رمان همین امشب-شادی داودی
عشق هیچ مرگی نمی شناسد؛عشق بر مرگ غلبه می كند؛عشق حتی زمان را فتح می كند.
-----------------------------------
داستان دنباله دار قسمت اول
صدای خنده و هیاهوی همه ی دختر و پسرهای توی باغ گوش فلك رو كر كرده بود...صدای خنده ی منوچهر كه گفت:مجید اونو ولش كن نمیاد...بیخود نرو دنبالش...
و بعد صدای مجید به گوش رسید كه گفت:تقصیر تو شد دیگه...شماها ادامه بدین من میرم ببینم میتونم راضیش كنم بیاد...
ماهرخ توی اتاق كناردیوار زیر پنجره نشسته بود و به زخمی كه پشت آرنج دستش در اثر سائیده شدن روی زمین ایجاد شده بود نگاه میكرد و از سوزشی كه بعد از ریختن بتادین روی زخمش توسط خواهرش گلرخ ایجاد شده بود اشك توی چشمهاش حالا به بیرون راه پیدا كرده و گونه های برجسته اش رو مرطوب كرده بود...از شنیدن حرفهای منوچهر برادرش با حرص دندونهاش رو به روی هم فشار داد و روی كرد به گلرخ و عصبانیتش رو سر او خالی كرد و گفت:بسه دیگه گلرخ...دستم به جز جز افتاد از بس این كوفتی رو ریختی روی زخمم...
گلرخ كه4سالی از ماهرخ بزرگتر بود نگاه دقیقی به صورت عروسكی ماهرخ كرد و لبخند زد و گفت:تو الان زخمت نیست كه جز جز میكنه بیشتر دماغت سوخته كه جلوی همه خوردی زمین و از این ناراحتی...من اگه تو رو نشناسم واسه لای جرز دیوار خوبم...
ماهرخ دستش رو كشید عقب و گفت:ولم كن...اصلا لازم نكرده كاری كنی...همه اش تقصیراون منوچهر بیشعوره كه اونجوری منو روی زمین كشید...
گلرخ خندید و گفت:خوب بازی زوو همینه دیگه...تو هم كه قربونش برم رووت زیاده و ول كن نبودی و هی زووو میكشیدی...خوب تو اگه صدات قطع میشد منوچهر اونجوری نمی كشیدتت روی زمین...
در اتاق باز شد و مجید در حالیكه لبخند روی لبش بود روی به ماهرخ كرد و گفت:بدجور دستت زخم شده؟...آره؟
ماهرخ به مجید كه سرش رو فقط از لای در توی اتاق كرده بود نگاهی كرد و با حرص گفت:شما ها كه بدتون نیومد و كلی هم خندیدین...حالا واسه چی میپرسی دستم بدجور زخم شده یا نه؟میخوای بیشتر بخندین؟
مجید كه سعی داشت خنده ی روی لبش رو به كنترل در بیاره به گلرخ كه اونم خنده اش گرفته بود نگاه كرد و گفت:گلرخ من اصلا" خندیدم وقتی ماهرخ افتاد روی زمین؟...من كی خندیدم؟
گلرخ كه در حال بستن در محلول بتادین بود خنده ی روی لبش عمیق تر شد و گفت:مجید اگه تو خواجه حافظ شیرازی هستی پس تردید نكن در این كه تو تنها كسی بودی كه نخندیدی اگرم خواجه حافظ نیستی پس مدعی نشو...
ماهرخ با عصبانیت از شوخی كه بار دیگه در شرف سر گرفتن بر سر افتادن اون به زمین بود از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت تا از اتاق خارج بشه...مجید سریع خودش رو عقب كشید تا ماهرخ كه همیشه عصبانیت زیبایی های خاص صورتش رو هزاران برابر میكرد بدون اینكه به او برخورد كنه از اتاق خارج بشه و زمانیكه ماهرخ از جلوی مجید رد میشد با خشم به او نگاه كرد و گفت:خیلی خنده داشت؟!
مجید كه هنوز سعی داشت خنده ی خودش رو كنترل كنه گفت:نه...
وقتی ماهرخ به هال برگشت مجید به گلرخ نگاه كرد و گفت:بدجور خورد زمین ولی خدائیش عجب نفسی داشت زووو رو قطع نمیكرد...منوچهرم ول كنش نبود...
گلرخ خندید و گفت:خنده ی همه هم از همین شده بود كه ماهرخ با وجودی كه افتاده روی زمین و منوچهرم ول كنش نبود و دستشم اونطوری داشت ازش خون می اومد ولی هنوز زوووو میكشید!
و بعد هر دو به آرومی دوباره خندیدن!
ماهرخ به بالكن رفت و پشت سرش مجید هم وارد بالكن شد.
همه ی پسرها و دخترها هنوز در حال ادامه ی بازی بودند و صدای خنده و جیغ و دادشون شعف خاصی به محیط باغ بخشیده بود...پدرها دو دسته شده بودند...گروهی روی تخت چوبی بزرگ كنار دیوار مشغول بازی تخته نرد و ورق بودند و حسابی سرشون گرم بود و چند نفر دیگه هم مشغول به سیخ كشیدن گوجه ها و جوجه ها برای ناهار ظهر شده بودند.مادرها هم همگی داخل خونه نشسته و سرگرم خنده و گفتگو بودند.
باغ خیلی بزرگی در جاده چالوس بود كه پدر مجید و پدر منوچهر به طور شریكی خریده بودند و هر وقت كسی قصد اومدن به باغ رو میكرد به دیگری هم خبر میداد و خلاصه جمع بزرگی از فامیل دو طرف كه بعد از سالها دوستی خانوادگی دیگه همه با هم آشنا و صمیمی بودند در باغ به وجود می اومد كه در تمام ساعات صدایی جز خنده و شوخی از این باغ به گوش نمیرسید.
ماهرخ روی یكی از صندلیهای بالكن نشست و به بقیه دخترها و پسرها كه سرگرم بازی بودند خیره شد...او كوچكترین عضو این جمع محسوب میشد و15سال بیشتر نداشت و بقیه ی بچه ها هر یك با اختلاف سنی حداقل3سال تا6سال از او بزرگتر بودند.بزرگترین بچه های جمع هم مجید و منوچهر بودند كه هر دو21سال داشتند...كلا" حد سنی جمع جوانهای حاضر در باغ كه تعدادشون به16نفر میرسید بین15تا21سال سن داشتند و همگی از طبقه ی متوسط رو به بالای جامعه و در یك حد محسوب میشدند و بی نهایت از روزهایی كه در باغ دور هم جمع بودند نهایت استفاده و تفریح رو می بردند.
مجید پشت سر ماهرخ رفت و در حالیكه سرش رو پایین آورد و لبهاش رو به گوش ماهرخ چسبوند به آهستگی گفت:اینجا نشین بلند شو بریم قاطی بقیه الان بچه ها فكر میكنن قهر كردی.
ماهرخ صورتش رو به سمت مجید برگردوند و گفت:برو بابا دلت خوشه...با این دستم چطوری دیگه بازی كنم؟
مجید دوباره لبخندی روی لبش نشست و در حالیكه نگاه كوتاهی به خراشیدگی باند پیچی شده ی دست ماهرخ انداخت گفت:باشه...میدونم...ولی اینجا نشین...بیا پیش بقیه...الان میخوایم وسطی بازی كنیم مطمئن باش همچین با توپ منوچهر رو داغش میكنم تلافی زمین انداختن تو رو سرش در میارم...
لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای ماهرخ نشست و گفت:جدی این كارو میكنی؟
مجید كه برای لحظاتی محو تماشای دندانهای سفید و صدفی و ردیف ماهرخ و لبهای سرخش شده بود گفت:به جون ماهرخ راست میگم...حالا بلند شو بریم پیش بقیه...
و بعد بازوی ماهرخ رو گرفت و در حالیكه هر دو از پله ها پایین میرفتن ماهرخ با صدایی دلخور اما آهسته به مجید گفت:كی با توپ تو رو داغ كنه؟
مجید با تعجب و خنده به ماهرخ نگاه كرد و گفت:من رو دیگه چرا؟!
ماهرخ گفت:خوب تو هم خیلی می خندیدی وقتی من افتادم زمین...
مجید كه دوباره از یادآوری صحنه زمین افتادن ماهرخ به خنده ی بی اراده ایی دچارشد و گفت:ببین ماهرخ خنده ی ما از افتادنت نبود از این بود كه دستت داشت خون می اومد از درد توی چشمت پر اشك شده بود ولی هنوز زووو میكشیدی...
ماهرخ اخم زیبایی به صورتش نشوند و گفت:خوب این خنده داره؟
مجید دیگه حرفی نزد و دست ماهرخ رو گرفت و به طرف بچه ها رفتن.
منوچهر با دیدن ماهرخ لبخندی زد و گفت:چطوری قهرمان زووو؟
مجید با اشاره به منوچهر فهموند كه دیگه سر به سر ماهرخ نگذاره و اون هم چشمكی به مجید زد و دیگه ادامه نداد.
دقایقی بعد بازی وسطی شروع شد و مجید طبق قولی كه به ماهرخ داده بود هر بار كه منوچهر وسط قرار میگرفت چنان توپ رو محكم به او می كوبید كه صدای فریاد منوچهر به طور غیرارادی بلند میشد و ماهرخ از خنده غش میكرد!
مجید هر بار كه خنده های ماهرخ رو میدید لذت خاصی از درون حس میكرد و بیش از پیش متوجه ی تمایل و كشش درونی خودش نسبت به ماهرخ میشد و این در حالی بود كه ماهرخ به تنها چیزی كه در اون روزها فكر نمیكرد تعلق خاطر خاصی بود كه مجید نسبت به او پیدا كرده بود!
اون روز بعد از صرف ناهار خانمها همه به یكی از اتاق خوابها رفته و خوابیدند و مردها هم همچنان در حیاط روی تخت خود را با حرف و تفریحات مناسب سنشان سرگرم كرده بودند.
جوونها كه از بازی قبل از ناهار حالا حسابی خسته شده بودند همگی در هال نشسته و بعضی ها هم بالشتها رو از زیر سر همدیگه می كشیدند و قصد داشتند هر یك صاحب بالشت دیگری بشه و سر همین موضوع هم كلی بازار خنده و شوخی باز شده بود.
مجید روی زمین و در كنارش ماهرخ هم نشسته و در حالیكه به مجید تكیه داده بود دستش رو طوری دور شونه های ماهرخ قرار داد كه كم كم ماهرخ كاملا" در آغوش او قرار گرفته بود و هر دو به همراه چند نفر دیگه از شوخی بالشتی كه بین بچه های دیگه شروع شده بود می خندیدند و در برخی موارد راهنمایی و راه فرار رو به اونها با جیغ و داد نشان میدادند!
مجید اما در حال دیگه ایی بود...بودن ماهرخ در آغوشش و شنیدن صدای خنده های او و دیدن چهره ی بی نهایت دلنشین او برایش جذابیت خاصی داشت كه در دل آروز میكرد هیچ وقت این لحظات پایانی نداشته باشه.
بعد از تقریبا نیم ساعت شوخی و خنده بالاخره جوونها هم گویا خستگی رو به وضوح احساس كردند و كم كم ساكت شدند و هر یك در گوشه ایی از هال به خواب رفته و یا جهت استراحت دراز كشیدند.
گلرخ در حالیكه دو بالشت با خودش از یكی از اتاق خوابها بیرون آورده بود یكی رو به سمت مجید و ماهرخ پرت كرد تا اونها هم دراز بكشند و بالشت دیگر رو برای خودش و شوهرش كه به تازگی عقد كرده بودند روی زمین انداخت و همراه او دراز كشید.
مجید و ماهرخ هم هر دو سرشون رو روی بالشت گذاشتند...
ماهرخ خیلی زود چشمهایش رو بست و زمان زیادی طول نكشید كه مجید از نحوه ی نفس كشیدن او كاملا" مطمئن شد كه او به خواب رفته!
مجید لحظه ایی چشم از صورت ماهرخ برنمیداشت...این صورت...این لبهای سرخ...این بینی زیبا...چشم و ابروی كشیده ی او...دیدن تك تك اعضای صورت ماهرخ غوغایی در دل مجید به پا كرده بود و هر لحظه به واقعیتی در درونش پی میبرد كه حسی جز شیرینی عشق برایش تداعی نمیكرد!
مجید بعد از دقایقی طولانی كه به صورت ماهرخ خیره شد حالا به روی كمر خوابید و به سقف هال چشم دوخت...از فكر اینكه اینهمه زیبایی خواستنی در وجود ماهرخ او را با معنای اسمش هم تراز كرده بود لبخندی به لب آورد و بار دیگه نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد!
میدونست كه منوچهر از سه سال پیش نسبت به خواهر او یعنی افسانه تمایل نشون داده و افسانه هم نسبت به منوچهر بی میل نبوده و حالا خودش هم نسبت به خواهر كوچك منوچهر...
اما ماهرخ فقط15سال سن داشت و این در حالی بود كه افسانه و منوچهر دو سال اختلاف سنی بیشترنداشتند...
منوچهر در ابراز علاقه اش به افسانه تردیدی نداشت اما مجید چطور؟
مسلما" كار درستی نبود كه مجید با توجه به سن ماهرخ بخواهد پرده از اسرار درونی خودش برای او برداره...باید مدتی دیگه هم میگذشت...شاید دو یا سه سال دیگه...اون وقت شاید!
مجید در همین فكرها بود كه متوجه شد منوچهر به همراه افسانه به آرامی وارد هال شدند و وقتی دیدند همه در گوشه گوشه ی هال دراز كشیده اند با تعجب به همدیگه نگاه كردند و بعد منوچهر متوجه ی مجید شد كه به اونها چشم دوخته...
منوچهر با خنده و صدایی آروم روی به مجید گفت:مثل لشكر شكست خورده هر كی یه گوشه افتاده...چرا همه ولو شدن؟!
مجید به پهلو چرخید و دستش رو زیر سرش تكیه داد و در حالیكه او هم خنده اش گرفته بود گفت:همه خسته شدن...ولی واقعا" هم مثل لشكر شكست خورده شدیم...نگاه كن هر كی یه گوشه افتاده...
منوچهر خندید و با اشاره به دست ماهرخ كه توسط گلرخ باندپیچی هم شده بود گفت:ماهرخ كه جز مصدومین جنگ هم هست...
مجید نگاهی به دست ماهرخ كرد و بعد روی به منوچهر گفت:این رو ولش كن چون معلومه درد دستش خوب شده ولی فكر كنم كمر تو حسابی از توپهایی كه خورده كبود شده...
و بعد خندید!
منوچهر كه خودش هم به خنده افتاده بود گفت:مجید خیلی نامردی...خدائیش وقتی توپت میخورد به كمرم حس میكردم پوستمو داره میكنه...همچین داغ میشد كه دود از كله ام میرفت هوا...
افسانه لبخندی زد و گفت:مجید داشت تلافی كاری كه با ماهرخ كردی رو سرت خالی میكرد.
منوچهر یكدفعه نگاهش روی مجید ثابت موند و بعد بی اراده امتداد نگاهش به ماهرخ كه كنار مجید روی یك بالشت به خواب رفته بود افتاد و گفت:مجید؟...جدی؟!
مجید لبخندی زد و چند حلقه موهای صاف و مشكی ماهرخ كه روی صورتش افتاده بود رو به آرومی كنار زد و در حالیكه به صورت زیبا و ملوس ماهرخ خیره شده بود گفت:یكی باید تقاص ماهرخ رو از تو پس میگرفت دیگه...بدجور كشیدیش روی زمین...ولی خوشم اومد نفس كم نمی آورد...
منوچهر حرفی نزد و فقط به مجید كه عمیقا" به زیبائیهای چهره ی ماهرخ خیره شده بود نگاه كرد و متوجه ی واقعیتی شد كه اصلا" فكرشم نمیكرد!
با اینكه خودش نسبت به افسانه خواهر مجید ابراز عشق كرده بود ولی نمیدونست چرا از اینكه تمایل مجید رو نسبت به ماهرخ میدید حس خوبی نداشت!...شاید میشد اسمش رو غیرت برادرانه گذاشت شاید هم تعصبی بی مورد...
مجید غرق تماشای صورت ماهرخ بود و یكباره متوجه شد كه منوچهر به آرومی نزدیك او و ماهرخ شد و با ضربات ملایمی كه با پایش به پای ماهرخ وارد كرد باعث بیداری ماهرخ شد!
مجید با تعجب به منوچهر نگاه كرد و قبل از اینكه بتونه سوالی از او بپرسه ماهرخ چشمهاش رو باز كرد و خواب آلود به منوچهر نگاهی انداخت و گفت:چیه؟
منوچهر گفت:بلند شو برو یه جای دیگه بخواب...جا قحط بوده كه اینجوری خوابیدی؟
مجید با چشمانی متعجب به منوچهر خیره شد و بلند شد نشست!
ماهرخ همانطور كه خوابیده بود چرخی زد و پشتش رو به منوچهر كرد و با صدایی خواب آلود گفت:برو گمشو...دیوونه...ولم كن خوابم میاد.
مجید كه از حرف و حركت منوچهر متعجب شده بود بی هیچ حرفی بلند شد و مقابل منوچهر ایستاد و گفت:بگذار راحت بخوابه...من دارم میرم آشپزخانه برای خودم چایی بریزم...
و بعد برای لحظاتی هر دو در چشمهای هم خیره شدند...نگاه منوچهرآكنده از خشمی نهفته و نگاه مجید لبریز از گلایه و تعجب بود!
مجید به آشپزخانه رفت و برای خودش در لیوانی بزرگ چای ریخت و همانجا روی یكی از صندلیها نشست و دیگه از آشپزخانه بیرون نیومد.
افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
ادامه دارد
رمان همین امشب-شادی داودی
خنده را فراموش كن تا عشق را نیز فراموش كنی.آیا با چهره ایی غمگین؛می توانی به كسی ابراز عشق كنی؟
-------------------------------
داستان دنباله دار قسمت دوم
افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
افسانه نگاهی از روی دلخوری به منوچهر انداخت و سپس به سمت اتاقی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت.
منوچهر با قدمهایی تند به او نزدیك شد و بازویش رو گرفت و به سمت خودش برگردوند وبا صدایی آهسته گفت:تو چرا یكدفعه از این رو به اون رو شدی؟!...یعنی میخوای جلوی چشم من ماهرخ توی بغل داداش جنابعالی بخوابه صدامم در نیاد؟
افسانه نگاه طعنه آلودی به سر تا پای منوچهر كرد و او هم با صدایی آروم در جواب منوچهر گفت:نمیدونستم اینقدر به مجید شك داری كه میترسی جلوی همه توی این ساعت وسط هال سر آبجی15ساله ات بلا بیاره...نمایش غیرت جالبی بود...یادم باشه به مجید بگم برای نمایش غیرت اون هم میتونه نقش خودش رو بازی كنه...
منوچهر كه هنوز بازوی افسانه رو در دست داشت از عصبانیت اونچه كه افسانه به طعنه گفته بود فشار بیشتری به بازوی او وارد كرد و گفت:چیه؟نكنه واسه اینكه عاشقتم مجبورم به مجید باج بدهم؟
افسانه با دست دیگه اش انگشتان منوچهر رو از دور بازویش باز كرد و در جواب گفت:من چنین چیزی نگفتم...نیاز به باج دادن هم نیست...مجید خیلی پاك تر از اونیه كه تو فكرشو میكنی...منتهی میدونی مشكل كجاس؟...مشكل اینجاس كه تو به خودت نگاه میكنی و فكر كردی مجیدم مثل توئه...همین یه دقیقه پیش اگه ممانعتهای من نبود چه بسا حالا باید میزدم توی سر خودم و به فكر این بودم چطوری برم به مامانم بگم منوچهر توی زیر زمین این خونه من رو...
منوچهر با عصبانیت به میان حرف افسانه رفت و گفت:تو چرا همه چی رو با هم قاطی میكنی؟موقعیت من و تو با مجید و ماهرخ اگه واقعا"چیزی بینشون در شرف وقوع باشه خیلی فرق میكنه...
- چه فرقی؟...اگه ماهرخ یه دختر دست نخورده اس خوب مگه من نیستم؟...چطور تو داشتی به خودت این اجازه رو توی زیرزمین میدادی كه هر غلطی دلت میخواد بكنی ولی از اینكه مجید كنار ماهرخ در اوج پاكی اونم وسط هال جلوی چشم بقیه فقط دراز كشیدن اینجوری غیرتت به قلیان و جوشش افتاده؟...منوچهر با تمام علاقه ایی كه بهت دارم ولی همیشه از خودخواهی ها و بی منطق فكر كردنهات حالم به هم میخوره...
افسانه بعد از گفتن این حرف دیگه معطل نكرد و به سرعت سمت اتاق خوابی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت و داخل شد و در رو هم به آرومی بست.
منوچهر كه سر جای خود ایستاده و از شنیدن حرفها و اتفاقی كه چند دقیقه پیش توی زیر زمین در شرف وقوع بود و اگر واقعا" افسانه ممانعت نكرده بود معلوم نبود حالا در چه شرایطی بودند عصبی و كلافه شد سپس به سمت هال برگشت...ماهرخ همچنان خواب روی زمین مثل جوونهای دیگه كه از خستگی رمقی برایشان باقی نمانده خوابیده بود...به صورت زیبای ماهرخ خیره شد و سپس نگاه كوتاهی به مجید كه در آشپزخانه نشسته و در ضمنی كه به نقطه ی نامعلومی خیره بود و چای میخورد انداخت و بعد با عصبانیت از هال بیرون رفت و هنگام بیرون رفتن چنان در هال رو محكم به هم كوبید كه بیشتر بچه ها یكباره از خواب پریدند اما بار دیگه بی تفاوت هر كسی تمایل به ادامه ی خواب بعدازظهر در خود رو بیشتر از توجه نشان دادن به صدای در بروز دادند...در این بین فقط ماهرخ بود كه بلند شد نشست و كش و قوسی به بدنش داد و با گلسر موهای صاف و بلندش رو جمع كرد و بعد از اینكه با اندكی مالیدن چشمهاش سعی در بیرون راندن حس خواب آلودگی از اونها رو داشت بلند شد و به آشپزخانه رفت.
با ورود ماهرخ به آشپزخانه مجید از دریای افكاری كه دقایقی در اون غوطه ور شده بود بیرون اومد و نگاهی به ماهرخ كرد و سپس گفت:چایی میخوری برات بریزم؟
ماهرخ به سمت یكی ازكابینتها رفت و فنجانی برای خودش برداشت و گفت:نه مرسی...خودم میریزم.
مجید به تك تك حركات ماهرخ با دقت چشم دوخته بود...چقدر دلش میخواست بدون هیچ منعی در حالیكه او مشغول ریختن چای برای خودش و پشتش به او بود در آغوشش میگرفت و موها و گردنش رو غرق بوسه میكرد اما برخورد عجیب و دور از انتظار منوچهر در دقایقی پیش برای مجید این مفهوم رو قوی تر از هر حكمی بیان میكرد كه ...!
واقعا" هدف منوچهر از اون برخورد چی میتونست باشه؟...مجید باید چه برداشتی میكرد؟...آیا مجید حق ابراز علاقه نسبت به ماهرخ رو نداشت یا اینكه كمیه سن ماهرخ و فاصله ی سنی میان مجید و او باعث بروز چنین رفتاری از منوچهر شده بود؟...اما مگه6سال فاصله ی سنی زیاد بوده؟...یا شاید منوچهر فكر میكنه مجید لیاقت داشتن عشق ماهرخ رو نداره؟...واقعا" از فكر كردن برای یافتن پاسخی به این دست سوالها حالتی از بهت و ناباوری و سردرگمی در مجید ایجاد كرده بود!
ماهرخ كه حالا برای خودش چای ریخته وبا فنجانی در دست به طرف میز برمیگشت تا روی صندلی بنشیند نگاه ثابت مجید رو به روی خودش متوجه شد و در ضمنی كه چهره ی شیطنت آمیزی به خودش میگرفت و در این مواقع لبهای سرخش رو مثل غنچه جمع میكرد و سرش رو به سمت شانه ی سمت راستش خم می نمود گفت:ببخشید...بنده شما رو به جا نیاوردم...شما چطور؟
مجید كه با دیدن چهره ی ماهرخ در اون وضعیت و صدای او تازه به خودش اومده بود لبخندی روی لبش نقش بست و گفت:تو هوشت كمه...ولی من خوب تو رو میشناسم...یه دخترخوشگل و ناز و خوردنی...
ماهرخ در حالیكه روی صندلی می نشست و فنجانش رو روی میز در مقابلش قرار میداد چشمهاش رو درشت و ابروهاش رو بالا برد و گفت:دختر خوشگل و ناز و خوردنی كه خنگ باشه و هوشش درست كار نكنه كه به درد نمیخوره...اون دختری با حاله كه همه ی اینها رو با هم داشته باشه...
مجید كه از شنیدن حتی صدای ماهرخ هم لذت میبرد حالا از جوابی كه شنیده بود لبخند روی لبش عمیق تر شد و گفت:آخه نمیشه همه ی محسناتت رو با هم گفت...میترسم یه وقت خودتو بگیری و دیگه منو تحویل نگیری...
ماهرخ خنده ی ریز و زیبایی كرد و گفت:نترس خودمو نمیگیرم ولی یادت باشه دیگه اینجوری از من جلوی كسی تعریف نكنی كه ممكنه خواستگارامو از دست بدهم...مگه میخوای بترشم و روی دست مامان و بابام بمونم؟...دختر هر قدرم خوشگل و ناز باشه ولی عقل درست و حسابی نداشته باشه كه فایده نداره...پس خواهشا" دیگه سعی نكن محسنات منو به زبون بیاری چون با توجه به اخلاق سانسورگریت ممكنه آرزوی عروس شدن به دلم بمونه...
مجید به صندلی كه روی اون نشسته بود تكیه داد و در حالیكه عمیقا" به زیبایی های ماهرخ خیره شده بود گفت:بهتر...اون وقت...
ماهرخ كه هنوز شیطنت چهره اش در اون لحظات دلنشینی زایدالوصفی به صورتش بخشیده بود و لبخند روی لبهاش سبب عمیق تر شدن چال زیبای روی گونه ی سمت چپش شده میشد به میان حرف مجید رفت و گفت:بهتر؟!!!!...مجید!!!...دلت میاد؟!...من عاشق لباس عروس پوشیدنم...چطوری دلت میاد آرزو به دل بمونم؟!
مجید خواست جواب ماهرخ رو بده كه با ورود امیرخان پدر ماهرخ و به دنبال او آقاجلال عموی ماهرخ حرفش رو نگفته در سینه پنهان كرد!
امیرخان به محض ورود به آشپزخانه لبخندی به لب آورد و در حالیكه پشت صندلی ماهرخ قرار گرفت و با هر دو دست صورت ماهرخ رو به سمت بالا نگه داشت و بوسه ی محكم پدرانه و آكنده از محبتی به گونه ی او گذاشت گفت:دختر خوشگل بابا چطوره؟...چایی میخوری تنها تنها نمیگی باباتم چایی میخواد؟اصلا"از صبح تا حالا پرسیدی بابات چطوره؟...بلندشو بلندشو یه سینی چایی حاضر كن ببرم حیاط واسه مردها...این مامان تو وقتی میاد باغ كلا" استراحت میكنه حتی یه چایی جلوی ما نمیگذاره...
ماهرخ از روی صندلی بلند شد و در حالیكه چندین استكان و فنجان در سینی میگذاشت تا برای مردهای در حیاط بنا به گفته ی پدرش چای بریزه گفت:در عوض توی خونه دست بسته در خدمت شماست...حالا این یه روز استراحت دیگه حقشه...
امیرخان بار دیگه به سمت دختر كوچكش رفت و بوسه ایی دوباره بر گونه ی او گذاشت و گفت:موش این زبون تو رو بخوره كه خدا در خلقت تو از هیچی كم نگذاشته...
و بعد برگشت به سمت برادر كوچكترش جلال و گفت:میبینی داداش هیشكی حریف زبون این نیم وجبی نمیشه!
آقا جلال كه همیشه چهره ایی عبوس و خشن داشت نگاهی به سر تا پای ماهرخ كرد و در حالیكه با سر حرف برادر بزرگترش رو تایید میكرد با صدایی بم و گرفته گفت:ماهرخ مثل نگین می درخشه داداش واسه همین باید خیلی حواست بهش باشه چون یه وقت ممكنه طعمه ی كلاغ بشه.
امیرخان با نگاهی متفكر لحظاتی به جلال چشم دوخت و سپس گفت:مگه من مرده باشم كلاغ بخواد به این جواهرم دسترسی پیدا كنه.
مجید كه روی صندلی نشسته بود كاملا" و با دقت تمام حرفهایی كه بین امیرخان و آقا جلال رد و بدل میشد رو می شنید اما خودش رو با خوردن ادامه ی چایی سرگرم كرده بود.
جلال به كابینتها تكیه و هر دو دستش رو به سینه ی پهنش در هم گره زد و گفت:مگه دختر ایران ((افسر)) رو یادت رفته؟اونم جواهری بود مثل ماهرخ...با همه ی اولدورم پلدورمی كه باباش داشت آخرم سیب سرخی شد كه نسیب دست چلاقش كردن...طفلك ایران به خاطر ننگ دامادش حتی روی حاضر شدن توی جمع فامیلم نداره...
ایران خانم خواهربزرگ امیرخان و آقا جلال بود كه در اثر تقدیر و سرنوشت و ندانم كاریهای خودش و همسرش تنها فرزندشون ((افسر)) رو به مردی نالایق شوهر داده بودند كه به علت اعتیاد و مسائل غیراخلاقی وی چند سالی میشد با كل فامیل قطع رابطه كرده بودند...اما كم و بیش ماهرخ چهره ی افسر رو به یاد داشت...از اون دست دخترانی بود كه همیشه ماهرخ با دیدن فیلمهای قدیمی و معروف هالیوودی اولین چهره ایی كه پس از دیدن هنرپیشگان زن زیبای هالیوود به ذهنش می اومد صورت زیبا و تحسین برانگیز((افسر))بود!...اما سالها میشد كه دیگه اونها رو در جمعها ندیده بود!
ماهرخ پس از اینكه چایی ها رو در فنجانها و استكانها ریخت همه رو در سینی گذاشت و به سمت پدرش برگشت گفت:بفرمایین...اینم از چایی...امر دیگه ایی باشه در خدمتم.
امیرخان خنده ایی كرد و با تشكری غلیظ و پدرانه سینی چای رو از دست ماهرخ گرفت و در همان حال پاسخ آقا جلال رو هم داد و گفت:نه داداش...من حواسم جمع تر از اونی هست كه فكرشو بكنی...نسل هر چی كلاغه از روی زمین برمیدارم اگه بدونم نوك تیز كردن واسه عزیز دردونه ی من...
و سپس همراه برادرش از آشپزخانه خارج شدند و به حیاط برگشتند.
مجید نگاهش رو بار دیگه به سمت ماهرخ امتداد داد و گفت:چایی خودت یخ كرد.
ماهرخ فنجانش رو از روی میز برداشت و زیر شیر ظرفشویی مشغول شستن اون شد و گفت:مهم نیست.بی خیال.
مجید از روی صندلی بلند شد و قصد خروج از آشپزخانه رو كرد كه با صدای ماهرخ دوباره مجبور شد بایستد.
- مجید میخوای بری بخوابی دوباره؟
- نه...خوابم نمیاد...میخوام برم بیرون یه ذره قدم بزنم.
- صبر میكنی منم حاضر بشم باهات بیام...همه خوابیدن منم كه دیگه نمیخوام بخوابم...حوصله ام سرمیره.
مجید كمی مكث كرد و سپس گفت:باشه...پس من میرم جلوی در حیاط ...حاضر كه شدی بیا بیرون با هم میریم قدم میزنیم.
ماهرخ به سرعت دستهاش رو خشك كرد و با عجله از آشپزخانه خارج و به سمت یكی از اتاق خوابها رفت تا برای رفتن به بیرون حاضر شود.
مجید از منزل بیرون رفت و در حیاط دید كه بیشتر پدرها هم روی تختهای چوبی كنار حیاط یا به خواب رفته اند و یا تك و توك در حال صحبت در خصوص وضعیت اقتصادی و كار وكاسبی این روزهای خود با همدیگر هستند...منوچهر هم روی یكی از همان تختها در حالیكه دستش رو از ساعد حائل چشمهاش با اشعه های خورشید كه از لا به لای شاخه های درختان به صورتش تابیده بود كرده و به نظر میرسید او هم در حال استراحت بعدازظهر شده.
مجید از در حیاط بیرون رفت و به دیوار باغ تكیه داد و منتظر ماهرخ شد...چند دقیقه ی كوتاه بیشتر طول نكشید كه ماهرخ هم از باغ خارج و در حیاط رو بست و به طرف مجید اومد و دستش رو گرفت و گفت:خوب...بریم.
مجید در حالیكه دست نرم و لطیف و ظریف ماهرخ رو حالا در میان دستش گرفته بود نگاه پر از محبتی به ماهرخ كرد و گفت:بریم كنار رودخونه؟
ماهرخ كمی فكر كرد و بعد گفت:اونجا بریم اگه صدامون كنن نمیشنویم.
مجید دست ماهرخ رو كه در دست داشت به دنبال خودش كشید و از راهی كه منتهی به كنار رودخانه میشد راهی شد و گفت:تا یكی دو ساعت دیگه كسی كاری با ما نداره...فعلا" كه همه خوابیدن...بیا بریم زود برمیگردیم.
ماهرخ دیگه مخالفتی نكرد و همراه مجید به راه افتاد.
زمانیكه به كنار رودخانه رسیدند صدای رود خروشان كرج همراه با وزش باد خنك و حركت برگهای درختان كناررودخانه و تابش نورخورشید بر سطح رودخانه و همچنین تابش نور از میان شاخ و برگ درختان چنان ماهرخ رو جذب خودش كرد كه بی اراده جیغی از روی خوشحالی كشید و گفت:وای مجید...به جون خودم بهشتی كه میگن همین جاس...مگه نه؟
مجید با لبخند به ماهرخ كه حالا گونه های خوش تركیبش از شدت شعف گلبهی رنگ شده بود نگاه كرد و گفت:دقیقا" و اگه خودتو نگیری میشه گفت تو هم یكی از اون فرشته های خوشگل بهشتی باشی كه الان اینجاس پس فقط باید گفت خوش به حال من...
ماهرخ سر جایش ایستاد و باز از همان نگاههای شیطنت آمیزش رو به مجید دوخت و گفت:نه بابا...ترش میكنی...میترسم مریض بشی.
مجید خندید و گفت:نه...برای چی مریض بشم؟...هر مرضی هم داشته باشم تازه شفای كاملم میگیرم.
ماهرخ خنده ی قشنگی كرد و گفت:از كجا معلومه تو بنده ی خوب باشی كه بری بهشت و اینهمه نعمت بهت ببخشن؟...قشنگی های اینجا رو ولش كن از كجا معلوم جایزه ی كارهای تو حوری خوشگلی مثل من باشه؟
مجید كه بی نهایت از حضور ماهرخ در اون لحظات خاص لذت میبرد به طرفش رفت و با شوخی نوك بینی ظریف و خوش تركیب ماهرخ رو میان دو انگشت خودش گرفت و گفت:دختر تو چقدر از خود متشكری...راستی راستی باورت شده خوشگلی؟...اصلا" هم خوشگل نیستی...خیلی هم زشت و بد تركیب و بی ریختی...منو بكشن هم حاضر نیستم یه ثانیه با تو یه جا بیكار وایستم...
ماهرخ صورتش رو عقب كشید و گفت:حسود...از حسودیته این حرفو میزنی...اصلا" به جهنم میرم به خدا میگم بهشت كه سهله جهنمم جای منو و تو رو یكجا نگذاره...
و بعد به سمت رودخانه برگشت طوریكه مجید پشت سرش بود.
مجید بی اراده به ماهرخ نزدیكتر شد و در حالیكه هر دو دستش رو به دور كمر ماهرخ حلقه كرد و اون رو سخت در آغوش گرفت از كنار صورت ماهرخ بوسه ی ملایمی به گونه ی او گذاشت و گفت:من دروغگوی خوبی نیستم میدونم...تو هم آدمی نیستی كه نیاز داشته باشی دائم خوشگلیتو بهت یادآوری كنن مگه نه؟
ماهرخ كه حالا كاملا" به مجید تكیه كرده بود و در آغوشش قرار داشت سرش رو به سینه ی مجید تكیه داد و به بالا نگاه كرد...نوری كه از لابه لای شاخ و برگ درختها عبور میكرد به صورت ماهرخ میخورد و گاهی مجبور میشد پلكهاش رو برای فرار از تیزی نور خورشید محكم به روی هم فشار بده و در همون حال مجید محو تماشای زیبایی صورت او شده بود كه ماهرخ گفت:مجید؟
- جونم؟
- به نظر تو من هنوز بچه ام؟
- برای چی این سوالو می پرسی؟
- تو جوابمو بده تا بگم.
- تو بگو برای چی می پرسی بعد من جوابتو میدم.
- میخوام بدونم از نظر پسرها یه دختر كی بزرگ میشه؟...یعنی...یعنی...
- یعنی چی؟
- یعنی كی یه دختر میتونه بزرگ فرض بشه طوریكه پسرها اون رو دیگه به چشم یه بچه نگاه نكنن؟...میدونی...حس میكنم چون من از همه ی شماها كوچیكترم همیشه منو به چشم یه بچه نگاه میكنید...
مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
مجید كه به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش رو بده صدای منوچهر رو از پشت سرش شنید كه گفت:...
ادامه دارد
رمان همین امشب-شادی داودی
به عشق فكر كنید؛هر چه می توانید بیشتر و بیشتر آن را احساس كنید و هر عملی كه انجام می دهید را آغشته به عشق كنید و بزودی به شاه كلیدی دست پیدا خواهید كرد كه تمامی قفلهای هستی را به رویتان می گشاید.
--------------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت سوم
مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
مجید به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش را بدهد صدای منوچهر را از پشت سرش شنید كه گفت:مجید؟...مجید؟...ماهرخ؟...ك جائید شماها؟
مجید به آرامی از ماهرخ فاصله گرفت و به سمت صدا برگشت...لحظاتی بعد منوچهر را دید كه از لا به لای درختان به سمت كنار رودخانه راهی شده و او نیز با نگاهی سریع هر دوی آنها را دید كه در كنار رودخانه ایستاده اند و به طرفشان رفت و در همان حال گفت:ماهرخ مامان گفته برگردی وسایلت رو جمع كنی...
ماهرخ كه از شنیدن این حرف همه ی وجودش آكنده از تعجب شد گفت:وسایلمو جمع كنم؟!!!...واسه چی؟!!!...مگه میخوایم برگردیم؟!!
منوچهر در حالیكه شاخه ی جوان و نازك درختی رو از شاخه ی تنومند و اصلی درختی با یك حركت شكست و جدا كرد گفت:آره...ما و عموجلال اینها داریم برمیگردیم.
- واسه چی؟!...ما كه قرار بود تا فردا عصر بمونیم!
- واسه چیشو نمیدونم...اینقدرم سوال نكن...زودتر برگرد برو...
ماهرخ دلخور و عصبی برگشت به سمت رودخانه و در حالیكه سنگی برداشت و به طرف آب پرتاب كرد دوباره روی به منوچهر كرده و گفت:من نمیام...میمونم فردا با بقیه برمیگردم.
منوچهر كه گویا منتظر چنین پاسخی بود و از قبل خودش رو برای هر نوع برخوردی با ماهرخ آماده كرده بود قدم بزرگی به سمت ماهرخ برداشت و ماهرخ كه توقع چنین واكنشی از طرف برادرش رو نداشت و هم از عصبانیت یكباره ی منوچهر ترسیده بود قدمی به عقب برداشت اما اصلا" متوجه ی جای بدی كه ایستاده بود نشد و در كمتر از چند ثانیه پایش از روی سنگ كوچكی سر خورد و از پشت به درون رودخانه افتاد!
صدای فریاد منوچهر و مجید كه هر دو همزمان اسم ماهرخ رو صدا كردند در فضا پیچید و قبل از هر حركت دیگری آن دو نیز به درون آب پریدند تا ماهرخ را هر چه زودتر از چنگ آبهای خروشان رودخانه بیرون بكشند.
ماهرخ به دلیل ناگهانی بودن و غیرمنتظره بودن اتفاق و از طرفی حجم بسیار زیاد و سرعت بالای آب رودخانه كاملا" دست و پای خودش را از ترس گم كرد و با اینكه كمی به شنا وارد بود اما در میان آب و شرایط ایجاد شده به هیچ وجه فكرش درست كار نمیكرد و هر چند لحظه یكبار كه فرصت میكرد سرش بیرون از آب قرار گیرد فقط جیغ میكشید...آب با شدت و سرعت او را با خود میبرد و هر چند لحظه یكبار با سختی می توانست چنگی به تنه ی درختی در میان مسیر و یا تخته سنگی وسط راه رود بیندازد و با زحمت خودش را نگه دارد اما به علت سردی آب دستهایش قدرت كافی برای نگه داشتن آن شاخه و یا چسبیدن به سنگهایی كه در اثر بودن در رودخانه دیواره ایی لیز پیدا كرده بودند را نداشت و باز در پی جیغهای پی درپیی كه میكشید و از منوچهر و مجید كمك میخواست بار دیگر آبهای بی رحم رودخانه او را با خود همراه میكردند.
صدای فریادهای منوچهر و مجید كه هر یك سعی داشت سریعتر خود را در مسیر و دنبال ماهرخ قرار داده و او را بگیرد در میان صدای رود خروشان گم میشد تا اینكه دقایقی بعد جریان آب هر سه را به قسمتی كه عمق بیشتری داشت و كمی از شدت جریان آب در آنجا كاهش ظاهری پیدا كرده بود قرار داد اما ماهرخ از شدت سرما و ترس به محض وارد شدن به آن نقطه تقریبا" از حال رفت و مجید كه تمام وجودش در آن لحظات نجات ماهرخ را فریاد میكشید سریعتر توانست خودش را به ماهرخ رسانده و یك دست به زیر بغل ماهرخ اندخته و و دست دیگرش را به دور تخته سنگی كه تقریبا در حاشیه ی رودخانه واقع شده بود قلاب كرد و با تمام قدرتی كه در دست و بازوهای خودش سراغ داشت سعی كرد ماهرخ را محكم نگه دارد و در همان حال منوچهر نیز به آنها رسید و خیلی سریع متوجه ی چشمهای بسته ی ماهرخ شد و و در حالیكه خودش را به تخته سنگ و نزدیك مجید وماهرخ رسانده و سعی با چسبیدن به آن تخته سنگ خودش را نگه دارد با وحشت گفت:مجید؟!...ماهرخ چشماش بسته شده...
مجید كه سعی داشت آبهایی كه به صورتش پاشیده میشد را نیز با حركت سرش از ریخته شدن به چشمش دور نگه دارد گفت:نترس...زنده اس...فكر كنم از ترس بیهوش شده...تا اینجا حواسم بهش بود سرش به تخته سنگهای وسط رودخونه نخورده...
منوچهر آهسته آهسته طوریكه بار دیگه اسیر جریان آب نشود خودش را به ماهرخ كه مجید محكم او را در آغوش گرفته بود نزدیك كرد و با یك دست صورت او را گرفت و گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...چشماتو باز كن ببینم...
مجید كه عصبی شده بود گفت:ولش كن منوچهر...الان فقط باید سعی كنیم از رودخونه ببریمش بیرون...اینطوری كه بیهوش شده آب خیلی راحتتر میتونه از راه بینی و دهنش وارد ریه اش بشه...سرش رو ول كن...من محكم نگهش داشتم...ببین میتونی دستت رو به اون شاخه ی درخت بگیری یا نه؟
منوچهر برگشت و به شاخه نگاه كرد و با هرسختی بود بالاخره توانست آن را با تمام نیرویش در دست بگیرد.
در این لحظه مجید كه آهسته آهسته دستش را حالا از زیر كتفهای ماهرخ به دور كمر و شكم او رسانده بود و سعی داشت او را همچنان محكم در آغوش بگیرد سبب شد ماهرخ كمی از آبهایی كه در طی مسیر خورده بود را با سرفه بیرون ریخته و چشمهایش را باز كند و تازه متوجه شد كه مجید او را گرفته...
كمی در آغوش او چرخید و هر دو دستش رو به دور گردن مجید گره كرد و محكمتر خودش را به او چسباند و زد زیر گریه و با فریاد گفت:مجید تو رو خدا ولم نكن...
مجید در اون شرایط كه لبهایش كنار گوش ماهرخ قرار گرفته بود بوسه ایی سریع كنار گوش او گذاشت و گفت:نه عزیزم...نه نترس...محاله ولت كنم...تو فقط محكم همینجوری گردن منو بگیر...باشه؟
ماهرخ با حركت سرش حرف مجید را تایید كرد و سپس مجید آن دست منوچهر كه آزاد بود و به سوی او دراز كرده بود را گرفت و بعد از لحظاتی هر سه كنار رودخانه بودند...ابتدا منوچهر از آب خارج و سپس ماهرخ را از آب بیرون كشید و بعد هم مجید به جهت نیرویی كه صرف نگه داشتن ماهرخ كرده بود توانست خودش را با سختی از آب رودخانه و با كمك منوچهر بیرون بكشد.
به محض اینكه مجید از آب بیرون آمد ماهرخ بی اراده خودش را در آغوش او انداخت و شروع كرد به گریه!...منوچهر نیز دستش را به دور گردن هر دوی آنها انداخت و مجید هم كه با یك دست ماهرخ را در آغوش نگه داشته بود دست دیگرش را دور گردن منوچهر انداخت و گفت:مرسی منوچهر.
هر سه بعد از دقایقی نفس گیر بار دیگر با اطمینان از اینكه خطر كاملا" برطرف شده و جای نگرانی نیست خوشحال بودند ولی ماهرخ احساس میكرد تحت هیچ شرایطی دیگر دلش نمیخواهد چنین با مرگ احتمالی در جای وحشتناكی مثل رودخانه دست و پنجه نرم كند و در نهایت از فكر اینكه خودش از آب بیرون آمده بوده اما هر لحظه ممكن بود حالا آبها مجید را با خود ببرند تمام وجودش را اضطراب و وحشت از دست دادن مجید پر كرده بود!
ماهرخ كم كم در عمق وجودش پی به حقیقتی میبرد كه شاید اگر چنین شرایطی پیش نمی آمد هرگز به این سرعت متوجه ی آن نمیشد...و آن چیزی نبود جز علاقه ی زیادش به مجید!
لباسهای هر سه نفر حالا به علت خیسی و روی زمین قرار گرفتنشان غرق گل و كثیفی شده بود...ماهرخ كه در اثر جریان آب روسری از سرش افتاده و با آب رفته بود...پیراهن مجید هم معلوم نبود در چه زمانی بیشتر دكمه هایش كنده شده بود...منوچهر نیز اصلا" متوجه نشده بود كه چطور در طول مسیر درون رودخانه یكی از كتونی هایش از پا درآمده و گم شده!
لحظاتی بعد منوچهر كمی از آنها فاصله گرفت و به هر دو دستش تكیه داد و خسته روی زمین نشست و پاهایش را دراز كرد و حالا بعد از آنهمه تنش یكباره به خنده افتاد!
مجید با تعجب به او نگاه میكرد و ماهرخ آهسته صورتش را از گردن مجید فاصله داد و برگشت به منوچهر نگاه كرد و با عصبانیت گفت:زهرمار...دیوونه...همه اش تقصیر تو بود...نزدیك بود هر سه بمیریم اون وقت تو داری هر هر میخندی؟!
مجید با دستش فشار ملایمی به شونه ی ماهرخ وارد كرد و گفت:هیس ماهرخ...حالا كه خدا رو شكر تونستیم جون سالم به در ببریم.
اما ماهرخ كه حالا به شدت سردش شده و می لرزید و عصبانی بود گفت:منوچهر خیلی احمقی...
منوچهر كه خنده اش از روی لبهایش محو شده بود بار دیگر با عصبانیت به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خفه شو...دست و پاچلفتی...تو كه شل و وارفته ایی و نمیتونی درست سرجات وایستی غلط میكنی میای كنار رودخونه...
ماهرخ كه سعی داشت از آغوش مجید خودش را بیرون بكشد از شنیدن توهینهای منوچهر بیشتر عصبی شد و گفت:توی وحشی اگه اونجوری نمی اومدی توی شكم من هیچ وقت من توی رودخونه نمی افتادم...
منوچهر تكانی به خودش داد و خواست دست ماهرخ را بكشد و با تحكم حرفی به او بزند كه مجید سریع ماهرخ را بار دیگر در آغوش كشید و با صدایی نسبتا" بلند و فریادگونه گفت:بس كنید دیگه...به جای اینكه حالا خدا رو شكر كنید باز دارین به جون هم می پرید!!!
منوچهر لحظاتی بی حركت و با خشم به چشمهای مجید خیره شد و سپس به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خیلی زبونت دراز شده...آدمت میكنم.
ماهرخ خواست بار دیگر پاسخ برادرش را بدهد كه مجید با یك دست صورت و چانه ی ماهرخ را گرفت و به سمت خودش برگرداند و با جدیت گفت:بسه دیگه ماهرخ...
ماهرخ از مجید فاصله گرفت و در حالیكه حس میكرد تمام بدنش دچار ضعف و لرزش شده سعی كرد با دلخوری از جایش بلند شود كه تعادلش را از دست داد و بار دیگر اگر مجید او را نگرفته بود به زمین می افتاد...منوچهر هم كه كمی جلو آمده بود تا ماهرخ را بگیرد حالا با دیدن ضعف زیاد در چهره ی ماهرخ كمی از برخورد چند لحظه پیشش با او پشیمان شد و گفت:نگاش كن...مثل جوجه كوچولوهاس...دائم باید مراقبش بود...بلند شد ببینم...
و بعد در حالیكه خودش هم با سختی از روی زمین بلند شد دست ماهرخ را گرفت تا كمك كند روی پا بلند شود كه ماهرخ با عصبانیت دستش را از دست منوچهر بیرون كشید و گفت:ولم كن...
منوچهر كلافه و عصبی به ماهرخ خیره شد كه مجید گفت:منوچهر ولش كن...من كمكش میكنم.
بالاخره با هر سختی كه بود هر سه بلند شدند و مسیر برگشت به جایی كه میتوانستند از آنجا به باغ برگردند را انتخاب كرده و راهی شدند...در تمام مسیر دست ظریف و یخ كرده ی ماهرخ در دست مجید بود و به خاطر حال و وضعیت او هر چند قدم مجبور بودند بایستند و سپس دوباره راه می افتادند...وقتی از میان درختها گذشتند و سربالایی ملایمی را به سمت جاده بالا میرفتند ضعف بدنی ماهرخ به اوج رسید و لحظاتی بعد به شدت دچار تهوع شد!...كه بیشتر آنچه كه از معده اش خارج شد كاملا" مشخص بود آب رودخانه بوده كه در طول همان چند دقیقه به معده اش وارد شده بوده!
مجید دائم شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و سعی داشت دلداریش بدهد كه تا باغ وخانه راه كوتاهی باقی است اما منوچهر عصبی و كلافه فقط به ماهرخ چشم دوخته بود و در نهایت به دلیل اینكه مجبور شده بود تمام مسیر را در حالیكه فقط یكی از پاهایش در كفش بود و پای دیگرش حسابی زخمی و خسته شده بود به سمت ماهرخ كه از ضعف به درخت تكیه داده و روی زمین نشسته بود رفته و بازوی ماهرخ را گرفت و با شدت و شتاب او را با یك حركت از روی زمین بلند كرد و گفت:بسه دیگه...راه بیفت...
مجید دست منوچهر را كه به شدت بازوی ماهرخ را گرفته و مشخص بود در حال فشاردادن است گفت:منوچهر!!!...ولش كن...چرا قاطی میكنی؟...خوب تو برو من خودم آروم آروم ماهرخ رو میارمش...چیزی نمونده دیگه تا برسیم...
ماهرخ با تمام ضعفی كه حس میكرد حالا بغض هم گلویش را گرفت و گفت:منوچهر بازوم شكست بیشعور...ولم كن...
منوچهر در حالیكه با خشم تكان محكمی به بازو و بدن ماهرخ وارد كرد گفت:احمق پاهام له شده...تو هم كه هی ولو میشی روی زمین...تا همین جا هم كلی تیغ و آشغال رفته توی پام...ببین...
مجید كه هر لحظه از واكنشهای منوچهر بیشتر عصبی میشد به سرعت كتونی خودش را از پا بیرون آورد و با فریاد گفت:بازوش رو ول كن...بیا كفش منو بپوش برو...تو فقط اینو ولش كن...چرا نمیفهمی؟خوب الاغ اگه حالش خوب بود مگه مرض داشت اینجوری وانمود كنه...تو داری هیكل و قدرت بدنی خودت رو با یه دختر15ساله یكی میكنی...گمشو كفشهای منو بپوش برو...
منوچهر كه توقع چنین برخوردی از مجید نداشت با نفرت بازوی ماهرخ را رها كرد و برگشت و بدون معطلی مسیر سربالایی و راه كمی كه به باغ مانده بود را به تنهایی برگشت!
بعد از رفتن او ماهرخ بی هیچ منع و خجالتی زد زیر گریه و در حالیكه می لرزید بازویش را در دست گرفت و شروع كرد به مالیدن...
مجید خم شد تا كتونی هایش را دوباره به پا كرده و بعد در همون حال گفت:ماهرخ بشین...عجله نكن برای برگشتن...بشین یه ذره حالت جا بیاد...
ماهرخ كه به جهت سرمای لباس خیسش و ضعف عارض شده صدایش به لرزش افتاده بود گفت:نه...بریم زودتر...سردمه...سرمم درد گرفته.
مجید كه خودش هم از برخوردش با منوچهر ناراحت شده بود بعد پوشیدن كتونی ها صاف ایستاد و زیر بغل ماهرخ را بار دیگر گرفت و در حالیكه به آرامی او را به سمت بالا و كنار جاده میكشید گفت:سردردت مال فشار آب بوده و این عقهایی كه الان زدی...الان كه رفتیم خونه زود برو یه دوش آب گرم بگیر...بسه دیگه گریه هم نكن...منوچهر هم منظوری نداشت طفلكی یكی از پاهاش كفش نداشت تا اینجا منم اصلا" حواسم بهش نبود احتمالا كلی اذیت شده بوده كه اینقدر عصبی بود...
ماهرخ پاسخی نداد و بالاخره به بالا رسیده و بعد از گذشتن از عرض جاده كه سعی كردند سریعتر مسیر را طی كنند تا كسی متوجه ی بی حجابی ماهرخ نشود بالاخره به در باغ نزدیك میشدند كه یكدفعه امیرخان به همراه حسین آقا پدر مجید و پشت سر آنها مردهای دیگر و بعد هم خانمها از در باغ بیرون آمده و با ترس و وحشت و تعجب به سمت هر دوی آنها رفتند.
مشخص بود كه منوچهر به محض ورودش به باغ با وضعی كه داشته همه را متوجه ی اتفاقی كه پیش آمده كرده بود و حالا همه با علم بر اینكه حال هر سه نفر آنها خوب است اما ناباورانه و وحشت زده از در باغ بیرون آمده بودند!
منصوره خانم مادر ماهرخ به همراه گلرخ و امیرخان و محسن همسر گلرخ زودتر از بقیه به این دو رسیده و سپس حسین آقا و مهری خانم مادر مجید به آنها رسیدند و با دیدنشان هر دو مادر ابتدا به گریه افتادند و بعد با كمك و همراهی بقیه به داخل باغ برگشتند.
امیرخان بی نهایت از اینكه ماهرخ را صحیح و سالم میدید از ته قلب خدا را شكر میكرد.
زمانیكه منصوره خانم ماهرخ را به حمام فرستاد تا زیر آب گرم بدنش گرم شود تازه متوجه شد كه دلیل افتادن ماهرخ به درون آب برخورد غیرمنطقی منوچهر بوده...با عصبانیت به حیاط باغ رفت و شروع كرد به صحبت با منوچهر...اما منوچهر سعی داشت دائم كار خودش را توجیه كند و اگر دخالت حسین آقا و امیرخان نبود شاید عصبانیت منصوره خانم ازترس خطری كه به واقع چند قدم تا از دست دادن دختر كوچكش باقی بوده شدت بیشتری می یافت.
بعد از اینكه ماهرخ از حمام بیرون آمد بنا به توصیه ی مهری خانم یك قرص مسكن و یك قرص سرما خوردگی هم به ماهرخ دادند و او به یكی از اتاق خوابها رفت و با پتویی كه گلرخ به رویش كشید روی یكی از تختها خوابید.
ساعتی بعد وقتی مجید و منوچهر نیز هر یك دوش آب گرمی گرفته و از فشار عصبی كه روی هر یك واقع شده راحت شده بودند امیرخان از گلرخ و منصوره خانم خواست كه برای حركت به سمت تهران آماده شوند و چون ماهرخ در آن لحظه خواب بود بنا به اصرار مهری خانم دیگر او را بیدار نكردند و قرار شد ماهرخ آنجا بماند.
امیرخان كه دل كندن از دختر كوچكش حتی برای یك شب هم سختش بود با بی میلی رضایت داد كه ماهرخ با مسئولیت خود مهری خانم شب را نزد بقیه در باغ بماند...اما نگرانی امیرخان همچنان ادامه داشت تا جائیكه وقتی می خواستند سوار ماشین شوند با كلافگی به سمت ماشین آقاجلال برادرش رفته و چند ضربه با انگشت به شیشه ی كنار آقا جلال زد و او هم شیشه ی ماشین را پایین كشید و گفت:هان؟چیه؟
امیرخان عصبی و كلافه كمی مكث كرد و گفت:جلال چند لحظه پیاده شو كارت دارم.
آقاجلال از ماشینش پیاده شد وبه همراه امیرخان چند قدمی از ماشین دور شدند سپس امیرخان روی كرد به او و گفت:جلال تو حالا واقعا" مطمئنی كه باید بریم تهران و به وضعیت افسر رسیدگی كنیم؟
آقا جلال نگاه اخم آلودش را مستقیم به چشمهای امیرخان دوخت و گفت:داداش من هر چی كه میدونستم و شنیده بودم رو بهت گفتم...جلوی ضرر رو از هر جا بگیریم منفعته...دیگه خود دانی!
امیرخان دلش شور میزد زیرا هم نگران ماهرخ بود و هم هنوز در بهت و ناباوری آنچه كه جلال در رابطه با افسر دختر خواهرشان به او گفته بود در دریایی از شك و دو دلی دست و پا میزد...اما به راستی اگر حرفهایی كه جلال گفته بود واقعیت داشت چشم پوشی از ننگ پیش آمده در فامیل هم ممكن نبود!
ادامه دارد




Admin Logo
themebox Logo