تبلیغات
شطرنج عشق

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان همین امشب قسمت110-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 18 خرداد 1393-01:25 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق ؛ مستلزم شجاعت است. زیرا برای سفر به اقلیم عشق ؛ مستلزم ترك نفس است. ترك نفس برای زبونان ؛ ساده نیست.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و دهم

تقریبا" یك ساعت بعد زمانیكه ماهرخ و منصوره از درب آهنی زندان خارج شدند رنگ هر دوی آنها به شدت پریده بود...ماهرخ تا زمانیكه به تاكسی برسند بی اراده دو بار با زانو به زمین افتاد و منصوره كه حال بهتری از وی نداشت و تلاش میكرد بر خود مسلط باشد هر بار كه ماهرخ بر زمین می افتاد با نیروی اندكی كه در خود سراغ داشت به او كمك میكرد برخیزد و راننده ی تاكسی كه متوجه ی حال دگرگون شده ی هر دوی آنها شده بود با قدمهایی سریع خود را به آنها رساند و گفت:چی شده خانم؟...خدا بد نده...میخواین كمك خانم؟

در همین لحظه ماشین حسین فرزانه نیز رسید و حسین با حالی دگرگون از ماشین پیاده شده و با عجله در حالیكه چشم از منصوره و ماهرخ بر نمیداشت به سمت آنها رفت و بعد از سلامی كوتاه كه با عجله به زبان آورده بود گفت:از دفتر با یه تاكسی پیغام فرستادم براتون كه ملاقات نرین ولی راننده ایی كه بهش پیغام رو داده بودم نتونسته بود خونتون رو پیدا كنه و وقتی برگشت دفترم به منشی موضوع رو گفت ؛ من رفته بودم اداره ی زندانها تا كارها رو رسیدگی كنم وقتی برگشتم دفتر كه یه سری مدارك دیگرو بردارم تازه فهمیدم شما پیغام رو نگرفتین و اومدین اینجا ؛ این شد كه خودمو رسوندم ولی مشخصه كه دیر رسیدم و شما خودتون خبردار شدین ؛ به من هم ساعت8 خبر دادن...

راننده تاكسی كه معطل مانده و منتظر بود ببیند چه كاری از دستش بر می آید وقتی متوجه شد حسین فرزانه با آنها آشنا می باشد گفت:خدا برای هیچ بنده ایی بد نخواد...از دست من كاری بر میاد آقا یا نه؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فایل صوتی رمان شبهای روشن-3

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 9 خرداد 1393-12:31 ب.ظ

فایل صوتی


رمان شبهای روشن اثر داستایوفسكی

قسمت سوم

ترجمه : دكتر قاسم كبیری

اجرا : خانم گیتی مهدوی

حجم فایل : 3/428 كیلو بایت

زمان : 29دقیقه و 12ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت109-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-10:04 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق او همواره در دسترس است ؛ اما دل ما گشوده نیست.دلت را به انگشتان خدا بسپار تا با آن بازی كند.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و نهم

اما آن شب برای اولین بار بود كه علی از شدت خشم و ناراحتی و غصه ایی كه بر دلش لانه كرده بود نتوانست جلوی اشكهای خود را بگیرد و در حالیكه به سوی منزل خودشان برمی گشت زیر لب گفت:ماهرخ دوستت دارم...به قرآن دوستت دارم ولی حیف كه باعث شدی غرورم له بشه و حس كنم هیچ ارزشی برات ندارم...حیف...فقط خدا میدونه كی میتونم این له شدن غرورم رو از یاد ببرم.

زمانیكه ماهرخ به طبقه ی بالا رسید منصوره با نگاهی نگران و منتظر جلوی در هال ایستاده بود و با دیدن او گفت:باز دوباره بحثتون شد؟

ماهرخ با حركت سریع دستهایش بر  روی گونه ؛ اشكهایش را پاك كرد و در ضمنی كه چكمه اش را از پای در می آورد گفت:اصلا" نمیگذاره من حرف بزنم...نمیدونم تا كی میخواد به این رفتارش ادامه بده...اعصابمو خورد كرده به خدا.

منصوره پشت سر او وارد هال شد و گفت:خود كرده را تدبیر نیست...فعلا" كه باید بسوزی و بسازی.

ایران كه لباسش را عوض كرده و از اتاق بیرون آمده بود كاغذ یادداشتی را كه افسانه نوشته بود و منصوره با خود به بالا آورده و روی تلویزیون گذاشته بود ؛ برداشته و نگاه سرسری و كوتاهی به آن انداخت و گفت:الحمدلله مثل اینكه شرش كم شده...نوشته اومده بودن برای خداحافظی...فردا از ایران میره...انشالله دور بعدی كه برمیگرده ما دیگه اینجا نیستیم كه بتونه شر به پا كنه...خدایا چرا بعضی بنده هات كار خیر اگه بلد نیستن یه گوشه نمی تمرگن و حتما"  به شر رسونی خودشون رو باید سرگرم كنن آخه؟!!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت108-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-10:00 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

نفس خواهان تفوق و تسلط بر همه چیز است - اما بر عشق نمی شود چیره شد.عشق ؛ سلطه را نمی پذیرد.در مقام عشق ؛ اگر به نفس بچسبی ؛ عشق می رنجد و  می رود.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هشتم

لبخند مهربان روی لبهای آن خانم عمیق تر شد و پاسخ داد:من توی كشور خودم ماما بودم...زنهای زیادی رو معاینه كردم اما از وقتی صدام ما رو به جرم این كه پدر جدم ایرانی بوده از كشورمون انداخت بیرون و ما اومدم ایران دیگه كار نمیكنم و به آموزش قرآن توی جلسات خانمها مشغول شدم...مراقب زنت باش...زنها فقط حمایت مالی لازم ندارن ؛ اونها بیشتر از اینكه یك حامی مالی بالای سرشون باشه به یك حامی قوی معنوی احتیاج دارن...به دردش برس...نگذار فكر كنه كه تنهاس...

علی بار دیگر از وی تشكر كرد و آن خانم هم تنها با لبخندی پاسخ وی را داد سپس راه خود را كه جهت عكس مسیر ماشین علی بود پیش گرفت و از آنها دور شد.

علی لحظاتی كوتاه به دور شدن وی خیره ماند سپس سوار ماشین شد و قبل از حركت یك بار دیگر حال ماهرخ را پرسید.

چهره ی ماهرخ از آن رنگ پریدگی چند دقیقه پیش اندكی بهتر شده بود اما اشك از گوشه های چشمش هنوز جاری بود.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت107-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-09:55 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق چالشهایی تازه به همراه می آورد.این چالش ها ؛ روح تو را به مصاف فرا می خوانند و به بلوغ می رسانند.از این چالش ها نترس.

------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هفتم

علی لبخند كمرنگی روی لبهایش نشست و گفت:نه اونا نبودن...دو تا خانم بودن كه یكیشون چادری و یكی دیگشون مانتو تنش بود...خب یه ذره فكر كن بگو ببینم دیگه چه حدسی میتونی بزنی؟

ماهرخ آن روزی كه در بازار افسانه را دیده بود اصلا" متوجه ی این موضوع نشده بود كه مادرش آدرس منزل را به وی داده برای همین با بیحوصلگی اندكی وانمود به فكر كردن نمود سپس گفت:نمیدونم...هیچ حدسی نمیتونم بزنم كه تو كیا رو جلوی در خونه ی ما دیدی؟...مامانم اینا خونه بودن كه در رو براشون باز كنن؟

علی لب بالایش را با دندان گرفت سپس نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد و بار دیگر به ترافیك خسته ی كننده ی خیابان چشم دوخت و گفت:مهری خانم و دخترش...

ماهرخ كه در چند روز گذشته فشار عصبی شدیدی را تا آن زمان بر روی خود متحمل شده بود یكباره رنگش به شدت پرید و درد شدیدی را در ناحیه ی زیر شكمش احساس نمود و بلافاصله عرق سردی روی پیشانی و پشت لبش نشست و یك دستش را بر روی داشبورد ماشین گذاشت و به علی خیره شد و با صدایی خفه گفت:خاله مهری و افسانه؟!!!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت106-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 5 اردیبهشت 1393-02:18 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

زندگی بدون عشق ؛ نسبتا" آرام و یكنواخت می گذرد ؛ اما این آرامش و یكنواختی ؛ سرد و مرده است.آری بدون عشق ؛ زندگی ساكت است ؛ اما این سكوت ؛ سكوت گورستان است.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد وششم

چند لحظه بعد منصوره در چهارچوب در اتاق ایستاده وبا صدایی عصبی گفت:دیشب علی بهم گفت كه بهت گفته اونجا بمونی و امروز مدرسه نری برگشتی بهش گفتی نه میخوام برم چون مدرسه دارم!!!...حالا سرت رو كردی زیر پتو میگی نمیرم مدرسه؟!

ماهرخ پاسخی نداد و تنها به فضای تاریك زیر پتو چشم دوخته بود و یك لحظه نگاه دقیق علی در شب گذشته از پیش چشمانش محو نمیشد!

منصوره بار دیگر با صدای بلندتری گفت:مگه با تو نیستم؟!...میگم بلند شو مدرسه ات دیر میشه...امروز اگه در حال مرگ هم باشی باید بری مدرسه چون علی گفته ناهار میاد اینجا ؛ مطمئنم چون فكر میكنه تو امروز میری مدرسه اول میاد جلوی مدرسه دنبال تو...پس تو باید امروز مدرسه باشی...بلند شو ماهرخ من كه مادرتم دیگه اعصاب بچه بازیهای تو رو ندارم اون كه كه علی هست ولله به قرآن حق داره هر چی بهت بگه...اصلا" خودم امروز ظهر بعد ناهار میخوام با علی صحبت كنم بهش راست و حسینی همه چیزو بگم...یا رومیه رومی یا زنگیه زنگی...اینجوری نمیشه كه تو داری پیش میری.

ماهرخ با شنیدن این حرف یكباره مثل برق از زیر پتو بیرون آمد و با نگاهی مضطرب به منصوره كه در قاب در ایستاده و با عصبانیت به او چشم دوخته بود نگاه كرد و گفت:مامان؟!!!...چی رو میخوای به علی بگی؟!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت105-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 5 اردیبهشت 1393-02:14 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

هنگامی كه عشق می شكفد ؛ نیایش پدیدار می شود.نیایش ؛ عطر مشام انگیز عشق است.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و پنجم

اكرم السادات هم كه از برگشتن پسرش بی نهایت خوشحال شده بود حالا به جمع بقیه در جلوی در پیوست و علی به محض ورودش ابتدا سوی وی رفته و با او سلام و احوالپرسی كرد سپس با خواهرهایش اما در تمام آن مدت ماهرخ را نیز زیر نظر داشت و وقتی مقابل او رسید با لبخند و محبتی كه برای همه قابل درك بود گفت:خانم من حالش چطوره؟

ماهرخ لبخند كمرنگی به لب آورد و تشكر كرد و مانند بقیه به وی خوش آمد گفت.

اما علی كه از همان نگاه اول متوجه ی چهره ی غمزده ی ماهرخ شده بود به خوبی می توانست حدس بزند كه اتفاقی خاص در نبود وی افتاده كه حالا ماهرخ را تا این حد درگیر آن میدید!

با ورود علی به جمع مهمانان گویی دیگر هیچ چیز كم نبود و همه ی افرد سرتاسر وجودشان را شعف فرا گرفت و در این میان بچه ها تنها افرادی بودند كه بی هیچ منعی می توانستند احساس واقعی خویش را بروز داده و با سر و صدا و همهمه ی خاصی كه مختص ذات و اقتضای سنی آنها بود جو مهمانی تولد را بیش از پیش شادی ببخشند.

ماهرخ با آنكه سعی داشت ظاهر خویش را حفظ كرده و احساس درونی خود را در آن لحظه از همگان پنهان داشته و در این بین لبخند زیبا و كمرنگی را نیز آذین چهره ی خویش ساخته بود اما بعد از ورود علی به جمع میهمانها دائم حس اضطراب او را آزار میداد و دلش می خواست هر چه سریعتر یا مهمانی به پایان برسد و یا مادر و عمه اش كه با بقیه ی خانمهای خانواده حسابی سرگرم گفتگو شده بودند صحبتشان را به پایان رسانده و قصد بازگشتن به منزل را نمایند تا او هر چه زودتر خویش را از زیر تیغ نگاههای دقیق و آمیخته با محبت علی رهایی بخشد!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت104-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-08:07 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

اگر ذهنی مالامال از اندیشه های ضد عشق داری ؛ پس عشق را تجربه نخواهی كرد.عشق با حسادت ؛ میل تملك و سلطه ؛ نفس ؛ نفرت و خشم جمع نمی شود.این ها پدیده های ضد عشق اند.این ها امكان تحقق عشق را از بین می برند.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و چهارم

ساعد ماهرخ را كه حالا گویا دلش نمیخواست از آغوش ساعد دور شود وادار كرد بر روی یكی از مبلها بنشیند سپس به سمت اف.اف رفت و بعد از گفتن چند جمله ی كوتاه با فشردن دكمه ؛ در حیاط را باز نمود و برگشت به سمت ماهرخ و گفت:یكی اومده دنبالت!...میگه عمه ایران هستم!

ماهرخ با تعجب در حالیكه دستهاش را بر روی گونه كشید تا رد اشكهایش را پاك كرده باشد از روی مبل راحتی كه بر آن نشسته بود بلند شد و كیفش را از گوشه ی هال برداشت و بند آن را بر روی دوشش گذاشت و با قدمهایی مضطرب و سریع به سوی در هال رفت و زیر لب زمزمه وار گفت:عمه ایران كه خونه نیست!!!...رفته شهرستان...

سپس در هال را باز كرد و ساعد نیز پشت سر او از خانه خارج شد.

هوای بارانی حالا به دلیل ابرهای تیره در آن ساعت از روز تیرگی خاصی به فضا بخشیده و دلگیر تر از همیشه به نظر می رسید.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فایل صوتی رمان شبهای روشن-2

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 24 فروردین 1393-06:09 ب.ظ

فایل صوتی


رمان شبهای روشن اثر داستایوفسكی

قسمت دوم

ترجمه : دكتر قاسم كبیری

اجرا : خانم گیتی مهدوی

حجم فایل : 5/042 كیلو بایت

زمان : 42دقیقه و 59ثانیه





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت103-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:چهارشنبه 20 فروردین 1393-07:26 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

زندگی را بهتر كن و برو.هنگامی كه زندگی را ترك می كنی ؛ مطمئن شو كه آن را زیباتر ساخته ایی و می روی.اگر این گونه باشد ؛ پس درست زیسته ایی.نتیجه ی زندگی عاشقانه و خلاق ؛ رستگاری است.

-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و سوم

منصوره در حالیكه از ضرباتی كه ماهرخ بر سر خویش میزد نگران شده بود قدمی به سوی او برداشت سپس گفت:باشه مادر...باشه میرم بیرون...اینجوری نزن توی سرت قربونت بشم...باشه میرم بیرون...نزن توی سرت...

بعد در حالیكه هنوز نگران وضعیت روحی او بود زمانیكه ماهرخ دست از ضربه زدن به سر خویش برداشت با نگاهی نگران به وی از اتاق خارج شد و در را هم بست اما با چشمانی اشكبار همان پشت در بر روی زمین نشست و به صدای گریه های پر درد ماهرخ گوش سپرد.

آن شب ماهرخ با اعصابی به هم ریخته سكوت اختیار كرده و یك لحظه ذهنش از مرور خاطرات گذشته آسوده نمی گشت!

منصوره نیز كه به خوبی حال او را درك كرده بود برخلاف میل باطنی خویش كه می خواست سكوت ماهرخ را شكسته و او را وادار به صحبت نماید و در ادامه وی را متوجه ی احساس اشتباه درونی خود گرداند ؛ اما هیچ لحظه ایی را مناسب ندید تا دخترش را مورد خطاب قرار داده و یا حتی تسكینی بر درد وی كه همچون آتش زیر خاكستر بار دیگر شعله ور گشته بود ؛ بگرداند!

زمان صرف شام نیز هر قدر اصرار كرد تا ماهرخ را راضی به خوردن غذا كند اما امتناعهای جدی ماهرخ هر دم بیشتر از قبل شده و در نهایت منصوره ترجیح داد فعلا" او را به حال خویش بگذارد!

زمانیكه ماهرخ جهت اقامه ی نماز مغرب و اعشاء بر سر سجاده اش آماده شد به راستی كه خود نیز هیچ چیز از نمازش متوجه نشد زیرا در تمام آن دقایق تنها اشك ریخته و از یادآوری آنچه بر وی گذشته بود زخمهای كهنه ی دلش سر باز كرده و بیش از قبل آزارش میدادند و این گریستن حتی تا بعد از نماز و پاسی از شب نیز ادامه داشت.

وقتی صبح برای رفتن به مدرسه چشم گشود سرش به سنگینی كوه بر روی شانه هایش سنگینی میكرد!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :33
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo