تبلیغات
شطرنج عشق

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان همین امشب قسمت115-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 12 مرداد 1393-12:45 ق.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

همه دوست دارند عشق را تجربه كنند ؛ همه دوست دارند عاشق باشند ؛ همه دوست دارند محبوب و معشوق باشند ؛ اما هیچ كس زحمت آموختن هنر عاشقی را بر خود هموار نمی كند.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و پانزدهم

منصوره با صدایی آهسته قبل از اینكه علی از اتاق خارج شود روی كرد به ماهرخ و گفت:لال شی دختر...همش تقصیر توئه...اصلا" به تو چه ربطی داره در جائیكه من و عمه ات هستیم بخوای روی تاریخ عروسیت یا حرف علی حرف بزنی كه حالا پسر رو اینجوری دلخورش كرده باشی...هان؟

ماهرخ با عصبانیت پاسخ داد:زندگی خودمه بعد شما میگی به من ربطی نداره كه توی تاریخ عروسیش نظر بدم؟!!!...هیچكسی مهمتر از من نیست برای نظر دادن توی این مورد...زندگی خودمه و خودمم تصمیم میگیرمناراحتی علی و هر كس دیگه هم برام مهم نیست اصلا".

زمانیكه ماهرخ جمله ی آخرش را می گفت علی از در اتاق خارج شده ودرست پشت سر او ایستاده بود!

منصوره و ایران كه علی را پشت سر ماهرخ دیده بودند هر دو در شرایطی قرار گرفته بودند كه تنها با نگاه خجالت زده و درمانده ی خویش كه به علی خیره شده بودند توانستند ماهرخ را متوجه ی پشت سرش بكنند!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت114-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-11:59 ق.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

هیچ كس برای عشق آمادگی نشان نمی دهد.همه می خواهند مالك عشق و مالك معشوق ؛ هر دو ؛ باشند.بنابراین ؛ مرد زن را به سطح یك كالا و شی ء تنزل می دهد.زن نیز مرد را به سطح یك وسیله پایین می آورد.

-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و چهاردهم

اكرم السادات كه از شدت تعجب چشمهایش گرد شده و حالا از رفتار علی به روشنی احساس میكردی مشكلی بین پسر و عروسش پیش آمده با صدایی كه از شدت بهت و ناباوری اما بسیار آرام بود گفت:علی؟!!!...مشكل اون پول نیست كه تو باید بدهی...توی چشمهای من نگاه كن ببینم...چیزی شده؟...مشكلی بین تو ماهرخ پیش اومده؟!...نگو نه كه باور نمیكنم...مدتیه حواسم بهت هست كه خونه ی منصوره خانم نمیری...ولی میزدم به پای گرفتاریات و كار زیادت اما حالا با توجه به رفتاری كه دارم ازت میبینم حس میكنم مشكل ریشه دار تر از این حرفاس!!!

علی اندكی مكث كرد سپس در ضمنی كه پشت گردنش را با یك دست ماساژ میداد با صدایی گرفته گفت:فكر میكنم ماهرخ برای ازدواج با من یك انتخاب غلط بوده...

اكرم السادت با كف دست راست محكم بر صورت خود كوبید و با صدایی آهسته كه با بهت و ناباوری همراه بود گفت:خاك بر سرم...علی این چه حرفیه تو میزنی؟...واسه چی اینطوری میگی آخه؟...چیزی شده بین شما دو تا؟...حرف بزن علی به ولله نفسم داره بند میاد...

علی نگاه گرفته ی خود را به مادرش دوخته و گویی مدتها منتظر چنین لحظه ایی بود تا برای وی حرفهای دلش را بگوید.

از جایش بلند شد و چند قدمی راه رفت سپس در حالیكه متوجه ی نگاه لبریز از پرسش مادرش بر روی خود بود به دیوار تكیه داده و آرام آرام روی زمین نشست و با صدایی كه گویا از اعماق وجودش خارج میشد گفت:به جایی رسیدم كه حس میكنم ماهرخ هیچ وقت نه تنها به من علاقه ایی نداشته كه هیچ ؛ حتی در فاصله ی زمانی هم كه توی این مدت حالا به هر نحوی كه بوده با هم گذروندیم و پشت سر گذاشتیم ؛ فقط معذورات اخلاقی باعث میشده كه ماهرخ منو تحمل كنه...اون هیچ علاقه و تعلق خاطری نسبت به من نداره...


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت113-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 2 مرداد 1393-01:59 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

اگر عشقی در میان باشد ؛ آن گاه نه زن ارباب است و نه مرد ؛ بلكه عشق است كه فرمان می راند. عشق كه باشد ؛ مرد و زن ؛ هر دو ؛ در عشق مستحیل می شوند ؛ ناپدید می شوند ؛ عشق هر دو را در آغوش خود می گیرد.

--------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و سیزدهم

ماهرخ به جلوی پنجره ی اتاقش رفت و به آسمان سیاه شب چشم دوخت و با صدایی آرام و تا حد زیادی بی تفاوت گفت:هر طور دوست داری فكر كن...اصلا" هر چی دلت میخواد بگو...من حوصله ندارم علی...سر به سرم نگذار...دوست داری بمون دوست نداری نمون...تو به گفته ی خودت این ماه اخیر خیلی درگیر كارهای بیمارستان و مطب و چه میدونم جراحی و هزارتا كوفت و مرض دیگه بودی بیخود منو بهانه نكن...خب وقتی نمیای اینجا توقع چی داری از من؟

علی پشت سر ماهرخ ایستاد و در ضمنی كه به موهای صاف و براق او كه تا زیر شانه هایش آمده بود نگاه میكرد گفت:آهان پس یعنی مقصر من بودم كه تو رفتارت اینجوری شده آره؟ 

ماهرخ پاسخی به سوال او نداد و نگاه خیره ی خود را به فضای تاریك بیرون پنجره دوخته بود!

علی كه از میان صحبتهای جمع در آن شب مطلع شده بود مهری خانم و حسین آقا غروب آن روز در منزل منصوره خانم بوده و خبر ازدواج قریب الوقوع مجید را هم به همه داده اند لبخند لبریز از كنایه ایی روی لبهایش نشست و گفت:نخیر خانوم خانوما...دلیل رفتار عجیب غریب این اواخر شما من یا واكنشهای من نیست...چرا كه تنها چیزی كه توی این مدت اصلا" برات مهم نبوده من بودم...میخوای بهت بگم چی باعث شده تو كوه یخ بشی؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت112-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 2 مرداد 1393-01:55 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق به معنای آن است كه تو دیگری را در ذات خود هدف بدانی.دیگری ؛ هرگز وسیله نیست. وسیله پنداشتن دیگری ؛ غیراخلاقی ترین عمل دنیاست.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و دوازدهم

ایران به خوبی می دید هر بار كه به طور اتفاقی اگر علی به خانه ی آنها می آمد و مهری خانم و حسین آقا هم آنجا بودند تا چه حد اخمهایش بیش از همیشه در هم رفته و با سكوتی طولانی تمام دقایقی كه آنجا می ماند را سپری میكرد!

ماهرخ نیز دیگر در این روزها شرایطی نداشت كه به حرفها و نصایح كسی در رابطه با رفتاری كه با علی پیش گرفته و اینكه به احساس علی بی توجه شده بود پذیرا باشد!

این موضوع به شدت فكر ایران را درگیر كرده و به خوبی میدانست با توجه به حال آن روزهای منصوره كه از نظر اعصاب به شدت ضعیف شده بود ؛ این تنها خود اوست كه باید چاره ایی برای روابط ماهرخ با علی پیدا كرده تا ماهرخ دچار حداقل ضربات روحی احتمالی كمتری گردد!

ایران كه به خوبی می دانست منصوره حوصله ی مناسبی جهت همراهی با وی در اجرای تصمیمی كه گرفته را ندارد لذا بی آنكه دیگران را در جریان بگذارد در طول فاصله ی زمانی شب هفت امیرخان تا چهلم وی خودش با توجه به فروش زمینهای موروثی كه در ورامین داشت چند باری به كرج رفت و بالاخره در این رفت و آمدها با توجه به مقدار پولی كه در اختیارش قرار گرفته بود یك دستگاه آپارتمان سه طبقه خریداری نمود...

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت111-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 2 مرداد 1393-01:38 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

سفر به اقلیم عشق ؛ یعنی كنار گذاشتن (( من )) و هیچ شدن. از این هیچ است كه همه چیز زاده می شود.

------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و یازدهم

فرزند كوچك گلرخ كه به دلیل ازدحام جمعیت و شنیدن جیغها و شیون ها به شدت ترسیده و  گریه میكرد هنوز در آغوش پدرش بود و حالا بی تابی بیشتری می نمود...

مهری خانم كه همان نزدیكی ایستاده بود از محسن همسر گلرخ خواست بچه را به او بدهد و بعد از گرفتن بچه در حالیكه خود نیز به شدت گریه میكرد وارد ساختمان شد و از پله ها بالا رفت.

به محض اینكه مهری خانم وارد خانه شد ایران كه همان موقع از آشپزخانه خارج شده بود وی را شناخت و به سویش رفت و در ضمنی كه به تسلیت گویی او پاسخ میداد وی را به سمت منصوره راهنمایی كرد اما قبل از آن كودك گلرخ را كه به شدت گریه میكرد و وحشت عجیبی از ازدحام و سر و صداهای ایجاد شده در دلش ایجاد گشته بود را از مهری خانم گرفت.

منصوره حال روحی بسیار بدی داشت و با دیدن مهری گویا تمام خاطراش با سرعت مرور گشته و شیونهایش بیش از پیش شد و مهری خانم در حالیكه او را در آغوش گرفته بود سعی داشت وی را دعوت به آرامش كرده و در همان حال دائم به او یادآوری كند كه به خاطر فرزندانش ؛ گلرخ و منوچهر و ماهرخ باید از این پس صبوری بیشتری از خود نشان دهد.

مهری در ضمنی كه با منصوره صحبت میكرد با نگاهی به جمعیت حاضر در خانه ماهرخ را نیز جستجو می نمود و بعد از لحظاتی متوجه شد ماهرخ در سمت دیگر هال كنار خانم سالخورده ی دیگری نشسته...زمانی كوتاه بیشتر طول نكشید كه او خانمی كه در كنار ماهرخ نشسته بود را نیز شناخت و متوجه شد وی باید خواهر زن جلال باشد چرا كه در سالهای گذشته یكی دو بار وی را در جشنهای عروسی همراه همسر جلال دیده بود و از آنجائیكه افسانه اندكی راجع به ازدواج ماهرخ از منصوره اطلاعات كسب كرده بود حالا به خوبی می دانست كه او مادر شوهر ماهرخ نیز میباشد!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت110-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 18 خرداد 1393-01:25 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق ؛ مستلزم شجاعت است. زیرا برای سفر به اقلیم عشق ؛ مستلزم ترك نفس است. ترك نفس برای زبونان ؛ ساده نیست.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و دهم

تقریبا" یك ساعت بعد زمانیكه ماهرخ و منصوره از درب آهنی زندان خارج شدند رنگ هر دوی آنها به شدت پریده بود...ماهرخ تا زمانیكه به تاكسی برسند بی اراده دو بار با زانو به زمین افتاد و منصوره كه حال بهتری از وی نداشت و تلاش میكرد بر خود مسلط باشد هر بار كه ماهرخ بر زمین می افتاد با نیروی اندكی كه در خود سراغ داشت به او كمك میكرد برخیزد و راننده ی تاكسی كه متوجه ی حال دگرگون شده ی هر دوی آنها شده بود با قدمهایی سریع خود را به آنها رساند و گفت:چی شده خانم؟...خدا بد نده...میخواین كمك خانم؟

در همین لحظه ماشین حسین فرزانه نیز رسید و حسین با حالی دگرگون از ماشین پیاده شده و با عجله در حالیكه چشم از منصوره و ماهرخ بر نمیداشت به سمت آنها رفت و بعد از سلامی كوتاه كه با عجله به زبان آورده بود گفت:از دفتر با یه تاكسی پیغام فرستادم براتون كه ملاقات نرین ولی راننده ایی كه بهش پیغام رو داده بودم نتونسته بود خونتون رو پیدا كنه و وقتی برگشت دفترم به منشی موضوع رو گفت ؛ من رفته بودم اداره ی زندانها تا كارها رو رسیدگی كنم وقتی برگشتم دفتر كه یه سری مدارك دیگرو بردارم تازه فهمیدم شما پیغام رو نگرفتین و اومدین اینجا ؛ این شد كه خودمو رسوندم ولی مشخصه كه دیر رسیدم و شما خودتون خبردار شدین ؛ به من هم ساعت8 خبر دادن...

راننده تاكسی كه معطل مانده و منتظر بود ببیند چه كاری از دستش بر می آید وقتی متوجه شد حسین فرزانه با آنها آشنا می باشد گفت:خدا برای هیچ بنده ایی بد نخواد...از دست من كاری بر میاد آقا یا نه؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فایل صوتی رمان شبهای روشن-3

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 9 خرداد 1393-12:31 ب.ظ

فایل صوتی


رمان شبهای روشن اثر داستایوفسكی

قسمت سوم

ترجمه : دكتر قاسم كبیری

اجرا : خانم گیتی مهدوی

حجم فایل : 3/428 كیلو بایت

زمان : 29دقیقه و 12ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت109-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-10:04 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق او همواره در دسترس است ؛ اما دل ما گشوده نیست.دلت را به انگشتان خدا بسپار تا با آن بازی كند.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و نهم

اما آن شب برای اولین بار بود كه علی از شدت خشم و ناراحتی و غصه ایی كه بر دلش لانه كرده بود نتوانست جلوی اشكهای خود را بگیرد و در حالیكه به سوی منزل خودشان برمی گشت زیر لب گفت:ماهرخ دوستت دارم...به قرآن دوستت دارم ولی حیف كه باعث شدی غرورم له بشه و حس كنم هیچ ارزشی برات ندارم...حیف...فقط خدا میدونه كی میتونم این له شدن غرورم رو از یاد ببرم.

زمانیكه ماهرخ به طبقه ی بالا رسید منصوره با نگاهی نگران و منتظر جلوی در هال ایستاده بود و با دیدن او گفت:باز دوباره بحثتون شد؟

ماهرخ با حركت سریع دستهایش بر  روی گونه ؛ اشكهایش را پاك كرد و در ضمنی كه چكمه اش را از پای در می آورد گفت:اصلا" نمیگذاره من حرف بزنم...نمیدونم تا كی میخواد به این رفتارش ادامه بده...اعصابمو خورد كرده به خدا.

منصوره پشت سر او وارد هال شد و گفت:خود كرده را تدبیر نیست...فعلا" كه باید بسوزی و بسازی.

ایران كه لباسش را عوض كرده و از اتاق بیرون آمده بود كاغذ یادداشتی را كه افسانه نوشته بود و منصوره با خود به بالا آورده و روی تلویزیون گذاشته بود ؛ برداشته و نگاه سرسری و كوتاهی به آن انداخت و گفت:الحمدلله مثل اینكه شرش كم شده...نوشته اومده بودن برای خداحافظی...فردا از ایران میره...انشالله دور بعدی كه برمیگرده ما دیگه اینجا نیستیم كه بتونه شر به پا كنه...خدایا چرا بعضی بنده هات كار خیر اگه بلد نیستن یه گوشه نمی تمرگن و حتما"  به شر رسونی خودشون رو باید سرگرم كنن آخه؟!!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت108-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-10:00 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

نفس خواهان تفوق و تسلط بر همه چیز است - اما بر عشق نمی شود چیره شد.عشق ؛ سلطه را نمی پذیرد.در مقام عشق ؛ اگر به نفس بچسبی ؛ عشق می رنجد و  می رود.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هشتم

لبخند مهربان روی لبهای آن خانم عمیق تر شد و پاسخ داد:من توی كشور خودم ماما بودم...زنهای زیادی رو معاینه كردم اما از وقتی صدام ما رو به جرم این كه پدر جدم ایرانی بوده از كشورمون انداخت بیرون و ما اومدم ایران دیگه كار نمیكنم و به آموزش قرآن توی جلسات خانمها مشغول شدم...مراقب زنت باش...زنها فقط حمایت مالی لازم ندارن ؛ اونها بیشتر از اینكه یك حامی مالی بالای سرشون باشه به یك حامی قوی معنوی احتیاج دارن...به دردش برس...نگذار فكر كنه كه تنهاس...

علی بار دیگر از وی تشكر كرد و آن خانم هم تنها با لبخندی پاسخ وی را داد سپس راه خود را كه جهت عكس مسیر ماشین علی بود پیش گرفت و از آنها دور شد.

علی لحظاتی كوتاه به دور شدن وی خیره ماند سپس سوار ماشین شد و قبل از حركت یك بار دیگر حال ماهرخ را پرسید.

چهره ی ماهرخ از آن رنگ پریدگی چند دقیقه پیش اندكی بهتر شده بود اما اشك از گوشه های چشمش هنوز جاری بود.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت107-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-09:55 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق چالشهایی تازه به همراه می آورد.این چالش ها ؛ روح تو را به مصاف فرا می خوانند و به بلوغ می رسانند.از این چالش ها نترس.

------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هفتم

علی لبخند كمرنگی روی لبهایش نشست و گفت:نه اونا نبودن...دو تا خانم بودن كه یكیشون چادری و یكی دیگشون مانتو تنش بود...خب یه ذره فكر كن بگو ببینم دیگه چه حدسی میتونی بزنی؟

ماهرخ آن روزی كه در بازار افسانه را دیده بود اصلا" متوجه ی این موضوع نشده بود كه مادرش آدرس منزل را به وی داده برای همین با بیحوصلگی اندكی وانمود به فكر كردن نمود سپس گفت:نمیدونم...هیچ حدسی نمیتونم بزنم كه تو كیا رو جلوی در خونه ی ما دیدی؟...مامانم اینا خونه بودن كه در رو براشون باز كنن؟

علی لب بالایش را با دندان گرفت سپس نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد و بار دیگر به ترافیك خسته ی كننده ی خیابان چشم دوخت و گفت:مهری خانم و دخترش...

ماهرخ كه در چند روز گذشته فشار عصبی شدیدی را تا آن زمان بر روی خود متحمل شده بود یكباره رنگش به شدت پرید و درد شدیدی را در ناحیه ی زیر شكمش احساس نمود و بلافاصله عرق سردی روی پیشانی و پشت لبش نشست و یك دستش را بر روی داشبورد ماشین گذاشت و به علی خیره شد و با صدایی خفه گفت:خاله مهری و افسانه؟!!!

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :33
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo