رمان همین امشب - شادی داودی
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هشتاد و یکم
ماهرخ
این بار به وضوح متوجه ی حرف وی شد و سپس با فریاد گفت:چی گفتی؟...کی؟!...کی داره
میمیره؟!
از شنیدن صدای فریاد ماهرخ که سوالی را کرده بود؛منصوره و ایران هراسان وارد اتاق وی شدند و با تعجب به او و سپس از همانجایی که ایستاده بودند به اطراف اتاق نگاه سریعی انداختند.
با
ورود آنها به اتاق تصویری که ماهرخ در آینه میدید به سرعت محو شد!
ماهرخ
که حالا جلوی آینه ایستاده بود و در یک دستش هنوز برس موهایش قرار داشت شروع کرد
به فریاد کشیدن و هر دو دستش را با تمام قدرت و پی در پی به آینه کوبید و
گفت:نرو...نرو...بگو که دروغه...بگو...بگو...
آینه
هر لحظه بیشتر خورد میشد و دست چپ ماهرخ که همواره بر شکسته های آینه کوبیده میشد
دچار جراحت شده و خون از دستش جاری شده بود ؛ اما هنوز بر آینه مشت میزد و جیغ می
کشید و با گریه و التماس جملات قبلش را تکرار میکرد!
منصوره
بهتزده به وضعیت باور نکردنی ماهرخ چشم دوخته بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت!
زهره
که حالا او نیز به جهت شنیدن فریادهای ماهرخ به جلوی در اتاق وی آمده بود دچار
استرس و اضطراب شدیدی شده و در ضمنی که یک باره درد شدیدی را در زیر شکم و کمرش حس
میکرد یک دستش را به زیر شکمش گرفته و با بغض گفت:ای وای...مامان یه کاری کن.
ایران
با قدمهایی سریع در حالیکه به سمت ماهرخ می رفت روی کرد به منصوره و با فریاد
گفت:منصوره حواست کجاس؟...ببین زهره چش شده؟
سپس
خودش را به ماهرخ که هنوز بر آینه مشت می کوبید رساند و سعی کرد از پشت دستهای او
را بگیرد و از آینه دورش کند.
نوشته شده توسط : شادی داودی


