تبلیغات
شطرنج عشق

با سلام
هر انسانی کتابی است در انتظار نویسنده و خواننده اش!
بیایید یاد بگیریم عشق ورزیدن و دوست داشتن یکدیگر را نه به خاطر هوی و هوس بلکه به خاطر انسانیت و ذات پاک لحظه ی نخستی که پا به عرصه ی وجود گذاشتیم.
--------------------------------×
--------------------------------×
تمام داستانهای دنباله دار وبلاگ شطرنج عشق بر اساس واقعیت زندگی اشخاص حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است.
--------------------------------*
--------------------------------*
در خبرنامه ی وبلاگ شطرنج عشق عضو شوید تا هر بار با ارسال یك ایمیل از به روزرسانی قسمتهای جدید رمان شما را مطلع سازیم.
--------------------------------*
--------------------------------*
برای تماس با نویسنده ی داستانهای دنباله دار این وبلاگ می توانید به آدرس زیر ایمیل بزنید:
davoodi.shadi@yahoo.com و یا sh_davoodi2000@yahoo.com
--------------------------------*
--------------------------------*
این وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاه های ایرانی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد

شادی داودی

جستجو در این وبلاگ

 
داغ کن - کلوب دات کام

اطلاعیه شماره16

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391   10:53 ق.ظ


نوع مطلب : اطلاعیه ها ،

باعرض سلام

خدمت دوستداران و طرفداران رمانهای وبلاگ شطرنج عشق به استحضار می رسانم:

به زودی فایلهای صوتی مصاحبه با برخی شخصیتهای رمانهای این وبلاگ جهت دانلود آماده خواهد شد.

از علاقمندان و دوستداران رمانهای موجود در این وبلاگ دعوت میشود تا در صورت داشتن هر گونه سوالی از شخصیتهایی كه در پایان این اطلاعیه نام برده خواهند شد ؛ آنها را دقیق و واضح با ذكر نام فرد مورد نظر در بخش نظرات مطرح نموده تا هنگام مصاحبه سوالات مورد نظر شما از كاراكترهای مورد علاقتون پرسیده شود و جواب ایشان را در فایلهای صوتی كه جهت دانلود آماده میگردند از زبان همان شخصیت در حین مصاحبه دریافت نمایید.

شخصیتهایی كه جهت مصاحبه اعلام آمادگی كرده اند عبارتند از:

آناهیتا..........رمان پاورقی

مهسا...........رمان عشق با تو در رویا

افسانه..........رمان به یاد مانده

سپیده...........رمان تلخ و شیرین

لطفا سوالات شما همراه با ذكر نام شخصیت مربوطه باشد و آنها را فقط در بخش نظرات همین پست درج نمایید تا در هنگام تهیه ی فایل صوتی مصاحبه ؛ مطرح و پاسخ خود را از زبان همان شخصیت دریافت نمایید.

با تشكر از همه ی دوستان و طرفداران رمانهای وبلاگ شطرنج عشق

                                                                          شادی داودی

مهلت ارسال سوالات شما تا تاریخ4خرداد1391می باشد.

از درج نظرات غیر مرتبط جدا" خودداری نمایید.


نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت40-شادی داودی

سه شنبه 19 اردیبهشت 1391   05:54 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

-------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت چهلم (ب)

خانم دكتری نسبتا" مسن اما بسیار شیك و خوش اخلاق بعد از دیدن پاهای ماهرخ كه روی تخت دراز كشیده و جهت معاینه ی رانهایش با دكتر همكاری میكرد پس از اینكه از دست معاینه ی دقیق او خلاص شد از روی تخت بلند شد و لباسهایش را مرتب كرد و دكتر نیز روی صندلی خودش نشست و شروع كرد به نوشتن نسخه ایی لازم برای ماهرخ و در همان حال لبخندی روی لبهایش نقش بست و با صدایی آرام رو به ماهرخ گفت:دكتر بیرون كه دیدمش بهم گفت از پله افتادی...ولی حالا كه معاینه ات كردم باید بگم اون كسی كه این بلا رو سرت آورده اگه میشناسیش میتونم همین الان ترتیب بازداشتش رو برات بدهم...كافیه بفرستمت پزشكی قانونی تا ببینی چه مدت طول درمان برات می نویسن اونم فقط به خاطر كبودیها و كوفتگی كه در اثر لگدهای اون شخص روی رونهات به وجود اومده...

ماهرخ در ضمنی كه لباسش را مرتب میكرد با دلهره به صورت ملیح و مهربان خانم دكتر كه دستانش را در هم گره كرده و صورتش را به آنها تكیه داده و به او خیره بود نگاه كرد و گفت:ای وای...نه خانم دكتر...راستش از پله نیفتادم با داداشم دعوام شد...چیز زیاد مهمی نیست...مامانم و علی آقا اصرار كردن بیارنم دكتر وگرنه خیلی هم درد ندارم...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت40-شادی داودی

سه شنبه 19 اردیبهشت 1391   05:46 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت چهلم (الف)

ماهرخ با حرص در حالیكه همچنان راه رفتن و قدم برداشتن برایش كمی سخت بود به سوی اتاقش رفت و دقایقی بعد همراه منصوره از در راهرو خارج شدند.هنوز از حیاط خارج نشده بودند كه منوچهر در ضمنی كه حوله ی حمام به تنش بود سرش را از در راهرو خارج كرد و گفت:مامان؟...كجا دارین میرین؟

علی كه مدتی در جلوی در حیاط ماشینش را روشن كرده و به انتظار آنها ایستاده بود در همین وقت وارد حیاط شد تا اگر ماهرخ برای راه رفتن به كمك نیاز دارد او را همراهی نماید...اما به محض ورودش به حیاط با دیدن منوچهر در جلوی در راهرو نگاه عصبی و جدی خود را مستقیم به چشمان منوچهر دوخت.

منوچهر برای لحظاتی كوتاه نگاهش روی علی ثابت ماند اما صحبت منصوره كه با حالتی حاكی از عجله بیان میشد و به او توضیحی مختصر میداد سبب شد توجهش به موضوع دیگری جلب شود و آن هم راه رفتن تقریبا" لنگ لنگان ماهرخ بود!

منوچهر با اینكه علی را در حیاط می دید اما هیچ تمایلی به سلام و علیك با او در خود نمی دید و این حركت از طرف او برای علی تعریف خوبی از شخصیت وی هرگز نمی توانست داشته باشد.

منوچهر با صدای بلندتری گفت:ماهرخ داره كجا میاد با شما؟اون كه لزومی نداره بیاد...

علی با جدیت به میان صحبت منوچهر رفت و گفت:من از منصوره خانم خواستم ماهرخ رو پیش یه دكتر هم ببریم تا پاش رو معاینه كنن...حالا اگه خیلی نگرانی  میتونیم یه چند دقیقه جلوی در بیشتر منتظر بمونیم تا شما هم تشریف بیاری!

علی به هنگام ادای این كلمات چنان نگاه دقیق و پر معنی به منوچهركه هنوز جلوی در نیمه باز هال ایستاده بود میكرد كه هر كس با كمی تامل در چشمان او كاملا" متوجه ی حس بد وی نسبت به منوچهر میشد!

ماهرخ كه حالا به نزدیك علی رسیده بود ناخودآگاه سرش را بالا گرفت و به صورت او نگاه كرد...دنبال كردن خط مستقیم نگاه جدی و پرمعنی او كار چندان دشواری نبود و وقتی ماهرخ متوجه ی نقطه ی تمركز چشمان وی بر روی منوچهر شد كمی آب دهانش را فرو برد و با صدایی آهسته به مادرش كه مشغول قرار دادن یكسری مدارك در كیفش بود گفت:مامان...به منوچهر بگو نمیخواد باهامون بیاد چون دیگه اگه بخوایم صبر كنیم تا اونم حاضر بشه علی آقا دیگه خیلی معطل میشه...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت39-شادی داودی

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391   10:28 ق.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

اولین قدم برای رسیدن به عشق؛حضور در لحظه است.آینده و گذشته موجب فكر كردن می گردند؛و فكر كردن احساس را نابود میكند.

-----------------------------------

داستان دنباله دار قسمت سی و نهم

آقای فرزانه به میان صحبت او رفت و گفت:هزینه ی وكالت همسرتون قبلا" پرداخت شده.

نگاه منصوره و ماهرخ هر دو بلافاصله متوجه ی علی شد اما او بدون اینكه به آنها نگاه كند یك دستش را پشت آقای فرزانه گذاشت و در حالیكه سعی داشت با فشار ملایمی كه بر پشت او وارد میكرد وی را به سمت بیرون در راهرو هدایت نماید گفت:برو حسین جان...برو زودتر كه تا دیر نشده باید بریم منزل خاله ام...بعدشم بریم خونه ی ما...زود باش ساعت نزدیك12:30 شده...بدو زودباش.

علی به همراه آقای فرزانه از در راهرو خارج شدند و منصوره خانم و ماهرخ نیز جهت رعایت ادب و بدرقه ی آنها پشت سرشان وارد حیاط شده و به سمت در حیاط حركت كردند.

هنوز دو سه قدمی به در مانده بود كه صدای چرخیدن كلید در قفل درحیاط باعث شد توجه هر چهار نفر به آن سمت معطوف گردد.

لحظاتی بعد منوچهر وارد حیاط شد و با دیدن علی و مرد دیگری كه همراه وی در كنارش ایستاده بود و خواهر و مادرش یكباره بی اراده تمام وجودش را نگرانی پر كرد و در حالیكه خیره به هر چهار نفر آنها بود به آرامی در حیاط را بست و بعد از سلام و علیكی مختصر به مادرش نگاه كرد و گفت:اتفاقی افتاده؟!

علی به دلایلی خاص كه برای خودش مهم بودند به هیچ وجه از منوچهر خوشش نمی آمد و او را فردی بی مسئولیت می دانست و از درون احساس خوبی نسبت به وی نداشت بنابراین با ورود او به جمع قبل از اینكه منصوره خانم بخواهد پاسخی به سوال وی بدهد از منصوره خانم اجازه ی مرخص شدن هر چه سریعتر را خواست و با خاطرنشان كردن این موضوع كه آنها باید هر چه زودتر به منزل آقا جلال و پدر خودش نیز بروند مهلت پاسخگویی او را به منوچهر از وی گرفت و منصوره نیز در نهایت مجبور شد بی توجه به سوالی كه منوچهر از او كرده بود باز هم از علی و آقای فرزانه با كلماتی كه به ذهنش می رسید قدردانی كرده و همراه آنها تا بیرون در حیاط رفت.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت38-شادی داودی

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391   10:16 ق.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

وقتی دیگر نیازی وجود نداشته باشد؛عشق شكوفا می شود.

--------------------------------

داستان دنباله دار قسمت سی و هشتم

منوچهر با عصبانیت از جایش بلند شد و خواست به سمت در حمام برود كه منصوره با دست به او اشاره كرد تا بایستد و گفت:بگذار گریه اش رو بكنه...بچه ام مرد از بس بغض رو توی گلوش خفه كرده...ولش كن بگذار یه ذره عقده اش رو خالی كنه.

منصوره خانم خودش هم حالی بهتر از دخترش نداشت اما در آن لحظات فرقی كه با او داشت این بود كه ماهرخ با صدایی بلند در حمام زار میزد ولی او بی صدایی با تكیه  بر دیوار پشت سرش اشكهایش یكی پس از دیگری بر صورت جاری میشدند!

منوچهر با كلافگی به اتاقش رفت و در را هم بست.او به خوبی می توانست وضعیت بحرانی حاكم در منزل را حس كند اما هر چه بیشتر فكر میكرد بیشتر به این نتیجه میرسید كه كاری از دستش ساخته نیست و از طرفی تمام زندگی خود را هم نابود شده تصور میكرد و این بیش از هر موضوع دیگری اعصابش را به هم می ریخت!


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت37-شادی داودی

سه شنبه 29 فروردین 1391   10:49 ق.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

راه رسیدن به عشق؛هیچ بودن است.به محض اینكه فكر كنی كه كسی هستی؛عشق از جاری شدن باز می ایستد.عشق فقط از درون كسی به بیرون جاری می شود كه((كسی))نباشد.

---------------------------------

داستان دنباله دار قسمت سی و هفتم

منصوره دستش را از روی شماره گیر تلفن برداشت و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و به منوچهر خیره شد.

ماهرخ نیز كه این حرف را شنیده بود از اتاقش خارج شد و با نگاهی كه از شدت تعجب در حال انفجار بود به منوچهر كه پشت به او و روی به مادرشان ایستاده بود چشم دوخت.

منوچهر با شنیدن صدای در اتاق به سمت عقب نگاه كرد و متوجه ی خواهرش شد كه هنوز به سبب سیلی كه خورده بود یك سمت صورتش سرخ و گونه هایش از اشك خیس بود.

منصوره بار دیگر احساس ضعف تمام وجودش را گرفت و با همان حال زاری كه دچارش شده بود با دیدن ماهرخ و صدایی ضعیف گفت:ماهرخ برو از توی سبد داروهای من كه روی میز آشپزخونه اس دو تا قرص واسه من بیار.

منوچهر دوباره به مادرش نگاه كرد و با حرص و عصبانیت گفت:آره...بخور...بخور...هی قرص بخور...همین حال خودت رو ببین...كی شما اینجوری بودی؟هان؟كی؟...این بلایی كه به خاطر حماقت همون بابایی كه از من میخوای احترامش رو حفظ كنم سرت اومده...بخور...قرص بخور...امروز و فرداس كه بالاخره بفهمی چه بلایی سرمون آورده...

منصوره با آخرین رمقی كه در خود سراغ داشت فریاد كشید:خفه شو دیگه منوچهر...خفه شو از جلوی چشمم برو گمشو.

منوچهر برگشت و به اتاقش رفت و با عصبانیت در را بست.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت36-شادی داودی

چهارشنبه 23 فروردین 1391   10:40 ق.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

هر كه عشق را می خواهد باید بی خود شود؛باید خودش را قربانی كند.باید غرورش؛منیتش؛بودنش؛خودنمایی اش؛نفس اش را قربانی كند.هر گز عشق در شما متولد نمی شود؛تا مهیای از دست دادن سر خود نشوید.

-------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت سی و ششم

ماهرخ كه در پس كلام حسین آقا دو رویی را به وضوح احساس میكرد لبخند تلخی به لب نشاند و گفت:در هر صورت مباركتون باشه...

منصوره خانم چشم غره ایی به ماهرخ رفت سپس با خوشرویی مهری خانم و بقیه را كه قصد رفتن داشتند تا جلوی در حیاط بدرقه كرد و در پایان باز هم از حسین آقا به جهت اقدام به موقعش تشكر نمود.

زمانیكه حسین آقا به همراه مهری خانم و مجید در ماشین نشستند و با تكان دادن دست بار دیگر از منصوره و ماهرخ كه در كنار وی ایستاده بود تشكر كرده و از آنجا دور شدند مهری با خشم نگاهی به حسین كرد سپس گفت:مرد حسابی این چه كاریه داری میكنی؟!...خوب تو اگه پول توی دست و بالت بود چرا دیگه اسم خرید سه دونگ سهم امیرخان رو كشیدی وسط؟!...فعلا" كه اونها اینقدر الان مستاصل شدن و دستشون به جایی بند نیست پول رو بهشون میدادی تا وكیل كارش رو شروع كنه بعدها سر فرصت پولت رو پس میدادن...فرار كه نمیكردن!...آخه مرد تو فكر نكردی پیش خودت اگه یه روز امیر از زندان آزاد بشه با چه رویی میخوای چشم توی چشمش بندازی كه توی این شرایط بد اینجوری با خانواده اش تا كردی؟...هان؟

مجید كه روی صندلی جلو نشسته و صورتش را به سمت شیشه ی كنارش برگردانده بود به خوبی حرفهای مادرش را درك میكرد و زشتی و قباحت عمل پدرش برای وی مثل روز روشن و از نیات او نیز كاملا" آگاه بود اما هر چه فكر میكرد هیچ راه گریزی پیش پای خویش نمیدید!


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی