تبلیغات
شطرنج عشق

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان همین امشب قسمت122-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-03:01 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق است كه دیندار واقعی را از آدم ریایی جدا میكند.

--------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت آخر

حالا بعد از بیست سال برگشته...

كه چی؟

شماره ی تلفن مطب رو از كجا آورده؟...چه كسی به او شماره ی مطب را داده؟

خدایا صداش هنوز همون زنگ صدای بیست سال پیش رو  داشت!!!

ماهرخ به این می اندیشید كه ای كاش وقتی منشی مطبش به او گفته بود شخصی به نام آقای مهندس سانی پشت خط هست جواب تلفن را نداده بود.

ولی جواب داد...

بعد از بیست سال برگشته...

.

.

.

در اتاق باز و علیرضا پسر برادرش وارد شد و گفت:عمه جون!!!...ای بابا...شما كه هنوز توی مطب نشستی!!!...بلند شو بریم دیگه...بابام دید دیر كردین فهمید هنوز مطبی...گفت بیام زودتر ببرمتون خونمون...آخه دوست قدیمی و خانوادگیتون از سوئیس اومده...مامانم گفته همه شام بیاین خونه ی ما...بلند شو دیگه عمه جون همه منتظرن!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت121-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-02:36 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عشق نباید به معنای رابطه ی خاص تو با كسی باشد.زیرا در این صورت؛عشق تو؛یكی را به خود راه می دهد و همه ی جهان را از خانه ی وجودت بیرون می كند.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و بیست و یكم

بار دیگر به منصوره خانم كه با نگاهی غمزده و عصبی چشم از ماهرخ بر نمیداشت كرده و با صدا كردن او توجه وی را به خودش جلب كرده و گفت:مامان؟...شما هم همین كه من گفتم رو انجام میدی...همه ی اون چیزهایی رو كه گفتم جمع میكنی آخر هفته من و شما میریم تهران همرو تحویل خانواده ی علی میدیم بعدم برمیگردیم خونه بی هیچ بحث و جدلی...چند روز دیگه هم كه علی به ماهرخ گفته میخواد بیاد ایران توی همون چند روز صیغه رو فسخ میكنیم....

منصوره خانم خواست با خشم چیزی كه فكرش را مشغول كرده بود را به زبان بیاورد اما به دلیل حضور منوچهر و رعایت حجب و حیای مادرانه اش ترجیح داد وقتی آخرشب منوچهر و زهره به خانه ی خودشان رفتند صحبتش را مطرح كند!

آن شب تا بعد از شام بیش از چند جمله ی كوتاه بین اعضای حاضر در خانه میان هم رد و بدل نشد و زهره كه كاملا" متوجه ی اعصاب به هم ریخته ی افراد خصوصا" منصوره خانم شده بود پس از اینكه ظرفهای شام را به تنهایی شست لباسهای پسرش را كه خواب بود عوض كرد و با اشاره از منوچهر خواست كه زودتر به خانه برگردند.

منوچهر نیز كه خود فكرش حسابی درگیر و كلافه بود بی هیچ صحبتی از جایش بلند شد و بعد از خداحافظی كوتاهی كه با همه كردند همراه زهره از خانه خارج شدند.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت120-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-01:03 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

عاشق شو وگرنه كار جهان روزی به پایان می رسید.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و بیستم

علی كه با دیدن نمایشگر شماره تلفن بر روی صفحه متوجه شده بود تماس از ایران است كمی مكث كرد سپس بار دیگر گفت:الو؟...بفرمایین.

ماهرخ آب دهانش را به سختی فرو برد و با صدایی كه كمی لرزش در آن مشهود بود گفت:سلام علی...خوبی؟...منم ماهرخ.

برای لحظاتی سكوت همه جا را پر كرد!

ماهرخ تصور كرد تماس قطع شده با نگرانی نگاهی به گوشی كرد سپس با صدایی مضطرب گفت:الو؟...علی؟

علی نفس عمیقی كشید سپس با صدایی آرام و خالی از هیجان گفت:سلام...از كجا داری تلفن میكنی؟

ماهرخ با شنیدن صدای علی كه خالی از محبت بود یكباره گویی تمام وجودش یخ زد!...در پاسخ گفت:از مخابرات كرج...

علی به میان صحبت او رفت و گفت:به مامان گفته بودم بهت بگه خودم با خونتون تماس میگیرم...

ماهرخ نگذاشت صحبت علی به پایان برسد و جواب داد:ولی تماسی نگرفتی...البته مثل اینكه گرفتی ولی تلفن خونه مشكل داره...آدرس پستی هم دادم به مامان كه بهت بده ولی نامه ایی برام نیومده از تو!...خوبی؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت119-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-12:44 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

تنها همان كسی كه عاشق دلبرده ی هستی است می تواند خلاق باشد.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و نوزدهم

اكرم السادات نیز برای بدرقه ی آنها تا جلوی درب آهنی حیاط آمد خاطرنشان كرد كه وقتی علی تماس بگیرد آدرس منزل جدید را به او خواهد داد و دائم به ماهرخ با لبخند یادآوری میكرد كه علی نیز مسلما" از این خبر خوشحال خواهد شد.

ماهرخ و زهره بعد از اینكه هر كدام صورت مهربان اكرم السادات را بوسیدند از وی خداحافظی كرده و از آنجا رفتند.

در مسیر برگشت ماهرخ از شیشه ی كنارش چشم به كوههای كرج دوخته بود كه رفته رفته به آنها نزدیك میشدند و سكوت اختیار كرده بود.

زهره كه متوجه بود ماهرخ سخت در فكر فرو رفته تا آن لحظه به خود اجازه نداد افكار او را به هم بریزد ولی كم كم احساس كرد سكوت وی بیش از حد به درازا كشیده بنابراین با بهانه ایی سكوت را شكست و علت حالش را جویا شد كه ماهرخ در جواب گفت:میدونی زهره احساس میكنم رفتنمون به اونجا خیلی اشتباه بود.

زهره از تعجب یكباره ابروهایش بالا رفته و با چشمانی كه گشاد شده بود به او خیره شد و گفت:وا !!! چرا اینجوری فكر میكنی؟!!...مگه ندیدی اكرم خانم چقدر از دیدنت خوشحال شد و با چه استقبال گرمی ما رو برد توی خونه؟...چرا اینقدر به خودت داری تلقین بد میكنی آخه؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت118-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-12:23 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

اگر عاشق جهان و جهانیان نباشی؛نمی توانی خلاق باشی.اگر شیفته ی زیبایی درخت نباشی ؛ چگونه می توانی درخت را نقاشی كنی.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هیجدهم

ایران نگاه معنی داری به ماهرخ كرد و با صدایی آرام گفت:بیخود من و مادرت رو بهانه ایی برای كش دادن این بگو مگو نكن...

خواست صحبتش را ادامه بدهد اما متوجه شد راننده تاكسی از آینه ی جلوی ماشین گوش به حرفهای آن دو سپرده و با دقت هر دو را زیر نظر دارد برای همین بهتر دید صحبت را ادامه ندهد و تا كرج دیگر صحبتی بین آن دو مطرح نشد.

دو هفته تقریبا" از اثاث كشی گذشت وهر سه نفر در منزل و محیط جدید به راستی روحیه ی بهتری گرفته بودند و در این مدت ایران نیز كم كم وقایع روز اثاث كشی را در خلوت برای منصوره تعریف كرد و در اوج ناباوری و تعجب متوجه شد كه منصوره نیز از رفتاری كه ماهرخ داشته زیاد ناراحت نشده و بیشتر دلگیر از دست علی بوده و بی احترامی او را جهت خداحافطی نكردن نمی تواند نادیده بگیرد گرچه منصوره این عقیده ی خود را در حضور ماهرخ اصلا" بروز نداد اما اصرار جدی هم به وی نكرد برای رفتن به منزل اكرم خانم و دلجویی از او!!!

با شروع مهرماه مرحله ی جدیدی از زندگی ماهرخ نیز آغاز شد و در این میان منوچهر نیز به واسطه ی پدرزنش و انتقال شغلی كه زهره گرفت توانستند جهت زندگی به كرج بیایند چرا كه زهره بر حسب شانس توانسته بود در یكی از شعب بانكی كه در آن كار میكرد در همان شهرستان كرج پذیرفته شود و این موضوع باعث خوشحالی بیش از حد همه ی آنها شده بود.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت117-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-12:03 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

هنر عشق ورزیدن؛رمز سعادتمندانه زیستن است.دین؛همین سعادت است.

--------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و هفدهم

منصوره و ایران كه از سر خیابان حالت علی را دیده بودند با قدمهایی سریع خود را به جلوی در ساختمان رساندند اما علی به قدری عصبی بود كه متوجه ی آمدن آنها نشده و با سرعت از جلوی ساختمان دور شده بود!

منصوره كه از دیدن این رفتار علی و با علم بر اینكه مطمئن بود مدتی است بین ماهرخ و علی كدورت پیش آمده به شدت مضطرب شده و آنقدر عصبی بود كه حتی نمی توانست كلید در ساختمان را از داخل كیفش پیدا كند در همین موقع ایران كه متوجه ی حالت وی بود در ضمنی كه زنگ طبقه ی دوم را می فشرد گفت:منصوره تو رو ارواح خاك امیر رفتیم بالا سر و صدا راه نندازیا...اول بذار ببینیم اصلا" ماجرا چیه  شاید اونی كه من و تو فكر میكنیم نباشه...ممكنه علی به خاطر موضوع دیگه ایی اونطوری رفت از اینجا.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت116-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-11:36 ق.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

تو با استعداد بالقوه ی عاشقی به دنیا می آیی؛اما این استعداد را باید به فعلیت برسانی.اولین شرط عاشقی؛بیداری است.مردم در خواب غفلتند.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و شانزدهم

بعد از گفتن این جملات علی كه در پایان حرفش را نیمه كاره در گلوی خویش مدفون كرده بود از در ساختمان بیرون رفت و در مقابل چشمان ماهرخ كه به او خیره شده بود سوار بر ماشینش شده و از آنجا دور شد.

ماهرخ زمانیكه به طبقه ی بالا برگشت به قدری برافروخته و عصبی بود كه ایران خانم و منصوره هر دو برای لحظاتی به او خیره شدند سپس ایران با صدایی آهسته گفت:منصوره فكر كنم پایین دعواشون شده.

منصوره در ضمنی كه به سمت آشپزخانه می رفت با صدایی بلند گفت:هر چی بهش گفته باشه حقشه...دختره زیادی خیره سر شده...مردی گفتن زنی گفتن...یه ذره مراعات نمیكنه...یه ذره سعی نمیكنه به رفتار و حرفاش فكر كنه...همیشه خدایی هم از همه طلب داره...خدا عاقبتشو با این رفتاری كه پیش گرفته به خیر كنه.

ماهرخ كه در این وقت به در اتاق خودش رسیده بود همانطور كه به در بسته خیره شده بود با صدایی فریاد مانند گفت:بسه مامان...تو رو خدا بسه...شما دیگه روی اعصابمو نرو.

منصوره كه از این نحوه ی بیان ماهرخ مانند آتشی برافروخته گشت با سرعت به سمت ماهرخ كه پشت به وی و رو به در اتاق ایستاده بود برگشت اما ایران سریع جلوی او را گرفت و گفت:ای وای منصوره قربونت بشم ولش كن.

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توجه

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 20 شهریور 1393-08:05 ب.ظ

با عرض سلام خدمت همه ی عزیزانم.
تمام قسمتهای 116 تا  آخرین قسمت این رمان روز جمعه21 شهریور ماه در وبلاگ شطرنج عشق بروزرسانی خواهد شد.


نوع مطلب : اطلاعیه ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت115-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:شنبه 11 مرداد 1393-11:45 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

همه دوست دارند عشق را تجربه كنند ؛ همه دوست دارند عاشق باشند ؛ همه دوست دارند محبوب و معشوق باشند ؛ اما هیچ كس زحمت آموختن هنر عاشقی را بر خود هموار نمی كند.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و پانزدهم

منصوره با صدایی آهسته قبل از اینكه علی از اتاق خارج شود روی كرد به ماهرخ و گفت:لال شی دختر...همش تقصیر توئه...اصلا" به تو چه ربطی داره در جائیكه من و عمه ات هستیم بخوای روی تاریخ عروسیت یا حرف علی حرف بزنی كه حالا پسر رو اینجوری دلخورش كرده باشی...هان؟

ماهرخ با عصبانیت پاسخ داد:زندگی خودمه بعد شما میگی به من ربطی نداره كه توی تاریخ عروسیش نظر بدم؟!!!...هیچكسی مهمتر از من نیست برای نظر دادن توی این مورد...زندگی خودمه و خودمم تصمیم میگیرمناراحتی علی و هر كس دیگه هم برام مهم نیست اصلا".

زمانیكه ماهرخ جمله ی آخرش را می گفت علی از در اتاق خارج شده ودرست پشت سر او ایستاده بود!

منصوره و ایران كه علی را پشت سر ماهرخ دیده بودند هر دو در شرایطی قرار گرفته بودند كه تنها با نگاه خجالت زده و درمانده ی خویش كه به علی خیره شده بودند توانستند ماهرخ را متوجه ی پشت سرش بكنند!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت114-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-10:59 ق.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

هیچ كس برای عشق آمادگی نشان نمی دهد.همه می خواهند مالك عشق و مالك معشوق ؛ هر دو ؛ باشند.بنابراین ؛ مرد زن را به سطح یك كالا و شی ء تنزل می دهد.زن نیز مرد را به سطح یك وسیله پایین می آورد.

-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و چهاردهم

اكرم السادات كه از شدت تعجب چشمهایش گرد شده و حالا از رفتار علی به روشنی احساس میكردی مشكلی بین پسر و عروسش پیش آمده با صدایی كه از شدت بهت و ناباوری اما بسیار آرام بود گفت:علی؟!!!...مشكل اون پول نیست كه تو باید بدهی...توی چشمهای من نگاه كن ببینم...چیزی شده؟...مشكلی بین تو ماهرخ پیش اومده؟!...نگو نه كه باور نمیكنم...مدتیه حواسم بهت هست كه خونه ی منصوره خانم نمیری...ولی میزدم به پای گرفتاریات و كار زیادت اما حالا با توجه به رفتاری كه دارم ازت میبینم حس میكنم مشكل ریشه دار تر از این حرفاس!!!

علی اندكی مكث كرد سپس در ضمنی كه پشت گردنش را با یك دست ماساژ میداد با صدایی گرفته گفت:فكر میكنم ماهرخ برای ازدواج با من یك انتخاب غلط بوده...

اكرم السادت با كف دست راست محكم بر صورت خود كوبید و با صدایی آهسته كه با بهت و ناباوری همراه بود گفت:خاك بر سرم...علی این چه حرفیه تو میزنی؟...واسه چی اینطوری میگی آخه؟...چیزی شده بین شما دو تا؟...حرف بزن علی به ولله نفسم داره بند میاد...

علی نگاه گرفته ی خود را به مادرش دوخته و گویی مدتها منتظر چنین لحظه ایی بود تا برای وی حرفهای دلش را بگوید.

از جایش بلند شد و چند قدمی راه رفت سپس در حالیكه متوجه ی نگاه لبریز از پرسش مادرش بر روی خود بود به دیوار تكیه داده و آرام آرام روی زمین نشست و با صدایی كه گویا از اعماق وجودش خارج میشد گفت:به جایی رسیدم كه حس میكنم ماهرخ هیچ وقت نه تنها به من علاقه ایی نداشته كه هیچ ؛ حتی در فاصله ی زمانی هم كه توی این مدت حالا به هر نحوی كه بوده با هم گذروندیم و پشت سر گذاشتیم ؛ فقط معذورات اخلاقی باعث میشده كه ماهرخ منو تحمل كنه...اون هیچ علاقه و تعلق خاطری نسبت به من نداره...


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :34
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo