با سلام
هر انسانی کتابی است در انتظار نویسنده و خواننده اش!
بیایید یاد بگیریم عشق ورزیدن و دوست داشتن یکدیگر را نه به خاطر هوی و هوس بلکه به خاطر انسانیت و ذات پاک لحظه ی نخستی که پا به عرصه ی وجود گذاشتیم.
--------------------------------×
--------------------------------×
تمام داستانهای دنباله دار وبلاگ شطرنج عشق بر اساس واقعیت زندگی اشخاص حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است.
--------------------------------*
--------------------------------*
در خبرنامه ی وبلاگ شطرنج عشق عضو شوید تا هر بار با ارسال یك ایمیل از به روزرسانی قسمتهای جدید رمان شما را مطلع سازیم.
--------------------------------*
--------------------------------*
برای تماس با نویسنده ی داستانهای دنباله دار این وبلاگ می توانید به آدرس زیر ایمیل بزنید:
davoodi.shadi@yahoo.com و یا sh_davoodi2000@yahoo.com
--------------------------------*
--------------------------------*
این وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاه های ایرانی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد

شادی داودی

جستجو در این وبلاگ

 
داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت81-شادی داودی

سه شنبه 31 اردیبهشت 1392   12:51 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد و یکم

ماهرخ این بار به وضوح متوجه ی حرف وی شد و سپس با فریاد گفت:چی گفتی؟...کی؟!...کی داره میمیره؟!

از شنیدن صدای فریاد ماهرخ که سوالی را کرده بود؛منصوره و ایران هراسان وارد اتاق وی شدند و با تعجب به او و سپس از همانجایی که ایستاده بودند به اطراف اتاق نگاه سریعی انداختند.

با ورود آنها به اتاق تصویری که ماهرخ در آینه میدید به سرعت محو شد!

ماهرخ که حالا جلوی آینه ایستاده بود و در یک دستش هنوز برس موهایش قرار داشت شروع کرد به فریاد کشیدن و هر دو دستش را با تمام قدرت و پی در پی به آینه کوبید و گفت:نرو...نرو...بگو که دروغه...بگو...بگو...

آینه هر لحظه بیشتر خورد میشد و دست چپ ماهرخ که همواره بر شکسته های آینه کوبیده میشد دچار جراحت شده و خون از دستش جاری شده بود ؛ اما هنوز بر آینه مشت میزد و جیغ می کشید و با گریه و التماس جملات قبلش را تکرار میکرد!

منصوره بهتزده به وضعیت باور نکردنی ماهرخ چشم دوخته بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت!

زهره که حالا او نیز به جهت شنیدن فریادهای ماهرخ به جلوی در اتاق وی آمده بود دچار استرس و اضطراب شدیدی شده و در ضمنی که یک باره درد شدیدی را در زیر شکم و کمرش حس میکرد یک دستش را به زیر شکمش گرفته و با بغض گفت:ای وای...مامان یه کاری کن.

ایران با قدمهایی سریع در حالیکه به سمت ماهرخ می رفت روی کرد به منصوره و با فریاد گفت:منصوره حواست کجاس؟...ببین زهره چش شده؟

سپس خودش را به ماهرخ که هنوز بر آینه مشت می کوبید رساند و سعی کرد از پشت دستهای او را بگیرد و از آینه دورش کند.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت80-شادی داودی

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392   02:30 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هشتاد

بعد از گفتن این حرف علی دیگر معطل نکرد و برگشت با جدیت به چشمهای ماهرخ نگاه کرد و گفت:بریم بیرون.

زمانیکه علی و ماهرخ از در ساختمان خارج شدند منصوره با نگاهی عصبی و نگران روی کرد به ایران و گفت:خدا به خیر کنه...این دختره آخرم کار دست خودش میده...آخه یکی نیست بهش بگه پدرسگ تو که میدونی...

ایران به میان حرف او رفت و گفت:بسه منصوره تو رو به خدا...الان فقط شکر خدا رو به جا بیار دختره صحیح و سالم برگشته خونه.

سپس به آرامی با فشار دست بر پشت کتف منصوره او را وادار کرد از پله ها بالا رفته و خود نیز به دنبال وی راهی شد.

علی پس از اینکه ماهرخ نیز در ماشین نشست بی معطلی راه افتاد.

کمی که از مسیر را طی کرد بدون اینکه به ماهرخ نگاه کند با صدایی بم و گرفته گفت:میریم خونه ی ما.

ماهرخ با تعجب به او نگاه کرد و کلافه تر از قبل گفت:چرا خونه ی شما؟!

علی که کاملا" میشد از چهره اش ناراحتی را خواند پاسخ داد:برای اینکه کسی اونجا نیست...همه رفتن کرج خونه ی خواهرم...

بعد این صحبت دیگر حرفش را ادامه نداد و با سرعتی تقریبا" بالا که نشان از عصبانیتش بود باقی راه را طی کرد و زمانیکه جلوی در منزل رسیدند بار دیگر بی آنکه به ماهرخ نگاه کند در ضمنی که خودش از ماشین پیاده میشد گفت:پیاده شو بریم داخل میخوام باهات صحبت کنم.

این اولین بار بود که در تمام طول مدتی که با ماهرخ و خانواده اش ارتباط برقرار کرده بود اینگونه عصبی به نظر می رسید!

ماهرخ که در تمام طول مسیر به اتفاق ناخواسته ی پیش آمده فکر کرده بود دائم در ذهن خویش نیز حرفهای علی را حدس زده و برای خود جوابهایی هم آماده کرده و در همه ی حالات سعی کرده بود خود و کوتاهی که مرتکب شده را با منطق خاص خودش توجیه نماید!

زمانیکه هر دو وارد خانه شدند سکوت آزار دهنده ایی کل فضای خانه را پر کرده بود و ماهرخ که از فعالیت فکری و جسمی در آن روز بی نهایت احساس خستگی میکرد بعد از اینکه مقنعه و مانتوی مدرسه ایی را که هنوز بر تن داشت را از تن خارج کرد و در گوشه ی هال روی یکی از راحتیها گذاشت به آشپزخانه رفت و برای خودش کمی آب در لیوان ریخت و یک نفس آن را سرکشید...زمانیکه برگشت تا از آشپزخانه خارج شود دید علی در جلوی در آشپزخانه در حالیکه یک سمت کتفش را به درگاه تکیه داده و هر دو دستش را بر روی سینه گره کرده به او خیره شده است.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت79-شادی داودی

جمعه 6 اردیبهشت 1392   01:17 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

--------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و نهم (ب)

وقتی به منزل رسیدند منصوره از جو موجود خیلی سریع متوجه شد که اکرم خانم تدارک بسیار مفصلی برای شام دیده و خواهرهای علی نیز در این تدارک نقش داشتند.

همان شب قبل از شام ماهرخ هدیه های بسیار ارزشمندی از حاج آقا و اکرم خانم دریافت کرد که شامل دو قواره پارچه ی نفیس و گران قیمت؛یک دست پیراهن مجلسی؛یک جفت کفش متناسب با رنگ همان لباس؛دو عدد کیف زنانه ی مجلسی به انضمام یک سرویس طلای بسیار زیبا بود.

سه خواهر علی نیز در فراخور وضع مالی خویش هر یک هدیه های گران قیمت و نفیسی به ماهرخ دادند که عبارت بودند از یک دستبند طلا؛دو عدد النگوی طلای مینا کاری شده؛یک گردنبند بسیار ظریف جواهر که شبیه یک پرنده ی قو در حال پرواز بود را شامل میشدند.

این در حالی بود که منصوره به علت گرفتاریهای پیش آمده اصلا" در ذهن خویش به این فکر نکرده بود که او نیز باید برای علی هدیه ایی فراهم کرده باشد!...تمام وجودش از این فراموشکاری خویش داغ شده بود و نمی دانست این نقصان را چگونه برطرف کند که یکباره ایران با صدایی آهسته در کنار گوش منصوره گفت:یه دقیقه بلند شو بیا بریم توی اون اتاق کار دارم باهات.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت79-شادی داودی

جمعه 6 اردیبهشت 1392   01:11 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و نهم (الف)

ماهرخ که بهتزده به لبهای علی خیره شده و تک تک کلمات او را با دقت گوش کرده بود با تعجب و حیرت گفت:گزارش پزشکی؟!...گزارش پزشکی مربوط به عموجلال؟!...چشه؟!...داره میمیره؟!

علی لحظاتی نگاه نافذ خودش را به چشمان زیبای ماهرخ دوخت و سپس گفت:من چنین چیزی نگفتم...در ثانی هر گزارش پزشکی مگه باید منجر به فوت باشه؟!...آقاجلال فقط یه بیماری داره اما تا مرگ فاصله اش زیاده...ماهرخ دلم میخواد به ین حرفم خوب فکر کنی و سریع نخوای با بیرون کشیدن خاطرات تلخت و گفتن دوباره و تکرار اونها اعصاب خودت رو به هم بریزی...ولی این همیشه یادت باشه نفرت از دیگران قبل اینکه باعث صدمه به فرد مورد نظرت بشه خودت رو مورد حمله قرار میده...میدونم چقدر آقاجلال در حق همه ی شما بدی کرده و از بد روزگار چقدر در حق خانواده ات ناحقی شده اما هیچ وقت اجازه نده نفرت وجودت رو پر کنه اونقدر که خواهان مردن کسی باشی.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت78-شادی داودی

پنجشنبه 29 فروردین 1392   08:03 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

در زندگی تنها چیزی که ارزش آموختن دارد ؛ عاشقی است.زندگی فرصتی است تا عشق را بیاموزیم ؛ زندگی مدرسه است.مدرسه ی عشق.اگر در درس عشق مردود شوی ؛ در این مدرسه هیچ چیز نیاموخته ای.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هشتم

با شنیدن این حرف علی که به هیچ وجه توقع چنین چیزی را نداشت بهتزده و ناباورانه نگاهش را به سوی پدرش دوخت اما صدای کف زدن و گفتن مبارک باد در پی صحبت حاج آقا تمام فضا را پر کرد!

لحظاتی بعد که همه غرق گفتگو و خوش و بش و ذکر دعای خیر و خوشبختی برای علی و ماهرخ بوده و در ضمن چای و شیرینی نیز می خوردند علی از جای خود بلند شده و به سوی پدرش رفت و کمی خم شد تا چیزی به وی بگوید اما او که گمان کرده بود علی میخواهد در کنار وی بنشیند کمی خودش را جا به جا کرد و با این حرکت او امیرخان نیز که در کنار وی نشسته بود کمی آن طرف تر رفت تا فضایی خالی میان او و حاج آقا ایجاد گردد سپس با صدای بلند و آکنده از محبت گفت:بفرما علی جان...بیا بنشین.

علی نگاه تشکر آمیز خود را ابتدا به امیرخان و بعد هم به پدرش انداخت و با تشکری کوتاه بین آن دو نشست و در همان حال با صدایی آرام اما جدی طوری که فقط خود او و پدرش بشنوند گفت:بابا؟...ببخشید...میشه خواهش کنم یه چند لحظه به حرفهای من گوش کنید؟

حاج آقا نگاه متفکر و مهربان خویش را به چشمان علی دوخت و گفت:یعنی حرفت اینقدر مهمه که باید توی این جمع؛اینطوری؛اونم یواشکی به من بگی؟!


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت77-شادی داودی

پنجشنبه 22 فروردین 1392   09:45 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

-------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هفتم (ب)

ماهرخ در تمام مدتی كه ایران صحبت كرده بود كاملا" متوجه ی حالات عصبی مادرش شده و به خوبی درك كرده بود كه منصوره با حرفهای ایران نه تنها موافق نبوده كه مخالف نیز هست و پدرش هم با نگاهی متفکر و نفسهایی عمیق جمع را همراهی کرده بود!...وقتی صحبت ایران به اینجا رسید ماهرخ به میان حرف او رفته و نگذاشت سخنش را به پایان برساند و گفت:عمه جون شما از كجا اینقدر مطمئنی كه من با علی دچار مشكل میشم؟...از كجا معلوم كه اگه با علی ازدواج نكنم و یكی به قول شما پیدا بشه بهتر از علی كه اختلاف سنی كمتری با من داشته باشه پس فردا توی زندگی پدر منو درنیاره و پوست از سرم نكنه؟...مگه افسر جون خدا بیامرز اختلاف زیادی با شوهرش داشت؟...نه نداشت...ولی دیدین چی به روزش آورده بود...شما میگی در آینده یكی بهتر از علی واسه من میاد...خوب بهتر از علی كی میتونه باشه كه هم تحصیلاتش در حد علی باشه هم مثل اون از نظر مالی اینقدر در رفاه باشه؟...اخلاق علی هم توی این مدت خوب دست هممون اومده...من الان از كل حرفهای شما فقط اینو خوب حالیم شده كه مشكل شما فقط اختلاف سنی منو علی هستش...خوب به نظرتون این موضوع اونقدر مهم هست كه من به خاطرش بیام همه ی خوبیهای علی رو ندید بگیرم و جواب رد بهش بدهم؟!...وقتی من توی زندگی با علی رفاه داشته باشم چه مرضی دارم كه به قول شما بخوام با یه مشت دوست دانشگاهی خوش بگذرونم؟...خوب با خود علی خوشم دیگه...از همه ی اینا گذشته...من میدونم كه شما خیلی منو دوست داری به خدا منم دوستتون دارم ولی از من نخواین كه به خاطریه موضوعی كه به نظر خودم اصلا" مهم نیست شك به دلم بیفته...من شاید از نظر شما و خیلی های دیگه بچه باشم قبول ؛ ولی دوست ندارم عاشق بشم و بعد ازدواج كنم...یه بار با همین سن كمم عاشق شدم واسه هفت پشتم بسه...عاشقی به من نیومده...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت77-شادی داودی

پنجشنبه 22 فروردین 1392   09:41 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

-------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هفتم (الف)

امیر كه در تمام طول مدت صحبت حاج آقا سكوت كرده بود حالا آهسته نگاهش را مستقیم در چشمان وی دوخت و گفت:حرف شما متین...شما و علی آقا و خانوادتون در تمام طول مدتی كه این مصیبت ناخواسته روی سر من و زن و بچه هام آوار شد طبق گفته ی منصوره تنها كسانی بودین كه خالصانه در بدترین روزها و شرایط هوای اونها رو داشتین.میدونم اگه به اندازه ی خودتون مطلع نیستم از قضایای اونچه كه در نبود من به سرشون اومده اما خیلی هم بی اطلاع نموندم و توی همین چند روزه كه واسه مرخصی برگشتم خونه ؛ منصوره هر وقت فرصت كرده از محبتهای شما و خصوصا" علی برام بارها و بارها صحبت كرده.اما از قضیه ی به وجود اومدن علاقه ی بین علی و ماهرخ تا حد زیادی بی اطلاع بودم ؛ تا همین دیشب كه اونم به كمك منصوره كم و بیش تا همین ساعت باخبر شدم...میدونم كه حس منو هیچ كس الان به اندازه ی خود شما نمی تونه درك كنه...شما به عنوان یه پدر با اینكه علی واقعا" برای خودش مردی شده بازهم احساس مسئولیت كردین و به گفته ی خودتون دیشب تا ساعت سه نصفه شب با علی در مورد زندگی آینده اش گفتگو كردین و به نتایجی هم رسیدین و حالا بر طبق همون دستاوردها اومدین تا بازم محبت كنید و تكلیف این دو تا جوون رو مشخص كنید...اما میدونم اگه ازتون بخوام قبل از هر كاری این فرصت رو به من كه نه بلكه به منصوره هم بدین تا با ماهرخ صحبتهای لازم رو بكنه حرف بیراهی نزدم و خواسته ی غیرمعقولی نداشتم...و مطمئنم كه شما با همچین چیزی هیچ مخالفتی ندارین...ولی اگه الان برای دونستن نظر من و منصوره در خصوص این موضوع به اینجا اومدین باید خدمتتون عرض كنم ؛ منصوره موافقه چرا كه در طول مدت نبود من خیلی خیلی بهتر از من به اخلاقیات علی آشنا شده و معتقده نه تنها برای ما كه برای ماهرخ هم ازدواج با شخصیتی مثل علی میتونه بهترین اتفاق زندگیش باشه...منم كه بعد اتفاقات پیش اومده با اینكه بچه هام هنوزم احترامم رو نگه داشتن ولی خودم رو در جمع خانواده ام تا حدودی یه عضو خنثی دارم می بینم و در این باره همه چیز رو بر عهده ی نظر خود ماهرخ میگذارم...یعنی موافقت اون موافقت من و مخالفت احتمالیش كه البته بعید میدونم میتونه مخالفت من تلقی بشه...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

اطلاعیه21

یکشنبه 18 فروردین 1392   11:30 ق.ظ


نوع مطلب : اطلاعیه ها ،

با عرض سلام حضور همه ی عزیزان و علاقمندان به رمانهای وبلاگ شطرنج عشق.

به اطلاع می رسانم كه در سایت كلوپ دات كام گروهی ثبت شده است با نام كافه بانوان.

علاقمندان به رمان می توانند با عضویت در سایت كلوپ دات كام و سپس پیوستن به گروه كافه بانوان و شركت در اتاقهای گفتگوی این گروه به طور مستقیم با بنده در ارتباط بوده و هر گونه سوالی را در رابطه با رمانهای این وبلاگ دارند پرسیده و جواب دریافت نمایند.

منتظر حضور گرم و پر محبت شما در گروه كافه بانوان هستم.

توجه:عضویت در این گروه مخصوص بانوان می باشد

كافه بانوان

http://www.cloob.com/banovaneirani


نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

رمان همین امشب قسمت76-شادی داودی

پنجشنبه 15 فروردین 1392   12:40 ب.ظ


نوع مطلب : رمان همین امشب-شادی داودی ،

رمان همین امشب - شادی داودی

------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و ششم

ماهرخ كه در تمام مدت سكوت كرده و با دقت به حرفهای علی گوش داده بود لبخند تقریبا" محوی روی لبهایش نشست و گفت:یعنی شما فكر میكنی زمان اینقدر مهمه؟!...درسته كه من قبل از اینكه به شما فكر كنم فرد دیگه ایی توی زندگیم...

علی چهره اش جدی تر از همیشه شد و گفت:ماهرخ؟...نمیخوام در مورد گذشته ات و اینكه چه احساسی به شخص دیگه ایی داشتی چیزی بدونم...من فقط خواهش كردم و صلاح رو در اون دیدم كه به خودت و من این اجازه رو بدهی زمان بیشتری بگذره تا تو بتونی با خیلی چیزها كنار بیای و من هم در این مدت بتونم خیلی مسائل رو برای خودم به اثبات برسونم.

ماهرخ از حس جدیتی كه در كلام علی دید كاملا" متوجه شد كه او تا حد زیادی از شنیدن هر چیزی ولو بی اهمیت درباره ی گذشته ی احساسی ماهرخ نسبت به مجید دچار رنجش میشود و ترجیح میدهد در این خصوص حرفی از زبان اون نشنود!...بنابراین كمی مكث كرد و بعد از گذشت لحظاتی كوتاه گفت:یعنی شما فكر میكنی این كه من میخوام در كنارم باشی تا بتونم بهتون تكیه كنم هیچ نشونه ایی از علاقه و محبت نیست؟


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : شادی داودی

داغ کن - کلوب دات کام

اطلاعیه ی شماره20

سه شنبه 15 اسفند 1391   06:59 ب.ظ


نوع مطلب : اطلاعیه ها ،

سلام

با عرض تبریك و شادباش به مناسبت

فرا رسیدن نوروز1392

و داشتن آرزوی سلامتی برای شما عزیزان در این سال نو و

امید به آنكه تمام لحظاتتان سرشار از لبخند و شادكامی باشد؛

به استحضار می رسانم وبلاگ شطرنج عشق تا تاریخ 15/1/1392 فعالیت نخواهد كرد.


نوشته شده توسط : شادی داودی