تبلیغات
شطرنج عشق

هرگونه كپی برداری از داستانهای این وبلاگ جهت((چاپ و نشر))ممنوع و موجب پیگرد قانونی است.

رمان همین امشب قسمت104-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-08:07 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

اگر ذهنی مالامال از اندیشه های ضد عشق داری ؛ پس عشق را تجربه نخواهی كرد.عشق با حسادت ؛ میل تملك و سلطه ؛ نفس ؛ نفرت و خشم جمع نمی شود.این ها پدیده های ضد عشق اند.این ها امكان تحقق عشق را از بین می برند.

-----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و چهارم

ساعد ماهرخ را كه حالا گویا دلش نمیخواست از آغوش ساعد دور شود وادار كرد بر روی یكی از مبلها بنشیند سپس به سمت اف.اف رفت و بعد از گفتن چند جمله ی كوتاه با فشردن دكمه ؛ در حیاط را باز نمود و برگشت به سمت ماهرخ و گفت:یكی اومده دنبالت!...میگه عمه ایران هستم!

ماهرخ با تعجب در حالیكه دستهاش را بر روی گونه كشید تا رد اشكهایش را پاك كرده باشد از روی مبل راحتی كه بر آن نشسته بود بلند شد و كیفش را از گوشه ی هال برداشت و بند آن را بر روی دوشش گذاشت و با قدمهایی مضطرب و سریع به سوی در هال رفت و زیر لب زمزمه وار گفت:عمه ایران كه خونه نیست!!!...رفته شهرستان...

سپس در هال را باز كرد و ساعد نیز پشت سر او از خانه خارج شد.

هوای بارانی حالا به دلیل ابرهای تیره در آن ساعت از روز تیرگی خاصی به فضا بخشیده و دلگیر تر از همیشه به نظر می رسید.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فایل صوتی رمان شبهای روشن-2

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 24 فروردین 1393-06:09 ب.ظ

فایل صوتی


رمان شبهای روشن اثر داستایوفسكی

قسمت دوم

ترجمه : دكتر قاسم كبیری

اجرا : خانم گیتی مهدوی

حجم فایل : 5/042 كیلو بایت

زمان : 42دقیقه و 59ثانیه





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت103-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:چهارشنبه 20 فروردین 1393-07:26 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

زندگی را بهتر كن و برو.هنگامی كه زندگی را ترك می كنی ؛ مطمئن شو كه آن را زیباتر ساخته ایی و می روی.اگر این گونه باشد ؛ پس درست زیسته ایی.نتیجه ی زندگی عاشقانه و خلاق ؛ رستگاری است.

-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و سوم

منصوره در حالیكه از ضرباتی كه ماهرخ بر سر خویش میزد نگران شده بود قدمی به سوی او برداشت سپس گفت:باشه مادر...باشه میرم بیرون...اینجوری نزن توی سرت قربونت بشم...باشه میرم بیرون...نزن توی سرت...

بعد در حالیكه هنوز نگران وضعیت روحی او بود زمانیكه ماهرخ دست از ضربه زدن به سر خویش برداشت با نگاهی نگران به وی از اتاق خارج شد و در را هم بست اما با چشمانی اشكبار همان پشت در بر روی زمین نشست و به صدای گریه های پر درد ماهرخ گوش سپرد.

آن شب ماهرخ با اعصابی به هم ریخته سكوت اختیار كرده و یك لحظه ذهنش از مرور خاطرات گذشته آسوده نمی گشت!

منصوره نیز كه به خوبی حال او را درك كرده بود برخلاف میل باطنی خویش كه می خواست سكوت ماهرخ را شكسته و او را وادار به صحبت نماید و در ادامه وی را متوجه ی احساس اشتباه درونی خود گرداند ؛ اما هیچ لحظه ایی را مناسب ندید تا دخترش را مورد خطاب قرار داده و یا حتی تسكینی بر درد وی كه همچون آتش زیر خاكستر بار دیگر شعله ور گشته بود ؛ بگرداند!

زمان صرف شام نیز هر قدر اصرار كرد تا ماهرخ را راضی به خوردن غذا كند اما امتناعهای جدی ماهرخ هر دم بیشتر از قبل شده و در نهایت منصوره ترجیح داد فعلا" او را به حال خویش بگذارد!

زمانیكه ماهرخ جهت اقامه ی نماز مغرب و اعشاء بر سر سجاده اش آماده شد به راستی كه خود نیز هیچ چیز از نمازش متوجه نشد زیرا در تمام آن دقایق تنها اشك ریخته و از یادآوری آنچه بر وی گذشته بود زخمهای كهنه ی دلش سر باز كرده و بیش از قبل آزارش میدادند و این گریستن حتی تا بعد از نماز و پاسی از شب نیز ادامه داشت.

وقتی صبح برای رفتن به مدرسه چشم گشود سرش به سنگینی كوه بر روی شانه هایش سنگینی میكرد!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فایل صوتی رمان شبهای روشن-1

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:یکشنبه 17 فروردین 1393-07:23 ب.ظ

فایل صوتی


رمان شبهای روشن اثر داستایوفسكی

قسمت اول

ترجمه : دكتر قاسم كبیری

اجرا : خانم گیتی مهدوی

حجم فایل : 3/985 كیلو بایت

زمان : 33دقیقه و 58ثانیه






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت102-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:شنبه 16 فروردین 1393-07:47 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

تنها راه رسیدن به عرش او ؛ راهی است كه از میان دشت سبز عشق خلاق می گذرد.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و دوم

دو خانم دیگر نیز از جای خود بلند شده و با منصوره گرم سلام و علیك و صحبت شده بودند.

آن زنی كه دست منصوره را با شوق گرفته و گویی دلش نمی آمد تحت هیچ شرایطی وی را رها كند سپس با نگاهی جستجو گر به پشت سر نگاه كرد و گویا می خواست ببیند چهره ی آشنای دیگری هم همراه منصوره به آنجا آمده یا خیر كه ماهرخ یكباره صورت او را دید و احساس كرد چیزی در درونش فرو ریخت!!!

او كسی نبود جز افسانه...

افسانه خیلی چاق شده بود اما شناختنش برای ماهرخ یا منصوره خانم كار سختی نبود!

افسانه زمانیكه چشمش به ماهرخ افتاد بلافاصله دستان منصوره را رها كرده و با چهره ایی كه از شوق می درخشید به سمت میزی كه ماهرخ بر روی صندلی كنارش نشسته بود رفت.

ماهرخ در همان زمان اندك تمام خاطرات تلخی كه از سر گذرانده بود را با سرعت در ذهن مروری دوباره كرده بود!

با نگاهی مات و خالی از احساس در حالیكه هنوز بر روی صندلی نشسته بود چشم به افسانه دوخته و حركت دیگری نمی كرد.

افسانه به مقابل او رسید و بی توجه به حالت او خم شد و ماهرخ را سخت در آغوش گرفت  و گفت:وای قربونت بشم...چقدر خوشگلتر شدی تو عزیزم.

و بعد صورت ماهرخ را غرق بوسه كرد.

ماهرخ با اكراه از روی صندلی بلند شد و لبخند كمرنگی روی لبهایش نقش بسته و با حالتی حاكی از گله و كنایه گفت:چه خوب كه شناختی...


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون شرح

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:چهارشنبه 13 فروردین 1393-08:42 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت101-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 15 اسفند 1392-09:43 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

نمی توان به نام خدا نفرت ورزید ؛ نمی توان به نام خدا شكنجه داد ؛ نمی توان به نام خدا كشت.به نام خدا فقط می توان عشق ورزید.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صد و یكم

ماهرخ در ضمنی كه با حرص از جایش بلند میشد و به سمت اف.اف می رفت گفت:منم از حرف زور بدم میاد...شما میگی دانشگاه كرج نرو...علی میگه سر كار حق نداری بری چون من اجازه نمیدم...خب اگه اینقدر بچه بودم چی شد فكر كردین بزرگمو شوهرم دادین پس؟...چطور واسه شوهر كردن بچه نبودم و همه راضی بودن ولی واسه سر كار رفتن و یا به كرج رفتن واسه دانشگاه بچه هستم و باید اجازه ی بقیه باشه تا بتونم برم؟!!

سپس گوشی اف.اف را برداشت و بعد از لحظاتی كه با فرد پشت در صحبت كرد با فشردن دكمه ؛ در ساختمان را باز و روی كرد به علی و منصوره كه حالا از آشپزخانه خارج شده و هر دو با نگاهی منتظر چشم به او دوخته بودند تا ببینند در را برای چه كسی باز كرده ؛ گفت:آقای فرزانه اس...گفت مامانت خونه اس گفتم آره گفت در رو باز كن با ایشون كار دارم....داره میاد بالا.

منصوره با عجله به سمت چادرش كه بر روی پشتی در گوشه ی هال بود رفت و آن را به سر كشید و علی از جایش بلند شد و خواست به سمت در هال برود كه ضربات ملایمی به در هال خورد.

ماهرخ در را باز و حسین بعد از اینكه وارد شده و سلام و علیكی با همه كرد در كنار علی بر روی زمین نشست و منصوره با اشاره از ماهرخ خواست تا برای همه چایی بیاورد و خود نیز در مقابل آنها نشست و با نگاهی منتظر چشم به دهان آقای فرزانه دوخت.

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت100-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:سه شنبه 13 اسفند 1392-10:52 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

خدا فقط یك زبان را از انسان دوست دارد.زبان عشق را.زبان عشق ؛ از هر آیین و شعایری مفهوم تر است.گوهر دین ؛ شعایر نیست ؛ بلكه عشق است ؛ عشقی زنده ؛ تپنده و پرشور.

---------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت صدم

ماهرخ با دیدن پدرش در جلوی در حیاط یكباره گویا همه چیز را به خاطر آورد و از همانجایی كه ایستاده بود جیغ كشید و گفت:بابا نرو...تو نرو...بابا...بابا با اونا نرو...

درست در همین لحظه با كشیدن جیغ بلندی از خواب بیدار شد!

علی كه از صدای او بیدار شده بود با سرعت چراغ خوابی كه بر روی زمین و كنار رختخواب بود را روشن و ماهرخ را در آغوش كشید و سعی داشت او را آرام كند و دائم می گفت:نترس عزیزم...نترس...خواب دیدی...ماهرخ به من نگاه كن عزیزم نترس...ببین...خواب دیدی...نترس...  

ماهرخ تمام صورتش از عرق وحشت پوشیده شده بود و لحظاتی طول كشید تا باور كند آنچه را دیده رویایی بیش نبوده!

علی وقتی احساس كرد او كمی آرام گرفته از جایش بلند شد و از آشپزخانه برای او لیوان آبی آورد و بعد از اینكه ماهرخ نفسی به راحتی كشید آنچه را كه در خواب دیده بود برای علی بازگو كرد.

علی در تمام لحظاتی كه او صحبت میكرد به یاد خبری كه در روزنامه خوانده بود افتاده اما باز هم صلاح را در این دید قبل از اینكه چیزی در آن خصوص به ماهرخ بگوید با حسین مشورت كند چرا كه به هیچ وجه دلش نمی خواست ماهرخ را بار دیگر دچار فشار عصبی و یا اضطراب و انتظار كرده باشد.

زمانیكه خورشید طلوع كرد ساعتی بود كه هر دو تازه به خوابی دوباره فرورفته بودند اما علی با شروع اولین صدای زنگ ساعت خیلی سریع بیدار و آن را خاموش كرد سپس به آهستگی از كنار ماهرخ بلند شده و از اتاق خارج گشت و در حالیكه از بسته بودن در اتاق خواب مطمئن بود به سمت تلفن رفت و شماره ی منزل حسین را گرفت.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت99-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:پنجشنبه 1 اسفند 1392-09:38 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

منظور من از عشق ؛ عشق به معنای معهود و شناخته ی آن نیست.منظور من از عشق ؛ برقراری رابطه ی عاشقانه با ذات هستی است ؛ منظور من دوستی با همه چیز است.كسی كه روحی بودایی و دلی مسیحایی و مرامی چون حضرت محمد(ص) دارد ؛ حتی با یك درخت چنان رفتار می كند كه گویی آن درخت ؛ معشوق آگاه و حساس اوست.

-------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت نود و نهم

علی به سمت پرستاری كه هنوز طبق خواست علی سعی در تماس تلفنی داشت رفت و از او خواست دست از تماس بردارد چرا كه صد در صد تا آن موقع مطمئن شده بود حسین و همسرش در خانه نیستند و از درون به خود این امیدواری را داد كه حالا كه جلال از كما خارج شده و نزدیك به دو ساعت گذشته می توان تا صبح منتظر ماند و تقریبا" از آن همه نگرانی وی كاسته شده بود اما درست در همین موقع جو بخش مراقبتهای ویژه به طرز محسوسی دچار دگرگونی شد و علی با عجله به بخش برگشت و در اوج ناباوری متوجه شد كه جلال دچار ایست قلبی شده و این بار توان بیش از این نیافته و دست از زندگی و ادامه ی آن برداشته است!

علی در تمام مدتی كه مشغول طبابت شده بود هیچ وقت تا آن شب از اینكه نتوانسته بود برای زنده نگه داشتن یك بیمار كاری موثر انجام بدهد تا این حد احساس ناتوانی در خود ندیده بود!

بعد از دقایقی كه همراه با چند تن دیگر از پرسنلین بخش تلاشی بیهوده برای بازگرداندن جلال به زندگی كرده بودند بالاخره با حرف و اصرار دو پرستار دیگر كه دائم تكرار میكردند و از او می خواستند دیگر دست از تلاش بردارد چرا كه كاری بیهوده است ؛ به خود آمد و با كلافگی هر چه تمام تر بخش را ترك و به اتاق خود رفت و روی صندلی نشست و دستانش را از آرنج روی میز گذاشت و سرش را در میان دو دست گرفت و چشمانش را بست و چندین بار این جمله را با صدایی آهسته زیر لب تكرار كرد:خدایا چرا؟...چرا؟...چرا؟


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمان همین امشب قسمت98-شادی داودی

نویسنده :شادی داودی
تاریخ:سه شنبه 15 بهمن 1392-08:27 ب.ظ

رمان همین امشب - شادی داودی

بسیاری از آدم ها روح ندارند؛زیرا عشق را هرگز تجربه نكرده اند.آن ها فقط فرض می كنند كه روحی دارند.البته آن ها بالقوه دارای روح اند.اگر عاشقی پیشه كنند؛ به روح بالقوه شان فعلیت می بخشند.عشق؛بزرگترین معجزه است؛بزرگترین جادوست؛بزرگترین راز زندگی است.هیچ چیز بالاتر از عشق نمی نشیند.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت نود و هشتم

علی كه به شدت عصبی شده بود یكباره سد راه حسین شد و با جدیت در چشمهای وی نگاه كرد و گفت:تو وكیلی...من كه هیچی ؛ خودت بهتر از من میدونی چه كارهایی میتونی در این خصوص انجام بدهی...من بچه نشدم تو هم بهتره فعلا"جلوی اون شكم صاحاب مرده ات رو نگه داری و بی خیال ناهار بشی و اون مغزت رو به كار بندازی ببینی چی كار میتونی برای امیرخان بكنی...من دكترم و وظیفه ام اینه همه ی تلاشم رو بكنم نگذارم اون جلال نامرد كه تا الان مسبب این همه بدبختی بوده خودشو تسلیم مرگ بكنه...تو هم وظیفه داری اون كتاب قانونی رو كه از حفظ هستی اگه لازمه هزار بار دیگه قرقره اش كنی ببینی چی میتونی از توش دربیاری تا گره ایی از این مشكل باز كنی وگرنه دیگه خواب این رفاقت چندین ساله رو با من ببینی.

حسین نگاهی به او كرد و بار دیگر به ساعتش چشم دوخت و در حالیكه سعی داشت كارهای آن روز بعدازظهر خود را نیز در همان چند لحظه از نظر بگذراند با صدایی آرام گفت:از دست تو كه رفاقت با تو همیشه همراه با اعمال شاق بوده آخه مرد حسابی من از صبح ساعت6كه صبحانه خوردم تا الان حتی فرصت نكردم یه استكان چایی بخورم...ببین آدم رو توی چه شرایطی قرار میدی!...خب جلال كه الان توی بیمارستان هستش و خودت میگی رفته توی كما ؛ خانواده ی آقای توكلی هم كه فرار نمیكنن من یه لقمه غذا كوفت كنم و بریزم توی این خندق بلا بعد میرم خونشون دیگه تو چرا حرف زور میزنی؟!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :32
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo